اپیزود هفدهم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bd618df8-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

اپیزود هفدهم، جزییاتی دارد که با هدفون شنیده می شود. این اپیزود نامه ای است به عالیجناب مارتین هایدگر؛ منتهی به یک پرسش و معمای بسیار مهم. چیزی بیشتری برای توصیف این اپیزود ندارم جز اینکه موسیقی استفاده شده هنرمندی محسن نامجو در یک کنسرت است در آهنگی به نام «هیچی» و آوای آکاردئون، موسیقی والس تهران است ساخته و اجرای مهرداد مهدی

مثل بقیه اپیزودها، این یادداشت نیز تدریجا کامل خواهد شد.

اپیزود هفدهم
داستان از بوق‌های ممتد بی‌پاسخ آغاز شد. از لحظه‎ای که پرسشی در من پدید آمد؛ دنیایم چون شب، تاریک و آسمان باورم غرق طوفان شد. حالا وقتش بود که تلفن را بردارم و به باورم زنگ بزنم! باور، به اویی که خود را این‌گونه تعریف می‌کرد: «وقتی مرا بخوانید، پاسخ می‌دهم.» جملاتی که تا آن روزِ زندگی از بر کرده بودم مانند بته‌خاری از ریشه درآمده در برهوت این سو و آن سو می‌غلتید. تلفن زنگ می‌خورد. زنگ می‌خورد. زنگ می‌خورد و بی‌پاسخ بود. [بوق آزاد...] من هرگز نفهمیدم چرا به این بوق، می‌گویند بوق آزاد . کدام آزادی؟ آزادی از چه؟ من در آن دم با همه وجود، آغوشی از جبر را بر سکوتی از جنس آزادی ترجیح می‌دادم. دوست می‌داشتم کسی جز من در کشیدن بار هستی نقش داشته باشد. شانه‌هایم تحمل این بار را نداشت اما افسوس هرچه به انتظار نشستم پاسخ نداد. (گفتم همۀ وجود! زیر این سطر باید خط بکشم. همۀ وجود یعنی چه؟ یادم باشد روزی به این سطر برگردم.) بگذریم عالی‌جناب! عالی‌جناب مارتین هایدگر! این نامه را در روزهایی می‌نویسم که لبریز از حرفم به همین دلیل حاشیه و اصلم در هم آمیخته. شما کاتولیک‌زاده‌اید. پدرتان در خدمت کلیسای روستای مِسْکْریش بوده... همان روستایی که اکنون در کلبه دنج جنگلی‌اش نشسته‌اید و زیر نور لرزان چراغ این سطرها را می‌خوانید. شما قضاوت کنید. انصاف است هرگاه ناقوس کلیسا به صدا درآید، همه مردم به سوی کلیسا روان شوند اما آن‌گاه که فریاد تمنای ما بلند شود، فقط بوق ممتد؟! مگر نه اینکه نالیدن ناقوسی است که از حلقوم بشر برمی‌آید تا نجاتگری او را اجابت کند؟ مگر نه اینکه نالیدن صدای دستی است که به کمک دراز شده است؟ عالی‌جناب هایدگر! اگر این‌گونه است پس چرا آن روز و آن دم که باید، ناقوس بشر بی‌پاسخ باقی می‌ماند؟ عالی‌جناب مارتین هایدگر! صدای آن بوق ممتد برای من چونان صدای پتک ابراهیم بود. گویی ابراهیم است که در بُتستان باورم، تبر برداشته و یک‌به‌یک همه‌چیز را درهم می‌شکند و یک‌به‌یک باورهایم در هم فرو می‌‍‍‌‌ریزد.
نشکن ابراهیم!
[بوق آزاد...] چیزی در دلم ضجه می‌زد: نشکن، ابراهیم! نشکن... که بت شاید دروغ باشد اما باور من راست بود. نشکن، ابراهیم! تو را به آن خدایی که می‌پرستی، آن خدایی را که می‌پرستم، نشکن! ابراهیم، نشکن! روا نیست میان پسرانت چنین تبعیضی. به اسماعیل که رسید میش آمد و به من که رسید، نیش؟ نشکن ابراهیم! مگر تو آن‌کس نبودی که آتش برایت گلستان شد؟ این چه انصافی است که گلستان مرا به آتش می‌کشی؟نشکن! آه عالی‌جناب مارتین هایدگر! گویی ابراهیم به تمنای من کر است. هرچه من می‌گویم نشکن، صدای پتک او نمی‌ایستد.   عالی‌جناب مارتین هایدگر! می‌دانم. می‌دانم اگر در ذهن همۀ شهر دیوانه‌ام لااقل برابر شما مجنون و مالیخولیایی نخواهم بود. چه کنم؟ وقتی می‌پرسند: «چند سال داری؟ » می‌گویم: «چند سال نیست. بپرس چند قرن دارم!» مضحکه می‌کنند. باورشان نمی‌شود که آدمی می‌تواند همۀ تاریخ را نزد خود حاضر کند. من می‌توانم با شما مکاتبه کنم، با افلاطون حرف بزنم، با کانت صبحانه بخورم، با شوپنهاور قدم بزنم. می‌توانم با ملاصدرا در بیابان راه بروم. همه این کارها شدنی است. اصلا شما بفرمایید، آدم اگر نتواند تاریخ را نزد خود حاضر کند آدم است؟ هرکس همان چیزی است که حاضر کرده؛ مگر نمی‌بیند یکی نمرود را حاضر کرده و یکی موسی را؟ ما چندهزارساله بشریم در پوستین ِ چندساله! سفر یعنی سفر در زمان وگرنه سفر در مکان و جغرافیا را که یک گلۀ میش هم می‌تواند انجام دهد. اگر غیر از این باشد، بزهای ایلِ فلانی هم با این ییلاق‌ها و قشلاق‌ها توریست محسوب می‌شوند. آدمی را به سفر در تاریخ و بیش از آن به ادراک فراتاریخ، آدم می‌نامند. به ابراهیم بگو نکوبد. جانِ عزیزت نکوب، ابراهیم! رشته کلام از دستم دررفت. آخ استاد مارتین هایدگر! آخ! یادم رفت خودم را معرفی کنم. اصلا نزد شما معرفی آدمی چگونه است؟ نامی که پدر و مادرم انتخاب کرده‎اند را بگویم یا شهرتی را که حتی آن‌ها هم انتخاب نکرده‌اند؟ واقعا در محضر شما آدمیزاد باید خودش را چطور معرفی کند؟ اجازه دهید از پیشه‌ام بگویم. باز پیشه به نسبت آن چیزهای دیگر انتخاب‌شده‌تر است. من دوره‌گرد هستم. ساززنِ دوره‌گردی که در حصر کرونا گردشش به پا نیست و ساززنی که خودش ساز شده است. من صدای خودم را می‌رسانم و سمفونی جانم را می‌نوازم. بر نُت کلمات در کوچه‌های شهر، بدون پا می‌چرخم. من مزاحمم. من مزاحمِ خواب مردمم. نکوب، ابراهیم! جان عزیزت نکوب، ابراهیم! نکوب، ابراهیم! بگذار صدای ساز برسد؛ ببین چه سازی می‌زنند! این ساز چه ایرادی دارد که تو پتک برداشته‌ای و در شهر می‌کوبی ابراهیم؟
سوختگی عمیق
عالی‌جناب! من در تنهایی مبتلا به سوختگی عمیق هستم. این پمادهای فلسفی و تسکین‌های جلدی آرامم نمی‌کند. اصطلاحات پیچیده و لفظ‌های دشوار به چه کار می‌آید اگر گره باز نکند؟ شهوتِ هم‌خوابی با کلمات که نداریم. ما در ادبیات فارسی اصطلاحی داریم که به هرچیز ناکارا، چرند و بیهوده «به درد نخور» می‌گوییم. یعنی ارزش چیزها به قدر دردی است که دوا می‌کند. پس حرف اگر مرهم نباشد، کاغذبازی است. از سرِ درد، آوارۀ کتاب شده‌ایم نه آن که برای جهلمان دنبال کلمه‌آرایی باشیم. متن‌خوانی‌های سطحی ما را به جهلمان متعصب کرده است. چندی قبل کتابی می‌خواندم. عالی و دلنشین بود. همچون عمارتی مجلل و باشکوه در شهرک سینمایی غزالی حوالی تهران خودمان بود. نمایی متکی به داربست‌های فلزی که وقتی در می‌گشودی و وارد می‌شدی، سقفی بالای سرت نبود. یادم آمد که زمانی ژان بوفره فیلسوفی فرانسوی در نامه‌ای خطاب به شما گفته بود که سارتر نیز همچون هایدگر معتقد به اگزیستانسیالیسم است. بعد جنابتان در پاسخ به او نامه مفصلی نوشته بودید و لبّ کلامتان این بود که اساسا سارتر مرا نفهمیده است. درد این نیست که کسانی مانند سارتر یا هایدگر بیندیشند. درد آن است که اومانیسم را به جای اگزیستانسیالیسم به خورد ما بدهند. آخ استاد! چقدر از دانش‌جامگان شِکوه دارم. دوست داشتم طبیب حکیمی و حکیم طبیبی بود از جنس محمد صالح‌علاء خودمان که شما نمی‌شناسید. چشم در چشم می‌نشستیم و با صدای گرمش می‌گفت: سینه‌ام دکان عطاری است، دردت چیست؟
دردم تقلیل‌گرایی است...
بپرسد دردت چیست تا بگویم دردم تقلیل‌گرایی است. دردم فروکاستن معانی است. دردم رقیق کردن مفهوم تا مرز غلط است. دردم سقوط پاسخ‎ها به فهم سؤال‌کننده است به جای صعود سؤال‌کننده به سوی پاسخ. دردم از پیروان منطق ارسطویی است که از پیروان هر پیامبری بیشترند. از آن زمان که او انسان را به حیوان ناطق تنزل داده است تا امروز که فلانی انسان را به حیوان خردمند اسیر تاریخ تنزل می‌دهد، در به همان پاشنه می‌چرخد. دردم استقراء جزء به کل است که همۀ دانشِ امروزی ماست. اندیشمند امروزی سواد کل ندارد. تخصص‎گرایی خوش‌ریخت‎‌ترین بهانه برای نیندیشیدن به کل است. دردم ذره‌بین معکوسی است که در دست اساتید روزگار است. ذره‌بینی که چیزهای بزرگ را ریز نشان می‌دهد و اندیشمندانی که جزئی می‌اندیشند اما در امر کلی قضاوت و تعمیم دارند. دردم دانشمندان متخصص است. هستی همچون کتابی است که به نام تخصص‌گرایی پرپر شده. هرکس ورقی برداشته و به دانشکدۀ خود خزیده است. آن یک ورق را چنان می‌خواند که فاصله بین حروف و چگالی کاغذ را هم از بر شده است. دقت در حاشیه، فروکاستن از اصل. بعد هرکس با فهم خود از همان یک برگ، کل کتاب را روایت می‌کند. او تاریخ‌دان است و انسان را به تاریخ تقلیل می‌دهد و می‌شود حیوانی در تاریخ زیسته، که ادراکی از فراتاریخ ندارد. این یکی روان‌شناس است و هستی را به انسان و انسان را به روان تنزل می‌دهد. هستی‌شناسی‌اش می‌شود آدمی که بر روی مبل درما‌نگری نشسته است. آن یکی فیلسوف است و ادراک هستی را رها کرده، به لفاظی و حفظ واژگان هستی‌شناسان عمر صرف می‌کند. این یکی عصب‌شناس است و همه آگاهی را متوقف به شبکه اعصاب می‌داند. آن یکی اقتصاددان است و گرسنگی فیزیولوژیک را تعمیم می‌دهد و تا انسان‌شناسی می‌رود و انسانش احمق می‌شود. باز بگو دردت چیست؟ دردم ابراهیم است. ابراهیم! نکوب و بگذار حرفم را تمام کنم.
دردم تفکیک است...
تو اگر جسمت بهاران است اما جان تو پاییز راه را گم کرده‌ای عازم مسجد سلیمانی ولیکن می‌رسی تبریز عاشقی تو... عاشقی تو... *** بگو دردت چیست؛ تا بگویم دردم تفکیک است. تفکیک ظاهر از باطن. تفکیک دنیا از عقبا. تفکیک این سو از آن سو. تفکیک سیاه از زرد و سپید. تفکیک زن از مرد. تفکیک آسیا از اروپا و افریقا. تفکیک انسان از هستی. مگر نه آنکه فرمودید انفکاک میان انسان و هستی ناشدنی است؟ انسان بودن یعنی در جهان‌بودگی. چرا به نام تو نشانی غلط می‌دهند استاد؟! چیست درد وجودی، اگر وجود را نشناخته باشیم؟ درد وجودی بهای وجود است. آخِ درد وجودی، فریادِ مطالبه است. آن‌چنان‌که درد گرسنگی، طلب غذاست. درد وجودی، طلب وجود است. این درد از جنس درد دندان نیست که با از ریشه کشیدن تسلا یابد. بلکه دردِ قد کشیدن تا ریشه است. درد وجودی معجزۀ وجود کمال‌طلب است. وجودی که اکنون برایش تنگ است، برای وسعت خود درد می‌کشد. درد وجودی نه به نالیدن بلکه به پرسیدن ختم می‌شود. تسلای درد وجودی توسعۀ وجود است و وجود چون طفلی است که برای بالیدن نیاز به مکیدن غذا دارد. و غذای وجود چیست؟ آگاهی. غذای وجود آگاهی است که در کاسۀ اندیشیدن و سفرۀ هستی قابل بلعیدن است. ماشینِ محتاج بنزین را نزد تعمیرکار می‌برند یا پمپ بنزین؟ درد وجودی را باید خدمت آگاه‌گر برد یا درمانگر؟ گرسنه را راهی سفره می‌کنند یا راهی تخت بیمارستان؟   *** سینه‌ام دکان عطاری است، دردت چیست؟ من برای عاشقِ بی‌کس من برای عاشقِ بی‌چیز راه رفتن، گریه کردن زیر باران می‌کنم تجویز نازبوها، بوی نعنا، بوی یاس پیرهن‌چاکی، درامیدن لباس سینه‌ام دکان عطاریست، دردت چیست؟
آدم در این عالم چوپان است
من آن حکمتی که آدمی را در چراگاه زندگی به سطح گوسفند خردمند تنزل می‌دهد دوست ندارم. برخلاف شما که فرمودید آدم در این عالم چوپان است. آه! دلم می‌خواهد رمه به دشت ببرم اما کلمه به نزد کارفرما نبرم. از زیستن در چارچوب فهم کارفرمایان مستهلک شده‌ایم. خوشا بز، خوشا گاو، خوشا بره، خوشا سگ گله! جناب هایدگر! می‌دانم که به خواب زودهنگام مقید هستید پس بیش از این مزاحمتان نمی‌شوم. من نیز باید بخوابم زیرا خسته‌ام استاد! دوست دارم مدتی چیزی نگویم. شب‌ها که چشم می‌بندم هزاران داستان نگفته در جانم پژمرده می‎شوند. نه نای گفتن است و نه جای گفتن. اصلا ما را چه به گفتن؟ ما برای شنیدن در جهانیم. عالی‌جناب! پرگویی‌ام را ببخشید. غرض از تمام گفته‌ها و نوشتن این نامه، رسیدن به یک پرسش بود. پرسشی که شبیه یک معما ذهن مرا در هم پیچیده است. معمایی که اگر حل شود، ده‌ها سؤال بی‌پاسخم را یک‌جا پاسخ خواهم یافت.
بودا مرهم کدام زخم فیلسوف است؟
سؤال به زندگی عالیجناب آرتور شوپنهاور برمی‌گردد... آن زمان که چشم از جهان فرو بست و جمعی به جمع کردن اسباب و وسایل او پرداختند. در اتاق آرتور شوپنهاور دو تندیس بود. یک مجسمه از کانت که اسباب سؤال نیست زیرا عمر تفکر شوپنهاور در استمرار تعقل کانتی است پس جای عجب نیست که مجسمه‌ای از کانت در اتاق شوپنهاور باشد اما مجسمه دوم... نیم‌تنۀ بودا در اتاق این فیلسوف چه می‌کند؟ استاد! بودا پاسخ کدام سؤال شوپنهاور بود؟ بودا مرهم کدام زخم فیلسوف است؟ بودا چه حرفی در گوش شوپنهاور می‌گفت؟ این معمایی است که اگر به پاسخ راستین برسد، نیم‌کرۀ تاریک ماهِ حکمت روشن خواهد شد. عالی‌جناب! ببخشید اگر نامه پریشان بود. تمام متن نامه را با صدای پتک ابراهیم نوشته‌ام. هرچه می‌گویم نشکن، گویی ولع او به شکستن بیشتر می‌شود. دریغ از جمله و اعتنایی. در وقفه‌ای میان گفت‌وگوها، پاسخ داد: «تو تنها زندانی‌ای نیستی که از شکستن دیوار سلّولش ناله می‌کند! انسان، اسطورۀ انس نابجاست! انسان با دیوار زندانش هم انس می‌گیرد. گفت تا خدایانِ شیری از لثۀ وهم نیفتند، خدایِ راستین در آروارۀ خِرد نخواهد رویید. ابراهیم! بکوب که من به کوبیدنت انس گرفته‌ام. ابراهیم! پتکت را قرض می‌دهی؟ من نیز چیزهایی یافته‌ام که شایستۀ کوبیدن است.

دقیقه
اروین یالوم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bd0cb7e8-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

کتاب روان درمانی اگزیستانسیال نوشته اروین یالوم از دوست داشتنی‌ترین کتابهایی است که در دهه نود خوانده ام. از سال یکهزار و سیصد و نود و یک این کتاب را در دست دارم و می‌خوانم و در حاشیه ‌آن به وسع و فهم خودم یادداشت می‌نویسم. اما در جایگاه یک شاگرد، پرسشگری‌هایی نسبت به این کتاب دارم که در اپیزود شانزدهم پادکست انسانک به آن پرداختم. چکیده آنکه معتقدم یالوم در ذیل عنوان وجودگرایی، در قاب انسانگرایی به بحث پرداخته.

آنچنان که در مقدمه کتاب، خود نیز اشاره داشته، کتابهای ثقیلی مانند هستی و زمان را تسلط نیافته و این عدم تسلط در متن واضح است و در چندصد صفحه بحث پیرامون درمان وجودی، حتی یک صفحه توضیح در خصوص «وجود» نیست. در پایان دیدگاهی را طرح کردم مبنی بر اینکه تنهایی وجودی یالوم، در واقع «تنهایی معرفتی» است.

 

مواجهه با تنهایی وجودی

روان درمانی اگزیستانسیال اروین یالومقبل از توضیح بیشتر اپیزود شانزدهم را ترجیحا بعد از اپیزود نهنگ پنجاه و دو هرتزی بشنوید. اپیزود پانزدهم فرصت می‌دهد که قبل از شنیدن درباره تنهایی وجودی، تا حدی آن را در جان و روان خودمان ادراک کنیم. یالوم در کتاب خود بارها این نکته را تکرار می‌کند که تنهایی سطح سوم یا تنهایی وجودی حاصل شکاف عمیقی است میان ما و هستی. نهنگ پنجاه و دو هرتزی از این جهت که پیامش هیچ شنونده‌ای ندارد، مثال نزدیک به واقعی است در ارتباط با مفهومی که یالوم طرح می‌کند.

و اما پرسشی که از در این اپیزود از روان درمانی اگزیستانسیال یالوم مطرح کردیم آن است که آیا واقعا میان انسان و هستی چنین فاصله‌ای قابل تصور است؟ این سوال درجایی عمیق‌تر و جدی‌تر می شود که به منابعی رجوع کنیم که خود جناب اروین یالوم به عنوان منبع مطالعاتی خود نام برده. از جمله کتاب هستی و زمان هایدگر. آیا این نگاه که میان هستی و هستنده یک مغاک (دره یا شکاف عمیق) وجود دارد با نگاه هایدگر به هستی منطبق است؟

این پرسشی است که من نتوانستم پاسخ را در لابلای صفحات کتاب روان درمانی اگزیستانسیال پیدا کنم و به نظر می رسد جناب یالوم در حالی به دریای بحث اگزیستانسیالیسم ورود کردند که اصل مقوله (یعنی هستی و وجود) را تبیین نکردند یا در وضعیت بدبینانه، ادراک روشنی از آن نداشتند. همه کتاب صرف در تحلیل انسانهایی میگذرد که به عنوان درمان جو به ایشان رجوع کردند. به هرحال اگر ما در رابطه میان انسان و هستی صحبت داریم، باید از دو طرف رابطه گفتنی داشته باشیم و ارتباط انسان با هر مجهول دیگری قابل بحث نیست حتی اگر این مجهول، خود وجود یا مفهوم هست باشد.

 

بیا زندگی کنیم ...

آهنگ پایانی این اپیزود به هنرمندی سینا حجازی است. خواننده‌ای که شاید اوایل سبک و سیاق خواندنش برایم مانوس نبود اما کم کم مضامین و متنی که برای خواندن انتخاب می‌کرد، باعث شد که دنبال کننده آثارش باشم و آهنگ «بیا زندگی کنیم» تقدیم شما:

[su_audio url="http://www.irmp3.ir/downloadp/s/eyJjdCI6IkNKSkNJU3kwRUJ2WnpYWFhnSHBDa0E9PSIsIml2IjoiOWUwZWY5NDAzZGM5ZDg1ZmUwMmNlYWExZTU1Y2Q4MDQiLCJzIjoiMjk4MmE2ODIyN2MzNjkxNyJ9.mp3" width="100"]  

و لطفا شما هم با شنیدن این اپیزود برداشت، نقد و سوالتان را مطرح کنید. گفتگو در ادامه هر اپیزود می‌تواند به همه ما کمک کند تا روشن‌تر از قبل به موضوع بپردازیم. چه بسا زوایایی از دید من پنهان مانده باشد که با تذکر شما دیگران هم بتوانند از آن استفاده کنند.

اپیزود شانزدهم: استاد یالوم! اجازه؟

ـ من اینجام. کسی صدای منو می‌شنوه؟ یه ذره‌ام تو دل کهکشان‌ها. یه لحظه‌ام تو همۀ تاریخ. کسی صدای منو می‌شنوه؟ کسی منو می‌فهمه؟ من اینجام.   بعد انتشار اپیزود پانزدهم انسانک انگار سر صفی ایستاده باشی و داد زده باشی: «کی تنهاست؟» هزاران دست بالا رفت و گفت: «من!» انگار که تعریف جوامع انسانی را باید عوض کرد و گفت: «جامعه انسانی متشکل است از هزاران تنِ تنها که در کنار هم زندگی می‌کنند.» اینجا صحبت از سطحی از تنهایی است که با ارتباط دیگری ترمیم نمی‌شود. اگر یادتان باشد در اپیزود قبلی گفتم اروین یالوم از سه سطح تنهایی می‌گوید. سطح اول تنهایی حاصل فقدان رابطه صمیمانه با دیگران است. یعنی بین‌فردی است. سطح دوم از نادیده‌انگاشتن خود یا سرکوبِ منِ درونی است. یعنی تنهایی درونی یا درون‌فردی است. سطح سوم تنهایی رخدادی بین من و هستی است. کلمه‌ای که خانم دکتر سپیده حبیب مترجم این کتاب انتخاب کرده است و می‌گوید: « گویی مغاکی (به معنای دره و گودال بزرگ) میان من و دنیای اطرافم وجود دارد و این تنهایی، تنهایی وجودی می‌شود.» اگر اپیزود پانزدهم را نشنیدید لطفا اول آن را گوش کنید بعد به سراغ این اپیزود بیایید. ترجیحا در اپیزود پانزدهم خودتان را گرم کنید و بعد وارد شوید. یک بار با بچه های انسانک حرف زدم و گفتم که بیایید یک کاری کنیم. یک آیدی تلگرام درست کنیم و بگذاریم و فرض کنید که این پیام‌های 52 هرتزی شما را خواهد شنید اما به شما پاسخی نمی‌دهد؛ همان‌طور که ما صدای نهنگ 52 هرتزی را می‌شنویم. بعد یک آیدی تلگرامی درست شد به نشانی @ensanak_52hz  گفتیم تا ببینیم کسی پیام می‌دهد یا نه. از پیام پر شد! یعنی ما لبالب از حرف‌هایی هستیم که حس می‌کنیم دیگران آن را نمی‌شنوند یا نمی‌فهمند. فقط کافی بود سکوت کنیم و گوش کنیم. این طرف با دوستی که این پیام‌ها را می‌گرفت داستانی داشتیم. می‌‌گفت: «گفتن سلام. جواب بدم؟» گفتم: «نه. سکوت کن.» یا گفت: «سؤال کردند، جواب بدم؟»، گفتم: «نه. سکوت کن.» یا گفت: « آخه فکر کنم جواب ندادم ناراحت شدند، جواب بدم؟» باز هم گفتم: «نه. سکوت کن.» یا گفت: «فحش داد. جواب بدم؟» باز من گفتم :«نه، سکوت کن.» سکوت کن. سکوت! سکوت کردن تمرین می‌خواهد. برخی از این پیام‌های 52 هرتزی را در این اپیزود و بین گفته‌های خودم پخش می‌کنم. آن آیدی تلگرام همچنان هست و هر زمانی که احساس کردید گفتنی‌ای دارید می‌توانید در آنجا بگویید. مهم نیست که منتشر می‌شود یا نه. برای منتشر شدن نگویید. مهم این است که شما بتوانید بگویید. اصلا خیلی از مشکل‌ها برای این است که ما نمی‌توانیم بگوییم نه اینکه کسی نیست تا بشنود. کسی نیست که بگوید.
پیام‌های 52هرتزی
ـ لحظه‌ای که پیام شما رو در اینستاگرام دیدم که گفته بودید حرفی بزنید که به کسی نمی‌تونید یک جورایی بگید و کسی نمی‌فهمدشون. فکر کردم من چقدر از این حرف‌ها دارم. خیلی فکر کردم بعدش و دیدم اصلا همچین حرفی برای من وجود نداره. من «نمی‌تونم» حرفم رو بگم. ـ من بعد از شنیدن اپیزود پانزدهم، حرف‌هایی که به دلم اومد اولین حرف این بود که معذرت می‌خوام. معذرت می‌خوام به خاطر تمام سال‌هایی که نادیده گرفتمت. تمام سال‌هایی که عمقت رو درک نکردم. تمام سال‌هایی که متوجهت نشدم. ـ چون ته ته تهش هیچ‌کس جز خودتون و روحتون نمی‌مونه و این تنها داشتۀ واقعی و ابدی‌تون و باارزش‌ترین داشته‌تون هست. همین. خداحافظ!
روان‌درمانی اگزیستانسیال
در انسانک موضع صحبت از زبان یک درمانگر، استاد، راه بلد و یک رسیده نیست. من اصلا مدعی این جایگاه‌ها نیستم و اگر ادعا کنم غلط است. انسانک به روایت یک دردمند و مبتلا به مسئله است. من مسئله‌هایم را می‌گویم و در مسیر جست‌وجوگری برای جواب هر از گاهی چیزهایی را که پیدا کردم با شما تقسیم می‌کنم. موضوع تجربه زیسته است. زندگی را برای هم تعریف می‌کنیم. نه اینکه کسی نشسته باشد در مسند سخن و بخواهد با شما حرف بزند. کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال را من از سال 1391 در دست دارم. تعمدا این سال را به شما می‌گویم زیرا در قصه‌ای که می‌خواهم تعریف کنم مؤثر است. زمستان 1387 که به سر رسید و نشستم سر سفره هفت‌سین زدم روی شانه‌های خودم و گفتم: «حسام دمت گرم. عجب راهی طی شد.» از شما چه پنهان روزهای سخت گذشته بود. جوان بیست و هفت ساله‌ای که دستش به دهانش می‌رسد و کار و بارش هم بد نیست. چند ماه قبل از آن، پایان‌نامه‌ام را دفاع کردم و چه دفاعی! خیلی روزهای خوبی بود. پنج هفته بعد از آن ساعت تحویل هم قرار است علی به دنیا بیاید که علی هفتم اردیبهشت 88 به دنیا آمد. با چنین حال خوب و سرمستی‌ای وارد سال 88 شدم و عجب هشتاد و هشتی! من مدعی نیستم که در سال 88 برای من مقدمات تغییر ایجاد شد. من را خِرکش به سمت تغییر کردن و جهان دیگری را تجربه کردن بردند.
من... مسئله دارم!
انگار جاده‌ای شروع شد که حوادث پشت سرهم رخ می‌داد و دیگر وقتی به اواخر دهه 90 رسید همه‌چیز غیر از آن چیزی بود که من در پایان سال 87 تصور می‌کردم. انگار که دستم به اسکرین‌سیور کامپیوتر خورده است و کلا نما عوض شده است. هیچی آن‌طور که من فکر می‌کردم نیست. چقدر این زندگی هولناک و چقدر این زیستن ترسناک است که تو در آستانۀ رسیدن، وقتی دستت را می‌گیری که دری را باز کنی و وارد بهشتی که تصور می‌کردی شوی، از پشتِ در شعله می‌بینی و همه چیز عوض می‌شود. مانند خواب است. این حال برای من علائم جدی بالینی داشت و خیلی خوب آن لحظات در ذهنم حک شده است که از شدت بدحالی حرکت کردن برایم سخت بود و انگار رعشه‌ای داشتم. مادرم یک دستم را و دایی‌ام دست دیگرم را گرفته بود. در شهرک اکباتان تهران به درمانگاه بردندم تا آنجا سِرمی چیزی به من بزنند. صدای خانم مسنی که در سالن نشسته بود را شنیدم که گفت: «این اعتیاد با جوان‌ها چه کرده...» و من جان نداشتم که بگویم: «من معتاد نیستم. من درد دارم. من مسئله دارم.» در همان ایام و روزها، باز این صحنه دیگری است که به خاطرم هست. به اتاق مطالعه‌ام آمدم و جلوی کتابخانه‌ام نشسته‌ام. من بیشتر از آن که کتاب خوانده باشم، کتاب خریده‎ام. کلا موضوع کتاب خریدن لذتی جز کتاب خواندن دارد. رو به روی کتاب‌هایم ایستاده بودم و این جمله را بارها با صدای بلند گفته بودم که: «چرا حالم را خوب نمی‌کنید؟ چرا آرامم نمی‌کنید؟ من پای شما عمر گذاشتم و جان کندم، من درس خواندم و خوب هم درس خواندم؛ پس چرا اثر نمی‌کنید؟» من حال چتربازی را داشتم که از هواپیما پریدم و جک چتر را کشیدم اما چتر باز نشد. تو فکر کن در تمام طول مدت پرواز بار این چتر را برای لحظۀ پریدن به دوش کشیدم ولی حالا که پریدم و جک را کشیدم انگار نه انگار و مثل سنگ پایین می‌آیم. اینجا بود که من احساس کردم مسئله دارم و باید به دنبال مسئله‌ام بروم. قصۀ این آوارگی را بخواهم تعریف کنم خودش چند پادکست می‌شود. نمی‌توانستم به سرِکار بروم. هیچ حرفی را نمی‌توانستم بشنوم و آدم‌ها هر کسی حرف می‌زد و می‌دیدم این حرفی نیست که لازم داشته باشم می‌گفتم: «مسئله‌ام نیست آخه. دردم نیست.» این‌ها را نمی‌گویم که در برابر شما برون‌ریزی کرده باشم. اگرچه که این هم در قصدم هست اما دارم می‌گویم اگر تو هم حالی شبیه آن حال‌ها داری باید مسئله‌ات را خودت حل کنی. اتفاق بیرونی یا قهرمان بیرونی در کار نیست. گول این شامورتی‌بازی‌هایی را که ما با آن درس خوانده‌ایم نخورید. ما تا عالی‌ترین مسند تحصیلات عالی فقط با انتخاب یک پاسخ از میان چهار پاسخ می‌توانیم پیش برویم. ما برای پیدا کردن پاسخ از جهان بدون پاسخ تربیت نشده‌ایم. این مهارت سختی است. این باری است که ما باید به دوشمان بکشیم.
پیام‌های 52هرتزی
ـ سیزده سؤال من از نهنگ درون خودم: 1- حالت چطوره؟ 2- به نظرت جایی لونه می‌کنی یا اصلا لونه‌ات کجاست؟ 3- اگر فردا بیدار بشی و ببینی همه‌چی یک خواب شبانه بوده چه حالی بهت دست می‌ده؟ 4- ابر یا دریا؟ 5- بین اینکه مالکیت یک ستاره رو بهت بدن یا بری لبه یک سیاه‌چاله و همه جهان رو ببینی کدوم رو انتخاب می‌کنی ؟ 6- فرض کن لونه‌ت رو به دست آوردی چیزی هست که به جز خودت بخوای داخل لونه‌ات ببری؟ 7- گل دردش می‌آد؟ 8- کنت یا دانهیل؟ 9- اگر رنگ بودی چه رنگی بودی؟ 10- آدما از نظر تو در یک کلمه؟ 11- اگر روز میعادی باشه سؤالت از حقیقت کل چیه؟ 12- حسی که موقع تولد داشتی رو برام توصیف کن. 13- اگر یک کنترل بهت بدن و بگن می‌تونی با این همه چیز رو عدم کنی این کار رو می‌کنی؟
از مسئله به کتاب
عاقبت آن مسئله‌مندی و پرسشگری کار من را به سمت کتاب‌ها کشاند. به نوشته‌ها و متن‌ها پناهنده شدم. از جمله کتاب‌هایی که در همان سال‌ها خریدم کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیالیسم بود. همه این‌ها را به شما می‌گویم که بگویم این کتاب را در چه ظرف زمانی و ظرف حالی مطالعه شده است. پیشنهادم به شما این است و خودم هم همین کار را می‌کنم. در هر کتابی که مطالعه می‌کنم حاشیه‌اش می‌نویسم که کِی و در چه حالی آن را خوانده‌ام زیرا حال من در درک آن کتاب قطعا مؤثر است. وقتی آن کتاب را خواندم و سر آغاز کتاب شروع شد، انگار کسی را پیدا کردم تا حرف‌هایی را که من چشیده‌ام اما بلد نیستم بگویم و او هم بلد است و هم از هم باز کرده است، بگوید. از کلافه سردرگمی در آمده‌ام. می‌توانم بخوانم و بفهمم. بارها در این سال‌ها برگشته‌ام و از نو خوانده‌ام و هر باری هم که خوانده‌ام بر حسب حالم کنارش حاشیه‌ای نوشته‌ام اما یک اتفاقی افتاد. اگرچه این کتاب در طرح مسئله و شفاف شدن آن به دادم رسید اما در حل مسئله دستی از من نگرفت. به همین خاطر در این فصل می‌خواهم پرسش‌گرانه این کتاب را با شما مرور کنم. اگر این کتاب را مطالعه کرده باشید در همان مبادی و مقدمات کتاب هم مشخص است که این کتاب ادامه مسیری است که جناب فروید رفته و یالوم بر آن یک تکمله‌ای را وارد کرده است. می‌دانید فروید یک آدم اثرگذار است. نگاه نکنید به کتاب‌های درسی خودمان که هرکسی را نپسندیدند مبتذل نشان دادند. ما فروید را در کتاب‌های درسی‌مان جوری خوانده‌ایم انگار که او متولی عشرتکده‌ای یا ساقی بوده است. می‌ایستاده و به هرکس که درد و بلایی داشته است می‌گفته است: «بیا دوای درد تو منم! بیا برو یک حالی کن و خوب شو.»! خیر. این نیست. برای عالم شدن پای صحبت انسان سطحی نمی‌توان نشست پس فروید را اگر خواستید بشناسید از منابع اصیل و معتبر بشناسید. آدم زحمت‌کشیده‌ای است. کاری کرده است که این کار بسیار ارزشمند است. در قریب به یک و نیم قرن پیش در روزگاری که هر کسی حال بدی داشت و دنبال این بودند که در رگ، پی، عصب و مغز دردش را پیدا کنند؛ این پزشک مثل بقیه ی اطبا، بدن‌مندی انسان را می‌شناسد و به این فکر افتاده است که شاید ناخوش‌احوالیِ تنانگی، ریشه در پریشانیِ روانی دارد یک کار دیگری هم کرده است و بسیار ارزشمند است. کار این است که سراغ اقیانوس رفته است. از آنجا نهر کشیده است تا بتواند آسیابش را بگرداند. یعنی چه؟ یعنی سراغ حکما و فلاسفه بسیار عمیقی مانند شوپنهاور و نیچه رفته است. به قدری که از آن‌ها فهمیده است آن را کانال کرده است و در حوزه درمان از آن استفاده کرده است. ممکن است که مسئله را به عمق نیچه نفهمیده باشد اما آنچه را که فهمیده برای درمان در زندگی به کار برده است و این کاری است که نیچه نتوانست بکند. این را برای چه مثال می‌زنم؟ زیرا بدانیم اگر کسی آمد و شروع به طعنه‌گویی و فقط نقص‌بینی از عالمان کرد بدانید مسیر تفکر را نمی‌شناسد. مسیر تفکر این‌گونه نیست که یکی بیاید و همه ی آن را بگوید. مسیر تفکر مانند دوی امدادی است یعنی هرکس تا یک جایی بلد است بگوید. اگر ما متن دیگری را با این فهم خواندیم و دیدیم نقصی دارد به این معنی نیست که آن آدم نابلد یا ناعالم بوده است. سهمش از بازی همین مقدار بوده است و حالا نوبت من و توست که برویم و سهم خود را عمل کنیم. فروید یک موضوعی را با ترجمه‌ای که ما از آن شنیدیم و بلد هستیم به اسم اضطراب، تشویش، anxiety وسط گذاشته است. می‌گوید من آدم‌هایی را می‌بینم که این آدم‌ها دچار اضطراب هستند. حالا این را شما در ذهنتان تجسم کنید که وسط بُردار هستند. قبل از آن چیزی آدم‌ها را هل می‌دهد. یک راننده‌ای آن‌ها را در ایستگاه اضطراب پیاده می‌کند. کلمه‌اش هم همین راننده است. یعنی drive می‌کند. من نمی‌دانم چرا در ترجمه، کلمۀ سائق را انتخاب کرده‌اند. ترجمه سختی است اما سائق هم یعنی سوق‌دهنده و هل‌دهنده. این راننده‌ای است که شما را در ایستگاه اضطراب پیاده می‌کند. بعد او می‌گوید آن ماشینی که راننده با آن آدم‌ها را در ایستگاه اضطراب پیاده می‌کند غرایز سرکوب‌شده است یعنی سرکوب خواسته‌ها و امیال، آدم را در آن ایستگاه اضطراب پیاده می‌کند. بعد از اینکه این اتفاق افتاد وارد مکانیسم‌های دفاعی و اتفاقات بعد از آن می‌شویم. سال‌ها می‌گذرد. در سال 1980 یعنی چهار دهه قبل روزی که من به دنیا نیامده بودم و خیلی از شماهایی که دارید می‌شنوید هم به دنیا نیامده بودید جناب یالوم در کتابی بحثی را مطرح می‌کند و می‌گوید: «با احترام و ادب به جناب فروید و اینکه خیلی هم زحمت کشیده و چنین نموداری را ترسیم کرده است، من اما برداشت دیگری دارم. » و آن برداشت را در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال مطرح می‌کند که برای شما می‌گویم.
پیام‌های 52هرتزی
ـ بازی‌مون داد رسما. به شخصیتم توهین کرد. به شخصیت اون توهین کرد. دخالت کرد تو همه چی. همه‌چی رو برعکس جلوه داد. هیچ وقت هم نگفت چرا. از جواب دادن همیشه طفره رفت. بعد هم که اون چیزی که تو ذهنش بود اتفاق افتاد، خودش رو کنار کشید و همۀ نقش خودش رو کتمان کرد. همۀ تقصیرها افتاد گردن من.
کار یالوم
اما یالوم چه می‌کند؟ کار یالوم هم بسیار ارزشمند و بزرگ هست. اگرچه او مبتکر این فضا نیست اما لااقل در منابعی که من جست‌وخیز کردم کسی به اندازه یالوم در این حوزه مطلب را مبسوط و به زبان روان‌درمانگرها نگفته است. فقط قبل از آنکه کارش را بگویم. دقت کنید چیزی که من تعریف می‌کنم ماحصل عقل چهل سال پیش یالوم است. قاعدتا یالوم به عنوان متفکر بیش از آن بلد است. موضوع ما الان شخص نیست. این کتاب براساس دانش 40 سال قبل یالوم تصویری از تفکر این مرد بزرگ را نشان می‌دهد که نمودار فروید را تصحیح کرده است. یعنی چه کرده است؟ همان نمودار را یادتان بیاید. راننده‌ای وجود دارد که با غرایز سرکوب‌شده آدم‌ها را سوار می‌کند و در ایستگاه اضطراب پیاده می‌کند. یالوم ماشین را عوض کرده است. یعنی گفته است که آن drive اتفاق می‌افتد ولی اساسا سائق‌هایی که تو می‌گویی نیست بلکه مواجهه‌های انسان با مسائل غایی (Ultimate concepts) است که انسان‌ها را سوار می‌کند و در ایستگاه اضطراب پیاده می‌کند. دیدید چه اتفاقی افتاد؟ اگر فروید از بدن‌مندی یک ایستگاه عقب‌تر آمده است و به غرایز سرکوب‌شده رسیده است، یالوم از چیزی که فروید آمده است یک ایستگاه خیلی خیلی طولانی‌تری را عقب آمده و به مسائل بینادین هستی رسیده و گفته است مواجهه آدم‌ها با این مسئله‌هاست که تبدیل به اضطراب در کف میدان زندگی می‌شود و این را تبیین کرده است. او گفته است چهار مسئله اصلی که انسان‌ها را به سمت اضطراب می‌برد مرگ، پوچی یا بی‌معنایی، آزادی و تنهایی است. او می‌گوید مرگ، معنا، آزادی و تنهایی چهار مسئله بنیادین است زیرا وقتی آدم‌هایی که به عنوان درمانجو پیش من می‌آیند را به عقب می‌برم به یکی از این چهارتا می‌رسم. امیدوارم توانسته باشم بگویم چقدر کاری که یالوم کرده، کار عمیقی است. من در آن سال پرمسئله وقتی به این‌جا و به این چهار سرفصل یالوم رسیدم احساس کردم که یخی بر سوختگی‌ام گذاشتند. یعنی یک فیسِ آخیشی از من بلند شده است که می‌گوید: «همین جاست. لااقل درد اینجاست اگر درمان نیست ولی درد را اینجا درست تشخیص می‌ده. من همین جام می‌سوزه که این می‌گه.» حالا یالوم این حرف‌ها را از کجا آورده است؟ یالوم هم با متد فروید پیش رفته است یعنی به سراغ فلاسفه رفته است. راهی هم جز این نیست. روان‌شناسی یک رشته بسیار جوان است. یک و نیم قرن از سنش بیشتر نمی‌گذرد. شما آن را با علم فلسفه که چند صد سال میلاد مسیح وجود داشته است مقایسه کنید. آن را با طب که هزاران سال هست طبیب وجود داشته است مقایسه کنید. در قیاس با  این‌ها روان‌شناسی صد و پنجاه سال سن دارد و بسیار رشته جوانی است بنابراین روش درست همانی است که یالوم رفته است. برای عمق پیداکردن در این رشته از تاریخچه ی آن بیرون می‌روی. وقتی می‌خواهی چهار صد ساله‌اش را مطالعه کنی باید در رشته‌های دیگر مطالعه کنی. یالوم در همین مسیر به سراغ کیرکگور، سارتر، کامو، بوور رفته است و شروع به خواندن کتاب‌های آن‌ها و مسئله برداشتن از آن‌ها کرده است. او از آن‌ها مفهوم اگزیستانسیالیسم را برمی‌دارد. خیلی کلمه باحالی است. یعنی اگر به کلمات سخت برای فخرفروشی در جلسات احتیاج دارید روی این حساب کنید. واقعا در یک جمع بنشینید و دو الی سه بار یک نفس و بدون تپق بگویید: «اگزیستانسیالیسم» تا بگویند: «این آدم باسوادی است. رویش حساب کن.»! حالا این اگزیستانسیالیسم چیست؟ existence یا هستی یا وجود موضوعی است که به عمر فلسفه راجع به آن صحبت شده است اما اگزیستانسیالیسم یک نگاه مشخصی به موضوع وجود است. اگرچه می‌گویم مشخص ولی من به عنوان محصلی که به دنبالش رفتم آخرش به این نتیجه رسیدم که مانند کوه دماوندی نیست که نشان دهند و بگویند: «بیا این است.» یعنی خود آدم‌هایی که این مشرب و مکتب را دارند با هم حرف‌هایشان یکی نیست. ما سر منشأهای متعددی برای فلسفه اگزیستانسیال داریم که این اسامی که نام بردم منبع اصلی اروین یالوم بوده است. البته منبع دیگری داشته که خواهم گفت.
پیام‌های 52هرتزی
ـ آدم برای تنهایی نمی‌تونه جز کلمه تنهایی هیچ توضیحی بده. یعنی اصلا انگار توضیحی وجود نداره. حتی خودمون نمی‌تونیم شنونده خودمون باشیم گاهی اوقات. این یک خورده دردناکه ولی خب وجود داره.
هایدگر و یالوم
بحثی که در ترجمه اگزیستانسیالیسم به فارسی اتفاق می‌افتد و خیلی آن را می‌شنوید این هست که می‌گویند اگزیستانسیالیسم به معنای وجودگرایی است و این یعنی اصالت دادن به وجود. آها... پس اگزیستانسیالیسم یعنی اصالت وجود. اصالت وجود را قبلا کجا شنیده‌ام؟ آها ملاصدرا! بابا ملاصدرا هم همین رو گفته که! الان یعنی ملاصدرا و سارتر یک حرف زدند؟ ملاصدرا به عنوان یک عالم، به هر ترتیب متافیزیسین است. او یک وجود را دیده است و سارتر هم یک وجود را دیده است. ما که نمی‌توانیم بگوییم این هم همان است. مثلا شما به کشوری می‌روید. میوه‌ای را که در مملکت خود خورده‌ای را به همان اسم به شما می‌گویند پس می‌گویی این خوبه و بعد میوه را که می‌آورند می‌بینی رنگ، شکل و مزه‌اش فرق دارد اما اسمش همانی است که تو قبلا خورده‌ای. چرا؟ چون آن محصول همان آب و خاک است. ما آذری‌ها از این داستان‌ها زیاد داریم. مثلا قرمه‌سبزی ما آذری‌ها اسمش قرمه‌سبزی است، قرمه‌سبزی فارس‌ها هم همین اسم هست ولی وقتی که می‌گذارند می‌بینیم قرمه‌سبزی ما یک رنگ است، قرمه‌سبزی آن‌ها یک رنگ دیگر است. یعنی حتی در سبز بودنش هم با هم اشتراک ندارند. برای اگزیتانسیالیسم هم به اندازه قرمه‌سبزی شأن قائل باشید. این‌گونه تصور نکنید که این هم همانی که خودمان داریم. نه این یک مکتب است و باید خیلی راجع به آن مطالعه کرد و من هم سواد توضیحش را ندارم. فقط همین قدر بلد هستم که بگویم موضوعشان وجود است. تا همین جا هم به این کلمه اکتفا کنیم کار ما راه خواهد افتاد. یکی از منابعی که اروین یالوم سراغش می‌رود یک کتاب به نوشته عالی‌جناب هایدگر هست. آقای یالوم قبل از سال 1980 در حدود سن 50 سالگی سراغ این کتاب هایدگر می‌رود. خود هایدگر هم این کتاب را در همان سنی که من انسانک را شروع کرده‎ام نوشته است. ما کجاییم و آن‌ها کجا. در سن 38 سالگی هایدگر این کتاب را نوشته است. یالوم صادقانه در مقدمه کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال می‌گوید: «این کتاب هایدگر برای من خیلی سخت بود.» یک غر ریزی هم می‌زند و می‌گوید: «آخه چه کاریه موضوعی که همۀ بشر باهاش رو به رو هستند رو به یک زبانی بگوییم که همه بشر نفهمند؟» حالا بگذریم که یالوم یک مغالطۀ ریزی هم آمده است. اگر قرار بود همۀ آنچه که بشر ادراک می‌کنند لزوما در همۀ عقل بشر قرار بگیرد که از بدو تولد باید قانون نیوتون کشف می‌شد. واقعیت این است یالوم که یک پزشک بوده است، حتی فلاسفه هم که آن را خوانده‌اند نفهمیده‌اند. از بس که هایدگر عمیق دیده است. به همین جهت است یالوم بیشتر به سراغ فلسفه‌نویس‌هایی رفته که زبان داستان‌گویی دارند. قصه‌گوی خوبی هستند ولو اینکه این قصه‌ها، قصه‌های فلسفی است. خود هم بعدا که نظراتش را تبیین کرده است قصه‌هایش را گفته است زیرا خودش هم این زبان را بهتر فهمیده است. اعتراف جالبی هم می‌کند و می‌گوید: «من مثل سارقی هستم که به میدان زده‌ام و جواهر را برداشته و در رفته‌ام ولی فکر کنم پایۀ جواهر جا مانده است.» منظورش هم این است که من از این کتابی که خوانده‌ام تیکه‌ای را برداشته‌ام اما پایه‌اش جا مانده است. صادقانه این است که یالوم راست می‌گوید ولی مثالش را می‌شود عوض کرد. آقای دکتر شما جواهر را برنداشته‌اید بلکه اتاق ماشین را برداشته‌اید. آنکه جا مانده است هم پایه‌اش نیست بلکه شاسی ماشین است. یعنی شما اتاقش را برده‌ای که درست هم هست و آناتومی‌اش خوب هست ولی همان لحظه‌ای که می‌خواهی استارت بزنی و با آن حرکت کنی، شاسی می‌خواهد. در ادامه با هم ببینیم آیا جناب یالوم شاسی را برداشته‌اند یا بر نداشته‌اند؟
پیام‌های 52هرتزی
« ای کاش کمی بیشتر برای خود واقعی‌ام وقت می‌ذاشتم. دغدغه‌مندم بابت تمام چیزهایی که فکر می‌کنم عدالت نیست. برای تمام تبعیض‌هایی که فکر می‌کنم این دنیا، دنیای جالبی نیست. ممنونم من رو با خودم آشتی دادید. ممنونم که خودمم. ممنونم که برای اولین بار توانسته‌ام صدای 52 هرتزی درونم رو بشنوم.»
وجود چیست و کجاست؟
می‌خواهم صحبتم را جمع‌بندی کنم. بیایید از اینجا به بعد را در فانتزی ذهنی‌مان این‌گونه تصور کنیم که ما افتخار داریم شاگرد باشیم و استاد ما اروین یالوم باشد. قبل از این یک جوک بگویم و بعد ادامه‌اش را بگویم. دوست ما تعریف می‌کرد بنده خدایی ایستاده بود تا نماز بخواند و می‌گفت: «الله اکبر، نشد... الله اکبر، نشد... الله اکبررر... حالا شد.» و شروع به نماز خواندن کرد. به اخلاص رسیده بود! من که این کتاب روان‌درمانی را می‌خواندم احوالم مثل همین بنده‌خدا بود. می‌خواندم و می‌دیدم نشد، ورق دیگری می‌زدم و باز می‌دیدم که نشد. آخر به یک ابهام و مسئله رسیدم که گویی چیزی که من به دنبال آن هستم اصلا در این کتاب نیست. شک کردم. گفتم شاید در ترجمه مطلبی از قلم افتاده است. جایتان خالی، چه کشیدم تا متن انگلیسی کتاب را پیدا کردم. من هم خیلی تسلط ندارم ولی به زور می‌روم و می‌فهمم تا ببینم چه گفته است. گفتم شاید او یک چیز دیگری گفته باشد و خانم دکتر سپیده حبیب یک چیز دیگر ترجمه کرده باشد. ورق زدم و دیدم خیر. اتفاقا یک جاهایی هم همان تعبیری که من گمانم رفته ایشان استفاده کرده است. بگذارید دقیق بگویم. در صفحه 17 متن اصلی که مقدمه کتاب است و یالوم درباره اگزیستانسیالیسم و روان‌درمانی وجودی و روان‌درمانی اگزیستانسیال صحبت می‌کند یک دفعه به یک عنوان می‌رسد که خودش در متن اصلی از این عنوان استفاده می‌کند و می‌گوید:«humanistic» به معنای انسان گرایی. اینجا که رسیدم احساس کردم حالا شد و از این جا به بعد من می‌توانم نسبت به استاد پرسشگر باشم پس سر کلاسی که استاد ما، یالوم، پای تخته است برگردیم: ـ استاد! اجازه؟! یک سؤال دارم. شما کتابی را تحت عنوان روان‌درمانی وجودی مرقوم فرمودید. کتاب شما چند صد صفحه است و من هرچه می‌گردم یک صفحه در مورد خود مفهوم وجود در کتاب شما مطلب نمی‌بینم. استاد! شما چطور روان‌درمانی وجودی را تقریر کرده‌اید اما در مورد وجود چیزی نفهمیدید؟ چطور می‌شود که از سؤال‌های وجودی بحثی به میان آورد اما موضع خودمان را با وجود مشخص نکرده باشیم؟ استاد! شما در تعریف تنهایی وجودی می‌فرمایید که تنهایی وجودی مغاک و دره‌ای بین انسان و هستی است. ممکن است بفرمایید که انسان به عنوان یک هستنده چگونه می‌تواند با هست فاصله داشته باشد؟ استاد! اجازه؟ انسان که وجود نیست. انسان موجود است، انسان مفعول وجود است. انسان که هستی نیست. انسان یک هستنده در میان این همه هستی است. وقتی شما در خصوص بقیه هستنده‌ها و ارتباطشان با بقیه هستی هیچ چیز نفرمودید، وقتی به موضوع تنهایی می‌رسید قاعدتا می‌فرمایید بین انسان و هستی دره‌ای عمیق است. سؤال این است استاد! دره در هستی است یا در شناخت شماست؟ سؤال من این هست که آیا حضرت‌عالی از حیث معرفت‌شناختی و شناختی که بر هستی دارید یک دره گرفتارید یا واقعا در خودِ بودِ این عالم، بین بود و منِ ذی موجود و منِ موجود فاصله وجود دارد؟ سؤال ساده‌تر اینکه فاصله واقعا هست یا شما چون آن سمت را نشناخته‌اید از فاصله صحبت می‌کنید؟ من هرچه کتاب شما را ورق می‌زنم جز تکرارِ تکرار اینکه تنهاییم، تنهاییم، بین ما و هستی فاصله هست، ما یکه میان این دنیاییم و پلی این فاصله را نمی‌تواند پر کند، نمی‌بینم. یک سمتش را فرمودید. یک سمتش همان انسان‌هایی هستند که هزارتا از آن‌ها به کلینیک شما آمده‌اند و به درمان نشسته‌اند. شما از یک رابطه صحبت می‌کنید. رابطه من و هستی. من را گفتید که انسان است. آن سمت ماجرا که هستی است، چیست؟ وجود چیست که بین من و وجود فاصله است؟
دندان‌درد و ریشه‌درمانگر
من مبتلا به دندان‌دردی بودم که ناگزیر شدم در این ایام‌الکرونا چند جلسه به دندان‌پزشکی بروم. در جلسه آخر که این پزشک نازنین قدم‌رنجه کرده بودند و پا در دهان ما گذاشته بودند، من در آن لحظات به یک چیزی فکر می‌کردم. اینکه شما دوتا پزشک هستید. یک پزشک گفت: «کار من ترمیم ریشه است.» و یک پزشک گفت: «کار من ترمیم تاج است.» راجع به دندان که جزئی از من است کسی که کارش تاج بود دست به ریشه نزد. این روان مگر کمتر از دندان است که تو اگر می‌توانی درمانگر تنهایی سطح یک یا دو باشی قدم به تنهایی وجودی هم بگذاری؟ شاید مانند ترمیم ریشه این هم تخصص دیگری می‌خواهد. شاید از یک جایی به بعد باید گفت کار ما نیست و من تا این تنهایی را بلد بودم. از این به بعد را باید به سراغ ریشه‌درمانگر بروی. بگذریم که حالا ریشه‌درمانگر کو؟ آن را که یافت می‌نشود، آنم آرزوست.
تنهایی از ناآگاهی
همکلاسی‌های من! جواب این سؤال را چه بسا جناب یالوم بعدا داده باشند یا چه بسا جواب در این کتاب باشد و من نفهمیده باشم. اگر هم جواب از جانب ایشان بی‌پاسخ باقی مانده باشد، این به منزله کتمان زحمت بزرگ این مرد نیست. این نشان می‌دهد که تا یک جایی را این بزرگوار آمده است و سهمی هم برای ما باقی مانده است تا به آن فکر کنیم. ما باید فکر کنیم. ما باید حتی به عنوان کتاب فکر کنیم که اگر می‌گوییم روان‌درمانی اگزیستانسیال منظورتان چیست؟ منظورتان این است که دردهایی در سطح بالین و روان وجود دارد که درمان‌پذیر است و نباید وجود داشته باشد؟ این دردها ریشه در سؤالات وجودی دارد؟ این رویکرد خوبی است اما اگر از آن سمت بگوییم که باید درد وجودی را درمان کرد می‌توان گفت که آیا این درد همان درد جسمی است؟ وقتی این ور را درد می‌گوییم و آن ور را هم درد می‌گوییم آیا منظورمان یک درد است؟ دقیق‌تر بگویم. در درد جسمانی رفع درد به منزله رسیدن به سلامتی است. وقتی من از دندان‌پزشکی برگشتم و حالم را پرسیدند گفتم: «خیلی خوبم و درد ندارم.» آیا درد وجودی هم همین‌طور است؟ آیا درد وجودی را هم آنکه ندارد، حالش خوب است؟ یا نه درد وجودی از جنس بهای بودن است؟ مانند درد زائویی است که درد است اما دردی نشان‌دهنده ناسلامتی نیست. دردی است که وقتی زن می‌گوید دردم شروع شد ما به آن بیمار نمی‌گوییم و با ذوق و هیجان قابله می‌آوریم. می‌گوییم یکی آن را قبول کند و بپذیرد. نه رفع درد بلکه فهم درد باید مسئله ما باشد. رفیق من! ما درجهانیم. ما جهانیم. مغاک میان انسان و جهان بی‌معناست. جهان اسم مکان جهیدن است. دنیا شاخۀ پریدن است. پریدن اضطراب دارد زیرا مستلزم بریدن است. از شاخۀ امن اکنون بریدن. پس تنهایی و اضطرابی که ما در پرواز در جهان تجربه می‌کنیم تنهایی معرفتی است. تنهایی از ناآگاهی است. تنهایی از جنس وحشت در اتاق تاریک است. وحشت در اتاق تاریک یک درمان ساده دارد، چراغ را روشن کن!

دقیقه
اپیزود 15 - پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bcab9bcd-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

اپیزود پانزدهم پادکست انسانک داستان یک تنهایی عمیق است. داستانی واقعی و برداشتهایی در باب تنهایی اگزیستانسیال یا تنهایی وجودی. نمیدانم قصه وال تنها به گوش‌تان خورده است یا نه، حاصل جستجوها و کشت و گذارهای اینترنتی و مرور مطالب وب سایتهای فارسی و انگلیسی شد روایتی که برایتان در این اپیزود تعریف کرده‌ام.

صدا و موسیقی و داستان نهنگ تنها

در این اپیزود علاوه بر صدای نهنگ تنها که توسط هیدروفون ضبط شده، شما می‌توانید موسیقی زیبای ساخته شده با الهام از صدای او را نیز بشنوید. اگر مایل به دانلود موسیقی هستید در کانال تلگرام انسانک دانلود کنید و بشنوید. خیلی جستجو کردم تا اطلاعات کاملی در مورد این موسیقی پیدا کنم اما تقریبا خود موسیقی موضوع بحث هیچ یادداشتی تا اینجا سرانجام به این وبلاگ رسیدم.

در این وبلاگ آمده که سازنده این آهنگ - محمد یاروف -  مانند آلبوم هایش، گمنام است و صفحه اجتماعی درست و حسابی از او پیدا نمی‌کنید! ظاهرا سنخیتی میان میان این نهنگ تنها با تمام کسانی که در مورد او اثری ساخته‌اند وجود دارد!

مسافر تنهای اقیانوس

وال ِداستان ِما، در سالهایی که رهگیری آن ممکن بود صدها کیلومتر را به تنهایی شنا کرده و در سراسر این مسیر نیز مشغول نجوای بی پاسخ خود بوده. جالب اینجاست که در یکی از گزارشهای منتشر شده جمعی از مردم آمریکای شمالی معتقد بودند که این پیامها مخاطبین غیرزمینی دارد! و البته ظاهرا برخی دانشمندان هم چنین دیدگاهی را تصدیق کردند که فرکانس پیامهای ارسالی توسط نهنگها ممکن است مخاطبی خارج از کره خاکی داشته باشد

[caption id="" align="aligncenter" width="550"]نقشه سفرهای نهنگ تنها مسیر تردد وال تنها از سال 1992 تا سال 2004 در این نقشه قابل مشاهده است. از بعد سال 2004 دانشمندان نتوانستند ردی از این نهنگ پیدا کنند[/caption]  

تنهایی وجودی یا تنهایی اگزیستانسیال

اما موضوع اصلی که در این اپیزود به آن پرداخته‌ام تنهایی وجودی یا همان تنهایی اگزیستانسیال است. اگرچه صادقانه این است که صرفا به طرح مقدمه اکتفا شده. آنچنان که خواهید شنید، انواع تنهایی و تقسیم مورد نظر اروین یالوم را در این اپیزود بیان کرده ام. کتاب معرفی شده عبارتست از روان درمانی اگزیستانسیال که توسط سرکار خانم سپیده حبیب ترجمه شده است و مطالعه آن برای اهل تحقیق خالی از لطف نیست.

البته در خصوص نگاه یالوم به تنهایی اگزیستانسیال، تاملات و ملاحظاتی دارم که پرداختن به آن در این اپیزود امکان پذیر نبود. امیدوارم در اپیزود آتی موضوع تنهایی وجودی با تفصیل و تامل بیشتری بررسی شود. میانه‌های نوشتن متن اپیزود، احساس تنهایی چنان بر قلبم سنگینی می‌کرد که ادامه دادن برایم میسر نبود. همین اتفاق در هنگام ضبط اپیزود هم پیش آمد و تصمیم گرفتم حس همان دقایق را به منتقل کنم. پیشنهاد می‌کنم شما هم در تنهایی شنوای این اپیزود از پادکست انسانک باشید.

انسانک پانزده: 52 هرتز

پیش‌ازشنیدن:

لطفاً اپیزود پانزدهم را در تنهایی با هندزفری و در دنج‌ترین کنج ممکن و در خلوت‌ترین زمان ممکن بشنوید.

قصۀ نهنگ تنها

می‎خواهم قصۀ واقعی و تأمل‎برانگیزی را تعریف کنم. داستانی که حدود سی سال قبل آغاز شده است و همچنان موضوع بحث است. این داستان در سال 1989 میلادی برابر با 1367 هجری شمسی آغاز می‌شود. روزی از روزها دانشمندان اقیانوس‌شناس مؤسسه وودزهول در ساحل آمریکای شمالی مشغول تحقیق بودند. دستگاهی به نام هیدروفون داشتند که از طریق آن لرزه‎های داخل آب اقیانوس را ثبت می‎کردند و صداها را می‏‌شنیدند و درباره آن‎ها مطالعه می‎کردند. همه‌چیز مثل همیشه بود که آن روز برای اولین بار یک پیام غیرمتعارف ثبت شد؛ پیامی که پرتکرار و با فاصله‌های کوتاه ارسال می‎شد. آن پیام از نظر فرکانسی که داشت منحصربه‌فرد بود زیرا پیام در فرکانس 52 هرتز شنیده می‌شد. آن روز دانشمندها این صدا را ضبط کردند اما خبرِ آن در جایی منتشر نشد. اگرچه می‌دانستند یا گمانه‌زنی‌هایی درباره چیستیِ صدایی که شنیده بودند داشتند. قبل از آنکه داستان را بگویم خوب است بدانیم انتهای دهه 80 و ابتدای دهه 90 دورۀ «جنگ سرد» بود؛ دوره‌ای که آمریکا و شوروی مشغول تهدید و شنود و پایش همدیگر بودند. بر همین اساس عجیب نیست که بدانیم زیردریایی‌های آمریکا هم در همان دوران مشغول ضبط صدای اقیانوس‌های اطراف بودند. نیروی دریایی آمریکا نیز این صدا را در سال 1990 با همان فرکانس 52 هرتز ثبت کرد. مشابه همان چیزی که سال قبل از آن، مؤسسۀ وودزهول ثبت کرده بود. این تکرار، گمانه‌زنی دانشمندها را به یقین نزدیک کرد. صدا، صدای یک نهنگ بود. تا اینجا به‌ظاهر شاید اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده باشد اما اگر به فرکانسی که این نهنگ در آن صحبت می‎کند (52 هرتز) دقت کنید، آن وقت باب جدیدی به روی ما باز می‎شود. چرا 52 هرتز اهمیت دارد؟ زیرا بقیه نهنگ‌ها در این فرکانس صحبت نمی‎کنند. مثلا صدای نهنگ آبی در بازه فرکانسی 10 تا 39 هرتز پخش می‎شود. منظورم فرکانسی است که نهنگ‌ها در آن با هم ارتباط برقرار می‎کنند. مثلا نهنگ پره‌ماهی در فرکانس 20 هرتز پیام می‎دهد. پس اگر نهنگی وجود داشته باشد که در فرکانس 52 هرتز پیام دهد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اتفاق عجیبی است... پیام او را هیچ نهنگی نخواهد شنید! در سال 1991 و 1992 دوباره این صدا ضبط شد. در سال 1992 اتفاق جالبی افتاد. این فرکانس شروع به پایین آمدن کرد. یعنی به 49 هرتز رسید. دانشمندان گفتند که نهنگ 52هرتزی ما در حال بالغ‌شدن است برای همین صدایش به فرکانس پایین‌تری آمده است. بنابراین احتمالا او در سنین قبل از بلوغ شناسایی شده بود و دانشمندان توانسته بودند ردش را پیدا کنند. از اینجا به بعد ماجرا پیچیده‌تر می‌شود. چرا؟ زیرا این نهنگ احتیاج داشت با هم‌نوعان خود ارتباط برقرار کند. او باید به آن‎ها پیام می‌داد تا می‌توانست مسیر سفرش را با گلۀ نهنگ‌ها هماهنگ کند و پیام‌های آن‌ها را بشنود اما با موجودی روبه‌روییم که با هیچ‌یک از هم‌نوعان خود نمی‎توانست ارتباط برقرار کند. او مثل کسی بود که پیام‌های کوتاه‌کوتاهی را پشت سر هم می‎فرستاد و هرگز پاسخی نمی‌شنید و نمی‌توانست هم‌سفری پیدا کند. براساس بازخوردی که از صدایش ضبط کرده‎ بودند، سعی کردند مسیر ترددش را نقشه‌کشی کنند.

سفر نهنگ تنها

این سفر، سفر کوتاهی نیست. نهنگ در هر فصل حداقل 708 کیلومتر شنا کرده و در تمام این مسیر پیام می‎دهد اما جوابی نمی‌شنود. سال‌ها می‌گذرد و دانشمندها درباره این نهنگ 52هرتزی تحقیق می‌کنند، اخبارش هم به بیرون درز پیدا می‎کند. کم‎کم از محافل علمی خارج شده و موضوع جراید و رسانه‏‌ها می‎شود. برای همه سوال می‎شود که نهنگ تنها چگونه زندگی می‎کند و چقدر سخت می‎شود وقتی گونه و موجودی باشی که تمام عمرت مشغول پیام‌دادن به دیگران باشی اما کسی پیام تو را نشنود و تو هم هرگز نتوانی پیام آن‎ها را بشنوی. این نهنگ در روزنامه‏‌ها و جراید به عنوان نهنگ تنها مشهور شد. برای خیلی‎ها سوال بود که این چه اتفاقی است؟ چرا این نهنگ در این فرکانس متفاوت صحبت می‎‌کند؟ جنس او نر یا ماده است؟ این سوالات هرگز پاسخ داده نشد. یعنی هنوز هم نمی‎دانیم این نهنگ چه نوع نهنگی بوده زیرا کسی موفق نشد او را ببیند اما گمانه‎زنی‎هایی وجود داشت. بعضی‌ها می‎گفتند نهنگِ آبی‌ای بوده که نارس یا نامتعارف متولد شده بود این گمانه‎زنی‌ها در محافل علمی همچنان وجود دارد و به جواب مشخصی نرسیده است. دانشمندهای مختلفی اظهار نظر کرده‌اند اما در میان همۀ این نظرها، نهنگِ تنها در فرکانس 52هرتز بدون هیچ هم‌صحبتی باقی مانده است. فرکانس 52هرتز با گوش انسانی قابل تشخیص نیست به همین دلیل [فرکانس] صدای این نهنگ را ده برابر کرده و منتشر کردند تا دیگران هم بشنوند. این صدا در فرکانس 520 هرتز منتشر شد. می‌خواهم چند لحظه سکوت کنم و لطفا شما چشمانتان را ببیندید. اقیانوس را تصور کنید. نهنگِ تنها را در صفحۀ خیال ببینید و پیامی را که او دائم می‌فرستد و در طول تمام سال‎ها بی‌پاسخ مانده است بشنوید. این صدا سال‎ها بر ذهن و قلب خیلی از آدم‌ها سنگینی می‌کند که درباره‌اش خواهم گفت. بگذارید دربارۀ همین تجربۀ چندثانیه‌ای یعنی شنیدن این صدا صحبت کنیم. [صدای نهنگ 52هرتزی]

صداها: دو تلنگر

1ـ صداهای زیادی در این عالم هست که ما نمی‌شنویم

دو تلنگر به ذهن من آمد. شاید وقتی که شما هم به آن فکر کنید تلنگرهای بیشتر و بهتری را پیدا کنید. تلنگر اول اینکه می‌بینید چقدر صدا در این عالم هست و ما نمی‌شنویم؟ چرا نمی‌شنویم؟ زیرا ما مأنوس به شنیدن آهستگی نیستیم. همین صدا اگر ده برابر نشده بود ما نمی‌توانستیم بشنویم. ما صدای آهستگی را نمی‌شنویم. گوش ما عادت کرده است شنوای صداهایی باشد که با سرعت زیستن خودش هم‎گام است و ما هرچه سریع‌تر زندگی می‌کنیم صداهای کمتری را خواهیم شنید. ما صدای رشد برگ‌ها، حرکت شاخه‌ها، حرکت کوه و شنای ابرها و... را نمی‌توانیم بشنویم. در صورتی که این هستی و دنیای پیرامون ما پر از صدا است. حالا اگر حرکت حادثۀ طبیعی‌ای کمی سریع‌تر شود و آهستگی همیشگی‌اش را کنار بگذارد و مانند ما بُدوبُدو زندگی کند، ما هم صدای خش‌خش برگ‎ها در طوفان، صدای ریختن سنگ‌های کوه یا در زلزله پیشروی زمین را می‌شنویم. این فقط مثال‌هایی از صفحۀ طبیعت برای شماست که من گفتم. انبوهی از صداها پیرامون ماست که چه‌بسا حتی صدای آدم‌ها باشد اما چون ما با شتاب مشغول زندگی‌کردن هستیم آن را نمی‌شنویم.

2ـ شنوایی نیازمند سکوت است

تلنگر دوم مهم‎تر است. شنوایی نیازمند چیست؟ ما با چه چیزی می‌توانیم بشنویم؟ احتمالا همۀ شما می‌گویید گوش!... اما نه! ما برای شنیدن به چیزی واجب‌تر از گوش نیاز داریم و آن هم سکوت است. ما برای شنیدن نیازمند سکوتیم. چرا می‌گویی از گوش واجب‎تر است؟ زیرا من و خیلی از شماها این تجربه را داریم که در رؤیا و خوابمان صدای دیگری را شنیده‌ایم بدون آن که لب از لب تکان بخورد. دیده‌اید در خواب که طرف صورت مجسم است و اصلا دهانش تکان نخورده است اما از خواب بیدار می‌شویم و می‌گوییم من فلانی را دیده‌ام که به من گفت فلان. این‌قدر در آنچه که شنیده‌ای یقین داری که اگر واقعا دهانش جنبیده بود می‌گفتی: «دوباره بگو. نشنیدم. دوباره بگو.» اما وقتی در خواب صحبت می‌کند هیچ تردیدی برای تو وجود ندارد و این رساترین سطح شنوایی است. گوش تو چیزی نشنیده است و اصلا او در خواب کلمه‌ای نگفته که بخواهد پردۀ گوش تو را بجنباند. پس تو در خواب از این گوش فاصله گرفته‎ای که شنیده‌ای. آن قوه‎ای که من و تو با آن می‌شنویم، ابزارش عمدتا گوش است اما نه لزوما! حتما برای شنیدن نیاز به سکوت داریم. چرا می‌گویم این تلنگر مهم است زیرا اگر کسی گوش سالمی داشته باشد اما سکوت را از او بگیری، ناشنوا می‎شود. سکوت موضوع مهمی است ولی موضوع این فصل نیست. فقط همین‌قدر بگویم که نازل‎ترین و کم‎اهمیت‎ترین سطح سکوت، حرف نزدن است که همان را هم ما نمی‌توانیم انجام دهیم زیرا شما به محض آن که دهان را از صحبت می‌بندید تازه صحبت را قورت می‎دهید.! دهانم بسته است اما تو که صحبت می‏‌کنی من در ذهنم با تو دست‌به‌یقه‏‌ام و جوابت را می‎دهم. این سکوت نیست. سکوت موضوع مهمی است که باشد به وقت خودش.

آثار هنری برگرفته از نهنگ تنها

به داستان نهنگ تنها برگردیم. شاید هیچ حیوانی به اندازه این نهنگ، زندگی بشر را در دهه‎های اخیر تحت تأثیر قرار نداده است. دانشمندانی که درباره این نهنگ مطالعه می‌کردند می‌گفتند: «به دست ما صدها ایمیل و نامه رسیده است. آدم‎هایی جویای حال این نهنگ هستند و درباره‎اش می‎پرسند. جمع زیادی از آن‎ها، خانم‏‌ها هستند و برای این نهنگ دغدغه و درد دارند.» خیلی از اثرهای هنری معطوف به نهنگ شد. آهنگ ساختند، کتاب نوشتند، مستند ساختند. نهنگ برایشان دغدغه ایجاد کرد. خیلی از دانشمندها هم موافق با رفتاری که مردم نشان می‎دادند نبودند زیرا صرف‌نظر از زاویۀ زیست‌شناسی و جانورشناسی می‎گفتند: «ما اصلا نمی‌دانیم این نهنگ غمگین هست یا نه. این وجه رمانتیکی که دارید می‌سازید در شاخص‎های علمی ما قابل احراز نیست.» حتی اگر این را کنار بگذاریم و از باب حِکمی هم نگاه کنیم مسئله قابل تأمل است. ما نمی‌دانیم واقعا این نهنگ احساس تنهایی می‎کرده است یا نه زیرا تنهایی چه زمانی درک می‎شود؟ زمانی که شما با فقدان رابطه روبه‌رو شوید و همدلی‎ای را از دست دهید و صمیمیتی زوال پیدا کند. اما اگر موجودی باشد که از بدو تولد اصلا دیگری را ندیده باشد که حال بخواهد با فقدانش روبه‌رو شود، هم‌زیستی یا همدلی با کسی نداشته است و صدایی از کسی نشنیده باشد که حال بخواهد دلتنگ شود پس نمی‌دانیم که آیا نام آنچه او ادراک می‎کند تنهایی است یا نه. این توضیحات افاقه نکرد و حتی آگهی‌ای منتشر شد تا مردم پول بگذارند و این نهنگ را پیدا کنند. آن‌قدر پول جمع شد که از بودجۀ موردنیاز هم بیشتر شد و اضافه آمد. از مجموع اثرهای هنری‌ای که دربارۀ این نهنگ ساخته شده است، من موسیقی Iday را خیلی می‌پسندم. Iday اسم هنری آهنگسازی است که اتفاقا این آهنگساز هم احوالی شبیه همین نهنگ را دارد زیرا آهنگساز بسیار گمنامی به نام «دامیر محمدیاروف» آن را ساخته است. او یک آهنگساز روسی است که به اسم هنری Iday معروف است. او با الهام از پیامِ 52هرتزِ نهنگ تنها، موسیقی‌ای ساخته است. چندثانیه‌ای از آن را بشنوید... [موسیقی Whale ـ Iday]

هم‌ذات‌پنداری انسان با نهنگ تنها

چرا داستان این نهنگ این همه آدم را تحت تأثیر قرار داد؟ چرا ما با شنیدن داستان یک نهنگِ تنها در خود فرورفته و غمگین می‎شویم یا اظهار همدردی می‏‌کنیم؟ اتفاقی که افتاده چیست؟ اتفاق بازنمود ما یا فرافکنی ماست. ما خودمان را در آن نهنگ دیده‌‏ایم. گویی ما این نهنگ را تجسم خودمان دیده‎ایم! مهم‎ترین اثری که به صورت مکتوب از آرتور شوپنهاور باقی مانده است و در آن جهان را اراده و تصور ما تعبیر می‎کند (نام کتاب نیز همین است.) [برای اطلاعات بیشتر درباره آثار شوپنهاور می‌توانید به سایت می و فصل نخست پادکست می مراجعه کنید.] همین بحث را می‎کند که درک ما از پدیده‎های پیرامونی، بازتابی از خودمان است. آنچه قلب ما را به درد می‎آورد، آن نهنگ نیست. بسیاری از آن آدم‎ها که ایمیل و پیام به دانشمندان می‎زدند و جویای احوال آن نهنگ بودند می‎گفتند «ما او را می‌‏فهمیم». یعنی خودشان را با آن نهنگ هم‎فهم می‎دانستند. چرا؟ چون معتقد بودند که آن‌ها هم در جامعه‎ای زندگی می‎کنند که گویی با فرکانس متفاوتی با دیگران ارتباط برقرار می‏‌کنند. آن‌چنان‌که دیگران هرگز پیام قلبی آن‌ها را دریافت نمی‏‌کنند.

مسئلۀ تنهایی

اگر یادتان باشد در فصل ششم صدای اقیانوس را شنیدید و گفتم ادراک شما از پیرامون بر اساس تجربیات خودتان است. یعنی هرگز کسی دنیا را مثل شما نخواهد دید و هرگز مانند شما وصف نخواهد کرد. آن اتفاقی که ما در نهنگ فرافکنی می‎کنیم و می‎گوییم: «آخ او هم مانند ما تنهاست.» همین‌گونه تعبیر می‏‌شود. اصلا داستان منِ آدمِ تنهایی که دیگران من را نمی‎فهمند قصۀ روتین درمانگرهاست و حل مسئلۀ تنهایی یا درمان تنهایی از پیچیده‎ترین مسائلی است که روان‎شناسان، درمانگرها و حتی فیلسوف‎ها با آن درگیر بوده‌آند. خیلی از شما اروین یالوم را می‎شناسید. یالوم به برکت قلم شیوا و داستان‌گویی بسیار جذابش بین کتاب‌بازهای ایرانی و فارسی‌زبان جا باز کرده است. آثارش ترجمه‌شده است و مترجم‎های متعددی هم به سراغش رفته‎اند. عده‏‌ای هم اساسا یالوم‌باز هستند و از این کتاب به آن کتابش می‎روند. انصافا هم کتاب‎های عمیقی دارد زیرا مسائل روان‌شناسی را در قالب داستان تبیین کرده و واقعا خواندنی است.

یالوم و روان‌درمانی اگزیستانسیال

یالوم پیش از این داستان‌گویی‎ها کتابی دارد که درواقع کتاب درسی اوست و تفکراتش را در آن توضیح داده است. مثال‌هایش را در قالب داستان بعدها منتشر کرده است. عنوان آن کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال است. کتاب به فارسی ترجمه شده و خیلی جاها درباره آن صحبت شده که شما می‌توانید مقالات و ارجاعات و ورکشاپ‌های متعددی را به آن پیدا کنید. از جملۀ شنیدنی‌هایش پادکستی به نام رواق است که در توضیح همین کتاب منتشر شده است. من هم از شنونده‌های این پادکست بودم و چندده اپیزود از آن را شنیده‌ام. عزیزی که شناخت حضوری از ایشان ندارم و فقط شنوای پادکست ایشان هستم به نام فرزین رنجبر خیلی خوب این کتاب را توضیح می‌دهند و من هم یاد می‎گیرم. البته دربارۀ نگاه و اندیشه‎های یالوم تأملاتی دارم که این اپیزود جای گفت‎وگویش نیست.

نگاه یالوم به مسئله تنهایی

یالوم در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال به چهار رنج وجودی یا درد اصلی اشاره می‌کند. یعنی می‌گوید چهار چیز است که ما را در طول زیستن در رنج قرار می‌دهد. یکی از آن‌ها مرگ است. دیگری جبر است. یعنی آن چیزی که آزادی را از ما سلب می‌کند. دیگری پوچی و بی‎معنایی و چهارمی تنهایی است. در نگاه یالوم یکی از انواع تنهایی، تنهایی وجودی یا اگزیستانسیال است. نمی‌خواهم در این کتاب غور کنم؛ پس از اصطلاحاتی که استفاده کرده است صرف‌نظر می‌کنم و به‌جایش عدد می‌گذارم. یالوم در این کتاب از سه مدل تنهایی گفته است:
  • تنهایی سطح اول رایج‌ترین معنایی است که ما از تنهایی بلدیم. یعنی چیزی که بین من و دیگران حائل است. همانی که ما تجربه کرده‌ایم مانند وقتی که رابطه‌ای یا صمیمیتی را از دست می‎دهیم. ازدست‌دادنِ دیگری ما را با تنهایی سطح اول روبه‌رو می‏‌کند.
  • تنهایی دیگری وجود دارد که سطح دوم است. این تنهایی چیزی است که بین ما و ما قرار می‌گیرد نه بین ما و دیگری. یعنی ما یک احساس، میل، شور یا خواستن درونی را کتمان یا سرکوب می‎کنیم. این تنهایی همچون حائل و پرده‌ای بین ما و ماست.
معمولا آنچه که تحت عنوان تنهایی به زبان می‏‌آید یا مردم بابت درمان آن به درمانگر مراجعه می‎کنند یا از آن شکایت می‎کنند یکی از این دو سطح تنهایی است.
  • اما تنهایی سطح سوم نه بین ما و دیگران و نه بین ما و ما است بلکه تنهایی سوم بین ما و دنیای پیرامون ما است.
یالوم تعابیر سنگینی هم از این سطح تنهایی دارد. می‌گوید این تنهایی به این معنی است که شما در صحرایی خودتان را یکه ببینید. خودتان و خودتان هستید. این تنهایی همان جایی است که می‌بینید هرگز نمی‌توانید شما جای دیگری یا دیگری جای شما، بمیرد. او مثال مرگ را می‌زند اما همۀ مثال‌ها را شما می‌توانید تصور کنید... هیچ‌کس نمی‎تواند جای شما درد بکشد یا بفهمد یا تعالی کند. شما نمی‏‌توانید به کسی بگویید: «من فلان موضوع را نمی‎فهمم. تو برو و جای من بفهم.» در مقابل همۀ آنچه که به درون شما برمی‎گردد فقط شما و شما هستید. این مثالی که من الان برای شما می‌زنم مثال یالوم نیست و مثال من است. دقیق هم نیست اما می‎خواهم ذهن را نزدیک کنم. در ادبیات عرفی ما که با یک فرهنگ مذهبی در مدارس تربیت می‎شویم برای ما تنهایی قبر را توصیف می‌کنند. تنهایی‌ای که یالوم برای تنهایی سطح سوم توصیف می‌کند، گویی این قبر را از همین دنیا می‌بریم و تجربه می‌کنیم یعنی ما این تنهایی در قبر را، در قبر دنیا هم می‌کشیم. همانند وقتی که آدم‌ها در قبرستان دراز به دراز افتاده‌اند و این سنگ از سنگ بغلی بی‌خبر است، در یک جامعه هم آدم‌ها با همۀ تعاملاتشان باز هم در نهان خود تنها باقی مانده‌اند و هرکس از قلب دیگری بی‌خبر است. از همه تلخ‌تر این است که نمی‌توان هر تنهایی را با داروی تنهاییِ دیگر درمان کرد. یعنی اگر تنهایی سطح اول با ارتباط سالم و صمیمی با کسی درمان می‌شود، با همان دارو نمی‌توان تنهایی سطح سه را درمان کرد. همان‌طور که با داروی معده نمی‌توان آب‌مروارید چشم را درمان کرد. هرکدام از این دردها درمان خود را دارد. تلخ‌تر اینکه تنهایی سطح سوم هست که هست و درمان‎پذیر نیست. این‌گونه آفریده شده‎ایم و وجود ما در این دنیا همراه با تنهایی وجودی است که به تنهایی اگزیستانسیال تعبیر می‌شود. خیلی از دانشمندان صدای نهنگ 52هرتز را نماد تنهایی اگزیستانسیال انسان دیده‌اند. آنچه در وجود شما سبب همذات‌پنداری با نهنگ شد، همان تنهایی وجودی است.

باهَمان و تنهایان

با تعریف یالوم از تنهایی جگرتان خون شد؟ واقعا داستان مواجهه با خودِ تنهایِ تنها، داستان سختی است. اگر آن نهنگ پیدا شده بود و عاقبت‌به‌خیر شده بود ما اینجا یک آخیش و «پایان شاهنامه خوش است» گفته بودیم اما ته این قصه آن‌طور که ما دوست داریم تمامش کنیم نیست. خود یالوم هم می‌گوید کسانی که برای درمان مراجعه می‌کنند وقتی با این تنهایی روبه‌رو می‌شوند فرو می‌ریزند. این فروریختن ناگریز است. مثل درهم شکستن یک بنای سست است که باید درهم کوبیده شود. این تنهایی اگزیستانسیال انکارناپذیر است. حقیقتی است که فیلسوفان بزرگی درباره‌اش بحث کرده‌اند و یالوم از آن‌ها وام گرفته و در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال به آن پرداخته است. حال چه کنیم؟ این تنهایی را چه کنیم؟ این یک سوال وجودی است. سوالی که از وجود شما بر می‌آید جوابش هم در وجود شماست. اما دلواپس نباشید این دفعه نمی‌خواهم بگویم شما را با سوال تنها می‌گذارم بلکه این‌بار شما با سوال تنها بوده‎اید. می‌خواهم بگویم در کنار این تنهایی، واقعیت دیگری هم وجود دارد و این است که ما همه با هم تنهاییم. یک جمعیت تنها هستیم... دسته‌جمعی... هرکس خودش تنهاست اما کنار دیگران. یک نوید تسلابخش به شما بدهم. خبر از کشف نهنگی است که تنهاست اما این‌بار صدایش را انسان می‌شنود. شما هم می‌شنوید ولی برای شنیدن باید عمیقا سکوت کنید و عمیقا آهسته بشنوید.

آغوش باز کن...

می‌دانم این غیرمتعارف است که در حین شنیدن پادکست شما رفتاری را انجام دهید اما لطفا در جایی بدون همگان و در آرام‌ترین و دنج‌ترین کنج ممکن بنشینید. لطفا چشم‌هایتان را هم ببندید. آنچه می‌گویم دقیقا تجربۀ شخصی خودم است زمانی که به این سطرها رسیدم. دوست دارم این مزه را با شما شریک شوم. آرام نشستم و چشم‌هایم را بستم. در عمیق‌ترین سکوتی که برایم ممکن بود بغلم را باز کردم... آغوشتان را باز کنید... همان بغلی که سال‌های سال به‌سوی دیگران باز کرده‌اید و آن‌ها را به سینۀ خود فشار داده‌اید. همان بغلی که آدم‌های دیگر را مانند بخاری داغ که در زمستان بغل می‌کنید به آغوش گرفت تا گرم شود و آن‌ها را از گرمای خودش گرم کند. آغوشتان را باز کنید... بازِ باز... آن‌قدر باز تا بتوانید نهنگی را بغل کنید. می‎دانی که در درونت نهنگی هست که سال‌ها صدایت می‌کند اما صدایش را نمی‌شنوی؟ چون در فرکانسی تو را صدا می‌کند که با هیاهوی پیرامون قابل شنیدن نیست. می‌دانی این نهنگ از کودکی با توست؟ شاید سنی به اندازۀ سن نهنگ داستان ما دارد و نزدیک به سی سال است که پیام می‌فرستد اما نشنیده گرفته می‌شود. این نهنگ، خودِ خودِ توست. این نهنگ خودِ توست که هر وقت از تو خواسته تا «من» باشی گفته‌ای: «می‌خواهم دیگری باشم تا تنها نباشم.» رفتی و دیگری شدی و با دیگری جوشیدی و نهنگ را تنها گذاشتی اما در عوض حالا بعد از سال‌ها صدای نهنگ را می‌توانی بشنوی و بغل کنی. حال این بغل را جمع کن و خودت را سفت بغل کن. نهنگ درونت را بغل کن و صدایش را بشنو. من سکوت می‎کنم تا تو از الان تا هر وقت که می‎خواهی نهنگت را بغل کنی و صدای نشنیده‌اش را بشنوی. به او بگو: «بالاخره صدایت را شنیدم.»

دقیقه
ملال زوجیت

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc5e0e18-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

در اپیزود دوازدهم از تعریف ملال و تفاوت آن با درد گفتم. اپیزود چهاردهم در رابطه با ملال زوجیت بحث می‌کنیم. آیا هر زوجیتی به ملال می‌رسد؟ آیا هر ملالی به کمال ختم می‌شود؟ سوالاتی از این دست موضوع اولین انسانک تابستانی است.

برای معرفی موسیقی های استفاده شده در پادکست و توضیحات تکمیلی، وب سایت انسانک به نشانی ذیل را ملاحظه کنید و لطفا تجربیات زیسته‌تان را در کامنت بگویید. آیا شما هم تجربه‌ای مشابه با صحبتهای این اپیزود را زیسته یا شنیده اید؟ یا تجربه ای متفاوت و مغایر با آن داشتید؟

 
اپیزود چهاردهم:

ملال زوجیت

این اپیزود در خصوص ملال زوجیت است و در ادامه دو اپیزود پیش مطرح می‌شود. در اپیزود دوازدهم ما به تفاوت ملال و درد اشاره کردیم. زمینۀ حرف‌هایمان هم نگاه شوپنهاور به موضوع بود و گفتیم که شوپنهاور گفت:«فقدان، برای ما دردآور است.» ما وقتی چیزی را نداریم و به آن نیاز داریم دچار درد می‌شویم. این درد، محرکی می‌شود تا آنچه را که نداریم به دست بیاوریم و بعد مرحلۀ ملال آغاز می‌شود. ما در مرحله ملال آنچه را می‌خواستیم در دستانمان گرفته‌ایم اما متوقف مانده‌ایم. این توقف برای ما نارضایتی به جا می‌گذارد زیرا باآنکه آرزویمان را بغل کرده‌ایم و آنچه را دیروز می‌خواستیم داریم، اما مجبوریم با این آرزو راکد بمانیم؛ بنابراین اسباب ملال می‌شود. درد، حاصل نداشتن‌ها اما ملال، حاصل یک‌جا نشستن با داشته‌هاست و اگر بخواهیم تقسیم‌بندی بزرگ‌تری بکنیم این است که ما در رضایتمندی و نارضایتی هستیم. از اقسام نارضایتی درد، ملال و یا گاهی خستگی است. وقتی این تفکیک ملال و درد را گفتیم به سوالی رسیدیم. با ملالِ زوجیت چه کنیم؟ یعنی زوجی آرزوی با هم بودن و دردِ فراق دارند پس مسیری را با تقلا طی می‌کنند تا به هم برسند. درد فراق زمانی که به یکدیگر می‌رسند مرتفع می‌شود. اگر با تعریفی که گفتیم پس از رسیدن، یک‌جا نشستن با آرزوها و معشوق حاصل شد و تبدیل به ملال شد، باید چه کنیم؟ چه علاجی دارد؟ این سوالی است که در این اپیزود می‎خواهیم به آن برسیم.

تفکیک درد و ملال

قبل از آن تذکری بدهم. عزیز، دستم به دامن گلدارت و عندالاقتضا دستم به پیژامۀ راه‌راهت! نام هر گرفتاری‌ای در زندگی زناشویی «ملال» نیست. هر مشکلی پیش آمد نگوییم: «آها. ملالمه. بیا ملالم رو ببین.» این‌طور نیست. ما ممکن است دردهای بسیاری داشته باشیم. درد چیزی است که شما منشأ آن را می‌بینید. پیوند کار سختی است. اگر باغبان هم باشید و بخواهید دو درخت را به هم پیوند بزنید مهارت می‌خواهد. در پزشکی از سخت‌ترین و پیچیده‌ترین گونه‌های درمان و حتی شاید آخرین مرحلۀ درمان، پیوند عضو است و کار بسیار دشواری است که مهارت، سواد و صبر می‌خواهد. بنابراین انتظار نداریم که پیوند دو آدم دم‌دستی باشد و یکهو بشود. این پیوند بارها و بارها دچار معضل و آسیب می‌شود که نیاز به مشورت، مهارت، تخصص و درمان دارد. اگر دو نفر در کنار هم دچار عدم انطباق انتظارات هستند ملال نیست، درد است و باید به آن فکر کرد. اگر شما در معرض خشونت یا ناامنی هستید یا با رعایت‌نکردن بهداشت رفتاری یا بهداشت ظاهری مواجهید نامش درد است که باید حل شود. ملال این‌گونه نیست که درجه بزنید و بگویید: اگر از اینجا رد شد ملال است. ملال معمولا وضعیتی است که شما نمی‌توانید به علت آن اشارۀ مستقیم کنید. وقتی چیزی را ندارید و بابت آن حال خوبی هم ندارید و کسی از شما می‌پرسد: «چرا حالتان بد است؟» شما می‌گویید: «آخه این رو می‌خوام.» این درد است. در ملال هنوز به مرحله درد نرسیدید و نمی‌توانید اشارۀ مستقیم کنید؛ پس از وضعیت خود می‌گویید. مثلا می‌گویید: «نمی‌دونم دیگه. حالم خوب نیست.» در زندگی‌های شخصی به خصوص با پدر و مادرها زیاد تجربه کرده‌ایم که بلافاصله داشته‎های شما را مرور می‎کنند و می‌گویند: «خب چرا با این بازی نمی‌کنی؟... چرا این رو برنمی‌داری؟... چرا اون کتاب رو نمی‌خونی؟... چرا با فلان دوستت بیرون نمی‌ری؟... چرا به اون‌یکی زنگ نمی‌زنی؟» همۀ داشته‌ها را یکی‌یکی برای شما مرور می‌کنند و دست‌برقضا هرچه می‌گویند، حالتان بدتر می‌شود. ملال دقیقا موقعیتی است که تو به چیزهایی که داری، گیری نداری بلکه با همین چیزهایی که داری حالت خوب نیست زیرا متوقف شده‌ای. دوباره به خاطرات بچگی برگردیم. مثلا می‌گویی که حوصله‌ات سر رفته است و می‌پرسند: «خب بگو کجا بریم؟» و تو دیوانه می‌شوی زیرا اگر می‌دانستی کجا می‌خواهی بروی، این درد تو بود. خب می‌دانستی چه می‌خواهی دیگر. ملال موقعیتی است که تو نمی‌دانی چه می‎خواهی؛ فقط می‌دانی اکنون را نمی‎خواهی. این وضعیت راکد کنونی را نمی‌خواهی. بهت می‌گویند: «حالا چه کنیم؟» و تو می‌گویی: «نمی‎دونم دیگه. حوصله‌م سر رفته.» بنابراین در زندگی‌های زناشویی دچار درد می‌شویم و به سراغ درمان می‌رویم ولی موضوعِ الانِ ما ملال است. از این مقدمه بگذریم تا من سوالی بپرسم.

زوجیت ِ بی‌ملال داریم؟

ما گفتیم زوجیت می‌تواند به ملال برسد اما یک سوال وجود دارد. آیا لزوما همۀ زوجیت‌ها باید به ملال برسند یا می‌توان زوجیتی را تصور کرد که به ملال نمی‌رسد؟ کمی به این سوال فکر کنید. می‌خواهم چند مثال بگویم تا شما به سوال بالا فکر کنید. مثلا وقتی سریال می‌بینید. سریالی که هر هفته قسمت جدیدی از آن بیرون می‌آید شما را دچار رکود نمی‌کند زیرا منتظرید تا ادامۀ آن را ببینید. مثلا گروهی راهی سفری هستید. ممکن است با همین جمع مدت مدیدی در یک اتاق بنشینید و حوصله‌تان از این مصاحبت سر برود ولی این همراهی و طی‌کردن مسیر جاده در سفر برای همۀ شما لذت‌بخش می‌شود. می‌توانیم بگوییم که زوجیت هم شبیه این مثال‌هاست؟ آیا دیده‌اید که بعضی از روان‌شناسان در توصیه‌هایشان برای مهارت‌های زندگی زناشویی می‎‌گویند: مثل کتابی نباشید که زود تمام می‎شود؟ آدمی زمانی که ادامه داشته باشد و مانند سری جدیدی از سریال پخش شود، دیگری را دچار ملال نمی‌کند زیرا به دنبالش می‌رویم تا ببینیم پایان آن چه می‌شود یا وقتی در سفر با هم پیش می‌رویم چون جاده برای ما حرکت به همراه دارد ما را دچار ملال نمی‎کند. با این مثال‌ها به نظرم توانسته‌ام ذهن شما را به سمت گونه‌ای از زوجیت ببرم که دچار ملال نمی‌شود. یک مثال دیگر بزنم. مصداق مثال‌هایی را که می‌گویم در تجربیات اطرافمان پیدا می‌کنیم و قرارِ ما در انسانک همین است که تجربیات زیسته‌مان را با دوز خفیفی از دقت مرور کنیم.

دو سر طیف زندگی

کسانی هستند که وقتی وارد زندگی می‌شوند، بر سر سفرۀ حاضر و آمادۀ زندگی می‌نشینند یعنی حتی هندوانه هم قاچ‌خورده در یخچال آماده است و نیاز نیست چیزی را کسب کنید. این یک مدل زندگی کردن است. یعنی شما نقطۀ صفر زندگی زناشویی‌ات برابر با نقطۀ صدِ خیلی از آدم‌های دیگر است. مدل دیگری هم هست که نقطۀ صفرشان یک صفر واقعی است. یعنی تو رَنده می‌شوی تا بتوانی صفر را به یک و یک را به دو و دو را به سه و الی آخر برسانی. این دو سرِ طیف را مثال زدم اما بین آن‌ها اقسام مختلف دیگری هم وجود دارد. من تجربۀ زیسته در مدل دوم را دارم. یعنی زندگی‌کردنی که از ابتدا باید برای به‌دست‌آوردن حداقل‌ها می‌جنگیدم. این ماجرا در همان لحظات شیرین نبود و با درد و سختی همراه بود اما نکته‌ای وجود داشت؛ فرصتی برای ملال نبود زیرا همۀ آن [زندگی] حرکت و جوشش محض بود. خریدن یک سطل آشغال، پروژه بود. خریدن یک گلدان، برنامه‌ریزی نیاز داشت: چه کنیم که گلدان بخریم. این‌ها ممکن است به نظر ساده بیاید ولی در ذات خودش حرکت دارد زیرا درد دارد. دردِ نداشتن و حرکتی برای کسب‌کردن دارد. اگر زوجیت‌های دانشجویی را تجربه کرده باشید این‌گونه است. هردو باهم درس می‌خوانید و این درد دارد زیرا کار سختی است. البته ما داستان داشتیم زیرا من درس‌خواندنم کتابخانه‌ای است. قرائت‌خانه‌های کتابخانه را دیده‌اید چقدر دنج و ساکت‌اند؟ پشت میزت بنشینی. از آن‌هایی که صبح زودتر بروی تا پشت میز خود بنشینی. ماژیک‌ها را رنگی‌رنگی بچینی. اگر کسی هم در کتابخانه حرف زد بگویی: «هیسسس!» و به میزت ضربه بزنی که یعنی ساکت! [درس‌خواندنِ من] همین‌قدر لوس بود اما مائده این‌طور نبود. جلو تلویزیونِ روشن ولو بود. پخش‌وپلا و این‌طرف و آن‌طرف درس می‌خواند و... چه زیرآبی هم دارم از او می‌زنم! خلاصه این چالش دائم ما بود. یکی غر می‌زد که تلویزیون را خاموش کن، من درس و امتحان دارم و آن‌یکی هم می‌گفت که اگر تلویزیون روشن نباشد خوابم می‌گیرد و من هم می‌خواهم درس بخوانم. این اتفاقات در آن لحظه خوشایند نیستند. نوعی تنش است ولی درواقع حرکت ایجاد می‌کند. ممکن است مشکلاتی هم داشته باشد و موضوع الان این نیست و نمی‌گویم ایدئال است اما ملال ایجاد نخواهد کرد. بنابراین اگر به سوال آخر بخش قبل برگردم که «آیا لزوما همه زوجیت‌ها به ملال می‌رسند؟» جواب آن خیر است. لزوما همه زوجیت‌ها به ملال نمی‌رسند. کمااینکه همان اول که برای کسب‌کردن تلاش می‌کنی ملال نیست. ملال به سراغ آدم‌هایی می‌آید که یا موضوع حرکت‌کردنی‌ای ندارند یا سراغ آدم‌هایی که از چالش‎ها گذشته‎اند و حالا به نقطۀ یک‌جانشینی و توقف رسیده‎اند.

چهار وضعیت در زندگی زناشویی

این کلمه کلیدی را به خاطر داشته باشید که توقف‎ها خاک حاصلخیزی برای رشد ملال‌اند. حال اگر بخواهیم انواع وضعیت‌هایی را که در طول زوجیت پیش می‌آید تقسیم‌بندی کنیم به چهار وضعیت می‌رسیم:
  • وقتی که هردو در حال حرکت هستند.
  • وقتی هردو راکد هستند. یعنی هر دو متوقف مانده‌اند. مانند زوجی که سر زندگی حاضر و آماده نشسته‌اند یا آدم‌هایی که در دوره بازنشستگی، ناگهان به توقف رسیده‌آند و حالا کاری برای انجام دادن ندارند. یک‌دفعه دورو‌بری‌ها با تعجب می‌گویند که چه وقتِ طلاق‌گرفتن بود. آن‌ها الان به نقطۀ ملال رسیده‌اند و جفتشان راکد مانده‌اند؛ پس یا با نارضایتی زندگی می‌کنند یا اینکه از هم جدا می‌شوند.
  • یکی پویا و دیگری راکد است. یعنی یکی از آن‌ها دائم در حال توسعه خود است و دیگری متوقف مانده است. این یکی از تلخ‌ترین ترکیب‌هاست. مثال این فرض را در اطراف دیده‌اید. یک بی‌وفایی، جدایی یا به تعبیری خیانتی اتفاق افتاده است. فرض کنید آقایی از زندگی زناشویی‌اش گریزی به بیرون زده است. ما به سراغ همسر رفته و می‌گوییم: «از خودت بگو.» می‌گوید: «من یک عمر زندگی‌ام را برای این آدم گذاشتم. خودم چنین و چنین و چنین نشدم برای اینکه او چنان و چنان و چنان بشود. بعد که او چنان شد از کنار من گذشت و به سراغ کس دیگری رفت.»

این حالتی است که یک نفر خود را توسعه نداده و راکد مانده است. او به فهم خود فداکاری هم کرده است ولی دیگری دائم در حال توسعه خود بوده؛ پس به وضعیتی رسیده است که حالا از آن تحت عنوان خیانت می‌نالد.

یادتان می‌آید در اپیزود قبل درباره زوجیت صحبت کردیم؟ گفتیم ما برای توسعه خود به دیگری نیاز داریم پس دیگری را به خود ضمیمه می‌کنیم تا خود ِ بزرگ‌تری داشته باشیم. اگر شریک زندگی من چنین در من حل شده است پس دیگری محسوب نمی‌شود و او خودِ من است. او چنان در توسعه خود متوقف مانده که چیز دیگری برای افزودن به من ندارد. در چنین وضعیتی کاملا محتمل است که این خودِ اکنون برای توسعه خود به سراغ کسی برود که کس دیگری محسوب می‌شود.

این را از این جهت نمی‌گویم که تئوری بی‌وفایی بچینم یا فلسفۀ خیانت را تبیین کنم. می‌گویم تا بدانیم اهمیت دارد که من همواره در حال توسعۀ خود باشم. هیچ چیزی جایگزین توسعه خود نیست. شما هرچه هم خدمت کنید و به فرزند و همسر برسید اما جایگزین توسعه خود نیست. پس در این حالت یکی پویا و دیگری راکد مانده اما آن کسی که راکد مانده است در خدمت فرد متحرک و در حال توسعه قرار گرفته است.

  • وضعیت آخر جنگ جهانی است! یکی متحرک و در حال توسعه و دیگری راکد است اما این فرد متوقف باقی‌مانده در خدمت فرد در حال توسعه نیست بلکه در حال مقابله با اوست. یعنی اینکه اگر من نشسته‌ام تو هم بنشین. این وضعیت رسما جنگ است.

آیا استمرار زندگی زناشویی در هر وضعیتی مطلوب است؟

پرسشی است که برای این فصل نیست اما باید به آن فکر کنیم که آیا استمرار زندگی زناشویی در هر وضعیتی مطلوب است؟ آیا همواره و مطلقا ادامه زندگی زناشویی یک ارزش اخلاقی است؟ شاید واقعا با فرضی مواجه باشیم که کمال در متارکه است. نمی‌توانیم قضاوت کنیم که هرکسی با رخت سفید به خانه شوهر رفت و با کفن آمد اخلاقی و کمالی زندگی کرده است. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌گویند که موقع ما اصلا طلاق نبود. خدا را شکر که نبود ولی این لزوما به این معنی نیست که شما آدم‏‌های اهل کمالی بودید. شاید به کمال‎نیافتگی اکتفا می‎کردید. این هم یک فرض است.

آیا لزوما ملال، طریق کمال است؟

پس در این چهار فرضی که با هم صحبت کردیم، درمورد حالت یک که هردو پویا هستند می‌توان به ملال نرسید. اما یک سوال بپرسم. آیا لزوما ملال، طریق کمال است؟ اسم اپیزود دوازدهم این بود که ملال، راه کمال است. آیا همیشه این‌طور است؟ یعنی هرکسی که به ملال می‌رسد حتما بعد از آن به کمال هم می‌رسد؟ کمی فکر کنید. به نظر می‌آید جواب منفی است. کارکرد ملال چه بود؟ اینکه بگوید اینجا نایستید. اینجا نایستید لزوما معنایش این نیست جای بعدی که می‌ایستید، جای بهتری است.

چه نمی‌خواهی؟ و چه می‌خواهی؟

ما برای رسیدن به کمال به دو علم نیاز داریم که یکی سلبی و دیگری ایجابی است. یکی علم به نخواستن و دیگری علم به خواستن است. این مهم است زیرا اگر هرکدام از این‌ها نباشند حرکت به سمت کمال پیش نمی‎آید. این که می‌گوییم علمی سلبی و نخواستن است یعنی چه؟ یعنی ملال شما را به نقطه‌ای می‎رساند که می‎گویید چیزی که هست را نمی‌خواهم، ایستادن را نمی‎خواهم. نسبت به وضع موجود بی‌میل می‎شوید. این کافی نیست. لازمۀ بعدی آن این است که شما نسبت به وضع مطلوب هم علم داشته باشید. این را نخواستی، یعنی علمت سلبی است. حالا چه می‌خواهی؟ اینکه ما چیزی را نمی‌خواهیم یا علم به نخواستن داریم به این معنی نیست که به آنچه می‌خواهیم هم علم داریم. من و شما هم در زندگی فردی و هم در عرصه اجتماعی، مثال‌هایی را دیده‌ایم و چه‌بسا خودمان تجربه کرده‌ایم که چون این دو را نداشته‎اند، از اکنون حرکت کرده‎اند اما به کمال نرسیده‌اند. مثال‌های شغلی را بگویم. مثلا کسی از شغل اکنونش ناراضی است پس مسیر شغلی دیگری را انتخاب می‎کند و دوباره در بعدی هم به نارضایتی سابق می‎رسد. اگر رفت و شغلی را انتخاب کرد و به مسئلۀ جدیدی رسید می‎شود مسئله جدید اما می‎رود و دقیقا به مسئلۀ قبلی می‏‌خورد. این یعنی او می‎داند چه نمی‏‌خواهد ولی دقیقا نمی‎داند چه چیزی را می‏‌خواهد پس تکرار می‌‏کند. در زندگی زناشویی هم از این جنس مثال‌ها زیاد است. احتمالا اطرافتان دیده‌‏اید که فردی با همسرش زندگی می‏‌کرده و با او معضلی داشته است. به نظر خودش و دیگران این معضل به‌حق و چاره‏‌اش متارکه بوده است پس [از آن زندگی] بیرون می‏‌آید و زندگی جدیدی را تشکیل می‎دهد ولی آنجا هم به همان مشکل برمی‌خورد. ناظران بیرونی می‌گویند او رفت و یکی مثل قبلی را انتخاب کرد. چرا؟ چون او علم به نخواستۀ خود دارد اما این علم کافی نیست. او می‌گوید این را نمی‎خواهم و نمی‌داند دقیقا چه می‎خواهد پس به تکرار تجربۀ سابق برمی‏‌گردد. در حوزه سیاسی و اجتماعی نیز همین است. یک وضعیتی وجود دارد که مردم یک جامعه با آن مخالف‌اند. این وضعیت را با صرف هزینۀ بسیارِ جان، مال و عمر بر هم می‌زنند و وضعیت دیگری را می‎سازند ولی دوباره مثل قبلی می‎شود. چرا این اتفاق می‏‌افتد؟ زیرا هر حرکتی از سمت ملال لزوما به کمال نمی‎رسد. ملال، هم می‏‌تواند ما را به سمت کمال و هم به سمت زوال ببرد و هردو حالت محتمل است.

چاره، آگاهی است

چه کنیم به سمت کمال برویم؟ این هم سوال دیگری است. چارۀ آن آگاهی است. ملال، دعوت به سفر و هجرت از اکنون است و مانند هر سفر دیگری، اگر بدون شناخت مقصد، همراه‌داشتن توشه، بدون تسلط بر نقشه، با هم‌سفر نااهل و بدون راهبر یا با راهبرِ نابلد مسیر طی شود به مقصد نخواهد رسید. بنابراین فرق ملالی که به کمال ختم می‎شود با آن ملال‏‌هایی که به کمال ختم نمی‏‌شوند در آگاهی و شناخت است. در معرفتِ من و شماست. درواقع ملال هم اگر مانند هر سرمایۀ دیگری به بطالت بگذرد هدر می‎شود اما اگر با شناخت از آن استفاده کنیم به‌سمت کمال می‏‎رود.

تنوع‌طلبی درمان ملال است؟

سوال دیگر آن که آیا ما می‎‌توانیم ملال را با تنوع‌‏طلبی و حرص درمان کنیم؟ یعنی ما معضلی به نام ملال را داریم پس اگر تنوع‎طلبی کنیم این معضل را تسکین داده‎ایم؟ آیا با دل صددله می‌توان به آرامش دل رسید یا نه؟ این که می‌گوید: «با من صنما دل یک‌دله کن.» قصه‌اش همین است. آیا با دل صدپاره و سینۀ صددله به آرامش دل می‎توان رسید؟ مسئله وفاداری و وفادار زیستن موضوعی است که فصل مستقلی را می‌طلبد ولی یک مثالی را خواستم در پایان بگویم. فرض کنید راننده‌ای مثلا در شهر تهران و در اتوبان همت که یک اتوبان وسیع شرق و غربی است فرمان را در اختیار گرفته است و این اتوبان را صدبار رفته و برگشته است. وقتی بعد از چند روز از او سوال کنند: «چقدر حرکت کرده‌ای؟» او به فهم خود می‌گوید: هزاران کیلومتر پیموده‌ام. دروغ هم نگفته است. او می‌بیند که روزها در سرما و گرما نشسته است و هزاران کیلومتر هم پیموده است و این هم نشانه‌اش است اما وقتی شما از بالا به مسیر و او نگاه کنید آیا باز هم می‎گویید حرکت کرده است؟ وقتی کسی مبدأ و مقصدش یکی بوده و فقط در نقطۀ استارت بال‌بال زده و دور خود چرخیده است، وقتی چشیده‌ای را هزاربار چشیده است و یک راه را هزاربار از نو طی کرده است آیا می‎توان گفت در حرکت است؟ به فهم خود هم زحمت زیادی کشیده اما با من موافقید که به او بگوییم تو آدم راکدی هستی و به همین خاطر هم هرچه می‌روی و می‌آیی می‌بینی باز هم همان می‌شود که تو در یک مسیر می‌روی و می‌آیی؟ تنوع‌طلبی حرکت نیست. علاج ملال با حرص، مثل خاموش‌کردن آتش با بنزین است. تو می‌گویی: «او چیزی ریخت و خاموش شد ولی ما چیزی ریختیم و شعله گرفت.» زیرا آن چیزی که تو ریخته‌ای رکود را تشدید می‌کند. چرا این باید تو را تسلا دهد و درمان کند؟ اگر این‌طور بود باید کمال‌یافته‌ترین آدم‌های تاریخ بشر، عیاش‌ترین آدم‌های تاریخ بشر می‌بودند. بنابراین تکرارکردن، لزوما به معنای کمال نیست. شرط حرکت این است که آن چیزی که انتخاب بعدی شماست، نسبت به گذشتۀ شما قدمی به پیش باشد و اِلا تکرار یک رابطه عاطفی از نو، یعنی با آدم‌های متعددی خیابانی را دوباره از ابتدا رفتن. این یعنی حرص که قاعدتا به کمال ختم نخواهد شد.

وفادارانه زیستن برای خود

این رویکرد را از انسانک به یادگار داشته باشید که آن‌هایی عمدتا از وفادارانه زیستن صحبت می‎کنند که این را جزو حقوق دیگران می‌دانند. یعنی می‌گویند تو به‌خاطر دیگری وفادارانه زندگی کن. این به‌خاطر دیگری وفادارانه زیستن بار سنگینی است و همیشه برای شما درد و رنجِ سرکوب را خواهد داشت اما اگر با منطقی که من عرض می‎کنم نگاه کنیم و بگوییم من وفادارانه زندگی می‌کنم زیرا وفاداری شرط کمال خودم است چه؟ من برای خودم وفادارانه زندگی می‎کنم و از خودخواهی‌ام است که وفادارانه زندگی می‎کنم. در این صورت طعم وفاداری فرق می‎کند. معنی‎اش چیست؟ معنی‎اش این است که از ما خطا سر نمی‎زند؟ سر می‌زند. ما خیلی چیزها می‎دانیم و بلدیم اما از ما خطا سر می‎زند. خبط می‌کنیم. عیاشی می‌کنیم. به هوس خود گوش می‌دهیم. اتفاق می‌افتد چون آدم هستیم. موضوع من این است که اسمش را تغییر ندهیم و برایش فضیلت نگذاریم. اگر تصمیم گرفته‌ایم به هوسی برسیم خب برویم و برسیم. حالا من از جنس زاویۀ خودم مثالی می‌زنم چون از دودی‌جات لذت نمی‎برم و با آن مشکل دارم پس سیگار را مثال می‎زنم. آقا، خانم، شما سیگار می‎کشید؟ بیا بگو که سیگار مضر است. پول و جانمان می‎رود ولی حال می‎دهد و از آن لذت می‎برم. برایش فلسفه هم نمی‌بافم. دوستش دارم و می‌کشم ولی می‌دانم آسیبی دارد. این به کمال نزدیک‌تر است تا این که بگویند:«برای چه سیگار می‎کشی؟» و تو بگویی: «برای سوی چشمم خوب است. نفسم را باز می‌کند. برای رشد عضلانی هم فایده دارد.» خب این جای دیگری رفت. وفاداری هم همین قصه است. بپذیریم وفادارانه زیستن شرط کمال است. اگر اشتباهی هم از ما سر زد درستش می‌کنیم تا بهتر شویم ولی وفادارانه زیستن شرط کمال است. حالا یک سوال: آیا وفادارانه زیستن همواره شرط کمال است؟ می‌دانم بی‌وجدانی است که شما را با این سوال تنها بگذارم ولی جوابش را نمی‌دانم و شاید بعدا بطلبد. شاید این‌بار هم با وجدانی راحت این سوال را در ذهن شما باقی بگذارم و برای آرامش شما مزاحمت ایجاد کنم اما برای اینکه خیلی هم بی‌وجدانی نباشد جمله‌ای که به ذهنم می‌رسد را عرض کنم. بله، احتمالا وفادارانه زیستن به جز وفاداری به رکود، وفاداری به توقف‎گاه، وفاداری به نشستن و درجا ماندن همواره ارزشمند است. کمال به رفتن است. انسانی زیستن به رفتن است. عاشقی به رفتن است.

دقیقه
پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc3aeb66-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

بعد از سه ماه همراهی و همسفری، رسیدیم به پاگرد اول. پاگرد همانجا که کمی از بالارفتن پا می‌کشیم، تا نفسی تازه کنیم. در انسانک هم در پایان هر فصل از سال، درنگی می‌کنیم و گپی میزنیم تا از آنچه گذشت بگوییم. در پاگرد اول به سوالاتی که شما درباره من و انسانک پرسیدید پاسخ دادم؛ به این امید که به آشنایی بیشتری ختم شود. همراهی شما در سه ماه گذشته در بیشتر شنیده شدن پادکست بسیار ثمربخش بود. امیدوارم پرشورتر و دلگرم‌تر ادامه مسیر را همراه باشیم و در پاگرد بعدی، خانواده انسانک بزرگتر از پیش باشد.

متن کامل پاگرد اول

پادکست انسانک را می‌شنوید به روایت من، حسام ‌ایپکچی پادکست انسانک مجموعه‌ای از جستارهای صوتی است که توی اون تجربیات زیسته و روزمرگی‏‌هامون رو با عمقی کمی بیش از معمول روایت می‏‌کنم.   سلام وقت شما به خیر باشه. سرانجام رسیدیم به پاگرد اول از پادکست انسانک. «پاگرد» عنوانیه که من انتخاب کردم به‌جای اینکه بگیم فصل اول، فصل دوم و فصل سوم، بیاییم از لفظ پاگرد استفاده کنیم. فصل تو ادبیات پادکست معمولاً نقطه‏‌ای است که یک مضمونی به انتها می‌رسه، یک معنایی یا یک سلسله‌صحبت‌هایی به پایان می‌رسه و بعد از اون بناست که مبحث جدیدی شروع بشه. اما واقعیتش اینه که تو پادکست انسانک چنین فصلی نداریم. چه‌بسا اگر بخوایم این‌طور بگیم هر اپیزودی می‌تونه برای خودش یک فصل باشه؛ چون می‌تونه مبدأ یک موضوع جدید تلقی بشه. اما برای اینکه هرازگاهی واقعاً به همین معنای پاگرد، پاگرد رو دیدید تو پله‌ها وقتی که یک شیبی رو می‌رید بالا، بعد یک نقطه‌ای هست که مسطحه، یک نفسی چاق می‌کنید، دوباره می‌چرخید و ادامه مسیر رو می‌دید. دقیقاً به همین معنا تصمیمم این شد که در پایان هر فصلِ سال یک پاگرد داشته باشیم. یعنی هر سه ماه یک‌بار و آنجا یک نفسی چاق کنیم، حال‌واحوال کنیم، بگیم چطور گذشت این ایامی که با هم بودیم و به سؤالاتی که در طول این ایام فرصت پاسخ‌دهی نشده، پاسخ بدیم. من این اپیزود رو براتون در نیمه خرداد 99 ضبط می‌کنم و از پایان اسفندماه که پادکست انسانک شروع شده، سه ماه گذشته. تو پاگردها درباره سؤالاتی می‌خواهیم صحبت بکنیم که خودش نمی‌تونه موضوع یک اپیزود مستقل باشه. به‌عنوان مثال یک بحث انسان‌شناسی، هستی‌شناسی یا مباحثی از‌این‌دست چه‌بسا موضوع یک یا چند اپیزوده. پاگرد در واقع گپ‌وگفت خودمونیه که به لطف دوستانی که زحمت کشیدن و معرفی‌شون می‌کنم در صفحه اینستاگرام انسانک فراخوان داده شد، سؤالاتی از جانب شما مطرح شد که توی این اپیزود پاسخ چندتایی‌ش رو خدمت شما عرض می‌کنم. محور گفت‌وگومون در اون بحث خودمونیه، من کی‌ام، ‌اینجا کجاست، پادکست رو کی ساخته و از‌این‌جور حرفاست. سؤالاتی که توی این اپیزود بهشون جواب می‌دم، ‌اینکه یکی پرسیدن داستان انسانک از کجا آغاز شد و به کجا می‌ره؟ انسانک کار تیمیه یا فردی؟ ساخت هر اپیزود چقدر زمان می‌بره؟ موسیقی‌ها چطور انتخاب می‌شن؟ داستان حسام ایپکچی چیست؟ یک عده هم تحقیق محلی کردن گفتن کارِت چیه؟ چشم این‌ها رو هم اون‌قدری که نتونم بپیچونم جواب می‌دم. عرض شود که چطور برای نقش‌های متفاوت زمان ایجاد بکنیم و چطور 100 روز تو خونه تونستید دوام بیارید. الان البته شده 102 روز. خب من این سؤالا رو سعی می‌کنم که بدون ترتیب در یک سیر گفت‌وگویی پاسخش رو عرض کنم خدمت شما و امیدوارم سه ماه دیگه که به پاگرد دوم پادکست انسانک می‌رسیم خیلی افق بیشتری را طی کرده باشیم. ادامه اپیزود رو بشنوید لطفاً.   اینکه انسانک از کجا شروع شد، و ‌اینکه پادکست انسانک از کجا شروع شد، ‌اینا دوتا سؤاله. منتها چون شما راجع به پادکست سؤال کردید عرض می‌کنم که پادکست انسانک مال زغال خوبه! توی بهمن‌ماه 98 تبلیغ یک میکروفون رو دیدم که میکروفون ارزون‌قیمتی بود. الان یادم نیست. تو رِنج قیمت میکروفون‌ها تقریباً جزو قیمت‏‌های مینیموم بود، فکر می‌کنم صدوپنجاه‌شصت تومن یک میکروفون یقه‌ای. و اون رو آنلاین خریدم و سفارش دادم. اومد. گذاشته بودم تو اتاق کارم. انگیزه‌ام هم این بود که من هرازگاهی می‌شد که چند جمله‌ای رو بداهه یا یک شعری چیزی رو می‌خوندم و ضبط می‏‌کردم؛ گفتم لااقل با میکروفون ضبط بکنم. ‌این کل انگیزه‌ام بود و تا اون تاریخ اصلاً من میکروفونی رو به دستگاهی وصل نکرده بودم. ‌این گذشت تا دوم اسفندماه. یعنی جمعه دوم اسفندماه نزدیک‌های غروب بود. یک پیام از پزشک معالجی که طرف مشورت ماست، بهمون رسید و با توجه به اینکه ما از گروه‌های پرخطر بودیم، خیلی جدی بهم اولتیماتوم داد و ما رو از تردد در شرایط کرونا منع کرد. شنبه سوم وقتی رفتم محل کارم، خودم هم گیج بودم. فقط سعی کردم تاجایی‌که می‌تونم، کارام رو جمع‌وجور بکنم. به‌هرحال به بزرگ‌ترهام اعلام بکنم که من محدودیت دارم و دیگه نمی‌تونم سر کار بیام. اون‌ها هم تعجب کرده بودند؛ هم به‌هرحال «آنچه گذشت» و عقبه‏ ماجرا رو می‌دونستند. و دیگه تنگ غروب بود که کوله‌ام را برداشتم و شروع کردم چندتا وسیله جمع‌کردن. خب اکثرِ وسایلم موند. یعنی من ده‌ها جلد کتابم، کت‌وشلوار و لباس و خلاصه جهیزیه‏‌م موند همون‌جا. ولی گوشه کوله یکی‌دوتا دفتر برداشتم، دیدم جا هست این میکروفون رو هم گذاشتم تو کوله‌م. یعنی اگر اون میکروفون رو برنداشته بودم الان این‌همه سرتون درد نیومده بود. نمی‌گم قبلش اصلاً فکر نکرده بودم به پادکسترشدن، ولی برنامه‌م نبود. واقعاً می‌گم با یک حادثه این داستان شروع شد و دیگه تو روزهای تنهامانی که خیلی‌خیلی روزهای ثقیلیه، و بالاخص دوستانی که تجربه دارن مثل من از روزهای پرتراکم کاری یک‌دفعه اومده‌ن در خلاً خانه، [می‌دونن] خیلی‌خیلی کار دشواری است. اگرچه واقعاً فضای کار خسته‌کننده بود. من معتقد نیستم که از یک بهشت برین بیرون اومدم. ولی به‌هرحال چیزهایی بود که بهش علاقه‌مند بودم. وابسته بودم. به ابرازکردن، به اظهارکردن، به دیده‌شدن، و یک‌دفعه اومدن به کنج خونه خیلی برام پرفشار بود و انسانک تسکینی بود که اون لحظه به ذهنم رسید و شروع کردم به فکرکردن و درباره‌ش مطالعه کردن. روزهای اول هم خیلی دنبال این بودم که حالا از چی بگم. خیلی‌ها هم مشورت می‌دادن بهم، یکی می‌گفت مثلاً سعدی رو خوب گفته بودی، یکی می‌گفت راجع به بیدل دهلوی فلان چیز رو گفتی خوب بود. بیشتر معطوف این بود که دیگری رو شرح بده. گلستان رو بگو، فلان کتاب رو بگو. مثال‌هایی رو هم که می‌آوردن، مثال‌های خوبی بود. مثلاً می‌گفتن ببین فلان پادکست موفق داره گزیده کتاب می‌گه و خیلی خوبه. و من شنونده‌اش بودم و می‌دیدم خیلی خوبه. یا دیگری هست که فردوسی رو داره توصیف می‌کنه و شاهنامه رو می‌گه خیلی پرطرفداره؛ و من می‏‌دیدم راست می‌گه خیلی پرطرفداره. ولی نکته‌ش این بود که من خیلی دنبال پرطرفدارشدن نبودم. بیشتر دغدغه‌ام این بود که کاری برای خودم بکنم و اون چیزی که ازش لذت می‌برم رو ضبط بکنم. و واقعش جاه‌طلبی‌م هم این اجازه رو نمی‌داد که شارح دیگری باشم. خیلی دوست می‌داشتم که شارح خودم باشم. به‌جای اینکه کتاب یکی دیگه رو خلاصه کنم، کتاب وجود خودم رو باز بکنم. به‌جای اینکه بیام برای شما بگم فلان نویسنده این‌طوری فکر می‌کنه یا سعدی و حافظ و‌ این‌ها ‌این‌طوری فکر می‌کنند، بیام بگم من این‌طوری فکر می‌کنم. ‌این کم‌کم به این سمت آمد که پادکست انسانک به وضع کنونی دربیاد. حتی اگر اپیزود صفر رو شنیده باشید، اونجا هم گفتم که می‌خوام گزیده کتاب بگم. اونجا هم گفتم آغاز انسانک با یک حادثه بوده و ‌اینکه اگر نبود‌ این روزها، اگر نبود اون میکروفونه و اگر نبود جمیع این مهره‌هایی که با رشته روزگار به هم چسبیده شده، پادکست ایجاد نمی‏‌شد. روزگار رو حوادث می‏‌سازند؛ اما از لحظه‌ای که حوادث به اراده ما به انتخاب تبدیل می‌شه. *** اینکه سؤال شده هر اپیزود از انسانک چقدر طول می‌کشه که ساخته بشه، ببینید نمی‌دونم واقعاً شاخص استانداردی برای پادکست‌ساختن وجود داره یا نه. ولی انسانک در وضعی که امروز من دارم می‌سازم، در ازای هر دقیقه‌اش به‌طور میانگین یک ساعت زمان صرف می‌شه. یعنی یک اپیزودِ بیست‌دقیقه‌ای، بیست ساعت حداقل براش زمان صرف شده. بگذریم حالا یک اپیزودی مثل این اپیزود، خب قاعدتاً زمان کمتری صرف شده چون نیاز به پیش‌مطالعه و نت‏‌برداری و تحقیق نداره. یا در اپیزودهای ابتدایی به‌خاطر عدم مهارت من، این مدت چندین‌برابر بود. ولی الان به‌طور متوسط در ازای هر دقیقه یک ساعت باید زمان صرف بشه و البته لزوماً پادکست‌ساختن شاید‌ این‌قدر زمان نبره. من اصرار دارم که یک کلاژ صوتی درست بکنم، یا شبیه یک پرفورمنس باشه. گاهی تو ذهنم می‌آد که من مثل این فیلم‏سازی هستم که فیلمم قراره با گوش‌ها شنیده بشه و سعی می‏‌کنم همون‌جوری در واقع آیتم‏‌هایی رو بیارم. تضمین بیارم از مصاحبه‌‏ها، دیالوگ‏‌ها یا از موسیقی به‌نحوی که خودم انتظار دارم استفاده بکنم. موسیقی معمولاً در پادکست‌ها نقش کاما داره. یعنی شما برای اینکه یک فاصله‌ای ایجاد بکنید، یک تنفسی ایجاد بکنید، موسیقی پخش می‏‌کنید. اونچه که من معمولاً سراغ موسیقی می‏‌رم به‌عنوان متنه. انگار قسمتی از متن پادکست رو داره اون خواننده می‌خونه و به همین جهت خب این هم زمان‏‌برتره، هم کار رو مشکل می‏‌کنه. اینجا که صحبت موسیقی شد، ‌این سؤال رو هم جواب بدم که موسیقی‌ها از کجا می‌آد. اولاً که من زیاد موسیقی گوش می‏‌دم. و واقعش چون کلمه رو خیلی دوست دارم، در واقع شعر رو گوش می‏‌دم. یعنی از نظر من خواننده یک ساز هست در کنار بقیه سازها که در خدمت هنرنماییِ آهنگ‏ساز درمی‌آد تا نهایتاً بتونند شعر رو به مخاطب برسونند. اصالت رو برای شعر قائلم. مجاز و غیرمجاز برای من براساس محتواست. کسی که متن بی‌محتوایی داره در هر سبکی که بخواند، گوش نمی‌دم. و کسی که متن عمیقی داره، باز در هر سبکی که بخواند گوش می‌دم. پس یکی اینکه خودم زیاد موسیقی گوش می‌دم. نکته دوم که کاربردیه و شاید به کارتون بیاد‌ اینه که خودکار و مداد از من جدانشدنیه. مثل کلاغ دیدید هرچیز براقی رو برمی‌داره؟ من هرجا خودکار می‌بینم برمی‌دارم. یعنی خلاصه در این یک مورد دستم کجه و خیلی هم از همین‌جا از همه اون‌هایی که خودکاراشون الان پیش منه حلالیت می‌طلبم. یادم باشه یک‌بار عکسش رو بگذارم توی اینستاگرام ببینین چقدر من خودکار و مداد دارم. یعنی اگر امروز ـ ولو تصادفی ـ کلماتی از یک شعر به گوشم بخوره، اون رو یک‌جا یادداشت می‌کنم. حتماً دفتر همراهم هست. من کاغذ پراکنده استفاده نمی‌کنم. اگر هم کتاب بخونم، هر کتابی بخونم تو حاشیه کتاباش پر از نوشته است. به همین جهت کلمات رو دارم. وقتی می‌خوام راجع به فلان موضوع اپیزود بسازم، می‌رم سراغ اون کلمات و یادداشت‌ها، می‌بینم آره مثلاً فلان‌جا، فلان کلمه رو یادداشت کردم، یا دورش نوشتم «کودک». خب من اگر یه روزی بخوام راجع‌‏به کودکی اپیزود بسازم می‌رم این آهنگ فرهاد رو به‌عنوان مثال برمی‌دارم. عمدتاً ‌این اتفاق می‌افته. استثنا هم داره. مثلاً وقتی اپیزود هُش رو ضبط می‌کردم، همان زمان داشتم آهنگی از چاوشی رو می‌شنیدم و دیدم که چقدر‌ این تصادفاً انطباق داره با محتوایی که من دارم روش فکر می‌کنم. خب آوردم ازش استفاده کردم. یک مدل سوم هم هست که این هم اتفاق افتاده. ‌اینکه نه موسیقی دارم، نه چیزی تو ذهنمه. می‌رم براساس کلمات کلیدی شروع می‏‌کنم جست‏‌وجو کردن. روش جست‌وجوم هم این‌جوریه که مثلاً یک شعری از حافظ تو ذهنمه می‌رم ببینم آیا ‌این شعر رو کسی خونده. توی سایت گنجور، توی کامنت‌ها بعضاً نوشته شده که مثلاً‌ این شعری که الان ‌اینجا می‌خونید رو فلان خواننده خونده. فکر می‌کنم برای دوتا اپیزود با ‌این تکنیک تونستم موسیقی پیدا کنم. الان ‌این‌ها به ذهنم می‌آد ولی اگر باز روش‌های بهتری یاد گرفتم توی روزهای پیش رو حتماً تو پاگرد بعدی براتون تعریف می‌کنم. *** یک سؤال پرتکراری که وجود داره اینه که انسانک کار تیمی است یا کار فردی. واقعیتش اینه که انسانک کار تیمی است. یک تیم بزرگی متشکل از هزاران نفر که شماها جزوش هستید،‌ این تصمیم رو گرفتید که انسانک رو به دست دیگران برسونید. اگر شما اراده بر ‌این بازنشرکردن رو نداشته باشید، قاعدتاً انسانک به دست خیلی‌ها نخواهد رسید. و وقتی به دست دیگران نرسد، ‌این قلت جمعیت باعث می‌شه که فیدبک‌های کمتری بگیریم و وقتی فیدبک‌های کمتری گرفته می‌شه، انسانک رشد نخواهد کرد. بنابراین انسانک کار تیمی است. انسانک رو شما بزرگ می‌کنید. اگر‌ از جانب شما این مسئولیت و‌ این دغدغه وجود داشته باشه که انسانک رو آدم‌های بیشتری بشنوند، و هرکدوم از شما تصمیم بگیرید که به‌قدر وسعتون اون رو به دست دیگران برسونید، انگار آب بیشتری پای این درخت ریختید. و او نه‌تنها رشد می‌کنه، نه‌تنها ثمر می‌ده، بلکه پاجوش‌هایی خواهد داشت که در‌ آینده هم شاهدش خواهیم بود. به لطف همین تیم بزرگ انسانک که شماها هستید در ظرف مدت کوتاهی، ظرف کمتر از سه ماه، ما فقط توی کست‌باکس بیش از نوزده‏‌هزار دنبال‏‌کننده داریم. توی آی‌تونز و گوگل پادکست موفق نبودم و علتش رو نمی‌دونم چیه. اگر شما مشورتی داشتید بگید. البته خب خیلی‌ها هم ازطریق تلگرام دارند می‌شنوند؛ اگرچه تلگرام ابزار حرفه‌ای برای پادکست‌شنیدن نیست و واقعیتش اینه که به پادکست کمک نمی‌کنه؛ چون در آمار بازدید دیده نمی‌شه. اما به‌هرحال اون دوستان رو ما نمی‌تونیم رصد کنیم و نمی‌شناسیمشون. همین جمعی که از طریق پادگیرها دارند می‌شنوند به‌طور متوسط هر اپیزود داره هفت‌هزاربار شنیده می‌شه. و ‌این اتفاق کار تیمی‌ست. ‌این که قطعاً از عهده من یک نفر برنمی‌آمد. اما اگر منظورتون از ‌این فردی‌بودن یا تیمی‌بودن فرایند تولید پادکست است، ‌این پادکست از زمانی که ایده‌ش شکل گرفت، نام‏‌گزینی شد، بعد متن‌ها نوشته شد، ادیت شد، خوانده شد و ضبط و ویرایش صوتی، موسیقی‌گزینی، طراحی کاور، طراحی لوگو و وب‌سایت؛ بله اینا کار من یک نفره. اون هم نه از‌این‌باب که عقیده‌ای به کار تیمی یا کار گروهی نداشته باشم، نه. از‌این‌جهت که بیشتر شبیه یک هنر بود و شبیه یک کانسپتی [مفهوم] بود که از ذهن یک نفر می‌تراوید. شما چطور نمی‌تونید وسط یک تابلوی نقاشی قلم‌مو رو بدید دست یکی دیگه و بگید بقیه‌اش رو تو نقاشی کن؛ چون می‌خواهید‌ ایده خودتون رو پیاده کنید؛ من هم نمی‏‌تونستم این کل منسجم رو جداجدا کنم و به آدم‌هایی بسپرم. در واقع «بیزنس» نبود که یک «تیم‌ورک»ی بخواهد اون رو به نتیجه برسونه. بنابراین در مرحله زایش، این یک کار فردی بوده؛ ولی در مرحله پرورش و توسعه، قطعاً باید کار جمعی باشه و من خیلی استقبال می‌کنم از همراهی شما. تا همین‌جا هم دو دوست عزیز، سرکار خانم زهرا ابراهیم‏‌پور و فاطمه هاجری زحمت کشیدند. ‌اینستاگرام و تلگرام انسانک به زحمت این دو عزیز برپا بوده. اگر نبود همراهی‌شون قطعاً ما نه در‌ اینستاگرام و نه در تلگرام نمی‌تونستیم فعال باشیم؛ چون زمان من اجازه نمی‌داد و ازاونجایی‌که نمی‌تونم در هر اپیزود ازشون تشکر کنم، همین‌جا بابت شکیبایی‌ای که در همکاری با من دارند [که کار ساده‌ای هم نبوده] و مماشات و مدارایی که می‌کنند، خیلی‌خیلی متشکرم و امیدوارم که هم این دو عزیز، هم بقیه دوستان همراهی داشته باشند تا بتونیم انسانک پربارتری رو با همدیگه بسازیم. *** سؤال کردند که شما چطوری وقت می‏‌کنید به همه نقش‏‌ها برسید و زمان کم نیارید. خب فرض این سؤال خیلی فرض منطبق با واقعی نیست و واقعیت اینه که اتفاقاً من خیلی زمان کم می‌آرم و به خیلی از کارها هم نمی‌رسم. به‌هرترتیب ما همه‌مون در زندگی یک سری بایدها و یک سری تکالیف داریم که این‏‌ها چه‌بسا برامون خیلی گوارا هم نیست. اما مجبوریم زمانمون رو صرفش کنیم. من خودم هروقت که به گذشته نگاه می‌کنم و نه خیلی گذشته دور، حتی همین روزها و همین سال‌ها، فکر می‌کنم که اون عمر و اون انرژی‌ای که صرف شد بابت اینکه معاش اداره بشه، بابت اینکه روزی بگذره، چقدر زمان از من گرفته و چقدر فرصت‌های نابی رو از دستم درآورده که شاید اگر اون زمان‌ها صرفِ مطالعه و نوشتن می‌شد راه‌های طی‌نشده‌ای رو می‌شد طی کرد. ولی به‌هرحال ما داریم زندگی می‌کنیم و در همه این معذوریت‌ها و محدودیت‌ها باید بگذریم از ‌این گذر. اما به‌هرحال چندتا نکته هست که به نظرم اومد می‌تونم در پاسخِ به این سؤال بگم و چه‌بسا کارگشا باشه. نکته اول اینه که به‌هرترتیب باید واقعیتی رو پذیرفت که شما برای هر نقشی بیش از معمول وقت بگذاری، نقش دیگری رو باید با اغماض ازش کم کنی. یعنی وقتی که شما یک کارمند خیلی خوبی باشی که از ساعت 6 و 7 راهیه به‌سوی کارش تا ساعت 6 و 7 غروب، به‌عنوان مثال مجبوری که تربیت فرزندت رو برون‌‏سپاری بکنی به چهارتا مربی و مدرس، بگی که شما به عهده بگیرید؛ من دارم می‌رم کار کنم. به فهم من، حتی در رابطه مادری و همسری هم همین‌طوره. وقتی شما می‌خوای مادر خیلی کاملی باشی، مجبوری بخشی از اون وقتی رو که برای همسرانگی می‌ذاشتی کم کنی و به مادری برسی. به‌هرحال انتخاب همین‌جا معنی پیدا می‌کنه. که شما ناگزیری چیزی رو کم کنی تا چیزی رو به دست بیاری. من هم با همین چارچوب‌ها ناگزیر شدم چیزهایی را حذف بکنم که بتونم چیزهایی رو حفظ بکنم. به‌عنوان مثال من قریب به یک دهه است که اخبار نمی‏‌بینم، خبر نمی‌خونم، کانال‌های خبری رو پیگیری نمی‌کنم. در مباحثاتی که مربوط به اخبار روزه، معمولاً ورود نمی‏‌کنم. ‌این‌هایی هم که هرازگاهی می‌بینید جایی یادداشتی می‌گذارم، مواردیه که از بابت فالوکردنِ توییتر و‌ اینستاگرام تو تله می‌افتم و اگر روزی بتونم این‌ها رو هم ترک بکنم، از ‌این قید هم خواهم گذشت. تا امروز بعد از یک دهه ضرری نکردم. بخوام صادق باشم چرا؛ فکر کنم 60هزار تومان ضرر کردم. چون یک‌بار سوار ماشین بودم؛ همین میدونِ نزدیکِ خونه که رسیدم پلیس نگهم داشت. گفت: پیاده شو مدارک بده. گفتم: چرا؟ چه تخلفی کردم؟ گفت: مگه تو ‌این مملکت زندگی نمی‌کنی؟ گفتم چرا. انقلاب شده؟ گفت: نه، زوج و فرد شده. خب من نمی‌دونستم و خبر نداشتم. ‌این کل هزینه‌ای بود که برام ‌ایجاد کرد. بخوام وقتی بذارم و سایت و ‌اینا بخونم، سعی می‌کنم که سراغ اون ژورنال‌ها و منابعی برم که به کارم می‌آد. یا قریب به همین مدته که مشتری تلویزیون نیستم و تلویزیون نگاه نمی‏‌کنم. نه اون‌وری، نه این‌وری. خیلی به‌ندرت پیش می‌آد. و اگر زمانی ‌بخوام برم پای تلویزیون، معمولاً از قبل می‌دونم که می‏‌خوام برم این سریال یا فیلمی رو که دانلود کردم ببینم. والا ‌اینکه بشینم کنترل دستم بگیرم ببینم خب حالا چی هست، ‌این‌ها جزو تفریحاتم نیست.‌ البته خیلی ریاضت کشیدم تا به ‌این مرحله برسم ها؛ من هم با کنترل و ریموت زندگانی‌ای داشتم ولی خب به‌هرحال خدا رو شکر امروز به این نقطه رسیده. ‌این‌ها باعث می‌شه کم‌کم وقت برای جای دیگری تأمین بشه. ‌این البته جزو افتخاراتم نیست؛ ولی خب به هرحال ‌این‌طور شده که امروز معاشرت‌های بسیار بسیار محدودی هم دارم. فرقی هم نمی‌کنه چه حضوری (که در قرنطینه‌ایم)، چه غیرحضوری، تعاملی با دیگران ندارم. علتی هم داره. با خودم فکر کردم دیدم معاشرت سه‌تا کارکرد داره. یا باید گفت‌وگویی بشه که تجربه و مکاشفه‌ای توش مبادله بشه، علمی توش مبادله بشه، ثمره‌ش دانش باشه. خب این یک دسته است. یا باید اظهار عاطفه باشه و بتونیم از غلیان‌ها و بالاوپایین‌های عاطفی‌مون بگیم، خب اینم یه دسته است. دیگه اینکه چیز طنزی باشه، ذهنمون رو خنک بکنه و بگیم و بخندیم. خارج از ‌این سه دسته، من دیگه محتوای به‌دردبخوری سراغ ندارم. حالا اگر شما می‌دونید بگید. ولی [از نظر من] معاشرتی که این سه‌تا رو تأمین نکنه دیگه بقیه‌ش چرت‌وپرته. و گفتمان مردانه تا دلتون بخواد پر از چرت‌وپرته. یعنی اینکه بشینیم دور هم راجع‌به نرخ دلار و حباب بورس و اون‌وری‌ها و ‌این‌وری‌ها و... [حرف بزنیم]. خب اینا نه بحث‌های به‌دردبخوریه، نه من اطلاعاتی دارم راجع‏‌بهشون، چون خیلی خبرها را پیگیری نمی‏‌کنم. حالا من از گفتمان زنانه خبر ندارم. اگر کارکردهایی داره که حالش رو می‏‌برید، نوش جونتون. ولی در نهایت ‌این کم‌شدن معاشرت، رسانه، تلویزیون و... اون‌ور به آدم یک رسوب زمانی می‌ده. فرصتی رو برای شما حفظ می‌کنه که می‌تونید باهاش کارهایی رو بکنید. از ‌این سمت ماجرا هم یک تمرینی وجود داره؛ شما هر کاری رو مدت مدیدی انجام بدید یا توش مهارت کسب کنید، با سرعت بهتری انجامش می‌دید. یعنی کسی که خیلی کتاب می‏‌خونه، کتاب رو خیلی سریع‌تر هم می‏‌خونه یا کسی که خیلی فکر می‏‌کنه، سرعت اندیشیدنش بالاتر می‌ره. کسی که مطلب زیاد می‏‌نویسه، سرعت نوشتنش بالاتر می‌ره. خب این‌ها هم در واقع کمک می‌کنه. یعنی اگر چیزی براتون مهمه و جزو اولویت‏‌های زندگی‌تونه، اون رو بهش بیشتر بپردازید، کم‌کم توش مهارت هم پیدا خواهید کرد.‌ این چیزی بود که به ذهنم اومد شاید در پاسخ به این سؤال بتونم بگم و امیدوارم کارگشا بوده باشه. *** یک سؤال دیگری هم که ظاهراً هم خیلی طرفدار داشته چون لایک شده، اینه که گفته‌ن داستان زندگی حسام ایپکچی رو بگو. نه اینکه نخوام بگم. اما شما هم بپذیرید که نمی‌شه همه یک سفره رو تو یکی از بشقاب‌های سر سفره جا داد. ‌این زندگی هر آن چیزی که هست، انسانک یکی از بشقاب‏‌های سر سفره است.‌ این خودش قسمتی از داستانه. من که نمی‌تونم همه داستان رو بیام تو همین‌یکی جا بدم. و بعد هم دیگه حیفه؛ یک کارهایی برای‌ آیندگانه... من وظیفه‌م زیستنه. شماها وظیفه‌تون زیستنه. و شاید باشن کسانی که روزی بیان و انگیزه داشته باشن که داستان زندگیِ من و شما رو بکاوند و من چون خودم الان وسط داستانم نمی‏‌تونم روایتش کنم. اما برای اینکه چندتا فکت رو که معمولاً برای شناخت آدم‌ها و بیوگرافی‌شون لازمه، بگم و بی‏‌احترامی نکرده باشم و سؤال رو بی‌جواب نگذاشته باشم؛ عرض می‌کنم که من متولد هفتم اردیبهشت 1360 هستم و متولد و ساکن و بزرگ‏‌شده تهران. تو همین شهر درس خوندم، تو همین شهر زندگی کردم، تو همین شهر زندگی تشکیل دادم و در کنار همسرم مائده و پسری که متولد هفتم اردیبهشت 88 است، الان مشغول خانه‌‏مانی‌ایم. درباره کار و درس هم پرسیدین البته. چشم این رو هم می‌گم. منتها قبلش یک پرهیز می‌دم از اینکه ما از آدم‌ها برای معرفی خودشون، رشته تحصیلی و شغل رو بپرسیم. ‌این به‌خاطر ساده‌کردنِ فرایندِ شناخته. یعنی بگیم به‌جای اینکه من بیام تو رو بشناسم، بگو چی خوندی، بگو چی‌کار می‌کنی، من با‌ این دوتا پاسخی که تو بهم می‌دی، از کلیشه‌های سابقم استفاده می‌کنم و می‏‌گم خب پس تو قاعدتاً چنین تیپی هستی. ‌این روش شناخت، روش دقیقی نیست. و من پیشاپیش این نهیب رو بدم که نه من و دیگری رو می‌شود ‌این‌طور شناخت و نه خودتون رو به اکتفای این دو عبارت معرفی بکنید. [ببینید...] آهان این رو هم بگم. اگر کسی واقعاً خیلی انگیزه داره بره جزئی بدونه، ‌اینجا جاش نیست که من بخوام توضیح بدم. مثلاً شبکه اجتماعیِ لینکدین کارکردش همینه. اونجا هم تقریباً رزومه من کامله. اینکه کجا درس خونده‌م، چی خونده‌م و چی‌کار می‏‌کنم به تفکیک سال هست. اگر کسی واقعاً ‌این‌قدر انگیزه داشت بره خب اونجا ببینه. اما یک چیزی هست که اونجا نمی‏‌تونید بخونید. ‌این رو الان براتون تعریف بکنم به‌نظرم شایسته‌تره. چون از جنس خاطره است. من این شانس رو داشتم که تو سن 12سالگی، یعنی تو مقطع راهنمایی‌مون [حالا الان بچه‌ها مقاطع تحصیلی‌شون متفاوته.] به مدرسه‌ای وارد بشم که البته ‌این مدرسه مثل بسیاری از خاطرات کودکیِ من دیگه نیست و فکر می‌کنم ساختمانش هم تخریب شده و تبدیل شده به یک مرکز تجاری.‌ این مدرسه تو منطقه پنج تهران بود و یک ویژگی جالبی داشت.‌ اینکه مدیر مدرسه ـ که خدا حفظش بکنه هرجایی که هست ـ آقای حسینعلیِ شیرین که اون روزها دانشجوی دکترای فلسفه بود، تصمیم‌های شکلی و ماهیتی گرفته بود. ازجمله ‌اینکه فضای مدرسه کلاً موکت بود. یعنی ما از در مدرسه که وارد می‌شدیم، جاکفشی داشتیم؛ کفش‌هامون رو درمی‌آوردیم. فضاش خیلی شبیه به فضایِ خونه‏‌های اون زمان ما بود که خیلی مثل الان پارکت و سرامیک و اینا مد نبود. [مدرسه] عین خونه‌مون همه‌ش موکت بود و ما در واقع تو محیط مدرسه بدون کفش بودیم. خیلی این اتفاق مهمی بود. برخلاف ‌اینکه الان خیلی ساده به ذهن می‌آد، ولی کل فضا رو برای ما خیلی صمیمی کرده بود. نکته بعدش اینجا بود که دانش‌آموزانی رو که ثبت‌نام می‏‌کرد فقط از دانش‏‌آموزهای ممتاز ریاضی انتخاب می‏‌کرد. ممتاز هم که می‌گم خب قاعدتاً خیلی ممتاز منظورم نیست دیگه؛ والا ما رو راه نمی‏‌دادند. ولی به‌هردلیلی ـ حالا شاید ‌این هم جای نقد داشت ـ فقط از بچه‌های متوسط به بالای ریاضی ثبت‌نام می‏‌کردن. بعد ضلع بعدیِ ماجرا ‌این بود که همه ‌این دانش‏‌آموزهای رشته ریاضی، یک سری دروسی رو می‏‌خوندند که این‌ها رو نه‌تنها بچه‌های دیگه ریاضی نمی‏‌خوندند، بلکه علوم‌انسانی‌ها هم به ‌این عمق نمی‏‌خوندند. ما کتاب‌های خیلی مشکلی رو در حوزه فلسفه می‏‌خوندیم و‌ این جریان ادامه داشت. مال یک سال و دو سال نبود. موضوع، کتاب درسیِ فلسفه علوم انسانی نبود. کتاب‌های بیرون از حوزه مدارس آموزش‌وپرورش رو ما اونجا مطالعه می‏‌کردیم. و ‌این سیرِ مطالعه از همون‌جا شروع شد. برای منی که تا پایان دبیرستان توی مدرسه بودم این زمان صرف شد. خیلی‌های دیگه هم بیشتر، من کمتر، بعد از فارغ‌التحصیل‌شدن هم مراجعه داشتند. چون دروس ادامه داشت دیگه؛ می‌رفتند و‌ این درس‌ها را می‏‌خواندند. ازجمله ‌اینکه حتی گلستان‏‌خوانی ثمره‌ این محیطه.‌ اینکه من بعضی جاها مثلاً راجع‏‌به گلستان صحبت می‏‌کنم، نه اینکه این‌‏ها رو اونجا گفته باشند بهمون؛ ولی مراجعه به گلستان به‌عنوانِ یک متن درسی، اونجا اتفاق افتاد. چه خوب که حالا ‌اینجا فرصت و بهانه‌ای شد من تشکر کنم [از مدیر مدرسه] و یاد کنم از اون زمان. با‌اینکه مدرسه‌مون مدرسه خیلی نامداری نبود. یعنی جزو مدارس مشهوری نبود که من الان بگم و شما بشناسید یا مثلاً فرض کنید یک مدرسه خیلی گران‏‌قیمت و متفاوت بوده؛ نه، ‌این‌طوری نبود. ولی به‌هرحال، ‌این فرد، با دغدغه وارد اون محیط شده بود. خب این بود و تا به الان هم ادامه پیدا کرده. یعنی من این‌گونه مطالعه‌کردن دیگه روم نصب شده؛ حالا در کنارش رفتم رشته دیگری هم خوندم، کار دیگری هم کردم ولی این همین‌جوری در تمام ‌این چند دهه همراه با من تا به امروز اومده. بالاخص اگر بچه‌هایی دارید که توی این سن‌وسال هستند، به‌نظرم ‌این خاطره خیلی کارگشاست که به‌عنوان یک شیوه تعلیمِ خارج از مدرسه یا علاوه‌بر مدرسه می‏‌تونید بهش به‌جد فکر بکنید. دیگه ایام کنکور شده بود و به‌تبع همه هم‌کلاسی‌ها من هم درصددِ ‌اینکه مهندس بشوم. خیلی خوب یادمه که کنکورِ ریاضی‌م رو هم دادم و منتظر بودم که جواب بیاد و برم در رشته عمران شروع به ادامه‌تحصیل بکنم. چند روزی بعد از کنکور رفتم و در مغازه کتاب‌فروشی مشغول به کار شدم؛ کتاب می‏‌فروختیم و امانت می‏‌دادیم. تو تمام فرصت‌های بین‌مشتری من وقت می‏‌گذاشتم و کتاب‌های علوم انسانی رو می‏‌خوندم. به‌جهت اینکه علاقه‌مند بودم و نداشتم این کتاب‌ها رو. اونجا افتاده بودم تو عسل دیگه... یه‌دفعه این‌همه کتاب دورم بود. اون‌قدری که علاقه‌مند شدم به رشته حقوق [البته ‌این تنها بهانه‌ش نبود] و تصمیم گرفتم که من اصلاً نمی‏‌خوام مهندس شم. زمانی که جواب کنکور اومد، دیگه من تصمیمم رو گرفته بودم  و بدون اینکه یک جلد کتاب بخرم یا معلمی ببینم، با استفاده از همین کتاب‌هایی که می‌شد امانت گرفت یا از دوست و آشنا جمع کرد، تو یک سال کل درس‌های دبیرستان رشته علوم انسانی رو مطالعه کردم و برای رشته ریاضی هم نرفتم دانشگاه. سال بعد، دانشجویِ حقوق شدم. رشته تحصیلی من حقوقه و تحصیلات تکمیلی‌ام هم حقوق بین‏‌الملل. در زمینه رشته‌ام هم کار می‌کنم. [دیگه اگه بگم تبلیغات نمی‏‌شه؛ چون کار اشخاص رو انجام نمی‏‌دم] قراردادنویسِ خیلی خوبی‌ام و خدا رو شکر روزی‌م هم بد نرسیده تا به‌اینجا. ‌این هم خاطره جالبی داره.‌ پایان مقطع کارشناسی، مأموریت کاری رفتم دادگاه و خیلی خوب‌ این صحنه یادم هست کدوم شعبه از کدوم مجتمع قضایی بود. زمانی که جلسه تموم شد، برگشتم بیرون و به‌قدری بهم سخت گذشته بود که احساس می‏‌کردم که یک عمر رو اشتباه اومده‌م. یادم هست که توی محوطه یک‌کمی‌ قدم زدم و به خودم گفتم که‌ این اونجایی نبود که من به‌خاطرش‌ این‌همه زحمت کشیدم و حقوق خوندم. تصمیم گرفتم که دیگه به دادگاه برنگردم. و ‌این اتفاق هم افتاد. الان که نزدیک به دو دهه می‏‌گذره، در واقع دیگه سراغ دادگاه و محکمه نرفته‌م و از حوزه دیگری توی رشته خودم کسب درآمد دارم. از وقتی هم که توی چهاردیواریِ خونه هستیم، فکر می‌کنیم به‌هرحال یک کسب‌وکاری پیدا می‏‌کنیم که بشه باهاش قرنطینه رو هم زندگی کرد... خیلی ممنون. من خیلی دوست نداشتم به این سؤاله برسم؛ ولی الان که بهش رسیدم می‏‌بینم چقدر خاطره برام زنده شد. امیدوارم شما رو هم خسته نکرده باشم با تعریف این خاطره‌ها. *** الان مرور کردم؛ به‌نظرم همه سؤال‌ها رو جواب دادم به‌جز یکی که اون رو هم عرض می‌کنم. قبل از ‌اینکه برسم به آخرین سؤال، ‌این رو به‌عنوانِ حسن‌ختام عرض بکنم. به‌هرحال الان توی ایامی هستیم که علی‏‌الظاهر داستان کرونا بلندمدته. برخلافِ پیش‏‌بینی سه‌ماهه‌ای که داشتم یا بهم مشورت داده بودن، نزدیک به این فضا نیستیم که دوره قرنطینه ما پایان پیدا بکنه. به‌عنوان مثال وقتی علی نمی‌تونه بیرون بره، تو اجتماع باشه و مدرسه بره، من باید یک فرصتی رو ‌ایجاد بکنم برای‌ اینکه بتونم ‌این نداشته و ‌این کاستی رو به‌اندازه وسعم جبران بکنم. یا به‌هرترتیب ناگزیرم که فکری بکنم برای کسب و معاش و گذران زندگی، مثل همه شماها. و ‌این هم بخش دیگری از زمان من رو می‏‌خواد بگیره. با همه این‌ها... چون توی انسانک داریم با هم زندگی می‏‌کنی و ‌این‌جوری نیست که من به شما بگم یک محصولِ تصنعیه که من فقط می‏‌ذارم پلی کنید بشنوید. داریم با هم پیش می‌ریم، زندگی می‌کنیم و خب ‌این محدودیت‌ها پیش آمده و من باید بهش برسم، براش وقت بگذارم، قاعده‌اش ‌این بود که شاید باید انسانک گاهنامه می‏‌شد و گاه‌گاه منتشر می‏‌شد ولی ازاونجایی‌که شرط ادبه خدمت شما مقید به زمان باشم، من همه سعیم رو خواهم کرد که از ‌این‌به‌بعد یک‌هفته‌درمیون همراه و هم‏‌صحبت شما باشم. یعنی این اپیزود رو نیمه خرداد می‏‌شنوید و دیگه تا جمعه پایانیِ خرداد ما اپیزودِ بعدی رو نداریم. باز پایان خرداد در خدمتتونم. دوباره دو هفته طول می‌کشه تا اپیزود بعد رو آماده بکنیم. ‌این‌جوری احتمالاً من هم بتونم بهتر زمانم رو مدیریت بکنم و محتوا هم امیدوارم محتوای به‌دردبخوری باشه دیگه... حیفه اگه عمر شما صرف بشه برای حرفی که به دردِ شنیدن نمی‏‌خوره. اما یک سؤالی پرسیدید که چطوری تونستید 100 روز تو خونه دوام بیارید. راستش جوابش ساده نیست. و چه‌بسا اصلاً جواب رو من نباید بدم. بیشتر ‌این هنرمندیِ مائده است که تونسته این چند ماه رو مدیریت بکنه، و خیلی هم خوبه اگر یک روزی خودش بخواد و بیاد تجربیاتش رو بگه. به‌هرحال ساده نیست. خیلی طول کشید، [بایدمهارت‌هاش رو کسب بکنیم؛ چون ما هیچ خریدی رو نمی‌تونیم از بیرون انجام بدیم.] اینکه یکی‌یکی یاد بگیریم چی رو از کجا با تلفن بخریم و تمام مایحتاجِ زندگی ما ازطریق تلفن و تماس و پیک و حالا موبایل (اپلیکیشن‌هایی که موجوده) تأمین می‌شه. حتی یادم می‌آد ابتدا چون نمی‏‌دونستیم ابزارها چیا هست و چه چیزهایی رو می‌تونیم تأمین بکنیم، وقتی یک سری خرید کرده بودیم، پلنمون این بود که کم‌کم مصرف بکنیم که دیربه‌دیر خرید کنیم. اما‌ این‌ها جواب‏‌هایی نیست که بخوام وقت شما رو صرفش کنم. اونی که به‌نظرم جواب واقعی است اینه که ما روزهای سخت‏‌تری رو گذروندیم و بنابراین این روزها برامون سخت‏‌ترین تجربیات زیستن نیست. ما برای زنده‌ماندن تلاش کردیم و به‌همین‌جهت زندگی‌کردن برامون یک روتینِ عادی نیست. و خیلی قدردانیم از ‌اینکه هنوز فرصت زندگی‌کردن داریم و هنوز می‌تونیم با هم زندگی کنیم و از‌ اینجا به بعد هم سعی می‌کنیم تماشاچیِ فعالی باشیم برای روزگار تا ببینیم که کجا می‏‌کشد قلاب را.  

دقیقه
اپیزود سیزدهم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc273342-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"] مگر اتفاق ساده‌ای است؟ در کنجی از این سرزمین، داس در دست پدری بلند شده و گردن دختری درو شده. چرا؟ برای آبرو. پدر درد آبرو داشته و این آبرو چیست که می‌شود برای آن فرزندی را به مسلخ برد؟ این آبرو چه خداوندگاری است که در پرستش آن می‌شود چنین سنگ شد؟ گویی با این حادثه، آبروی آبرو ریخت. در اپیزود سیزدهم از آبرومندی گفته‌ام

موسیقی‌های استفاده‌شده در این اپیزود روزگار غریب | علیرضا قربانی درون آینه | همایون شجریان دوسِت دارم | مصطفی راغب جهان فاسد مردم را | محسن چاوشی سرود ایران جوان

آن روز آبروی آبرو ریخت

افتتاح کلام و آغاز گفت‌وگو کار دشواری است. انگار می‌خواهید نخ سرِ کلاف یا اولِ چسب را پیدا کنید اما وقتی پیدایش کردید ادامۀ مسیر را به‌راحتی می‌توانید بروید. به همین دلیل است که اول صحبت‌ها از جمله‌های کلیشه‌ای مثل «خب می‌گفتی» یا «چطوری؟» استفاده می‌شود. این‌ها حرفایی است که احتیاجی به فکرکردن ندارد. معمولا در خورجین خود داریم و برای پرکردن فضای خالی بین خود و مخاطب استفاده می‌کنیم. در ضبط‌کردن پادکست هم در این چند هفته تجربه کرده‌ام که واقعا قسمت سخت ماجرا همین دقایق اول است. به هندل زدن ماشین‌های قدیمی می‌ماند که باید چندبار بزنی تا راه بیفتند و بعد به غلتک می‌افتد... اما در این اپیزود، شروع گفت‌وگو از اپیزودهای قبلی هم برای من به این دلیل که با ازدحام حرف و انبوه کلمات روبه‌رو هستم، سخت‌تر بود. مثل استادیومی که درِ کوچکی دارد و این جمعیتی که نشسته است باید از همین در کوچک بیرون بیایند. همه به هم تنه می‌زنند، زیر دست‌وپای یکدیگر تلف می‌شوند و تعداد کمی هم می‌توانند سالم بیرون بیایند. همه سعی‌ام را می‌کنم که در این چند دقیقه‌ای که با هم گفت‌وگو می‌کنیم از پس گفتن بربیایم و آنچه را در ذهنم هیاهو می‌کند، با شما در میان بگذارم

کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه

به‌هرحال کلمات‌اند که بین ذهن من و ذهن شما ارتباط برقرار می‌کنند. کلمات خیلی مهم‌اند. کلمه هم بیانگر اندیشه من است و هم در شما اندیشه‌ساز است. اگر ما برای هر موضوعی در کلمه‌گزینی دقت نکنیم، مسیر تفکرمان دگرگون خواهد شد. مثال رایج آن کروناست. من کرونا را «پیام‌آور» تلقی کردم زیرا ما را به باز‌اندیشی در کلمات و تعاریفی دعوت کرد که در گذشته فکر می‌کردیم این تعاریف همیشگی هستند ولی کرونا آمد و گفت: «این‌ها را بار دیگر تعریف کن. باید تعریف جدیدی برایشان اندیشید.» به‌عنوان مثال تعریف خانه باید تغییر کند زیرا دیگر خانه زیستگاه اصلی انسان است. فقط جایی برای خوابیدنِ شبانه نیست. تعریف هم‎خانه هم باید تغییر کند زیرا دیگر این‌گونه نیست که ما چند ساعت بعد از ساعتِ کار همدیگر را ببینیم. ما می‌خواهیم مدت مدیدی با هم زندگی کنیم. مفهوم کار باید دگرگون شود و رابطه ما با دیگران و رابطه ما با خود، بعد از کرونا باید به شکل دیگری بازتعریف شود. این یک نگاه بود. در مقابل، لفظ‌گزینی دیگری هم اتفاق افتاد. اکثریتی در جامعه و گفتمان رسمی در جامعه گفتند: «کرونا دشمن است.» دیدید چقدر فاصله ایجاد شد بین کسی که پدیده‌ای را پیام‌آور می‌داند با کسی که آن را دشمن می‌داند؟ بیلبورد زدند، شعار دادند و تکرار کردند: «کرونا را شکست می‌دهیم.» چه چیزی را شکست می‌دهید؟ چرا به‌جای فهمیدن، بگوییم شکست دهیم؟ این گفتمان این‌گونه می‌طلبید که بگوییم «شکستش می‌دهیم، در هم می‌کوبیم و از آن گذر می‌کنیم.» بله، گذر می‌کنیم و به‌سمت خدای عادت می‌رویم! خدای عادت یکی از پرمشتری‌ترین خدایانی است که در زیست بشری نقش بازی می‌کند. خدایی که در اپیزودهای قبلی از آن گفتیم. خدایی که ما را دعوت می‌کند یک روزِ زیسته را هزاران بار تکرار کنیم، به‌جای آنکه هر روز را از نو زندگی کنیم. شکست‌دادن کرونا برای این بود که به زندگی عادی و به دامن خدای عادت‌گونۀ خودمان برگردیم. امروز هشتم خردادماهِ نودونُه است و از دهم خردادماه قرار است دیگران به سرِ کار برگردند تا زندگی عادی خود را شروع کنند. من این را به‌عنوان مثال گفتم تا بدانیم لفظ‌گزیدن برای اتفاقات و پدیده‌ها چقدر می‌تواند رفتار و اندیشه ما را به‌سوی متفاوتی هدایت کند. می‌خواهم راجع به لفظی که بسیار آشناست صحبت کنم. بارها و بارها تکرارش کرده‌ایم اما من می‌خواهم دست خدای دروغینی را از آستین این کلمات بیرون بکشم.

آن خدای دروغین

طبق روال عادی گفت‌وگویمان ما باید در این قسمت به بحث ملال زوجیت می‌رسیدیم زیرا مقدماتش را در اپیزود قبلی گفته بودم. برای این اپیزود و جمع‌بندیِ موضوع آماده بودم اما اگر در این فصل به ادامۀ همان موضوع می‌پرداختم خلاف عهد و وعده‌ای بود که در ابتدای انسانک گفتم. مگر به شما نگفتم: «تجربیات زیسته را با عمقی کمی بیش از معمول با شما مرور می‌کنم.» حالا چطور می‌توانستم بیایم و بگویم: «خب دوستان، اتفاق شگفت‌انگیزی در هفته گذشته افتاد. زندگی‌ می‌کردیم که دست‌برقضا پدری، که هم‌نسل من و دهه‌شصتی بود، فرزند خودش را با داس درو کرد!... حالا برویم سراغ ملال زوجیت...» این با وعده‌ای که ما با هم داریم موافق بود؟ حاشا و کلّا. اتفاق عجیبی افتاده است. دوباره مانند زمانی که کرونا آمد کلمه‌های زیادی دچار بحران شده‌اند. واژه‌های بسیاری از معنای خود تهی شده‌اند.
واژه‌هایی که از جای خود تکان خورده‌اند
پدر! تو چه پدری هستی که امان نیستی؟ قربانی چه کرده؟ فرار! فرار به کجا؟ به خانۀ غریبه... که اتفاقا غریبه پناه است! او چه غریبه‌ای است که پناه است؟ از درد خود به چه کسی گفته است؟ به قاضی! تو چه قاضی‎ای هستی که حق و تظلم‌خواهی کسی را نشنیدی؟ و ضابطی که او را به کسی که وعدۀ کشتنش را داده است برگردانده است. تو چه حافظِ امنیتی هستی که از کنار امنیت ساده گذشته‌ای؟ این‌همه واژه از جای خود تکان خورده است اما اَبَرواژه‌ای وجود دارد که می‌ارزد اگر ماه‌ها و ماه‌ها درباره‌اش صحبت کنیم. بُتی میان ما وجود دارد که هزاران سال است بشریت در پرستش او ایستاده است. شاید فراگیر‌ترین خدایی باشد که در تاریخ زندگی اجتماعی بشر پرستیده شده است. من دوست دارم به روی این خدا تبر بکشم. از پدر بپرسیم: «چرا کشتی؟» می‌گوید: «برای آبرو.» آبرو! تو چه هستی که برای تو می‌توان فرزند کشت؟! بیایید پای کلمۀ آبرو بنشینیم. همه از این کلمه استفاده کرده‌ایم اما چقدر دربار‌ه‌اش فکر کردیم؟ مبادا این‌همه خون، عمر و زحمت به پای یک ارزشِ بی‌ارزش و یک قامت توخالیِ دروغین صرف کرده باشیم... مبادا! اگر اپیزود «در خود نشستن» را در ابتدای انسانک شنیده باشید باید به یاد بیاورید قصه‌ای را که تعریف کردم و کار ما را به واژۀ «خود» انداخت. درباره «خود» صحبت کردیم و ترکیب‌های مختلفی از خود را مانند خودخواه، خودشناسی، خودپرستی، خودبین، خودت را نگیر و ناخودآگاه و... گذرا مرور کردم. دیدیم همین واژه سه‌حرفی ساده چه ترکیبات متعددی دارد و چقدر نقش پررنگی ایفا می‌کند. همین الان هم به نظرم حق واژۀ «خود» ادا نشده است اما در این اپیزود می‌خواهم از واژۀ کوتاه‌تری بگویم که دامنۀ بلندتری دارد. یعنی حجم زیادی از زندگیِ آن «خود» صرف این واژۀ دوحرفی می‌شود و این واژه چیست؟

رو: ر ، و

«رو» یعنی: ر ، و ببینید چقدر از این واژه استفاده می‌کنید. باور کنید چند ساعت زمانم صرف همین «رو» شده است و هرچه فکر می‌کنم می‌بینم هنوز دست «رو» برای من کاملا «رو» نشده است!
  • با خودم می‌گویم: «ای رو! عجب رویی داری!»
  • ـ به فلانی گفتی دوستش داری؟  ـ نه، روم نشد!
  • ـ فلان گندی که زدی یادته؟ ـ ئه... به روم نیار دیگه!
  • از فلانی قرض خواستم اما روم رو زمین انداخت.
  • بچه چرا من هرچی می‌گم تو حرف خودت رو می‌زنی؟ بابا تو دیگه چقدر پرروئی! پر، رو!
  • خب تو که دیروز همین مسیر رو می‌رفتی چرا نگفتی با هم بریم؟ آخه من اهل رو انداختن نیستم. رو، انداختن!
  • کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش داشت اما بالاخره دستش رو شد!
  • چرا پشت سرم حرف می‌زنی و پیغام می‌فرستی؟ اگر راست می‌گی بیا تو روم حرف بزن. تو، رو!
  • مادربزرگم خدابیامرز همیشۀ خدا از مرد نامحرم رو می‌گرفت.
  • همۀ عمرش رو گذاشت برای اینکه سفیدروی باشه.
  • سیاه‌رویی به زغال موند.
  • آخه رودررویت سخن گفتن فراموشم شود، زیر لب اما شکایت با خدایت می‌کنم.
  • روتون کم شد یا بازم بگم؟
باور کنید اگر در همۀ این فصل فقط به مصداق‌های «رو» در زندگی بپردازیم به تکرار نمی‌افتیم و همچنان مصداق‌هایی هست. یعنی اگر از این‌هایی که من گفتم بگذریم، خودتان هم انواع دیگری از کارکردهای «رو» را می‌توانید پیدا کنید ازبس‌که ما با این «رو»، رو‌به‌رو هستیم. باز هم رو!

آبرو: آبی در کاسۀ گدایی ما

یا اهل انسانک! بفرمایید این «رو» که این‌قدر زندگی ما را به خود مشغول کرده است چیست؟ این «رو» کِی به آن آب بیفتد تا «آبرو» شود؟ ما از چه لحظه‌ای آبرومندیم؟ آبرومندی یعنی چه؟ «رو‌‌‌» با این همه کثرت و با این همه پرتکراری در زندگی ما چه معنایی دارد؟ معنایش همان چیزی است که از ‌«رو‌‌‌» برداشت می‌کنیم. «رو» یعنی نما. «رو» یعنی تجلی و ابراز. یعنی نمایش ما به دیگری. دیده‌اید که می‌گویند: ‌«"رو"کارِ ساختمون این‌طوریه‌‌‌»؟ ‌ «رو‌‌‌» آن چیزی است که ما از خود به دیگران نشان می‌دهیم. Front است. دیده‌اید در نرم‌افزار بعضی‌ها back end کار و بعضی‌ها front end کار هستند؟ front تجلی و نمایش چیزی است که مخاطب و مصرف‌کننده و کاربر شما تماشا می‌کند. واژه‌هایی که استفاده می‌کنیم یک سری واژه‌های تئوریک محض نیست که در زندگی کاربرد نداشته باشند. من مثال نرم‌افزاری‌اش را گفتم. جلوتر مثال کسب‌وکاری و سیاست را هم می‌گویم. وقتی با یک مفهوم آشنا می‌شوید، جعبه‌ابزار شما می‌شود که با آن پیچ‌های متنوعی را می‌توانید سفت کنید. پس «رو» چیست؟ «رو» نمایشگریِ ما برای دیگری است. به کلمه «دیگری» دقت کنید. دیگری را اگر حذف کنید «رو» معنا پیدا نمی‎کند. وقتی تماشاگری نباشد، نمایشگر معنا ندارد. باید کسی باشد و ببیند تا شما نشانش دهید. همه جاهایی که از واژۀ «رو» استفاده می‌شود نسبتی بین ما و دیگری هست. به‌عنوان مثال اگر شما خودتان را کمتر و مغلوب در برابر دیگری ببینید پس وقتی می‌گویند: ‌«چرا فلان کار را نکردی؟‌‌‌» می‌گویید: ‌«روم نشد.‌‌‌» این ‌«رو‌‌‌» در برابر دیگری مغلوب شد اما به‌عکس اگر به این خود تأکید کنی و بر سر اینکه خودت را بر محیط اطرافت غالب کنی بایستی، می‌گویند: ‌«فلانی پررو است.‌‌‌» دقت می‌کنید؟ یا اگر جایی این «رو» به‌جهت ملاحظه‌ای مخفی شود و ابراز نشود، می‌گویید: ‌«توی رودربایستی موندم.‌‌‌» یعنی هرجا شما از «رو» صحبت می‌کنی مواجهه‌ای با دیگری در ذهن شماست. ساده بگویم که ‌«رو‌‌‌» کاسه گدایی و ظرف تمناست. ظرفی که ما سمت دیگران می‌گیریم تا نسبت به ما اقبال نشان دهند و ما را بپذیرند و از ما همان قضاوتی را که مقبول ماست و دوست داریم داشته باشند. چرا به آن نیاز داریم؟ زیرا اگر آن‌طور به ما اقبال نکنند زنجیره اتصال ما با آن‌ها قطع می‌شود درحالی‌که ما برای زندگی‌کردن به آدم‌های دیگر نیازمندیم. درواقع آن‌ها در کاسۀ گدایی ما آبی می‌ریزند که اقبال و نظرشان است پس به آن ‌«آبرو‌‌‌» می‌گوییم. تعریف ‌«آبرو‌‌‌» مشخص شد؟ این‌همه چانه زدیم تا بگوییم ‌«آبرو‌‌‌» چیست. ‌«آبرو‌‌‌» اقبال دیگران به ماست. ‌«آبرو‌‌‌» پاسخی است که جامعه در ظرف تمنای ما و کاسۀ گدایی ما می‌ریزد. دستمان را دراز می‌کنیم تا به مردم بگوییم: ‌«به من آبرو می‌دهید؟‌‌‌» و وقتی می‌گوییم: ‌«آبرویم را جلوی دیگران نریز.‌‌‌» یعنی کاسه نریزد و دوباره تهی نشود. در ادبیات فکری‌ای که من عرض می‌کنم معنای ‌«آبرو‌‌‌» حیا نیست. حیا چیز دیگری است. ‌«آبرو‌‌‌» لزوما از جانب جامعۀ پیرامونی تأمین می‌شود. برای مثال اگر در حوزۀ کسب‌وکار بتوانید برای یک نماد آبرو جمع کنید و این کاسه گدایی دست یک نماد و نام تجاری باشد که این نام تجاری مورد اقبال آدم‌ها قرار بگیرد به آن برندینگ می‌گویند. در حوزه سیاست اگر بتوانید کاسه گدایی یک شخصیت یا حزب سیاسی را به‌سمت مردم ببرید و مردم به آن اقبال کنند و رأی بدهند، آبرو پیدا کرده و صاحب قدرت می‌شود. در حوزه علوم سیاسی به آن مقبولیت می‌گویند و بعضی مشروعیت سیاسی را هم مترادف با همین مقبولیت در نظر می‌گیرند.

آبرو تا کجا ارزش است؟

نکته‌ای هم وجود دارد. شما کاسه را همیشه پایین‌دست منعم می‌گیرید. تکرار می‌کنم و این جمله را خوب بخوانید. برای گدایی کردن باید کاسه را پایین‌دست منعم یا بخشنده بگیرید. مانند وقتی که کسی دیس غذا در دست دارد و شما بشقاب خود را پایین می‌گیرید تا غذا بریزد زیرا نمی‌توانید بالا بگیرید. بشقاب را پایین می‌گیرید تا او از دیس به زیردست خود بریزد. شما برای آبرومندی نزد تودۀ مردم همیشه باید پایین‌دست و هم‌ردیف مردم قرار بگیرید. به‌نوعی آبرومندی هم‌تراز با عوام‌پرستی و مردم‌پرستی است. اینکه می‌گویم ‌«آبرو‌‌‌» برای خودش خدایی است به این دلیل است که شما را به عبادت عادات مردم درمی‌آورد تا در عوض آن، مردم به شما اقبال کنند. اینجاست که شما می‌بینید آبرومندی چنان ارزش می‌شود که گاهی جان‌ها از بین رفته تا آبروی کسی نرود. مثلا فلان‌کس حذف فیزیکی می‌شود تا آبروی فلان جریان نرود یا کار به جایی رسیده که فرزندی به دست پدرش درو می‌شود و به قتل می‌رسد چون پدر، نیازمند نگاه مثبت جامعۀ اطراف است. این کاسه از نظر خود او و به فهم او تهی می‌شود اگر آن دختر چنین و چنان کند. آخر خدا از این مزخرف‌تر و نپرستیدنی‌تر؟ تو جانت را بگذاری برای آنکه دیگران به تو بگویند: ‌«به‌به!‌‌‌»؟ ما همه نیازمند میزانی از ‌«آبرو» برای زیستن هستیم اما سوال این است که این آبرومندی تا کجا ارزش است؟ آیا ارزشمندترین چیزی است که می‌توانیم داشته باشیم؟ یک قاعدۀ کلی وجود دارد. هرچه ما از درون تهی‌تر باشیم، به بیرون نیازمندتریم. هرچه انسان توسعه‌نیافته‌تر باشد محتاج این است که دیگران هم از او رفع حاجت کنند. در این روزهای کرونا از پزشکی می‌شنیدم که پیرمردی را آوردند و تشخیص دادیم کرونا دارد. گفتیم باید بستری شوی تا درمان شوی و چون سن‌ات بالاست خطر زیادی دارد. پسرش گفت: ‌«اجازه نمی‌دهم پدرم را بستری کنید چون ما در روستا بی‌آبرو می‌شویم.» چه ربطی به آبرو دارد؟ می‌گوید: ‌«آخر ما کاسب و دام‌دار هستیم. این‌طوری دیگر از ما خرید نمی‌کنند و دامشان را به ما نمی‌سپارند.‌‌‌» این آبرو عجب دامی است. حاضر است سلامتی پدرش را به خطر بیندازد تا مبادا اقبال دیگران را از دست دهد. این یعنی اتکایش به بیرون چنان زیاد است که تحمل مرگ پدر برایش ساده‌تر از تحمل اقبال جامعۀ اطراف است. الحق که باید تبر به پیشانی چنین خدایی کوبید! آبرومندی چه ارزشی دارد؟! من نمی‌گویم که اقبال شما نسبت به من و اقبال من نسبت به شما بی‌اهمیت است. من این‌طور گزارۀ مطلقی را نمی‌گویم. من فقط سوال می‌کنم که چقدر اهمیت دارد؟ بالاخره انگار می‌خواهیم چیزی بخریم. عرضه و تقاضا است. من رویی را عرضه می‌کنم که یک آبرویی را تقاضا کنم و برداشت کنم، این چه مقدار می‌ارزد؟ این چیزی است که باید به آن فکر کنیم. مانند همیشه در انسانک مبنا بر پاسخ‌دادن نیست. ما می‌خواهیم سوال مطرح کنیم. من فکر می‌کنم و شما هم فکر کنید. آبرو چقدر می‌ارزد؟ از کجا به بعد دیگر باید گفت: «نمی‌ارزد»؟ از کجا به بعد باید گفت: «اقبال نمی‌کنید، خب نکنید. نمی‌ارزد. نمی‌خواهم و شما را نمی‎خرم.» از کجا به بعد باید این‌ها را بگوییم؟

اگر عزیز خودت بود چطور؟

خب فلانی پنبۀ آبرو را زدی. حالا اگر فرداروزی عزیز خودت جلوی دوربین لخت و عور بنشیند که رضایت چند فالوئر را جذب کند، از مردم دلبری کند و بی‌آبرویی کند، باز هم همین‌طوری نطق می‌کنی؟ می‌گویی که نمی‌خواهد خیلی دنبال آبرو باشید؟ این‌طور سوال‌های چالش‌برانگیز را شنیده‌اید؟ مثلا نظری می‌دهی و زود یکی می‌گوید: ‌«ببینم عزیز خودت هم باشد همین را می‌گویی؟‌‌‌» من این سوال را از جانب مخاطب فرضی مطرح می‌کنم و جواب هم می‌دهم. اگر عزیزِ دلِ من ، برای جلب نگاه مردم برهنه شده یا به تعبیر شما بی‌آبرویی کرده است و سوال شما از من این است که آیا تو به او می‌گویی «بپوش و آبرویمان را نبر»؟ جواب من به شما دوست و پرسشگر این است که این دو هیچ فرقی با هم ندارند. کسی که برای رضایت مردم برهنه شود و کسی که برای رضایت مردم بپوشد هردو از یک طبقه‌اند. این دو مفهوم مخالف در جهان از یکی دلبر حکایت می‌کند. هردو زیستن به تمنای رضایت مردم است. شما چه برای رضایت دیگران محجبه باشید و چه برای رضایت دیگران برهنه باشید، هیچ تفاوتی با هم ندارد زیرا این‌ها هم‌ارزش هستند. من اگر روزی بخواهم به عزیزم بگویم: ‌«عزیزجان، من به برهنگی تو نقد دارم.‌‌‌» از این جهت نیست که بگویم مردم درباره‌ات چه می‌گویند؛ به این جهت خواهد بود که: «تو عزت داری و در عرضۀ عمر، جان، مال، نما و رخ خودت باید گزیده باشی.» اینکه می‌گویم قضاوت سخت است به همین جهت است؛ زیرا رفتارهای مشابه بعضا مبناهای متضادی دارد. یعنی چه‌بسا همان چیزی که تو فکر می‌کنی نامش حیاست، کُنه آن رضایت‌طلبی از مردم باشد و می‌دانید این‌ها را از کجا می‌توان فهمید؟ به‌محض آنکه جامعه پیرامون تغییر می‌کند این‌ها هم تغییر می‌کنند. بنابراین با اسم آبرو آدم تربیت نکنید. حیا مفهوم دیگری است. عزت‌نفس مفهوم دیگری است اما آبرو یک معنا بیشتر ندارد و آن گدایی اقبال از مردم است. ما به مردم نیاز داریم. ما به کسب‌وکار، معاش و معاشرت نیاز داریم. ما به تعامل با یکدیگر نیاز داریم. بنابراین نیاز به آبرو را انکار نمی‌کنم اما می‌گویم اندازه دارد. حالا این کاسۀ «رو» به دست من و شماست. یک بخشی را به سمت مردم بگیرید تا مردم پر کنند اما این سوال را از خود بپرسید که آیا این کاسه فقط باید به سمت مردم باشد؟

مسئولیت همگانی

در بحث آبرو به تفصیل بیشتری می‌توان صحبت کرد. اما عرایض پایانی‌ام این است که آبرو با تمام تعاریفی که کردیم و با هر میزان ارزش و باوری که در نگاه شما دارد (و ما با آن کاری نداریم زیرا من نگاه خودم را عرض کردم و البته که شما هم صاحب نگاه هستید و از منظر خود می‌بینید.) اما یک چیز را بپذیریم و آن اینکه آبروی هرکسی را در کاسۀ روی ِخودش می‌ریزند. هرکسی مسئول آبروی خودش هست. یاد بگیریم که آبروی دیگران را به روی خودشان اعطا کنیم. آبروی پدر، فرزند، زن و شوهر کسی نیست. شما در اسطوره‌ها و تاریخ ادیان هم نگاه کنید مثال وجود دارد. همسری بوده که خودش زن اهل‌ی بوده است و شوهرش نااهل و سفاک بوده است مانند آسیه و فرعون. همسر داشتیم که مَرد، مرد اهلی بوده اما زنش نااهل بوده است مانند لوط و همسرش. پدر داشتیم که خود پیامبر بوده اما فرزندش نااهل بوده است مانند نوح یا یعقوب. پیامبر داشتیم خودش اهل و پدرش نااهل بوده است مانند ابراهیم. هرجایی که شما نگاه کنید مصداق وجود دارد برای اینکه بگوییم ظرف آبروی هرکسی برای خودش است. اگر روزی هم خواستید کسی را برای آبروی خودتان فدا کنید، خودتان را فدا کنید. چرا دیگری را برای آبروی خودتان فدا می‌کنید؟ بیایید یاد بگیریم هرکسی آبرویش دست خودش است. اگر خواستیم اعتبار و آبرویی به دیگری دهیم به خودش دهیم. این داس که دست‌به‌دست شد، در دست پدری بلند شد و گردن دخترکی درو شد را ما دست‌به‌دست کردیم زیرا آبروی آدم‌ها را به خودشان نداده‌ایم بلکه به اهل، تبار، فرزند، این‌ور و آن‌ور داده‌ایم. ما در این ماجرا مقصر و مسئول هستیم. وقتی بپذیریم که مسئول هستیم، برای تغییر شرایط فعال می‌شویم اما وقتی در جایگاه قربانی نشسته باشیم همینی که هستیم باقی می‌مانیم و فقط روضه‌خوان احوال خودمان می‌شویم. به چه دردی می‌خورد؟ مانند این است که قطاری به‌سرعت به‌سمت ما می‌آید و ما بر روی ریل هستیم. نزدیک است که آن قطار ما را له کند. در آن لحظه چه می‌کنید؟ شروع به مرثیه‌خوانی می‌کنید که: ‌«وای چه قطار بزرگی است و پاهای من ناتوان است. با آن سرعتی که او می‌آید حتما من کشته خواهم شد و به من بخورد چه صدایی خواهد داد و...‌‌‌» این کارها را می‌کنید یا با همۀ جانتان فرار می‌کنید؟ ما در مواجهه با مشکلات باید عمل‌گرا باشیم. اینکه تحلیل کنیم و بگوییم: ‌«حالا از دور می‌بینم قطاری به‌سوی من می‌آید... آه از تنهایی. آه از بی‌کسی!‌‌‌» این روش برخورد است؟ بر همین مبناست که من نسبت به زنان جامعه‌ام عمیقا احساس مسئولیت دارم اما احساس ترحم ندارم. ترحم را به کسی که قدرت تغییر ندارد می‌کنند. زنان جامعۀ من قدرت تغییر دارند. زن و مرد در برابر هم برای انسانیت، اخلاق، آزاده زیستن و با معنا زندگی کردن مسئول هستیم.  

دقیقه
اپیزود دوازدهم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc21967b-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

تفاوت تفکر با شبه تفکر را می‌دانید؟ چند دقیقه ابتدای صحبت به این موضوع پرداختم و بعد هم در مقدمه ورود به بحث «ملال زوجیت» کمی در باب ملال و مفهوم آن از نگاه آرتور شوپنهاور صحبت کرده‌ام. آیا به نظر شما هم شوپنهاور فیلسوف مایوسی است؟ اگر چنین تصوری از او دارید، پیشنهاد می‌کنم این اپیزود را بشنوید

درد و ملال یکی نیست

تجربه کردید که در ادبیات عامه، واژگان درد و ملال معمولا مترادف به کار می‌روند. اما شوپنهاور نه تنها قائل به تفکیک این دو معناست بلکه معتقد است انسان میان درد و ملال در تردد همیشگی است. توضیحات بیشتری در مورد این جمله شوپنهاور را می‌توانید در این اپیزود از پادکست بشنوید

جولین یانگ (Julian Young)، استاد دانشگاه ویک فارست در کارولینای شمالی؛ نگاه شوپنهاور به ملال را در یادداشتی توضیح داده که ترجمه آن را می‌توانید در ترجمان بخوانید:

ما می‌دانیم که زیستن یعنی خواستن. اکنون، یا خواهش آدمی برآورده می‌شود یا خیر. اگر برآورده نشود، آدمی رنج می‌کشد. اگر میل به خوردن برآورده نشود، آدمی دچار رنج گرسنگی می‌شود؛ اگر میل جنسی برآورده نشود، آدمی دچار رنج سرخوردگی جنسی می‌شود.

در دیگر سو، اگر خواهش آدمی برآورده شود، آنگاه، در بهترین حالت، پس از لحظه‌ای گذرا از لذت یا شادی، «ملال یا پوچی ترسناکی» ما را فرامی‌گیرد. این امر به‌ویژه در آمیزش جنسی آشکار است: باز، همان‌طور که رومی‌ها می‌دانستند، همه از ناراحتیِ پس از آمیزش جنسی رنج می‌برند. بنابراین، زندگی «همانند یک آونگ» بین دو نوع رنج در نوسان است: فقدان و ملال.

  موزیک های استفاده شده: نخست آهنگ موج به هنرنمایی گروه 1010 سپس آهنگ انسانم آرزوست به صدای جناب فرامرز اصلانی آهنگ کاشکی به صدای محمد معتمدی و سرانجام آوای ترنج به صدای محسن نامجو

دقیقه
اپیزود یازدهم

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc1c42ce-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

خبر داری، پیامی برایت آمده و دعوت شده‌ای به تماشا؟ گویی کسی فراخوان داده است برای نظر بازی و اما نه به بازی سپری کردن ِنظر! در اپیزود یازدهم از این دعوت برایتان گفته‌ام.

آغاز و میان آنچه گفته شده همراه است با یادی از دکتر علی شریعتی و تقدیم یادداشتی به ایشان که حاشیه‌ای ناگفته و جالب دارد.

درد انسان متعالی تنهایی و عشق است

متن سخنرانی کامل دکتر علی شریعتی که بخشهایی از آن در این اپیزود اشاره شده است را می‌توانید در سایت ایشان مطالعه بفرمایید. گزیده‌ای که در این اپیزود آمده  چنین است:

این است که علی در میان پیروانش هم تنها است؛ این‌ است که علی در اوج ستایش‌هایی که از او می‌شود مَجهول مانده است.‬ ‫دردِ علی دو گونه است: یک درد، دردی است که از زخم شمشیرِ ابن مُلْجم در فَرق سرش احساس می‌کند، و دردِ دیگر دردی است که او را تنها در‬ ‫نیمه شب‌های خاموش به دل نخلستان‌های اطراف مدینه کشانده... و به ناله درآورده است. ما تنها بر دردی می‌گرییم که از شمشیرِ ابن مُلْجم در فرقش‬ ‫احساس می‌کند.‬ ‫اما، این دردِ علی نیست؛‬ ‫دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است، "تنهایی" است، که ما آن را نمی‌شناسیم!‬ ‫باید این درد را بشناسیم، نه آن درد را؛‬ که علی دردِ شمشیر را احساس نمی‌کند،‬ و... ما‬ ‫دردِ علی را احساس نمی‌کنیم!

قرآن بر صلیب (قرآن من شرمنده تو‌ام)

متنی که در اپیزود خوانده شد این است:

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگي ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند مي شود همه از هم مي پرسند " چه کس مرده است؟"

چه غفلت بزرگي که مي پنداريم خدا تورا براي مردگان ما نازل کرده است

قرآن! من شرمنده توام اگر ترا از يک نسخه عملي به يک افسانه موزه نشين مبدل کرده ام. يکي ذوق مي کند که تورا بر روي برنج نوشته،‌ يکي ذوق ميکند که تورا فرش کرده،‌ يکي ذوق مي کند که تورابا طلا نوشته، ‌يکي به خود مي بالد که تورا در کوچک ترين قطع ممکن منتشر کرده و آيا واقعا خدا تورا فرستاده تا موزه سازي کنيم؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتي آنان که تو را مي خوانند و تورا مي شنوند،‌ آن چنان به پايت مي نشينند که خلايق به پاي موسيقي‌هاي روزمره مي‌نشينند اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می‌زنند ”احسنت …!”

گويي مسابقه نفس است

قرآن!‌ من شرمنده توام اگر به يک فستيوال مبدل شده اي حفظ کردن تو با شماره صفحه ‌خواندن تو از آخر به اول، ‌يک معرفت است يا يک رکورد گيري؟ اي کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، ‌حفظ کني، تا اين چنين تورا اسباب مسابقات هوش نکنند خوشا به حال هر کسي که دلش رحلي است براي تو آنان که وقتي تورا مي خوانند چنان حظ مي کنند،‌

گويي که قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.

آنچه ما با قرآن کرده ايم تنها بخشي از اسلام است که به صليب جهالت کشيديم

در خصوص تکذیب انتساب متن، صفحه دکتر احسان شریعتی و خبر اخیر در سایت پارسینه قابل ملاحظه است   موسیقی بهره برداری شده در این اپیزود؛ آینه روبرو اثر همایون شجریان است

دقیقه
پادکست انسانک - آفات عشق ورزی

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc19b761-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

من تجربه شیرین و شورانگیزی از عاشقی داشته‌ام. از بی خوابی‌های شب‌ها مدرسه و جنگ نابرابر با خیالی ناتمام تا نامه‌های یواشکی، دیدارهای پنهانی، روزهای شیرین وصل و سنگلاخ‌های پیموده شده در حفظ یک رابطه عاطفی. بنابراین وقتی صحبت به عشق‌ورزی رومانتیک می‌رسد؛ تجربه زیسته‌ای از از آن را در اندوخته خاطراتم دارم.

بارها از شیدایی عاشقانه نوشته‌ام اما این نخستین باری است که سعی کردم با تفکر نقاد به عشق ورزیدن و زندگی رمانتیک نگاه کنم. طبق معمول اپیزودهای سابق، پرهیز دارم از ارائه قضاوت شخصی و سعی‌ام این بوده که این کلاف پیچیده را باز کنم تا هرکس به فراخور اندیشه خود به جمعبندی برسد.

آیا عشق، تباهی است؟

این اپیزود در بر گیرنده دو تضمین جالب است. یکی مصاحبه ای با بانو فروغ فرخزاد و دیگری گفتگویی با عباس کیارستمی که هر دو نگاهشان را در باب مجنونی و عاشقی گفته اند. کیارستمی در این گفتار توضیح میدهد که چرا عشق تباهی است. او حتی به عشق میان شمس و مولانا نیز نقد وارد می کند و رفتار مولانا را غیرمسئولانه می‌داند. صرفنظر از موافقت یا مخالفت با این ادعا، به نظر می رسد موضوع قابل تاملی است.

بعلاوه دو شعر از سعدی و وحشی بافقی نیز در ابتدای پادکست خوانده شده.

[caption id="" align="alignleft" width="192"]فروغ فرخزاد و فرزندخوانده اش فروغ فرخزاد و فرزندخوانده اش[/caption]

شنیدن مصاحبه با فروغ فرخزاد مرا بیش از پیش به این بانو علاقه مند کرد. نه به جهت موافقت با کلیه نظرات، بلکه بابت جسارتی که به عنوان یک زن ایرانی در جامعه کاملا سنتی نیم قرن پیش به کار گرفته تا بتواند زیستن را تا آنجا که می‌تواند تجربه کند. فروغ در سی و دو سال زندگی، تا توانسته زندگی کرده. تجربیات زیسته او شامل است بر:

  • ازدواج (در شانزده سالگی با یکی از بستگان مادر)
  • فرزند آوری
  • قبولی سرپرست یک پسر و تربیت او
  • انتشار چند جلد کتاب شعر
  • سفر به انگلیس، ایتالیا و آلمان، تجربه زیست و آموختن زبانهای ایتالیایی
  • ساختن فیلم که همین یک فیلم او برگزیده شد (برنده فستیوال اوبرهاوزن ایتالیا - جایزه بهترین فیلم مستند)

در نقد رمانتیسیسم یا نگاه رمانتیک به عشق ورزیدن

[caption id="" align="alignleft" width="225"]عشق، کار و منزلت در عصر مدرن - آلن دوباتن بخش‌هایی از این کتاب در خصوص رمانتیسیسم، در اپیزود دهم مورد بحث قرار گرفته است[/caption]

سعی دارم در هر اپیزود کتاب یا کتابهایی که به آن استناد شده را برایتان معرفی کنم. اپیزود دهم نیز کتاب «عشق، کار و منزلت در عصر مدرن» نوشته آلن دو باتن را معرفی کردم. این کتاب متن ساده ای دارد و مطالعه آن نیاز به پیش نیازی ندارد.

در بخشهای ابتدایی کتاب آلن دوباتن به توصیفی از زندگی رومانتیک و رومانتیسیسم می پردازد و برخی از مثالهای آن در گفتگو اپیزود مورد استفاده قرار گرفته است. اشاره به جایگاه ارتباط جنسی در زندگی رمانتیک، برداشت از محتوای همین کتاب است.

موسیقی استفاده شده در این پادکست به ترتیب استفاده عبارتست از:

کورس سرهنگی زاده – عاشق شدن فایده نداره

داریوش و فرامرز اصلانی – ای عشق

رضا یزدانی – ای کاش عشق را زبان سخن بود

علیرضا عصار – زیر باران

محتوای این اپیزود به دنبال مباحث مطرح شده در دو اپیزود هشتم و نهم است.

دقیقه
نامه به لودویگ

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc0ef29e-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

نمیدانم قریب به دویست سال قبل که هگل در کلاس درس نشسته است و برای دانشجویان درباره عشق درس داده چه شوقی در دل دانشجوها برقرار بوده اما خوشحالم از اینکه یادداشتهای یک از شاگردها از کلاس درس باقی مانده تا دو خط از آن را در اپیزود نهم پادکست انسانک باهم بخوانیم. متنی که از شاگردان هگل خواندیم این است:

عشق از منظر هگل

عشق به طور کلی به معنای آگاهی از یگانگی من با دیگری است به گونه ای که من به خود وانهاده نیستم بلکه خودآگاهی خود را تنها از راه چشم پوشی از وجود مستقل خود و اگاهی از یگانی خود با دیگری و دیگری با خود به دست می آورم. (منبع: کتاب عناصر فلسفه حق – هگل – ترجمه: مبهد ایرانی طلب - نشر قطره)

عناصر فلسفه حق | هگلاگر مایل بودید می توانید این متن و تفصل آن را در کتاب یاد شده بخوانید. متن این کتاب اگرچه روان نیست اما توضیحات نگارش شده در حاشیه متن تحریر شده توسط هگل، قابل برداشت است و بالاخص برای دانشجویان، حقوق، فلسفه، جامعه شناسی و روان نشاسی این کتاب را توصیه می کنم

این کتاب عصاره تدریس هگل در دویست سال قبل است. با خواندن این کتاب، جای خالی تدریس فلسفه حق در دانشکده های ایران زمین، بالاخص در رشته حقوق را بیش از پیش درک خواهید کرد
موسیقی استفاده شده در این اپیزود
  • موسیقی استفاده شده در اپیزودها: زیر سقف خیال به صدای همایون شجریان است
  • موسیقی انتهایی به نام بگو بگو از محسن نامجو

کتاب درباره رنگ هااما وجه شرح ناشده این اپیزود نامه ای است به لودویگ ویتگنشتاین در حاشیه ورق زدن کتاب درباره رنگها ؛ ترجمه لیلی گلستان منتشر شده توسط نشر مرکز

متن این کتاب پیچیده و زبانش دشوار است و بر این اساس خوانش ان را به دوستانی که مباحث فلسفه تحلیلی را به شکل تخصصی پیگیری نمی کنند توصیه نمی کنم.

اما اگر به مطالعه کتاب علاقه مند بودید پیشنهاد میکنم از پی گفتاری به قلم بابک احمدی آغاز کنید. یعنی نخست قسمت انتهایی کتاب را مطالعه بفرمایید.

دقیقه
اپیزود هشتم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bc075f65-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"] اپیزود هشتم یک فرق اساسی دارد با اپیزودهای قبل! فرقش این است که پیش از این در باب آنچه فهمیده بودم چیزکی می‌گفتم اما این اپیزود در باب چیزی است که نفهمیدمش؛ نه من که حتی بسیاری از آنان که حکمت را برای بشر به ارث گذاشته اند نیز در این اقیانوس به عمق نرسیده‌اند. بالاخره باید کسی تن به این دریای طوفان زده بدهد تا بشود معنایی صید کرد. همه دعوتید به این شناگری ضبط این اپیزود در روز جمعه پنجم اردیبهشت نود و نه آغاز شد اما به میانه راه که رسیدم احساس کردم ادامه دادنش برایم ممکن نیست. انگار وارد فضای مه گرفته ای هستم که توضیح و شرحش برایم ممکن نیست. دو روز زمان برد که دقایق آخر را بتوانم ضبط کنم و در نهایت هفتم اردیبهشت نود و نه منتشر شد موسیقی به کار رفته در این اپیزود به ترتیب عبارتست از: لیلی – سینا حجازی هزاره سکوت – سارا نائینی حوا – همایون شجریان

دقیقه
اپیزود هفتم - هش

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bbee2c54-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

کاش شما هم در وقت شنیدن آن سوال، بهت زده شوید. کاش میانه شنیدن، بغض کنید؛ کاش در پایان از جا بجهید و مثل مجنونی در سماع بچرخید و اشک شوق بریزید. کاش همان حالی که من در هنگام گفتن داشتم را در وقت شنیدن بچشید. کاش می‌توانستم شما را در لحظه شنیدن این اپیزود ببینم.

اپیزود هفتم با یک سوال کودکانه آغاز شده است و به وصف کردن «پروژه شخصی» منتهی می شود. ما فرزندان روزگار جنگ و نیرنگ بودیم؛ برای همین از بن جان برای کودکانمان زندگی آرام و شادی آرزو داریم.

لطفا به بند اول سبابه ات بگو

موسیقی به کار رفته در این اپیزود، تقطیعی از آهنگ «لطفا به بند اول سبابه‌ات بگو» از آلبوم ابراهیم به صدای محسن چاووشی است. شعر این آهنگ بسیار شنیدنی و عمیق است و می‌توانید کامل آن را در همینجا بشنوید: [su_audio url="https://dls.music-fa.com/tagdl/downloads/Mohsen%20Chavoshi%20-%20Lotfan%20Be%20Bande%20Avale%20Angoshte%20Sababeat%20Begoo%20(128).mp3"]

دقیقه