مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c1b9edb0-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

در اپیزود بیست و هفتم، «بدن» را با عمقی کمی بیش از معمول، مرور کردیم. مطالب این اپیزود در هفت ایستگاه بیان شده و به‌جهت تعدد مباحث مطرح‌شده و عبور سریع از کنار مباحثی بسیار جدی، شنیدن آن نیازمند تأمل و دقتی بیش از معمول است. شاید همراه داشتن کاغذ و خودکار بتواند برای محفوظ داشتن مطالب، کارگشا باشد. مطالب هر ایستگاه می‌تواند مستقل شنیده شود. بنابراین اگر مایل بودید، می‌توانید در پایان هر ایستگاه توقف کنید و پس از تأمل در آن، سر فرصت به سراغ ایستگاه بعدی بروید.

مرز من، بدن
این صدای انسان است که می‌شنوید صدای انسانی که تنها صدایش قرنطینه نبود و خیالش چهارده وجب زیرزمین، اول بهمن سال انزوا و آغاز دوازدهمین ماه خانه‌مانی ــ اپیزود بیست و هفتم از پادکست انسانک
ایام سلطنت صدا
انگار که این چندماه، ایام سلطنت صداست. نه از دست برمی‌آد که دستی رو گرم کنه و در خودش بگیره نه از آغوش برمی‌آد که دلتنگی مدیدی رو مدد کنه نه از مشام برمی‌آد که در عطر یاری غرق بشه. از سر ناگزیری، کار رو به صدا سپردیم. داریم یاد می‌گیریم با صدامون بغل کنیم، طوری بگیم: «خیلی دلم برات تنگ شده... خیلی...» که گرمای بغل سفت بده... داریم یاد می‌گیریم وقتی می‌گه «شاخه نرگس» طوری مشام‌مون پر از بو بشه که هجوم عطر رو تا حلقمون حس کنیم...  داریم یاد می‌گیریم با صدامون تماشا کنیم، طوری بگیم: «دوسِت دارم ها... خیلی دوسِت دارم...» که بی‌تابی نگاهمون، خیسی چشم بی‌قرارمون توی صدا دیده بشه... داریم یاد می‌گیریم با صدامون نوازش کنیم، تو خیالمون آروم دست به مویی بکشیم و زیر لب زمزمه کنیم: «عقرب زلف کجت با قمر قرینه... تا قمر در عقربه کار ما چنینه...» اِ اِ اِ ... دیدی چی شد؟ دیدی ماسک شد قسمتی از صورت. دیدی دماغ و دهن شد اندام خصوصی؟ چی شد هم‌نفسی شد مبادا؟ چی شد میله اتوبوس شد هیولا؟ چی شد آه، شد آدم‌کش؟ یکی نباید توی این عالم به من و بغلی‌هایی مثل من پاسخگو باشه، که چی شد بغل شد نقض تمام پروتکل‌ها؟ خدا رو چه دیدی؟ یه وقت دیدی این تنهایی تاوان کفران تن‌هایی است که در وقتی که باید، به آغوش نکشیدیم... گاهی با خودم می‌گم این ایام که بگذره، کرونا تموم بشه، یه روز وامیستم کنار خیابون به تلافی همه این ماه‌های چال‌شده تو حفره خونگی، بغلم رو وا می‌کنم مردم شهر رو صدا می‌کنم؛ می‌گم: «زن، مرد، پیر، جوون! هرکی آغوشش بازه از ماست؛ هرکی دلش بغل می‌خواد جاش اینجاست!» خلاصه اینکه سهم ما از زندگی شد مجاز. حالا یه سوال! آقا، خانم، دختر، پسر! چه حقیقتی از زندگی حذف شد که به پس‌مانده‌ش گفتیم مجاز؟ چی دیگه این میون نیست که به‌خاطر نبودنش می‌گیم حقیقت نیست و مجازیه؟ حرف که هست، صدا که هست، تصویر که هست، پس چی نیست؟ کالا رو که سفارش می‌دی دم خونه‌ت تحویل می‌گیری. پول هم که مبادله می‌کنی. تصویر رو هم کهsend  می‌کنی. Voice  و ویدئو هم که می‌ذاری؛ این دنیا به ننگ نداشتن چه چیزی آلوده‌س که روی پیشونی‌ش زده‌ن مجازی؟ واقعا چی کمه این وسط؟!
انسانک صدای زندگی است
انسانک صدای زندگیه. گوشمون رو سپرده‌ایم به زیستن و هستی، ببینیم چی می‌گه. داشتیم زندگی‌مون رو می‌کردیم، سرمان تو آخور کار و روزمرگی بود. قرنطینه شد گفتن بشین خونه، گفتیم چشم. حوصله‌مون سر رفت انگشتمون رو بلند کردیم گفتیم خانم اجازه!... (حالا چرا خانم؟ دوست دارم! واسه اینکه هروقت نوستالوژی‌های بچگی‌هام رو مرور می‌کنم می‌بینم معلم‌های پنج شش سال اول که خانم بودن بیشتر تو ذهنم موندن. اقتضای طبیعتش اینه و توضیح اضافه‌تر هم نداره.) ما حوصله‌مون سرمی‌ره! همه‌چی دوروزه بوی کهنگی گرفت! حالا نه که اونجایی که قبلاً بودی کم کهنه بود! یه کارتابل و یه میز و یه جلسه رفتن و اومدن خیلی تازگی داشت؟ حالا بالاخره اگه اون خوب نبود این هم خوب نیست. چی‌کار کنیم؟ ها... دارم! یه چیزی دارم سرم رو باهاش گرم کنم. یه میکروفون دارم. خوبه بگم کرونا حادثه بود اصلا همه زندگی حادثه‌س اما حادثه‌ها تا وقتی حادثه‌ن برای خودشونن. از زمانی که «انتخاب» من به اون حادثه چیزی اضافه می‌کنه دارای معنای مضاعف می‌شه. برای مثال من می‌تونم این حادثه قرنطینه رو انتخاب کنم به فرصت ساخت یه پادکست به اسم انسانک تبدیل کنم... ایده باحالیه؟ خب این اپیزود صفر... حالا تو بگو چرا هیشکی تو قرنطینه بند نمی‌شه؟ خب تقصیر نداریم. آبا و اجدادمون هم همین بودن. ناباوری رنج هزارساله‌س. بیا، این هم اپیزود اول. اما خب اگه نشستیم توی خونه عادت شد، بعد زندگی عادی‌شده زهرماره آخه. چه کنیم با این عادی‌شدگی؟ این هم شد اپیزود دوم. ولی اگر دست من بود، اگه جهان به خواستن من اعتنا می‌کرد، اگه خواستن من توانستن بود، انگار دنیا رو شکل دیگه‌ای می‌ساختم. شد اپیزود سوم و... خلاصه نگم براتون... همین‌طوری ایستگاه به ایستگاه، قدم به قدم زیستیم و گفتیم، شد انسانک. یه جا علی اومد تذکری داد اومدم گفتم: آی مردم! یکی تو گوشم ناقوس زد و گفت زیستن داره تموم می‌شه؛ عین «هُش» صدا کرد و شد اپیزود هفتم. دلم تنگ شد زنگ زدم به عزیزجون با هم گپ زدیم، حال و احوالش رو پرسیدم. گفت: «باید صبر کرد دیگه مادر...» شد اپیزود هجدهم. این روایت زیستنه که داره پیش می‌آد. به خاط همین اگه کسی از من بپرسه توی اپیزود بعدی قراره چی بگی، می‌گم نمی‌دونم. خب هنوز نزیسته‌م که. خودم فکر می‌کردم می‌دونم‌ها، ولی بعد که زیستم، دیدم نمی‌دونم!   قرار بود در اپیزود بیست و ششم از پیرامون درونی بگویم. اتفاقی افتاد که پرت شدم وسط خاطره‌ها و شد اپیزود سقود. خوب کردم ساختمش. راضی‌ام از اینکه تابع زیستنم. بعد خودم را تسلا دادم و گفتم: حسام فدا سرت. عوضش متن اپیزود بیست و هفتم از الان آماده است و یک بار محض تنوع سروقت منتشر می‌کنی. غافل از اینکه موقعِ هر کاری همان وقتی است که واقع می‌شود نه آن وقتی که ما میل داریم که بشود.
قصه اپیزود بیست و هفتم
اما قصه این اپیزود چی شد؟ هرچی آدم‌حسابیِ اسم‌درکرده هست، مبحث شناخت‌شناسی را از شناسا و فاعلِ شناختن شروع کرده. یعنی گفته منِ آدم که دارم فکر می‌کنم، چی‌ام و کی‌ام؛ فکر چیه؛ شناخت چیه؟ بعد این سلسله را جلو آمده که حالا بعدش موضوع شناخت چیه و فرایند آن چطور است و الی آخر. منِ ناحسابی از آن سمت آمدم چون زندگی از آن سمت اتفاق افتاد! خب نمی‌توانستم سر خودم را کلاه بگذارم که؛ بالاغیرتا این اولین سوال من نبود که «من کیستم؟» گیرم که در کتاب‌ها نوشته باشند اولین سوال این است که من کیستم. کدام بچه‌ای همین که به دنیا آمده انگشتش را گرفته سمت خودش و پرسیده من کی‌ام؟ همیشه انگشت به سمت بیرون بوده و سوالش «این چیه؟» غیر از این آدم پرورانده‌ایم و غیر از این زیسته‌ایم؟ من هم مسیر زیستنم را رفته‌ام نه سیلابس دانشگاه‌ را. کرونا هم که اتفاق افتاد گفتم: «این چی بود؟» چیزی در بیرون اتفاق افتاد، برایم سوال شد و رفتم پی‌اش.
یک روایت غیرمستند غیرمعتبر
یک روایت نامعتبر غیرمستند غیرعلمی غیرقابل اتکای کاملا مخدوشِ اسطوره‌ای بگویم برایتان! گیر ندهید کجا خواندی؟ هیچ‌جا نخوانده‌م. در یک محفل غیرعلمی غیردرسی غیردانشگاهی از یک غیراستاد شنیده‌ام. روایت از این قرار است روزی جناب موسی نشسته بوده توی دشت و دمن؛ تکیه داده بوده به درخت و منظره را صفا می‌کرده. ناگهان یک عنکبوت از تُفش آویزان می‌شود می‌آید در کادر جناب موسی و آن وسط نویز ایجاد می‌کند. زمان‌های قدیم پارازیت‌ها ارگانیک بوده‌اند؛ عنکبوت ول می‌داده‌اند، برای سلامتی هم مشکل نداشته. جناب موسی یکی از اعجازهایش این بود که شماره پروردگارش را داشته و هروقت اراده می‌کرده با او تکلم می‌کرده. به همین خاطر ایشان به «کلیم» معروف بود و تابعانشان را به‌عنوان «کلیمی» می‌شناختند. خلاصه... موسی به خدایش می‌گوید این جانور چیست آفریدی که همین‌طوری صاف آمد توی کادر ما؟ این عبث، این تباه، به چه دردی می‌خورد؟ ندا می‌آید که: موسی! این سوال را تو یک‌بار پرسیدی ولی این عنکبوت از وقتی تو نشسته‌ای می‌گوید خدایا این کیست آفریدی آخر؟ نه تف قابلی داره و نه تاری داره! این چی‌کار دارد الان؟
این کیست؟... این چیست؟
مطابقت این حکایت با واقع برای من خیلی مهم نیست اما امکان نگریستن از نگاه عنکبوت و پرسیدن از زبان او خیلی برایم جذاب است. وقتی در اجزای عالم از زبان‌های خودشان تأمل می‌کنیم انگار به سوال‌ها و جواب‌های متفاوتی می‌رسیم. می‌خواهم بگویم سوال آن عنکبوت هم این نیست که «من اینجا چه‌کاره‌ام؟» بلکه می‌پرسد «این کیست اینجا نشسته؟» ما سوال را از بیرون خودمان شروع می‌کنیم. در انسانک هم ما همین روال را رفتیم. گفتیم چیزی را که بخواهیم بشناسیم، هیچ چیزی در صفحه زیستن تنها نیست. کتاب هستی لغت‌نامه نیست که در بخش «دال» نوشته باشد «درخت» دونقطه روبه‌رویش یک چیزی. هستی درختش آمیخته به آسمانش، خاکش، پرندۀ روی درختش است... همه‌چیز با هم است. هرچیزی تنیده به دیگر چیزهاست. پیرامونی دارد که این پیرامون در ادراک ما مداخله دارد؛ که درباره این‌ها با هم یک‌عالمه صحبت کردیم. در اپیزود بیست و ششم می‌خواستم بگویم نه‌تنها بیرون، پیرامونی بر اشیا افزوده می‌شود؛  بلکه از درون ما هم چیزی به موضوع شناخت اضافه می‌شود که در شناخت ما مؤثر است. اسم آن را گذاشته بودم «پیرامون‌های درونی» و می‌خواستم راجع‌به این صحبت کنم.
تفکر یعنی بی‌قراری
اما امان از بی‌قراری... اصلا تفکر یعنی بی‌قراری! شما وقتی در تفکر کردن بی‌تابید، نمی‌توانید سر یک خط باقی بمانید و بگویید الا و بالله همین است و جز این نیست. نمی‌شود دو هفته به یک متن وفادار ماند؛ بالاخره این توسعه پیدا می‌کند. مغز اگر لوبیا هم باشد جوانه‌اش حرکت دارد. دست این استادهایی که می‌توانند چند سال یک جزوه درس بدهند زیر سر ما. چطوری می‌توانید هم استاد باشید هم متوقف؟ القصه تو این دو هفته فکر کردم دیدم نه! چیزی جا افتاده. بین این بیرون ـ که مفصل راجع به آن صحبت کردیم ـ و این درون ـ که می‌خواستم درباره‌اش در آن اپیزود صحبت کنم ـ یک مرزی وجود دارد که از قضا مرز عمیق و قابل‌تفکری است.در اپیزود بیست‌وهفتمِ کنونی، می‌خواهم از این مرز بگویم. این اپیزود خیلی تمرکز می‌خواهد. اگر احتیاج به دنجی و سکوت و تاریکی داری مهیا کن. اگر کاغذ و خودکار می‌خواهی بردار و بیار. اگر برای تمرکز باید ظرف بشویی، کَف را آتش کن. هرچی لازم داری آماده کن اما با رعایت پروتکل‌ها ـ دستم به دامنت ـ این اپیزود پر از سوال است. با هم سوار قطار می‌شویم... ایستگاه به ایستگاه می‌رویم... تا بیابان! ضرورت دارد با دقت همراهی کنید.  
ایستگاه اول: تعریف بدن
بزرگانی مثل جناب دکارت وقتی می‌خواهند «منِ» انسان را اثبات کنند می‌گویند: «می‌اندیشم پس هستم.» یعنی اعتبارِ بودن انسان به ذهن و اندیشه اوست. این انسان، سهمش از جهان پیرامون، شناختش است. جهان اطراف تو همان‌قدری است که می‌شناسی. چیزی را که نمی‌شناسی اصلا جزو جهانت حساب نکن. در این معادله یک «من» وجود دارم و انبوهی «جزمن» وجود دارد. یعنی هرچیزی که هست اما من نیستم می‌شود جز من. بین من و جهان پیرامون یا جز من، یک مرز باریک وجود دارد. یعنی اگر هستی را مثل یک بوم نقاشی یا عکس تصور کنید و در انبوهی از جمعیت، بگویند خودت را نشان بده! تو از کجا شروع می‌شوی؟ با یک قلم دور خودت خط بکش. این مرزی که می‌کشی و می‌گویی من از اینجا شروع می‌شوم اسمی دارد. مرز من کجاست؟ مرز من بدن است. حسام از کجا شروع می‌شود؟ از آن خطّ بدن. قبلش دیگر من نیستم. من از آنجایی آغاز می‌شوم که بدنم. تو از آنجایی آغاز می‌شوی که بدنی. نه فقط من و توی انسان، درخت از کجا شروع می‌شود؟ از تنه، از بدن. این تنه که می‌گویم لزوما آن استوانه چوبی وسط نیست. ما این را به معنای عام بگیریم؛ مشتمل بر برگ و ساقه و ریشه و همه‌چیز. ماشینی که سوار می‌شوی از کجا شروع می‌شود؟ می‌رویم بیمۀ چی می‌کنیم؟ بیرونی‌ترین لایه ماشین آیا بدنه نیست؟ پس بیرونی‌ترین لایۀ هر من، بدن است. مرزی را که مشخص می‌کنیم و می‌گوییم از اینجا به بعد، من هستم و آغاز می‌شوم، بدن است. پس بدن، مرز من است. چرا در مباحثی که صورت می‌گیرد وقتی از بیرون صحبت می‌کنیم؛ که بیرون است. وقتی از درون صحبت می‌کنیم، ذهن و فکر و عالم درونی است. چرا این مرز را نادیده یا کم‌دیده می‌گیریم؟ آیا بدن جایی برای تأمل و تعمق ندارد؟ با هم پیش می‌رویم. چند ایستگاه بعد خودتان به این سوال پاسخ بدهید که آیا بدن جا نداشت برای تأمل بیشتر؟ پس، در این ایستگاه به این تعریف اکتفا می‌کنیم. در این اپیزود وقتی می‌گوییم «بدن»، غرضمان بیرونی‌ترین لایه «من» است. حالا به ادامه سفر برسیم.
ایستگاه دوم: تمایز بدن‌ها
در ایستگاه دوم می‌خواهم بروم سراغ اساتید باحال، بی‌مانند، بی‌بخل و بی‌کژتابی این عالم؛ که بدون هیچ منت و هزینه‌ای در اختیار ما هستند و هروقت جلویشان زانو بزنیم و تأمل کنیم حرف گفتنی دارند. بخوان یا نخوان، در حال یاددادن‌اند؛ چرا؟ چون در حال یادگرفتن‌اند. دارم راجع به بچه‌ها صحبت می‌کنم که برای بار چندم در انسانک دارد مطرح می‌شود. عزیز، رفیق! مواجهه ما با کودک از جنس اعمال قدرت برای ساخت یک عروسک یا بازی دادن و حرکت دادن او نیست. او انسانی است که به جهت نزدیک بودن به مبدأ، زلال است و قابلیت تأمل دارد. بچه‌ها کلا یک سوال دارند؛ اما با همین یک سوال، بابای بابا و بابای مامان و کل خاندان را با همدیگر مورداحترام قرار می‌دهند. آن سوال چیست؟ «این چیه؟» سوال استراتژیک و بنیادین انگشت «این چیه؟». اگر با بچه‌ها مواجهه داشته‌اید دیده‌اید که چه بلایی به سر آدم می‌آورند. انگشت اشاره‌اش را مثل شمشیر نشانه گرفته به سوی هرچیز و می‌گوید: «این چیه؟» این را جواب نداده، می‌گیرد به سمت بعدی: «این چیه؟» آنچه ما می‌خواهیم یاد بگیریم از سرانگشت این بچه‌هاست. دستش را می‌گیرد به سمت آسمون، پهناوری آسمان آبی را می‌بیند، می‌گوید این چیه؟ تو پاسخ می‌دهی: «آسمونه باباجون» اگر وسط این آسمان یک لکه سفید باشد، با یک پاسخ قانع نمی‌شود؛ با انگشتش آن لکه را نشان می‌دهد می‌گوید: «این چیه؟» اینجا تو می‌گویی: دورت بگردم، این ابر است. اگر در این صحنه‌ای که من تصویر کردم پرنده‌ای هم بپرد انگشتش را می‌گیرد آن‌سمتی و می‌گوید: «این چیه؟» اینجا تو می‌گویی: کلاغ، گنجشک یا هر چیز دیگر. تأمل ـ سوال: برای چه سه بار می‌پرسد این چیست؟ چرا به همان بار اول اکتفا نمی‌کند؟ چرا به تفکیک مکعب از کره، میز از صندلی، سرد از گرم، سبز از صورتی و آبی و سیاه، به تک‌تک این تمایزها سوال اختصاص می‌هد؟ این را که من و تو به او یاد نداده‌ایم. او خودش ادراک می‌کند که اینجا «سه چیز» هست یا «ده چیز» هست. اینجا یک سوال «این چیه؟» کافی نیست. به تعدادِ «چیزها» باید «این چیه» بیاورد وسط بازی کند. از کجا می‌فهمد که در صحنۀ مقابل، ده «من» وجود دارد که از هر «من»ی باید بپرسد این چیه. توانستم برسانم اهمیت کاری را که ذهن بچه انجام می‌دهد؟ بچه به ما یک درس بسیار عمیق می‌دهد. او به من و تو یاد می‌دهد: باباجونم، مامان جونم، پدربزرگ، مادربزرگ، هر چیزی، هر «من»، بودنِ خودش را مدیون تمایز و تفاوت با پیرامون است. به گسترۀ یکسره آبی می‌گویند آسمان؛ ابر، تمایز سفیدی است که وسط پهنۀ آبی دیده می‌شود. فکر می‌کنید چیز ساده‌ای بود؟ می‌دانید با همین چقدر می‌شود در عمل و در زیستن تحول ایجاد کرد؟ سالار، بزرگوار، تو که می‌گفتی این که چیز ساده‌ای بود و عجیب نیست؛ اگر ساده است، باور کن که «من بودن»ِ دیگری، مرهون و نیازمند این است که جز تو باشد. ای پدر، ای مادر! چه کسی گفته تربیت یعنی این که هویت بچه رو مثل گوشتِ کوبیده‌شده زیر گوشتکوب تربیتت آن‌قدر بکوبی که تمایزی میان گوشت و نخودش دیده نشود؟ چنان بچه را در خود مضمحل می‌کنی که هرکس دید بگویند «این بابا یا مامانشه!» این که دیگر «من» نمی‌شود! تو خیلی خوبی، ولی همین یک دانه از تو برای این عالم بس بود. بنای این هستی این نیست که مثل دستگاه تکثیر از هر چیزی هزارتا بزند. با همین جمله به این سادگی که «بودن هر چیز مدیون ممیز شدن و جدایی از دیگر چیزهاست» و «هر من‌ی نیازمند جداره‌ای است که او را از جز من جدا کند» به مسائل بسیاری می‌توان اندیشید و آن‌ها را حل کرد. من اینجا نمی‌خواهم به سراغ موضوع تربیت بروم. خودتان می‌دانید و مدرسه‌ها! بعد جالب است که دلمان هم آرام نمی‌گیرد. یعنی مدرسه به اندازه کافی، گوشتکوبش را کوبیده به بچه‌ها، کافی نیست. دو سال هم باید ببریم سربازی که دیگر هیچ‌چیز باقی نماند. با دل قرص و خیال راحت، کوبیده و له کرده‌ایم تا تفاله‌ای به نام بشر را تحویل جامعه بدهیم. نه آقا، نه خانم! انسان بودن (نه فقط انسان بودن، که هر «من» بودنی) نیازمندِ به «جز دیگران» بودن و ممیز داشتن با غیر از خود است. تو زمانی از زیستنت لذت می‌بری که خودت باشی و ممیزی‌ای وجود داشته باشد که تو را از جز تو سوا کند. غوغای این ایستگاه به جای خود باقی است اما ناگزیریم سفر را ادامه بدهیم و به ایستگاه بعدی برویم.
ایستگاه سوم: آیا بدن برای موجود ضرورت دارد؟
جهان اطراف خودمان را نگاه کنیم. آیا چیزی بدون بدن هست؛ یا هرچیزی که می‌بینیم بدنی دارد؟ «می‌بینیم» را فقط در معنای تماشای با چشم در نظر نگیرید. آیا میان چیزهایی که شما در جهان پیرامونتان به عنوان موجود می‌شناسید، چیزی هست که بدن نداشته باشد؟ یا هر موجودی ضرورتا بدن دارد؟ من به این سوال فکر می‌کنم و سعی می‌کنم دنبال نقیض بگردم؛ شما هم فکر کنید و نتیجه فکرهایمان را با هم در میان بگذاریم. من اینجا عرض می‌کنم؛ شما هم نظرتان را در کامنت‌های زیر این پست بفرمایید. هر اپیزود پستی دارد که می‌توانید ذیل همان پست نظراتتان را بگویید و نظر دیگران را هم بخوانید. من می‌گویم بله، انگار چیزهایی هستند که بدن ندارند اما هستند مثل ترس. بدنِ ترس یا بدنِ عشق نداریم. عشق و خشم و ترس را درک می‌کنیم که هستند ولی بدن ندارند. اینجا سوال دیگری پیش می‌آید. آیا این ترس و عشق و خشم، به‌طور مستقل، هستند؟ من می‌توانم به شما بگویم: «قربون شکلت، برو برای من یه‌دونه عشق بردار بیار»؟! می‌توانیم عشق را «بدون کسی» بیاوریم؟ اگر بگویم برایم خشم بیاور، می‌توانی بدون اینکه کسی را خشمگین بیاوری یا کاری کنی که من در خودِ خشمگینم خشم را ببینم، فرض دیگری وجود دارد که بدون یک بدن بتوان خشم را معرفی کرد؟ اگر جواب بله است و شما می‌توانید خشم و عشق و امثالهم را بدون بدنی نشان دهید، که جواب سوال ما این می‌شود: «خیر، بدن ضرورت ندارد». اما اگر هرجا که ‌می‌خواهید این‌ها را توضیح بدهید، ناگزیرید بدنی را به میان بیاورید؛ یعنی این‌ها مستقلا نیستند. این‌ها وصف کسی هستند که آن کس بدنی دارد. این‌ها طوری از بودنِ یک «من» هستند؛ نه اینکه خودشان مستقلا چیزی باشند. نسبت‌ها هم به همین‌ترتیب: پدری، پسری، مادری، همسری و... این‌ها که خودشان مستقلا چیزی نیستند؛ این‌ها وصف کسی یا نسبتی هستند. درواقع این‌ها واژگانی هستند که ما معتبر دانسته‌ایم. ما انسان‌ها برای اینکه بتوانیم نحوۀ بودن دیگران را از هم تفکیک کنیم؛ می‌گوییم «من در اکنونم عاشقم، من در اکنونم خشمگینم، من در دیروزم غمگین بودم و...». بنابراین پاسخ من به سوال ایستگاه سوم این است: بله، هرچیزی که موجود است ناگزیر به بدنی است که او را از جز خودش متمایز کند. (توضیح بدهم که من الان سیر تفکر خودم را می‌گویم. کاری با ایمان و باور دیگران ندارم. ممکن است شما یک گزاره ایمانی به میان بیاورید و بفرمایید: «من ایمان دارم به فرشتگانی که بدن ندارند.» من مزاحم ایمان شما نیستم. درباره‌اش هم سکوت می‌کنم اما فقط عرضم این است: اگر تو چیزی را به نام «میکائیل» باور داری و چیز دیگری را هم به نام «اسرافیل» باور داری و بر این باوری که این‌ها دو چیزند، جایی باید میکائیل تمام شود که بعد از آن اسرافیل آغاز شود. این مرز، بدن است. اگر این بدن را نپذیری، ناگزیری بگویی این‌ها شئون یا طورهای بودنِ چیزِ دیگری است؛ مثل خشم و غم که طورهای بودنِ یک منِ دیگر بود. این بحث‌ها در قلمرویی است که من قصد ورود به آن را ندارم. چه‌بسا تأکید بر عدم ورود هم دارم. ابدا نمی‌خواهم مزاحم آسایش ایمانی مخاطبانم بشوم.)  
ایستگاه چهارم: آیا آن بدنی که ضرورت دارد همواره مادی است؟
ایستگاه چهارم از اپیزود بیست‌وهفتم ایستگاه دقیقی است و برای اینکه تمرکز شما حفظ شود، سعی می‌کنم بسیار فشرده بیان کنم. قبل از آن یک تجربه حسی داشته باشید. اطرافتان را نگاه کنید. چه می‌بینید؟ اشیا، آدم، در، دیوار، کم، میز... اگر در خیابانی، درخت، ماشین و... اما اگر از بین ما کسی در تاریکی مطلق باشد، شب تاریک است و به سوی در نگاه می‌کنی. در را نمی‌بینی اما ذهنت که پیش از این در را دیده، تصویر این در را برایت جانمایی می‌کند. به‌خاطر همین تو از اتاق آشنا ـ اگر تاریک هم باشد ـ به سلامت بیرون می‌آیی ولی در محیط غریبه اگر تاریک باشد پرپر می‌زنی. حالا از این تجربه حسی می‌خواهم برداشت کنم. چیزهایی که شما دیدید و در ذهن آوردید، آیا خودشان به ذهنتان آمدند یا تصویری از آن‌ها در ذهنتان بازتابیده شد؟... تصویری که دقیقا مطابق با خود آن شیء نیست چون شما تنها از یک زاویه، با یک توان بینایی مشخص، در سرعت و فضایی خاص آن را می‌بینید. سهمی که شما از آن ماده پیرامونی برداشتید، بازتاب این ماده پیرامونی در ذهنتان است یا براساس ایستگاه‌های قبل، دقیق‌تر بگویم؛ بازتاب این بدنی که دیدید در ذهن شما می‌شود یک تصویر. من به این تصویر «معنا» می‌گویم. معنا امتداد جهان پیرامون در عالم ذهنی است. در این تعریف، گزاره «جهان پیرامون فاقد معناست» گزاره‌ای مهمل و ناممکن است. ماده معنا می‌زاید. مگر می‌شود این انبوه هستی، فاقد بازتاب باشد؟ این بازتاب هم فقط در ذهن من نیست. حتی حیوان نسبت به تحرکات طبیعت، معنا برداشت می‌کند و بازتابی دارد؛ تربیت حیوان یعنی چه؟ او را به یک محرک پیرامونی شرطی می‌کنی. یعنی از این محرک پیرامونی معنایی در ذهن او می‌سازی. اگر اندیشمندی گزاره‌اش این بود که «جهان پیرامون فاقد معناست» باید برهان بیاورد و استدلالش را بشنویم... بگو معنا چیست که جهانی هست و از آن تهی است؟ حالا این معنا با این تعریفی که عرض کردم، آیا بدن دارد یا خیر؟ آیا معنا هم می‌تواند بدن داشته باشد؟ همین که می‌توانیم معنایی را از معنایی و صورتی را از صورتی تفکیک کنیم، یعنی این‌ها از هم ممیزی و بدنی دارند. بدنی که ما در ابراز معنا استفاده می‌کنیم، «کلمه» است. اپیزود نوزدهم «در اعماق کلمات» را به یاد دارید؟ شبیه همین اپیزود بود؛ آنجا هم ایستگاه به ایستگاه و به‌سرعت معانی‌ای را دنبال می‌کردیم. حالا می‌توانیم دقیق‌تر بگوییم؛ آن کلمه‌ای که درباره‌اش صحبت کردیم، بدنِ معناست. الان هم وقتی می‌گوییم کلمه، نگاه عام داریم؛ نه فقط لفظی که به زبان و در صفحه کتاب می‌آید. حتی تابلوی «ورود ممنوع» آن دایره قرمزی که وسطش خط سفید است، کلمه است. چون معنایی را در ذهن ما متجلی می‌کند. «بای‌بای» کلمه است. شما با دست تکان دادن، معنایی را در ذهن طرف مقابل متجلی می‌کنید. در این نگاه، نقاشی، کلمه یا مجموعه‌ای از کلمه است. شما چیزی را که در ذهن دارید بر روی بوم متجلی می‌کنید. اتفاقا نقاشی نسبت به لفظ، کلمه واضح‌تری است چون شما تصویر ذهنی را به تصویر عینی تبدیل می‌کنید؛ نه اینکه تصویر ذهنی را به کلمه‌ای تبدیل کنید که مخاطب خودش برود و تصویری از آن کلمه بسازد. باز خروجی کاربردی از بحثمان بگیریم. خیلی‌ها می‌پرسند «چطور بنویسیم؟ چطور نویسنده شویم؟» نویسنده شدن، خطاط‌شدن، نقاش شدن، این‌ها «آموزش بدنمند کردنِ تفکرات و تصورات ذهنی» است. پس دو چیز لازم است: اول ـ معنای قابل گفتن و حرفِ گفتنی دوم ـ بدنی که این معنا را با آن ابراز کنیم. هرکدام را که نداشته باشید، نمی‌شود. آنچه در کلاس و دانشگاه و آکادمی و... آموخته می‌شود عمدتا بدنمند کردنِ معناست. یعنی شما تکنیک‌های ابراز را می‌آموزید. خب اگر حرف گفتنی نداشته باشی کپی‌کار می‌شوی. مجبوری معنایی را که دیگری ابراز کرده تکرار کنی؛ چون خودت آن را نداری. در مقابل اگر در ذهنت معنا داشته باشی اما توانمندی بدنمند کردنش را نداشته باشی، نمی‌توانی چیزی ابراز کنی. هیچ معنایی به بودن نمی‌رسد مگر اینکه در یک بدن متجلی شود. پس با توجه به محتوای ایستگاه چهارم می‌توانیم این را هم اضافه کنیم که بدن، فقط مربوط به جهان عینیِ بیرونی نیست بلکه در دنیای ذهنی، حتی در عالمِ علم هم بدن وجود دارد. چه بسا علمی، بدنِ علم دیگری باشد و شما باید از یکی بگذرید تا به دیگری برسید.
ایستگاه پنجم: آیا هر بدن یک بدن است یا متشکل است از بدن‌ها؟
فرض کنید در یک جهان سوررئال هستیم و رفته‌ایم داخل بدن. آنجا لوله‌ای هست که برای خودش قِر می‌آید. به او می‌گوییم: «عالی‌جناب تو که این‌قدر لرزون‌لرزون داری می‌جنبی، کی هستی؟» می‌گوید: «من روده‌ام» می‌گویم: «شما برای خودت من هستی؟ یعنی خودت رو روده خطاب می‌کنی؟» می‌گوید: «بله» می‌گوییم: « تو به چه اعتباری برای خودت من شدی؟» می‌گوید: «نمی‌بینی؟ جداره دارم... بدن دارم. چیزی هست که مرا از جز من جدا می‌کند.» می‌رویم از کلیه سوال می‌کنیم: «حضرت‌عالی کی باشین؟» می‌گوید: «ما دوقلوها کلیه‌ایم. ما هم جداره و بدن داریم. موجود ممتازشده از جز خود هستیم.» سراغ قلب هم برویم همین قصه است. حالا فرض بفرمایید برویم توی این‌ها، یک لایه داخل‌تر. مشرف بشویم خدمت بطن چپ. بگوییم: «شما کی هستی؟» می‌گوید: «من چپِشم!» می‌گوییم: «برای خودت من قائلی؟» می‌گوید: «بله» ـ چرا؟ ـ چون من هم حدود و بدنی دارم که من رو از بطن راست و دهلیز و آئورت و امثال این‌ها جدا کرده. فرض بفرمایید یک لایه دیگر برویم داخل. برویم سراغ سلول. به هر فردشان که برسیم و بپرسیم تو کی هستی؟ می‌گوید: «من، سلولم!» ـ تو واسه خودت من هستی؟ ـ بله، من جداره‌ای دارم که من رو از جز من سوا کرده. این سیر را تا هرجا بروید ادامه دارد. درنهایت می‌رسید به کوچک‌ترین جزء یک ماده. اسمش را هرچه دوست دارید بگذارید. جزئی از ماده را فرض کنید که دیگر از این کوچک‌تر وجود ندارد. از آن بپرسیم تو چه هستی، می‌گوید: «من کوچک‌ترین جزء ماده هستم» ـ تو برای خودت من قائل هستی؟ ـ بله، من جداره‌ای دارم که من رو از جز من جدا می‌کنه. حالا ایستگاه پنجم می‌رسیم به این نکته که علی‌الظاهر هر بدنی، خودش تشکیل‌یافته از دیگر بدن‌هاست. یعنی من که حسامم، یکی به من بگوید: «تو کیستی؟» و بگویم: «حسامم!» بگوید«از کجا شروع می‌شوی؟» بگویم «مرز من بدنم است»؛ همین بدن خودش متشکل است از ابدان؛ یعنی بدن‌های دیگری درون خودش. هر بدنی، استوارشده از دیگر بدن‌هاست. در اجزایم هم بروم، باز هر عضوم متشکل از بدن‌های دیگر است. بدنی بر بدنی چیده می‌شود که بدنی دیگر حاصل می‌شود. خشت‌های هر بدن، خودشان بدن‌اند. این ایستگاه پنجم هم خیلی جای تأمل دارد اما چون اپیزودمان طولانی می‌شود و مبحثمان، مبحثی سنگین و دشوار است، موکول می‌کنم به اینکه خودمان بیشتر فکر کنیم و سوال‌های عمیق‌تری از آن دربیاوریم.
ایستگاه ششم: آیا ما جزئی از بدن بزرگ‌تر هستیم؟
در ایستگاه ششم مسیر را نسبت به ایستگاه پنجم، وارونه برویم. یعنی در ایستگاه قبلی گفتیم برویم داخل بدن من ببینیم آیا من‌های دیگری در من هست یا نیست. حالا اگر از این سمت برویم و همین نظام سلسله‌مراتبی را استقرا کنیم. بگوییم ما که خودمان شامل بر دیگر بدن‌ها هستیم و بدن ما را بدن‌های دیگری ساخته، آیا امکان دارد که خود ما نیز جزئی از یک بدن بزرگ‌تر باشیم؟ در جهان سوررئالی که در ایستگاه قبل راجع‌به آن صحبت کردیم، وقتی از هریک از اعضای بدن سوال می‌کنیم، نمی‌گوید من انسانم. می‌گوید من کلیه، روده، طحال یا قلبم. متخصصان هم می‌گویند من متخصص گوارش، قلب، غدد یا کلیه‌ام. آن‌ها تخصیص‌یافته فکر می‌کنند. اما اگر کسی در همان اعضای بدن، کل‌اندیش باشد، وقتی از او بپرسند «تو کیستی؟» خواهد گفت: «جزئی از انسانم». او ادراک دارد که خودش اگر به‌تنهایی بود، نبود. کلیۀ تنها برای خودش زندگی مستقل ندارد که مثلاً بگوید: ما دوتا کلیه هستیم و الحمدلله زندگی خوب و خوشی با هم داریم! این‌طور نیست. او اگر هست، به اتکای این هست که جزئی از یک بدن بزرگ‌تر است. پس از او بپرسی: «تو کیستی؟» می‌گوید: «من انسانم». انسان کیست؟ انسان، کلّی است که از مجموعۀ اعضای بدن خودش، چیزی بیشتر دارد. یعنی همۀ اجزا هست و چیزی بیش از آن هم هست. هر کلی، چیزی بیش از مجموعه اجزای تشکیل‌دهنده‌اش دارد. اگر با این رویکرد نگاه کنیم، شاید شعر جناب سعدی را که فرمود «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند» (تصویر نسخه) بتوان طور دیگر گفت. ما نمی‌توانیم خدمت سعدی برسیم و بپرسیم: «استاد ما کجاتیم که عضو یکدیگریم؟!» اگر برای من خیلی مایه بگذارد، شاید بگوید: «تو طحالمی!» من امیدی بیشتر از این ندارم ولی شماها شاید شُش یا جگرش باشید. اگر با ما حال هم نکند شاید بگوید: «لاله گوشم هم نیستید!» درواقع ضرورت شعری، باز شاعری را ناگزیر کرده به کلام ِ نادقیق. بنده‌خدا می‌خواسته بگوید: بنی‌آدم اعضای چیزِ دیگرند | که در آفرینش احتمالاً ز یک گوهرند (حالا من با مصرع دومش کاری ندارم.) بنی‌آدم اعضای چیزی دیگرند. اگر در این معنا تأمل کردیم و دیدیم که این گزاره صادق است و ما اعضای یک کل بزرگ‌تر هستیم، زیستن و اندیشه ما متحول می‌شود؛ زیرا نحوۀ بودن هر جزئی را، نسبت او با کل تعریف می‌کند.     عضو بیمار چیست؟ عضوی که کار خودش را انجام ندهد؛ کم‌کار یا پرکار باشد؛ کوچک‌تر یا بزرگ‌تر از چیزی باشد که کل انتظار دارد. این‌ها باید درمان شوند. معنای بودنِ هر جزء این است که کاری را که در کل انتظار می‌رود انجام دهد. آهان!... چه انجام دهد؟ کاری در تناسبِ کل. موضوع اپیزودهایمان «کار» بود! خیلی خوب. این کار را داشته باشید تا بعدا بیاییم سراغش. ایستگاه ششم را اینجا می‌بندیم.
ایستگاه هفتم: داستان ما و بدن ما
اما ایستگاه هفتم و پایانی؛ پایانی نه به این اعتبار که در موضوع نمی‌توان بیش از این تأمل و تعمق کرد. از این جهت که اولا من خسته شده‌ام. ثانیا شما خسته می‌شوید و ظرف جستار شفاهی و اپیزود برای بیش از این تاب ندارد. من هم باید بیش از این‌ها تأمل کنم. موضوع بدن از جمله مباحثی است که می‌طلبد یک جستار دقیق کتبی درباره آن تحریر و تقدیم شود. اما تا اینجا به‌روشنی می‌توان دریافت که موضوع بدن بسیار جای تأمل دارد. برگردیم به سطح و در زندگی‌های جاری خودمان ببینیم چقدر با بدن درگیریم. اگر فرض کنیم اولین چیزی که ما از دیگران می‌بینیم بدن است و اولین چیزی که دیگران از ما می‌بینند بدن است، درمی‌یابیم که این ویترین انسان و موجود چقدر حائز اهمیت است و هیچ موجودی به اندازه انسان علیه ظاهر خودش طغیان نمی‌کند. نمی‌گویم فقط انسان؛ زیرا در بدن هر موجود زنده‌ای تحول ایجاد می‌َشود. به همین اعتبار است که من از عبارت‌های اندیشمندانی مثل جناب هوسرل استفاده نمی‌کنم که می‌فرمایند «بدن به من تعلق دارد.» این جمله متضمن مفهوم «دوئیت»ی است. یعنی یکی منم و یکی بدن که او به من متعلق است. اگر هم این جمله درست باشد، من به فهم آن نرسیده‌ام. بلکه من بدن را بیرونی‌ترین لایۀ زیستنم می‌دانم. به همین جهت است که بدن هر موجود زنده‌ای، از نحوه زیستن او متأثر است؛ از بدن برگی که در خزان زرد می‌شود تا بدن حیوانی که در آفتاب تغییر رنگ می‌دهد تا بدن پرنده‌ای که به اراده او یا اقتضای طبیعتش پرکنده یا پرریخته می‌شود، تا بدن ِ منِ انسان. بدنِ زنده، زنده است. ما هم با بدنمان خیلی کارها داریم. نیاز به دیده شدن و توجهمان را با آن تأمین می‌کنیم؛ او را به شکلی درمی‌آوریم که شبیه کسانی باشیم که به اعتبار شبیهِ آنان بودن، از تنهایی رهایی پیدا کنیم یا امنیت و آبرویی کسب کنیم؛ در موقعیت اجتماعی و زناشویی‌مان آن را مؤثر می‌دانیم؛ یعنی با بدن مسئله داریم. موضوع بدن باشد، تا بیش از این درباره‌اش فکر کنیم اما به‌عنوان جمع‌بندی اپیزود بیست‌وهفتم، اگر بخواهم درباره بدن چند نکته بگویم، به این برداشت رسیده‌ام که ما در مورد بدن، کم‌توجه و کم‌مهریم و از آن غفلت کرده‌ایم. فرقی هم نمی‌کند، از گرایش‌ها و جهان‌بینی‌های تفکرهای مختلف همه چنین‌اند.  در جهان‌بینی عارفانه، بدن مثل چارپایی است که بر او سوار شده‌ایم. ناگزیری به او آب و غذایی بدهی تا تو را به جایی برساند. آیا این نگاه، نگاه کامل و پرمهری است به بدن؟ به حوزه شریعت و اعتقادات ـ از آنجا که خط قرمز من در انسانک است ـ وارد نمی‌شوم. شما هرآنچه باور دارید، به روی چشم و عمل کنید. فقط از باب مثال عرض می‌کنم؛ گاهی مواجهه ما با بدن، استانداردهای دوگانه‌ای دارد! بدن اگر اوج غم خودش را با حرکاتی نشان دهد، می‌پذیریم و می‌گوییم سوگواری ِ اوست. آیا اگر اوج شادی خودش را با حرکاتی نشان دهد، آیا رقص را هم از او می‌پذیریم؟ یا در اینجا غم‌پذیریم و شادی‌گریز؟ همین ابراز باورها یا عبادت در جوارح، اینکه تو چیزی را در ذهن داری اما با بدنت آن را متجلی می‌کنی، اسم آن را گذاشته‌ای قیام و قعود و سجود. اگر این پذیرفته‌شده است، همین بدن شادی و سوگش را هم ابراز می‌کند. با همین مبانی می‌توان درباب رقص تأمل کرد که موضوعی قابل اعتناست. حالا این از نگاه عارفان و ادیان بود؛ از نگاه اهل‌علم هم می‌توانیم تأمل کنیم. به‌عنوان مثال ببینیم آیا نگاه طب به بدن نگاه دقیق و کاملی است؟ یعنی بدن را به شکل اجزای مستقل ببینی، به‌نحوی که فقط به یک عضو متوجه باشی، فارغ از اینکه این عضوی از یک انسان است. پروتکل‌های درمانی در چنین نگاهی متأثر از انواع آدمیزاد نیست. وقتی به ذهنِ پشتِ این کلیه و روده و مغز کاری نداشته باشی؛ گویی مکانیکی هستی که فقط موضوعی که به آن آچار می‌اندازی گوشتی است! آیا این نگاه درستی می‌تواند باشد یا خیر؟ اگر نگاه درستی است که نوش جان، همین را داریم. اگر نگاه درستی نیست، آیا می‌توان طبیب بود اما انسان‌شناس نبود؟ از همه بدتر، جماعتی‌اند که اتفاقا مدعی‌اند که به‌ظاهر و بدن توجه دارند. در تاریخ بشر، گویی هیچ انسانی به قدر انسان مدرنِ معاصر، خشونت علیه بدن خودش را روا ندانسته. هیچ انسانی به قدر انسان امروز، محض زیبایی، به خودش تیغ فرو نیاورده، پتک بر بینی‌اش نپذیرفته و گرسنگی و تشنگی به خودش نداده. انسان معاصر به شکل بی‌رحمانه‌ای بدن خودش را به عذاب می‌اندازد تا مقبول نگاه دیگران باشد.
مؤخره
اپیزود بیست‌وهفتم خیلی طولانی شد و ناگزیر هم بود. خسته نباشید. درواقع کُندۀ بحث را اینجا در میان گذاشتیم و حال اگر فرصتی شد و عمری بود بعدا بیشتر می‌توان آن را پرداخت و تراش داد. دلواپس بودم که اگر لااقل سرتیترها را نگویم، در آینده فرصت بحث بگذرد و جا بماند و با این سابقه درخشانی که من دارم، موضوعات دیگری پیش بیاید و این‌ها در ذهنم گم بشوند و الا جا داشت که به هرکدام از این ایستگاه‌ها در قالب اپیزودی جداگانه پرداخته شود.   و اما آخر کار، برسیم به سوال اول کار. این جهان مجازی، چه ندارد که مَجاز است؟ چه گوهری باخته که به‌خاطر این باختن شایستۀ نام «حقیقت» نیست؟ آنچه من تا اکنون می‌فهمم آن است که جهان مجاز از سر بی‌بدنی مجاز شده. این جهان آغوش، تن، عطر و بو ندارد. جهانِ بی‌تن و بو، بی‌بغل و آغوش، هرچه باشد مجاز است. و نه فقط جهان پشت لپ‌تاپ و صفحه موبایل، هرچیزِ بی‌بغلی، بی‌ادراک حضوری مجاز است و امان و صد امان از علم و ایمان و باور و دانش‌های مجازی.

دقیقه

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c188e44b-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

زمین، هسته‌ای گداخته دارد که هیچ کس را راه به آن نیست اما تمام زندگی پوسته، بر حول آن تنور درونی می‌گذرد. هریک از ما یا لااقل برخی از ما، هسته گداخته‌ای در درون داریم. اپیزود بیست و ششم، آن تنور درونی من است. به همه تقدیمش می‌کنم اما کسی را به شنیدنش دعوت نمی‌کنم. همین

اپیزود بیست و ششم: سُقود
1
مردادماه یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هفت – نمای خارجی | روز
خزر، نازُلال و سبز اما آرام است. ساحل ماسه‌ای به لطف آفتاب پیش از ظهر، گرمای مطبوعی دارد و صخره‌های پراکنده همچون اشراف ِ تن به آفتاب داده، گوشه‌گوشۀ ساحل آرام گرفته‌اند و هرازگاهی با موج کف‌آلودی، لب تر می‌کنند. صدایی هم اگر هست، هوهوی نسیمی است آرام و ها‌هوی چند پسربچه که کمی دورتر مشغول جست‌وخیزند و مرغ‌های دریایی که جیغ‌کشان با تمام جانشان مشغول صید هیچ‌اند. نامکرر و خستگی‌ناپذیر، سر به آب فرو می‌برند و با منقار خالی برمی‌خیزند  و  در این میانه، چند جوان ِ پسرگونه نیز ماییم که به جِد، مشغول بیهودگی لذیذی هستیم. چندتایی‌مان تن به ماسه دادیم تا کمی رنگ بگیریم و چندتایی دیگر دل به دریا زده، گاهی سر به زیر آب می‌برند و کمی بعد مانند نهنگی برای نفس گرفتن به سطح می‌آیند و سر از آب بیرون می‌آورند. گاه شادمانه آب را به آسمان می‌پاشند گاه هم وقت سر از آب بیرون آوردن، نعره‌ای غیورانه و خنده‌ای افتخارآمیز حواله می‌کنند. انگار که پهلوانی از پسِ بالابردن وزنه‌ای سنگین برآمده... و البته این غریو شادی عجیب نیست. شیرجه زدن در جهان ناشناخته و بازگشتن به نقطۀ امن، شاید اصیل ‌ترین سرگرمی آدمیزاد است. حال هرکس به قعر دریایی مشغول در این سرگرمی. چو فرو می‌روند، شور خواستن و چو برون می‌آیند ذوق توانستن. پس به هردم دو هوس واجب است، نخست هوسِ خواستن و سپس هوسِ داشتن. اولی به کسب نداشته‌ها میل دارد و دومی به حفظ داشته‌ها. و ما چند جوانکِ شادپیشه در مهمانی دریا سرخوش بودیم و از میان ما همه، یکی عینک داشت. عینکی طبی و قطور که باید همواره و دائم بر چشمانش می‌ماند حتی در وقت هم‌آغوشی با دریا هم عینک به صورت داشت... و از آن جماعتِ لمیده بر ساحل، یکی من بودم؛ ماسه‌ها سخاوتمندانه بندبندم را نوازش می‌کردند و آفتاب بی‌دریغ تن کرک‌آلودم را می‌بوسید. چشم که باز می‌کردم تماشا بود و چشم که می‌بستم باز هم تماشا بود. آخ... تماشا تماشا تماشا... به کدام عطار بگویم که طبع آتشین مرا تسکین دهد؟ ها؟ به کدام عطار بگویم که نفهمد رجوع من به طبیب، محض اغفال این و آن است و الا من شهوت پایان‌ناپذیرم به تماشا را دوست دارم. من هربار که توبه کردم، غرضم تسلای گوشی بوده که به شنیدن توبه‌ام آرام می‌گیرد و الا روزه حرام است بر دهانی که بلعیدن هستی، معنای ِ بودنِ اوست. آری آری... هوسِ دیدن در من انقضا ندارد. همیشه در عجب بودم از کسانی که تماشای فیلم‌های مصنوعیِ آدم‌آفریده را به‌عنوان تفریح می‌پسندند، ساعت‌ها در صف می‌مانند، بلیط می‌خرند و چشم به پرده‌ای دوبعدی می‌دوزند اما تماشای این نمایش ناتمام و نامکرر هستی برایشان فرح‌آفرین نیست. من هرگز از تماشای ِ جهان سیر نشدم. من هرگز از تماشای ِ زندگی سیر نشدم. . من هرگز از تماشای ِ بودن سیر نشدم. دوست دارم چنان خیره باشم به زندگی، که حتی مرگ هم نتواند مزاحم تماشایم شود. و خلاصه... در آن ساحل، چشمان من مشغول شناگری بود.
جهانی بیگانه
جاهایمان عوض می‌شد. گاهی آن‌ها که به ساحل بودند در آب می‌‌رفتند و دیگربار آن‌ها که در آب بودند می‌آمدند و بر ماسه ساحل یله می‌دادند. در جایم نشسته بودم، مردد میان رفتن و ماندن. یکی‌مان که شنا بلد بود کمی دورتر شنا می‌کرد و الباقی همچنان همین چندقدمی مشغول زیر رفتن و رو آمدن بودند... یک‌باره آن یکی را که عینک داشت، دیدم که خیره و گنگ نگاهم می‌کرد. طوری‌که صورتش سوی من بود اما چشمانش بی‌قرار دودو می‌زدند. چیزی تغییر کرد بود اما در نظر اول ندانستم که چه چیزی مثل سابق نیست. او گنگ این‌سو و آن‌سو را نگاه می‌کرد. اول آرام و بعد کمی بلندتر فریاد زد: عینکم... عینکم!... سر به زیر آب که برده بود عینک به صورت داشت و سر که برآورده بود، عینک نبود. هریک از ما طبیبی بود که قبل از رسیدن، نسخه‌اش را فریاد می‌زد. یکی داد زد: مراقب باشید، لگد نکنید بشکند. یکی دیگر  می‌گفت: موج می‌بردش سمت دریا، پشت سرش را بگردید. یکی گفت: نه نه! همان جا که خودت ایستاده‌ای، باید همان حوالی باشد. تکان نخور که گمش نکنیم... و خلاصه عینک، بهانه معرکه‌ای شد. خب، منتظر اتفاق شگفت‌انگیزی نباشید، این یک روایت خیلی خیلی معمولی است. چند جوان در حاشیه دریا مشغول بازی هستند، هیچ رخداد تراژیکی در میان نیست و فقط عینک یکی زیر آب گم می‌شود و بقیه جَست می‌زنند تا عینک را پیدا کنند. هنوز هم بعد از این‌همه سال نمی‌دانم چرا این حادثه کاملاً معمولی، این‌قدر عمیق در ذهن من ثبت شده؛ چنان‌که بارها و بارها لحظات را در ذهنم بازبینی کردم و هربار از نگاه یکی. اما عجیب‌ترین زاویه، دیدن از نگاه خود «او»ست؛ همان کسی که عینک را گم کرده. تصور کن، زیر آب که فرو می‌روی جهان طوری است و وقتی سر بیرون می‌آوری طور دیگری است. دیگر هیچ‌چیز به وضوح و آشکاری سابق به چشمت نمی‌آید. اما پیچیده‌ترین بخش ماجرا آن است که او عینک را گم کرده و برای یافتن عینک، به عینک نیازمند است. واضح است دیگر، نه؟ یافتن آن چیزی که گم شده، نیازمند «دقیق‌تر دیدن» است و دقیق دیدن نیازمند عینک و عینک خودش همان چیزی است که نیست. آه... تصور کن! تصور کن!... زیر آب که می‌رفتی، جهان آشنا بود اما بیرون که آمدی، با جهان ِ بیگانه‌ای روبه‌رو شدی که یک‌سر در برابر چشمانت تار است. می‌خواهی آشنایی را صدا بزنی که به کمک بیاید اما حتی چشمانت یاری نمی‌کند که آشنا را پیدا کنی. یعنی در آن لحظه چه چیزهایی در ذهنش مرور شده؟ حتماً حتی شده برای درنگی کوتاه، به هرگز پیدا نشدن عینک اندیشیده. شاید با خودش گفته، اگر پیدا نشد در این شهر غریب و این روز تعطیل، کجا به دنبال عینک بروم؟ تا عینک حاضر شود باید همه‌چیز را گنگ و تار ببینم؟ اصلاً چه کسی پشت فرمان بنشیند؟ به همین سادگی تمام برنامه‌های سفر در پی یک «عینک» دگرگون خواهد شد. به همین سادگی مفروضات زیستن می‌تواند در یک زیرِ آب رفتن و بالا آمدن تغییر کند. آن‌طور که چون پایین می‌روی چیزی مسئله نیست و چو برون می‌آیی روزگار برایت مسئله زاییده و در دامنت گذاشته. هریک از ما، آبستن چند هزار حادثه‌ایم که هنوز وقت رخ دادن آن‌ها نرسیده؟ گویی به میزان بیشتر داشتن‌مان، بیشتر در تیررس حوادثیم. آن کس که عینک دارد، باید علاوه‌بر همه‌چیز، فکر عینکش هم باشد؛ آن‌کس که ماشین دارد، آن‌کس که خانه دارد، آن‌کس که همسر و فرزند و دکان و مقام و سلطنت و قدرت و معشوق و معشوقه دارد باید نگران داشتنی‌هایش باشد. اصلاً هر «داشتنی» آبستنی ِ حادثه است. تا پیش از حادثه، تنها یکی از ما عینک داشت و حالا، ما چند جوان بودیم که همه، یک عینک می‌خواستیم. اینجا دیگر عینک نه فقط برای یکی، که مسئله‌ای برای همه ما بود.  
2
آبان‌ماه یک‌هزار و سیصد و نود و یک – نمای داخلی | روز
این روزها، به نیکوترین شیوه ممکن، مشغول به چریدنی انسان‌وارم؛ چیزی که نامش زندگی است. چند ساعتی است که از سفر تفریحی برگشته‌ام. هنوز مستی شادکامی از سرم بیرون نرفته. از وقتی آمدم، موبایلم را روشن کردم و اگرچه در وضعیت بی‌صداست اما «ووو ووو»ی ویبره‌اش گواهی می‌دهد که بی‌وقفه تماس است که پشت تماس از راه می‌رسد... اما از شما چه پنهان دلم نیست این‌قدر زود ذهنم را به هیاهوی کار بسپارم. در میان زنگ‌ها، شماره‌ای ناشناس است. چند دقیقه قبل هم این شماره زنگ خورد اما پاسخ ندادم. اگر کار واجبی باشد حتماً پیامک می‌زند نه؟ اما... حالا تماس به نوبت سوم رسیده. بعید است یک بازاریاب تلفنی این‌قدر سماجت داشته باشد برای تماس. با بی‌میلی و ابهام پاسخ می‌دهم: «بله؟ بفرمایید. بله بله، خودم هستم...» حالا که فکرش را می‌کنم، دیگر هرگز آن «خودم»ی که آن روز گفتم هستم، نخواهم شد. صحبت ادامه داشت: «بله، چشم، خدمت می‌رسم... چشم چشم، همین امروز خدمت می‌رسم.» این را گفتم و تلفن را قطع کردم. آزمایشگاه بود. گفتند زودتر تشریف بیاورید جواب را بگیرید. یعنی این‌قدر کفگیر به ته دیگ خورده است که برای تسویه تتمه حساب آزمایش اصرار دارند که همین امروز پاسخ آزمایش را بگیرم؟ اصلاً کدام آزمایش؟ ها... یادم آمد، درست روز قبل از سفر... به خاطرم نبود. از خانه ما در بلوک سیزده تا آزمایشگاه در فاز 2 شهرک اکباتان، تنها چند دقیقه پیاده راه بود. با بی‌حوصلگی رخت به تن کردم، شالم را به‌رسمِ تمام پاییزها دور گردن انداختم و کلاهم را بر سر گذاشتم و راهی شدم.
بازگشت
چند قرن بعد، هنگام بازگشتن، ساعتم را که نگاه کردم تنها ده دقیقه پیش رفته بود. هنوز هم نمی‌دانم کدام پیامبری توانسته بود در آن میانه روز، چنین اعجازی کند که به‌رغم سپری شدن عمری مدید، ساعت فقط دقایقی پیش رفته باشد. وقتی از آزمایشگاه برمی‌گشتم، حالِ «او» را داشتم، دقیقاً همان وقتی که سر از موج دریا بیرون آورد و یک‌باره جهان برایش غریبه نمود. گویی عینکم کف آب مانده و سعی می‌کنم با دست یا انگشت پا، کورمال‌کورمال پیدایش کنم. حالا بی‌عینک، راهی که آشنا رفته بودم را، غریبه برمی‌گشتم. قدم‌هایم سنگین بود. انگار این صدای استخوان‌های من بود که از برگ‌های زرد زیر پایم شنیده می‌شد. خزان در طبیعت فصلی پیش‌بینی‌پذیر، تدریجی و بهنگام است. شما هرگز اعلامیه‌ای را بر در و دیوار ندیده‌اید که پاییز نابهنگامِ درختی را خبر داده باشد اما فصل‌های آدمیان، آن‌به‌آن است. آن روز بهار رفتم و خزان بر‌گشتم. آدم‌ها در برابرم همچون اشیای محوِ بوکه‌شده‌ای در کمترین عمق میدان، تنها چندضلعی‌های رنگی و گنگی بودند که می‌آمدند و می‌رفتند. می‌خواستم کسی را صدا کنم که بگویم «آخ... چیز... چیز...» اما چه بگویم؟ من دقیقاً چه چیزی را گم کرده بودم؟ عینک تمثیل است اما اگر بخواهم از تمثیل عبور کنم، واقعاً بگویم چه چیزی را گم کرده بودم؟ آن چه کم شده بود چه نام داشت؟ گوش کن، گوش کن... به خانه که آمدم، انگار کن کلید را به درِ خانۀ مردم انداخته باشم. داخل که آمدم، لختی مات، این سو و آن سو را تماشا کردم. ناخواسته، کلید از دستم افتاد. اینجا بیشتر شبیه خانه کسی است که خوش و سرمست از سفر آمده و هنوز چمدانش باز در هال پهن است. چند کیسۀ خرید سویی، لباس و سوغات هم سویی دیگر. این مسافر سرخوش هیچ نسبتی با بهتِ عمیقِ غمناک من ندارد. تصور می‌کنم در شهر غریبی، خانه کسی را با لوازم اجاره کرده باشم. افسوس که حال دیگران را نمی‌شود اجاره کرد. افسوس که علم دیگران، صبر دیگران، خرد دیگران، رنج دیگران و مرهم دیگران را نمی‌شود اجاره کرد.  
دی ماه هزار و سیصد و نود و نه – نمای داخلی – نیمه‌شب
  دمای زیرزمین کمی بیشتر از صفر است. ساعتی است که دفتر یاداشت در مقابلم پهن مانده، میکروفون آماده برای ضبط اپیزود بیست و ششم از پادکست انسانک است. در ادامه مبحث پیرامون، می‌خواهم از درونی‌ترین وجه پیرامون صحبت کنم. روزهای متمادی است که مشغول مطالعه‌ام، تا همین چند ساعت قبل هم همه‌چیز مرتب پیش رفت تا اینکه عصر جواب آزمایش‌های دی‌ماه آمد. همه‌چیز خوب است اما نمی‌دانم چرا انگار دوباره تیشه ابراهیم به بت‌هایم خورده و خاطرات مدفون، زنده‌زنده از خاک برخاسته‌اند. دو راه بیشتر ندارم. یا باید کار را تعطیل کنم و روزی دیگر، با تمرکزی دوباره به ضبط آن چیزی که برایش برنامه‌ریزی کرده بودم برسم. یا باید تن به سیل جوشش درونم بدهم و بگذارم احساسم، چون گدازه‌ای بی‌گدار بر زبانم جاری شود. دوباره شروع می‌کنم به نوشتن، دقیقاً مثل نمایشی که در خیالم پخش می‌شود. از کجای داستان بنویسم؟ خوب است که این‌طور شروع کنم؟ «خزر، نازلال و سبز اما آرام است...»
گم‌گشته می‌یابد؟
دکمه‌های کیبورد مانند کلاویه‌های ساز زیر انگشتانم نواخته می‌شود و گاهی با چشمان بسته، مشغول تماشای بازنمایی رخدادها در صفحه خیالم هستم. جست‌وجو برای یافتن عینک او در ساحل، جست‌وجوی هولناکی بود. باآنکه همه مشغول سپری کردن دقایق با خنده و شوخی بودیم اما می‌دانستیم که هرچه دیرتر پیدایش کنیم، دورتر می‌شود. دست‌هایمان را کف دریا می‌کشیدیم و فریاد «یافتم یافتم!» درمی‌آوردیم. یک بار خزه بود و یک بار سنگ. یک بار بطری بود و یک بار تکه چوب. پاهامان گاه به چیزی می‌خورد که تا بخواهیم با دست صیدش کنیم، زیر ماسه مدفون می‌شد. چند دقیقه‌ای گذشت و امیدمان برای یافتن عینک کمتر و کمتر می‌شد. خودش فریاد زد: «پیدا شد... پیدا شد!» و دستش را از زیر آب بیرون کشید. همه نگاه می‌کردیم که این‌بار چوب می‌آید یا زباله‌ای فروافتاده در آب... که دیدیم عینکی ماسه‌آلود با شیشه‌ای کدر در دستانش بالا رفت. آن عینک، در آن لحظه مانند جام قهرمانی بود. من یقین دارم وقتی که برمی‌گشتیم، عینک بر صورت او مثل مدال افتخار بر سینه یک ژنرال بود. تجربه او از عینک تغییر کرده بود و این یعنی بودن ِ متفاوتی برای عینک. چیزها، پس از «فقدان» برای ما معنای متفاوتی دارند. قسمت جالب ماجرا این بود که دقیقاً همان کسی که سخت‌تر از همه ما می‌دید، عینک را یافته بود. شاید هم باید جمله را تصحیح کنم. دقیقاً همان کسی که بیشتر از همه مضطرّ به یافتن بود، در آخر، یافت... اما در داستان آزمایشگاه و عینکی که ناگاه از روی چشمان من محو شد، هنوز به فریاد یافتم یافتم نرسیده‌ام. درد آرام گرفته، مصائب تسکین یافته، یا سختی‌ها عادت شد، اما پرسش‌های بی‌جواب زیادی زاده شده که هنوز در کوچه ذهنم مشغول جست‌وخیزند. آن روز که از آزمایشگاه برمی‌گشتم، نه عینک، که جهانم را گم کرده بودم. یا شاید هم نه جهان، بلکه «خودم» را گم کرده بودم. اصلاً آدمی که خودش را گم کند، با چه چیزی باید خودش را پیدا کند؟ واقعاً مثل همان کسی نیست که عینکش را گم کرده و برای یافتن عینک، به همان چیزی که نیست، محتاج است؟  
3
مهرماه یک‌هزار و سیصد و نود و چهار – نمای داخلی | شب
می‌دانید؟... کماندوها در تمام مدت آموزش، جنگ را تجربه نمی‌کنند. هیچ مانور و هیچ رزمایش و هیچ تمرینی واقعاً جنگ نیست. همین‌که تو در ذهنت می‌دانی که واقعاً جنگ نیست، یعنی جنگ نیست. حقیقتِ جنگ، مانند حقیقت ِ شک است. شک، تمرین و رزمایش ندارد. شکِ تمرینی، حقه‌بازی است. ما در شک‌های مدرسه‌ای سعی می‌کنیم ادای تردید را دربیاوریم. مثل کسی که می‌زند روی شانه خودش و بعد غافلگیرانه می‌گوید: «جان جان؟» به همین مسخرگی! حقیقت جنگ فقط در جنگ تجربه می‌شود مانند حقیقت تردید که فقط وقت در تردید تجربه می‌شود و شاید مانند حقیقت مرگ که فقط در مرگ تجربه خواهد شد. آن شب یک‌باره همه‌چیز بد شد. همه چیزهایی که گفته بودند شاید تدریجی بشود، یک‌باره شد. من کماندویی بودم که تمام سال‌های قبل، سر کلاس برای دیگران، آداب رزم را درس داده بودم و حالا یک‌باره و بی‌خبر هواپیمایی برخاست و مرا چندهزارپا از زمین ِ امنم دور کرد. آن‌قدر دور که دیگر تمام بودنم... تمام آرزوهایم... تمام اندوخته‌هایم را ریز و گنگ و ناپیدا می‌دیدم و این‌بار نه تمرین، نه رزمایش، نه تئوری پای تخته، بلکه جنگ بود. جملات دکتر اورژانس در گوشم، مانند جهان ِ بی‌عینک، گنگ بود. واقعاً جنگ شد؟ من در تمام این سال‌ها می‌شنیدم که شاید جنگی سر بگیرد اما در دلم امیدوار بودم که تقدیر برای من جز این تدارک دیده باشد. آن لحظه دوست داشتم ادرارِ مدیدم را به سراپای هیکل آزادیِ اگزیستانسیال تقدیم کنم. خشم داشتم اما نمی‌دانستم دقیقاً از چه کسی... فلسفه‌های نیم‌خورده، داستان‌های نیم‌گفته. یاد اباطیل سارتر می‌افتم که چندین دهه مستمعین را با داستان «ویلما رادولف» فریب داد. او همه‌جا گفت که ویلما معلولی بود که قهرمان دو در المپیک شد. راست گفت اما داستان را ناتمام روایت کرد. اگر چند سال جلوتر می‌رفت و روایت می‌کرد که ویلما بعد دچار بیماری مهلکی شد و هرچه تقلا کرد نجات نیافت، آن‌وقت ناگزیر بود که پاسخ دهد، پس چرا خواستن، پس چرا باور، پس چرا آزادی، توانستن و شدن نیست؟ حیثیت مکتبی در گرو روایت‌های ناتمام است. روایت اگر تام باشد که نمی‌شود سوال را عمیق‌عمیق گفت و پاسخ را سطحی‌سطحی مالید! حکمت‌های پای تخته، به درد کنار تخت بیمارستان نمی‌خورْد! من حالا همان کماندویی بودم که تئوری بازکردن چتر را صدها بار خوانده و حتی درس داده بودم اما همان وقت درس دادن هم خیال نمی‌کردم که روزی باید بپرم... تمام حواس و اراده من وقت درس دادن به این بود که آداب منطق صوری در چیدن مقدمات و استنتاج نهایی رعایت شده باشد. حتماً حواس شاگردها هم به این بود که جزوه بنویسند و نمره پایانی را بگیرند. اصلاً آن کلاس برای چیزی به‌جز جنگ واقعی بود. چرا همیشه یقین داشتم که قرار نیست بلا گریبان مرا بگیرد. چرا همیشه یقین داشتم که این چیزها همواره سهم دیگران است و من قرار است تا ابد پای تخته ماتریس و نمودار رنج و صبر را درس بدهم... دلم می‌خواست به کش‌دارترین حد ممکن به این موضوعات فکر کنم اما از اطراف فریاد بلند بود... باید درمان زودتر شروع شود... وقت تنگ است... تقدیر فریاد می‌زند... زود باش! زود باش... بپر چتر باز!... پرستارها کاغذ آورده‌اند و می‌گویند زودتر امضا کنید. فرصت کم است...
با تمام کلماتت بپر!
خودشناسی، خودآگاهی، تأمل، توکل، ایمان، صبر، اعتقاد، باور... هرچه کلمه اندوخته بودم را در کوله انداختم. با خودم گفتم: چنان خواهم پرید که تمام ناظران پرواز مرا در آسمان تماشا کنند. هیچ‌کس نمی‌تواند لحظه کنده شدن چترباز از درگاه هواپیما را توصیف کند. هیچ‌کس نمی‌تواند آخرین لحظۀ به آسمان زدن را توصیف کند. آخرین لحظه، تردید به غایت می‌رسد. حتی تصورش هم هولناک است. نفس تنگ می‌شود. من به اعتبار یک کوله و یک مشت جمله که تا آن روز فقط به درد حق‌التدریس می‌خورد، خودم را در این آسمان بی‌منتها پرت کنم؟ کاش می‌شد اول بند چتر را کشید تا گشوده شود... باز شود... دیده شود... بلکه پسندیده شود... بعد پریده شود اما هیهات... باید سقوط را چشید. هیچ راهی نیست. هر چتربازی  که باشی... نیکوکار یا بدکار ... باید سقوط را بچشی؛ آن‌چنان که هر انسانی باید مرگ را بچشد. نه... نه... نمی‌توانم. زیر پایم این مجهول هولناک عظیم را می‌بینم و نمی‌توانم. نمی‌توانم اما باید شبیهِ کسانی که می‌توانند زندگی کنم. دقایق امضا کردن پای برگه‌های رضایت‌‌نامه، تنها یک نفر تمام مسئولیت‌های هستی را برعهده می‌گیرد و او منم. آقا مسئلةٌ! همین‌که تو برگه را امضا می‌کنی، آیا به‌منزلۀ اختیار نیست؟ آه... کاش به‌جای «حسام‌الدین چلبی»، حسام‌الدین ایپکچی بود که در برابر جلال‌الدین بلخی زانوی شاگردی می‌زد. آن‌گاه او بگوید: «اینکه گویی این کنم یا آن کنم/ خود دلیل اختیار است ای صنم» تا عربده بکشم که «هیهات استاد! این چه اختیار بی‌تخم و دمی است که به خورد خلق‌الله می‌دهی شیخ؟... که گفته است جبر میان این و آن یعنی اختیار؟ اختیار آن وقتی است که من بگویم نه این و نه آن! اختیار آن وقتی است که من بتوانم بگویم هم این و هم آن! مگر آن اسیری را که در انتخاب شکنجه‌گر مختار است می‌توان به‌حقیقت مختار دانست؟ جناب جلال‌الدین! رواتر نبود شما با آن دست بسیط در میان ابیات هزلیات، بفرمایید بر بلندای قامت جبر، اختیار آن مختصر تُفی است که از آدمی برمی‌آید؟» پرستار صدایم می‌‌کند. هرچه خودم را به این خیال‌پردازی‌های خشم‌آلود سرگرم می‌کنم، باز واقعیت هستی به شانه‌ام می‌زند و صدایم می‌کند. گفت این برگه‌ها را بخوانید و امضا کنید. خواندم و دیدم بر روی این برگه‌ها نه تقدیر است نه خداوند است نه سوگند پزشکی نه انواع و اقسام مسئولیت‌های مدنی و جزایی. فقط یک منم و یک برگه و یک خودکار و یک استامپ. اثر انگشت می‌زنی که همه‌چیز گردنِ منِ گردن‌شکستۀ بی‌نواست. گویی یک‌باره، و به اجبار، تو آن منصوری که انالحق را بر حلقومت اماله می‌کنند. کاغذ را امضا کردم و انگشت زدم که زین پس در این بیمارگاه و دردستان، هرکه خطا کند، منش فرموده‌ام. هرچه عوارض دارویی است، منش فرموده‌ام. هرچه ناکامی و ناشدنی است، منش فرموده‌ام. هرچه از بد، بدتر شد آن را هم، منش فرموده‌ام. اصلاً از اینجا تا لب مرگ منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند. کاش می‌شد زیرش دو خط اضافه کنم که «به خدای اقرارشده خداباوران و به خدای کتمان‌شده خداناوربان، من غلط کرده باشم که چنین فرموده باشم!» اما ناگزیر است، باید امضا کنیم، «خداوندگار بروکراسی» ابلاغ فرمودند و چاره‌ای جز این نیست؛ اینجا همه مأمورند و معذور... الا من که کشان کشان به سوی نبوت می‌برندم...
4
نخستین دقایق بامداد پانزدهم دی‌ماه سال هزار و سیصد و نود و نه | نمای داخلی ـ شب
  از بطری چای یک‌نفره‌ام، لیوانم را پر می‌کنم. این یکی دیگر افکت صوتی نیست، واقعاً همین جا و اکنون، لیوانم را پر می‌کنم. کمی فنجان را در دست می‌گیرم که انگشتانم گرم شود، تا بعد بقیه ماجرا را بنویسم! حرف‌های این اپیزود نامترقبه به درازا کشید. خب، کجا بودم...؟ گفتم هیچ پریدنی از جنس پریدن واقعی در میانه میدان نبرد نیست. ثانیه‌های نخست، باورت نمی‌شود که پریده‌ای. نمی‌دانم چند دقیقه خیره‌خیره سبابه جوهرآلودم را نگاه می‌کردم. گویی دستم به خون کسی آلوده شده. مانند سنگ ِ به‌دره‌افتاده‌ای با سرعت در حال سقوط بودم. تا چند باید بشمرم که وقت کشیدن اهرم چتر نجات بشود؟ خب خب... تمام آموخته‌هایت را در ذهنت حاضر کن. صبر، اطمینان، ایمان، همه آن چیزهایی که فلانی گفت از بن دروغ است ولی سیستم دفاعی خوبی است و همه آن چیزهایی که دیگری گفت راست است و حقیقت جز این نیست. همه‌چیز را حاضر کن. حالا جنگ، جنگ واقعی است. گویی من موسایی هستم که در برابر ساحران تقدیر ایستاده. آن‌ها عصا افکنده‌اند و حال مارهایشان مشغول جولان است. اژدهای بلا در پایم می‌پیچد و بالا می‌آید. یا نه... شاید آن لحظه من چون موسای به نیل رسیده‌ام. آن لحظه که غبار از سم اسبان طایفه فرعون بلند است. پشت سر، نعره هلاکت است و روبه‌رو موج‌های نیل... و حالا قله ماجراست.
تصور کن نشد!
قله ماجرا ناگفتنی است آن‌چنان که هسته زمین ندیدنی است. آدمی در میان دو گدازه به زیستن مشغول است. گدازه‌ای در قعر زمین که هسته است و گدازه‌ای در قعر آسمان که خورشید است. دقیقاً در همین پوسته نازک، زندگی جاری است. اینجا دقیقاً قسمتی از داستان است که اگر بنا بود روایتم کتابی آسمانی باشد، حتماً اینجا را به مقطعه می‌گفتم. مَثَل، می‌گفتم: حا سین الف میم. اما پوشیده و در لفافه، مختصر اینکه: تصور کن، موسایی را که در معرکه ساحران، عصا انداخت اما عصا چوب خشکی باقی ماند و مار نشد... تصور کن، موسایی را که در مهلکه فرعون، عصا بر نیل زد، هرچه زد و هرچه زد، نیل از خروش نیفتاد تا آنکه سرانجام سپاه فرعون رسید. تصور کن، یوسف را که در قعر چاه خیره بر حلقه‌ای تنگ ناظر مانده. کاروان‌ها یک‌به‌یک می‌آیند و می‌روند اما دریغ از دلوی که به چاه اندازند و یوسفی صید کنند. تصور کن، اسماعیل به قله رسیده است، تیغ بر گلو نشسته اما، هرچه در کار سستی می‌کنند که شاید میش برسد، خبر از میش نیست. تصور کن، اسماعیل را آن زمان که پاشنه بر خاک می‌ساید و هر چاله مختصری، دوباره از رمل پر می‌شود... دریغ و دریغ که زمزمی نمی‌جوشد. تصور کن، ابراهیم را آن زمان که چند پرنده برهم کوفت و بر قله کوه گذاشت و منتظر ماند تا پیکرهای پاره‌پاره پرندگان درهم‌آمیزد. مگر وعده این نبود که چنین کند تا قلبش اطمینان یابد؟... پس چرا صبح به عصر رسید و دریغ از یک پرنده که از سر کوه برخیزد! تصور کن، ابراهیم را، آن زمان که میان آتش افتاد، و آتش گلستان... نشد. تصور کن زمانی که دود و آتش و تاول نه بر تن ابراهیم که بر تن ایمان می‌نشیند. گویی نی در میان شعله ناله می‌کند... «نی به آتش گفت، این آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مقصود چیست؟ گفت آتش بی‌سبب نفروختم، دعوی بی‌معنی‌ا ت را سوختم. زان‌که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود. همچنان در بند خود بودی که بود. مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی‌دردی علاجش آتش است...»
اعتراف‌نامه
پدر! من من می‌خواهم اعتراف کنم. من می‌خواهم توبه کنم. از تمام کفرهایی که گفتم، توبه می‌کنم. نه فقط از کفر پدرجان، من از ایمانم هم توبه می‌کنم. کافی نیست؟ به دنگ‌دنگ ناقوس سوگند، من به تمام باورهای قرون وسطای اول که سیطره کلیسا بود و بلکه به تمام باورهای قرون وسطای دوم که سیطره دانشگاه است، ایمان دارم. پدر باور کن میکروفون باز بود و نمی‌دانستم صدایم ضبط می‌شود، با خودم بلندبلند حرف مفت می‌زدم. قول می‌دهم در پایان وقت اعتراف، از این واپسین دروغم هم توبه کنم. جان؟ پدر چرا چپ‌چپ نگاه می‌کنید؟ اصلاً مگر نباید حجره توبه طوری باشد که ما همدیگر را نبینیم؟! این‌طوری که شما نگاه می‌کنید انگار هنوز توبه‌ام مقبول نیست. خب ببینید هنوز معصیت‌های دیگری هم هست. به جَد بزرگوارم که نبی خدا بود سوگند ـ آن جدم که نبی نخستین بود را عرض می‌کنم ـ به هم او سوگند که من به قاموس او باور دارم. پدر می‌شود گوشتان را بیاورید جلو؟ بالاخص به آن قسمت از باورش که همه بهشت شما، به سیبش هم نبود! پدر! من باور دارم که این عالم، همه جز من است و این وسط، یک لکه مختصر، منم. پدر، من به اراده جز من می‌گویم جبر. این‌طور است که من همه عالم را یک‌سره جبر می‌دانم به‌جز همان لکه مختصر اراده؛ و من با این جبر در صلحم. اما اگر تو می‌گویی اختیارش می‌چربد، هرچه تو می‌گویی. پدر، اصلاً من به هر آن چیزی که شما باور دارید باور دارم. من مؤمنم به مسیح. فقط مسیحی که من یافته‌ام خداوندش را به بندگی نطلبید تا مکلف به معجزه باشد. ولی حتما آنچه من یافتم بدلی بوده، هرچه شما بگویید اصل است. اصلا پدر من مست بودم. از مستی و اقرارهایش توبه می‌کنم. دیگر کافی است؟ بازهم که نگاه می‌‌کنید پدر! پدر من سراپا معصیتم، چقدر دیگر وقت داریم برای توبه؟ اپیزود دارد به یک ساعت می‌رسد. اصلاً رخصت بدهید این توبه واپسین من باشد. من باور دارم آدمی‌زاده، یا درجا مانده یا راهی و در سُقود است. نه خیر. دال دارد آخرش! سقو«د» با دالِ بدون دسته. منظورم آن پیمودنی است که مردد میان سقوط و صعود است. من به این طریقت می‌گویم سقود. پدر، من باور دارم ما مانند چتربازهایی هستیم که می‌افتیم و متوسل می‌شویم به چترهایمان. اهرم چتر را می‌کشیم، یا می‌کشیم و باز می‌شود، یا می‌کشیم و باز نمی‌شود. اگر باز شد که متوقف می‌مانیم. از اینجا به بعد، ما هم از جماعت راکدیم. پدر، اصلاً خیلی از همین معجزه‌های مؤمنان که می‌بینید برای این است که ظرفیت پیمودنشان تمام شده بود. چترشان را باز کردند گفتند شما همین جا بنشینید. نه پدر، از این هم توبه می‌کنم. داشتم حرفم را می‌گفتم. آن‌هایی که چترشان باز نمی‌شود در معرض سقود هستند. پدر دستم به دامانت، بیا تا همین جا توبه‌ام را بپذیر که کفر اضافه‌تر نگویم. نه؟ بازهم باید بگویم؟ پدر می‌دانم جا دارد که بابت این واپسین باورم همچون گالیله محکوم به آتش باشم و البته من همچون او توبه می‌کنم. من باور دارم انسان ِ در معرض سقود، لزوماً به سقوط نمی‌رسد. سقوط عاقبت کسی است که جاذبه زمینش بیشتر از جاذبه آسمانش باشد. اصلاً اگر کسی چترش باز نشد اما جاذبه آسمانش بیشتر از جاذبه زمینش بود چه؟ باز هم به زمین می‌خورد؟ اصلاً چه بسیار سقوط‌ها که در عاقبت معلوم می‌شود صعود بوده. به همین خاطر باور داشتم طریقت انسانی که بی‌وفا به توقفگاه است، طریقت سقود است. سقود، با دال! اگر فهمیدی پدر؟ باید صبر کرد تا سرانجام داستان. تا آن وقت که چراغ مرگ روشن شود ببینیم که به زمین خورده یا به آسمان. پدر حالا شما بفرمایید، عیسایی که تو باور داشتی جاذبه آسمانش بیشتر بود یا جاذبه زمینش؟ عروج کرده آیا؟ جان؟ آها... من نباید سوال کنم؟ خب پدر من از همه آن چیزهایی که گفتم توبه می‌کنم. اصلا من بابت همه این قصه‌ای که از اول تا اینجا گفتم، توبه می‌کنم. همه‌چیز از یک خاطره شروع شد. لامروت یادم آمد آن سال کنار دریا بودیم... با خودم گفتم خاطراتم را بنویسم. این‌طور شد که نوشتم: «خزر، نازلال و سبز اما آرام است...» و من خودم را می‌گفتم که نازلال، سبز... اما آرامم... آرام... پدر من عاصی‌ام اما آرامم... آرام... آرام بگیر پدر... آرام بگیر.

دقیقه

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c15a129b-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

داستان انسانک به اولین یلدا رسید. نُه ماه از هم‌صحبتی‌مان در انسانک گذشت. نه ماه یعنی آن‌قدر که مادری اگر باری داشت، اکنون وقت بار زمین گذاشتن رسیده بود. در این اپیزود هم باری زمین گذاشته شده و برای نخستین بار از «چه نیست» سخن به میان آمده. موضوع پاگرد سوم، به رسم تمام پاگردهای قبلی خود ِ انسانک است اما متفاوت از پاگردهای قبل این‌بار آهنگ، آهنگ ِ جدایی است. در این اپیزود به‌جای انسانک چیست، از انسانک چه نیست گفته‌ام و می‌توان آن را درآمدی بر «مانیفست» دانست. توضیحات بیشتر را می‌توانید در وب‌سایت انسانک ببینید تمام موسیقی‌های استفاده‌شده در این اپیزود از آلبوم «صداها و پل‌ها» به هنرمندی جناب علیرضا قربانی است.

موسیقی‌های متن به ترتیب استفاده در اپیزود: 1ـ می‌دانی تو | علیرضا قربانی 2ـ ناز نی نی | علیرضا قربانی و قیصر نیظامی 3ـ پل | علیرضا قربانی 4ـ عشق آسان ندارد | علیرضا قربانی
پاگرد سوم ـ پاییز 99 ـ یلدای اول
[صدای مخاطب] مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی و آن چراغ در شیشه‌ای است. آن شیشه گویی اختری درخشان است که از درخت بابرکت زیتونی که نه شرقی است و نه غربی، افروخته می‌شود. روغنش، گرچه آتشی به آن نرسد نزدیک است روشنی دهد. نور علی نور... فردا تولدمه. وارد سی سالگی می‌شم و بیست روزی هست که تو خلوت خودم با انسانک آشنا شده‌م. سال‌ها رصد آسمون می‌کردم و شوقم نگاه به آسمون بود. نور رو در فیزیک دانشگاه خوندم و چندمدتی هست که عکاسی می‌کنم... همیشه درگیر نورم... همیشه مشغول نورم... و انسانک، من رو یاد اون نور می‌ندازه.
نُه ماه آبستنی
سلام ای اهل انسانک! آخر پاییز رسید! همه آن‌هایی که وعده دادید جوجه را آخر پاییز می‌شمارند! الان وقت شمردن است. توی هر امتحانی که باشیم، روزی، لحظه‌ای، آنی هست که می‌گویند: «برگه‌ها بالا!» آن لحظه که برگه را بالا می‌گیریم، قبل از اینکه هر مصحح بیرونی بخواهد برگه ما را تصحیح کند، اتفاقی در قلب ما هست؛ یا می‌گوییم «آخ!» یا می‌گوییم «آخیش!». امیدوارم مسیرهایمان را طوری برویم که آخرش به آن «آخیش» برسد. من از هم‌صحبتی با شما، یک آخیش در دلم هست و با خوشحالی و ذوق می‌گویم: «آخیش... رسیدیم به اولین یلدای انسانک!» و خیلی خوشحالم که بساط هم‌صحبتی‌ام با شما از نُه ماه گذشت. مادر، اگر آبستن آدم بود، حالا وقت بار زمین گذاشتن رسیده بود. من اما نمی‌دانستم آبستن چه بودم؛ هرچه که بود، این نه ماه و چند روز با شما خیلی خوش گذشت.
تجربه زیسته و انسانک
خب رسیدیم به پاگرد سوم از پادکست انسانک. پاگردها، با اپیزودهای عادی‌ای که در طول سال می‌شنویم دو فرق مهم دارند. تفاوت اولشان این است که هر سه‌ماه یک‌بار منتشر می‌شوند. یعنی پاگرد در پایان هر فصل سال منتشر می‌شود. این پاگرد هم، پاگرد پایان پاییز 99 است. تفاوت دوم، که برمی‌گردد به رویکرد انسانک، این است که ما در اپیزودها درباره موضوعی با هم صحبت می‌کنیم اما در پاگرد، موضوع گفت‌وگو خود انسانک است. چرا می‌گویم به رویکرد برمی‌گردد؟ چون رویکرد ما، توجه به زندگی و تجربه زیسته است. اصلاً مسئله، خود زندگی است. مسئله، خود تجربه است. خب خود این پادکست و تعامل بین من و شما نیز یک تجربه است که درباره آن صحبت می‌کنیم. یعنی انسانک این‌طور نیست که من روایت چیزی بیرون از خودم و شما را برایتان بگویم. در این پاگرد هم مثل پاگردهای قبل، ستون و مبنای صحبت‌هایی که خواهیم کرد، پرسش‌های شما و بازخوردهایی است که داده‌اید.
سوال‌ها و نظرهای شما
سوالات و نظرهای خیلی زیادی مطرح شده است. من سعی کردم آن‌هایی را که یک مقدار با پاگردهای قبل متفاوت هستند انتخاب کنم تا صحبتمان تنوع داشته باشد. بسیار بسیار پرلطفید و من غرق نوازش‌های کلامی شما هستم... خیلی هم ممنونم و کیف می‌کنم. قبل از اینکه سوال‌ها را بگویم، تندیس باحال‌ترین فیدبک را به آن عزیزی بدهیم که گفت: «من هر کاری می‌کنم نمی‌تونم صدای شما رو با تصویرتون تطبیق بدم!» تا اینجا همه‌چیز خوب است و هیچ مشکلی هم ندارد. مسئله این جمله پایانی است که گفته بود: «باز خوبه لااقل صداتون خوبه!» یعنی تابه‌حال کسی این‌قدر شیک توی روی من بهم نگفته بود: «ایکبیری!» [خنده] دستت درد نکند. امیدوارم در شادی‌ها برایت جبران کنم! حالا نمی‌دانم چه تصویری دیده‌اید. هرچه دیده‌اید مال قبل قرنطینه است و تازه روتوش‌شده‌اش آن بوده! اما سوال‌هایی که پرسیده‌اید: چرا انسانک زرد و سیاه است؟ اثر انگشت لوگو، اثر انگشت کیست؟ یکی دیگر گفته است: «پادکستر انسانک وقتی حرف می‌زند انگار کسی در خانه‌شان خواب است.» این فیدبک خوبی است و درباره آن عرض دارم. سوال‌های زیاد دیگری هستند که خودشان موضوع مستقل‌اند یعنی موضوع، انسانک نیست و باید در جای خودش درباره آن‌ها صحبت شود. برای مثال، درباره بحث خانمان‌برانداز زوجیت و ملال زوجیت زیاد پیگیری کرده‌اید؛ راجع‌به فرزندآوری، راجع‌به مرگ، درباره Home Schooling و تربیت فرزند. جای مطرح کردن این‌ها در پاگرد نیست. این موضوعات را باید گوشه ذهن داشت؛ اگر من عرض قابلی داشتم و سوادم رسید که درباره‌شان صحبت کنم، در آینده در خدمت‌تان هستم. اما پرسشی هست که سعی می‌کنم اینجا به آن برسم؛ درباره انسجام موضوعی و موضوع‌بندی انسانک چندین کامنت داشته‌ایم. عزیزی هم پرسیده‌اند چرا می‌گویید وطن ارزش نیست؟ با اینکه درباره این سوال می‌توان به‌طور مستقل صحبت کرد؛ چون در برنامه‌ام نیست که راجع‌به وطن صحبت کنم، در همین پاگرد اشاره کوتاهی به آن خواهم کرد.
تجربه ذهنی و یک فضای خیالی
قبل از اینکه وارد محتوای پاگرد سوم شویم، دوست دارم شما را به مناسبت یلدا، دعوت کنم به یک فضای خیالی و یک تجربه ذهنی...
[صدای مخاطبان]
  • سلام، خسته نباشید... من از کردستان دارم پادکست‌تون رو می‌شنوم و به‌قول ما کردها می‌تونم بهتون بگم: بژی (یعنی زنده باشی)... خوشتانم گرکه (یعنی دوستتون داریم) و... امیدواریم که موفق باشید.
  • درود بر شما. مرسی از پادکست‌های زیباتون. من از شهرستان ... استان خوزستان مهمان شما هستم و گوش می‌کنم پادکست‌های شما رو.
  • سلام. صدای شما رو از تورنتو می‌شنوم.
  • با سلام به شما. من در سوییس صداتون رو می‌شنوم و واقعا ازتون ممنون هستم.
  • سلام. من هومنم از کرج. می‌خواستم بگم که مرتب، قسمت به قسمت پادکست انسانک رو گوش می‌دم حتی گاهی اوقات چندبار؛ برای اینکه عمیق‌تر مطالبش رو متوجه بشم.
  • با سلام. از پاریس براتون پیام می‌ذارم. یه‌نفری پیام می‌ذارم ولی خانواده سه‌نفره کوچیکی هستیم. از اپیزود شانزدهم، سرزده مهمان شدید؛ تو راه بین منزل و دانشگاه، محل کار، ولی از اون به بعد دیگه میزبان بودید. ازتون ممنونم و آرزوی مو‌فقیت دارم براتون.
  • سلام انسانک. من از آلمان بهت گوش می‌دم. لب رود راین بود که واسه اولین بار، اپیزود 52هرتز رو گوش دادم و یه پله تنهاتر شدم. یا یه جور دیگه، یه پله با تنهایی‌م بیشتر آشنا شدم.
کلاس انسانک؛ زنگ انشا
[صدای زنگ و همهمه مدرسه] روی پرده خیالتان، این نمایشی را که برایتان تعریف می‌کنم؛ تماشا کنید: زنگ کلاس به صدا درآمده. شما هم آرام‌آرام و سلانه‌سلانه از زنگ تفریح دل کنده‌اید و به سمت کلاس می‌آیید. راه‌پله‌ها را بالا می‌آیید و از همدیگر می‌پرسید: «کلاس چی داریم؟» «نمی‌دونم... یه کلاس تازه‌س». از درگاهی کلاس که به داخل می‌آیید، اتفاق[ی که می‌بینید] برایتان آشنا نیست؛ چرا؟ آخر این کلاس طوری نیست که یک نفر پای تخته ایستاده باشد که به او بگویند «معلم»؛ بعد بچه‌ها پشت‌سرهم ردیف‌ردیف نشسته باشند که بهشان بگویند شاگرد. وارد این کلاس که می‌شوید می‌بینید صندلی‌ها دورتادور کلاس چیده شده‌اند. «خوش آمدین. بفرمایین بنشینین. شما هرجا که بشینین، بالای مجلسه.» «معلم کیه؟» «معلم نداریم! اینجا ما با هم هم‌کلاسی هستیم.» «آقا اجازه! اینجا کلاسِ چیه؟!» «اجازه خودِ شمایین! اینجا کلاس انسانکه.» «انسانک؟! کلاس انسانک دیگه چه کلاسیه؟!» «یعنی می‌خواین براتون تعریف کنم؟ انسانک رو نمی‌تونم تعریف کنم. فقط می‌تونم دعوت کنم تماشا کنین. اگه بخوام براتون یه مثال بگم که ذهنتون کمی از غریبگی فاصله بگیره، می‌تونم بگم شبیه کلاس‌های انشاست.» «یعنی موضوع می‌گین انشا بنویسیم؟» «بله اما نه توی دفترها. لطفاً کسی دفتر و کاغذ و خودکار درنیاره. مشق شب و انشای خونه نوشتن به کار ما نمی‌آد. اینجا همه‌چیز باید در لحظه شکل بگیره.» «یعنی چطوری؟» «یعنی این‌طوری... که من موضوع انشا رو می‌گم... شما در صفحه ذهنتون معنا انشا می‌کنید. موضوع انشای ما یلدا است. برای یلدا در ذهنتون معنا انشا کنید. معنا پدید بیارید.» «یعنی چی‌کار بکنیم؟» «یعنی چشم‌هاتون رو هم بذارید سر این واژه، در خزانه ذهنتون جست‌وجو کنید، هرآنچه که می‌تونید بهش برپا بدید برپا بدید و به معنا بیندیشید.» «آقا با این توضیحی که دادید باز هم ما نفهمیدیم چی شد.» «باشه، یه بار دیگه توضیح می‌دم. ببینید توی این کلاس که همه دور هم نشستیم، فرض کنین من یک‌به‌یک اسامی شما رو صدا کنم. هر اسمی رو که صدا کنم در جای خودش قیام می‌کنه و برپا می‌شه. اگر صندلی‌ای خالی بود ولو اینکه این صندلی خالی به نام کسی باشه، هرچه صدا کنیم، کسی بلند نمی‌شه. من و شما وقتی می‌خواهیم درباره موضوعی بیندیشیم، برمی‌گردیم به حضار کلاسمون، به معانی اندوخته‌مون مراجعه می‌کنیم. اون‌ها رو صدا می‌کنیم و برپا می‌دیم. هرچه جمعیت معانی انباشته‌شده در ذهنمون بیشتر باشه، جعبه مدادرنگی‌مون تکمیل‌تره. پس نقاشی‌های خوش‌رنگ‌تر و دقیق‌تری رو می‌تونیم بکشیم. هرچه خورجین‌مون پر باشه از اندوخته، یافته‌های بیشتری رو هم می‌تونیم کسب کنیم. بیشتر از این توضیحی ندارم بگم. فقط چند دقیقه‌ای تأمل می‌کنیم و شما پیرامون یلدا فکر کنید و ببینید وقتی به یلدا فکر می‌کنید چه معانی‌ای در ذهن شما برپا می‌شن...»
یلدا، روز و شب
در این زنگ انشا و در این کلاس انسانک، نمره نداریم، رقابت نداریم، مقایسه کسی با دیگری نداریم؛ بلکه هرکسی را نسبت به خود سابقش باید سنجید. اما می‌توانیم تجربیات‌مان را برای هم تعریف کنیم. چشم‌هایمان را که هم گذاشتیم و به یلدا فکر کردیم چیزهای مختلفی به ذهنمان آمد؛ از تخمه و هندوانه و انار و آجیلِ گران‌شده و دورهمی‌هایی که حسرتش را داریم و پارسال شب یلدا چه کردیم و حتی دختری به نام یلدا و فال حافظ و... خیلی‌خب این‌ها تجربیات... دیگر چه؟ کمی جلوتر برویم ببینیم دیگر چه به دستمان می‌آید. به شب فکر کردیم، نه؟ اما نه شبی مثل هر شب. «این شبی که می‌گن شب نیست، اگه شبه مثل هر شب نیست» چرا؟ چون شب‌تر است. «شب‌تره؟ یه دقیقه؟!» ببین یلدا یعنی شبِ بلند. شب به چه می‌گویند؟ شب یعنی پنهانی. یعنی مستوری. یعنی باطن. یعنی نهان. نهان برای چی؟ نمی‌دانم، من توی ذهنم شب را مثل بذر می‌بینم؛ بذری که نهان است اما در صبحی روییده می‌شود و جوانه می‌زند. یک‌کم دیگر که فکر می‌کنم، شب برایم مثل میان‌پرده‌های تاریک نمایش است. دیده‌اید وقتی نمایش نگاه می‌کنید برای لحظه‌ای کل سِن تاریک و خاموش می‌شود؛ یک تردد گنگی حس می‌شود ولی چیزی نمی‌بینیم. فقط منتظریم که ببینیم در پس این هیاهوی نادیدنی، وقتی چراغ روشن می‌شود صحنه چه تغییری کرده است و ادامه نمایش به کجا می‌رود. انگار که ما آدم‌ها در صحنه زندگی، در لحظاتی به شبمان فرو می‌رویم؛ صحنه نمایش خاموش می‌شود تا صبح فردا، آنچه را که در شب سرشته‌ایم، رو کنیم. درواقع ما اندوخته‌های شبمان را صبح می‌آوریم در کار، در جمع اظهار می‌کنیم. این صبح لزوماً به معنای هفت صبح تا پنج غروب نیست؛ بلکه این صبح هر مهلتی است برای آشکاری. خب اگر این‌طوری است که هر نهانی‌ای شب است و هر مجال آشکاری‌ای صبح. می‌شود گفت «آبستنی» هم شبِ نوزاد است؟ که در صبح تولدش چشم باز می‌کند تا ببینیم که در این شب چه سرشته شده؟ معنی بدی نیست. این را دوست داشتم. بچه‌ها توی یلدا من به آبستنی فکر کردم، به شرحی که برایتان گفتم. آیا ممکن است یک سال هم یلدا باشد؟ یا اینکه یلدا فقط باید در مقیاس 24ساعت دیده شود؟ سال یلدا؟ سال یلدا یعنی چه؟ راستش من هم نمی‌دانستم؛ تا این ده ماهی که در این حفره زیرزمینی، با خودم تنها نشستم. انگار که یک سال را دارم نهانی طی می‌کنم. سخت نیست؟ خیـ...لی سخت است! خیــــ...لی! اصلاً گفتنش هم درد دارد. ولی می‌دانید به چه فکر می‌کنم؟ به اینکه شبی به این بلندی، عجب صبحی در پی دارد! نه؟ می‌بینید چقدر در یلدا می‌شود انشا نوشت؟ آیا ممکن است شب گور هم به طلوع صبحی ختم شود؟
خودت باید پیدا کنی
آقا توراخدا این‌قدر سوال نپرس؛ یه‌ذره جواب بده! شرمنده! جواب نداریم! خیانت در حق شماست اگر بگوییم بیایید جواب‌های مرا بشنوید. «بیایید جواب‌های مرا بشنوید» یعنی دعوتِ شما به من. یعنی فراخوان شما به اینکه مثل من فکر کنید. در سوالات اساسی و پرسش‌های وجودی، تقلید امکان‌پذیر نیست، روا نیست. حتی آن‌هایی که معتقدند که در جزءجزء رفتار، باید براساس یک متدلوژی ثابت زیست و همه باید در یک شریعت زندگی کنند و در این شریعت باید تقلید کنند و خودشان را با بایدها و نبایدها و امر و نهی‌های استنباط‌شده دیگری تطبیق دهند، حتی در این تفکر هم شما اجازه ندارید اصولتان را تقلید کنید. ابتدای زندگی اصول است؛ انتهای زندگی اصول است و هیچ‌کس حق ندارد در این اصول تقلید کند. خودت باید پیدا کنی!
راه اندیشیدن را باز کنیم
با همدیگر تجربه کردیم. همین سر رشته یلدا را که بگیریم، مدام می‌شود فکر کرد و اندیشه زایید. می‌شود در شب و روز فکر کرد. در نهانی و ظهور فکر کرد. در مرگ اندیشید، در طلوع پس از گور اندیشید. صرف‌نظر از اینکه حاصل این اندیشه چه باشد، راه این اندیشیدن و کاویدن برایمان باز می‌شود. تازه در خود معنا می‌توان اندیشید. آیا روز هیچ معنایی نداشت؟ آیا شب هیچ معنایی نداشت؟ من از جیب خودم به آن‌ها معنا بخشیدم؟ خب من در این جیبم معنا را از کجا یافته بودم که به شب و روز بخشیدم؟ یا اینکه شب و روز خودشان معنایشان را دیکته می‌کردند و من فقط دیکته‌ام را می‌نوشتم؟ من فقط یک کاسه بودم که پر شد؟ یا اینکه نه این است و نه آن؛ هم شب و روز در خودشان معنایی داشتند و هم منِ بشر آورده‌ای داشتم که توانستم این‌ها را به هم پیوند دهم و از به هم چسبانیدن چیزهایی که می‌دانم، به حل معمایی که نمی‌دانم رسیدم. همچنان راه تفکر باز است. آیا زمانی که من شروع کردم به یلدا اندیشیدن، بقیه این صحرا هم برایم روشن بود؟ یا هرچه رفتم و رفتم بر روشنایی‌اش افزوده شد ولی باز هم به شبی ختم شد. ممکن است این شب و روزی که بیرون از خودمان داریم تجربه می‌کنیم، در جهان تفکر هم باقی باشد؟ یعنی فکر می‌کنیم و برخی از مجهولات برای ما آشکار می‌شود... صبح می‌شود. هنوز حظ صبح نبرده می‌رسیم به آستانه‌ای که می‌بینیم از اینجا به بعد تاریکی است و به شب می‌خوریم.
شب و خداحافظی با باورها
همین‌جاست که خیلی از اندیشمندان می‌ایستند. تصور ما این است که بچه‌ها از تاریکی می‌ترسند. اما از من بشنوید. بعضی از پیران و مشاهیر اندیشه، از شب ترسیده‌اند. به رازآلودگی و ابهام هستی که رسیده‌اند ایستاده‌اند. این‌ها کسانی بودند که از صبح امنشان بیرون نزدند. قلندر و شبگرد نبودند. به شبِ علم زدن دل می‌خواهد. به تاریکی‌ها زدن دل می‌خواهد. وداع سختی دارد. زمانی که می‌خواهید به تاریکی بزنید، باورهایتان را در آغوش می‌گیرید، رویشان را می‌بوسید و از آن‌ها خداحافظی می‌کنید و به آن‌ها می‌گویید که «نمی‌دانم از این شب چه برمی‌گردم. نمی‌دانم در پس این شب دوباره شما را در آغوش خواهم گرفت یا این سفری که در پیش دارم به تلف شدن شما ختم خواهد شد». سفر سختی است. بنابراین کسانی را که به شب نزده‌اند ملامت نمی‌کنم. فقط می‌خواهم بگویم راه باقی است. همه این گپ و گفتی که در این چند دقیقه گذشت را دور کرسی یلدا گفتیم. تمام آنچه در انسانک طی می‌کنیم، تجربه همین روزها و شب‌های متوالی است.
جدایی، سرآغاز بودن
حالا جواب یک سوال دیگر را بدهم. چرا انسانک زرد و سیاه است؟ روزهای اولی که به طرح و شمایل و layout انسانک فکر می‌کردم، کد رنگ «آفتاب» را جست‌وجو کردم که الان زردِ انسانک است؛ و سیاهی شب را. برایم جالب بود که این باور نهانی من، امروز به زبان مخاطب می‌آید. شنیدید اول اپیزود؟ از نور، تاریکی و از شب و از روز گفتند؟ اگر در انسانک داریم از تجربه شب و روز، تجربه اندیشیدن و تجربه زیسته صحبت می‌کنیم، می‌خواهیم بگوییم چه نیستیم. شما در ازای هر «هستیم»ی که می‌گویید (مثلاً وقتی من می‌گویم «حسام» هستم یعنی انبوهی از دیگر چیزها نیستم) ما وقتی می‌گوییم انسانک موضوعش زندگی و تجربه زیسته است، منظورمان این است که انسانک چه نیست. به این تا حالا فکر کرده بودید؟ اگر در تولد خودمان درنگ و تأمل کرده باشیم، یک اتفاق نغز، آغاز من بودن می‌شود؛ اتفاقی که شما را شما می‌کند. هرکدام از ما از زمانی آغاز می‌شویم که از دیگری جدا می‌شویم. تولد بچه را کِی جشن می‌گیرند؟ از زمان جدایی از مادر. (این را گفتم که عرضم را ادامه بدهم اما همین جا به خاطرم آمد که یک وعده به شما بدهم که در فصل زمستان 99 انسانک، طلبتان از من، یک اپیزود در باب جدایی بگویم. جدایی برخلاف آن چیزی که عمدتاً در زبان عمومی ما مذمت می‌شود، سرآغاز بودن است. این همین خط ازش بگذریم و باشد طلبتان). وقتی می‌خواهیم چیزی باشیم، همسنگ آن تصمیم می‌گیریم که چه چیزهایی نباشیم. وقتی انتخاب می‌کنیم که لباس چه بپوشیم، هم‌زمان با آن، فکر می‌کنیم که چه نپوشیم. این‌ها هم‌زمان اتفاق می‌افتند. اصلاً معنای انتخاب، در حذف کردن و جدایی از انبوه گزینه‌هاست. من هم به عنوان پدیدآور انسانک، در مسیر پدیدآوری اثرم، دائم به این فکر می‌کنم که انسانک چه نباشد. در پاسخ این سوال، به انبوهی از نمی‌خواهم‌ها رسیدم. نمی‌خواهم این باشد. نمی‌خواهم آن باشد. از فلان چیز می‌خواهم دور باشم. از فلان حوزه می‌خواهم جدا باشم. انسانک انبوهی از چیزها نیست که مشخصاً دوتای آن‌ها را الان می‌خواهم به شما بگویم.
انسانک چه نیست
انسانک تفکر مَدرَسی نیست
اولین «نیستم»ی که می‌خواهم به زبان بیاورم این است که انسانک، «حکمت مَدرَسی» و در پی تفکر اسکولاستیکی نیست. تفکر مدرسی یعنی چه؟ یعنی همان چیزی که شما از پیش‌دبستانی تا پایان دانشگاه به عنوان «علم متعارف» می‌آموزید. اگرچه واژه «متعارف» در معنای شناخته‌شده است، اما من می‌خواهم این مفهوم را کمی کش بدهم و تا تعریف بیاورم. دانش مدرسی دانشی است که از هرچیزی تعریفی ارائه داده و از پیش برای شما مشخص است که با چه آگاهی‌هایی روبه‌رو خواهید شد. می‌نشینید سر کلاس، تعاریف دیگران را به شما ارائه می‌دهند. سیلاب دارد، استاندارد و متدلوژی ثابتی دارد؛ سیر مطالعاتی از‌پیش‌تعیین‌شده دارد. نقطه ورود و خروج دارد. در فضای مدرسی، شما هرگز محصل نیستید بلکه محصولید. Input دارید. وارد یک کارخانه پرورش فکر می‌شوید؛ اتفاقاتی برایتان می‌افتد شامل گذراندن تعدادی واحد، دیدن چندین استاد، مطالعه تعدادی سرفصل و درنهایت، Outputی دارد؛ شما را بسته‌بندی‌شده از آن‌طرف بیرون می‌اندازد. حالا در مرحله پیش‌دبستان و دبستان، می‌شود توصیفی؛ توی دکترا باید تعدادی مقاله و پایان‌نامه بنویسی. شکل‌ها فرق می‌کند ولی به‌هرحال تو در قالب یک نظام کنترل کیفی، به‌عنوان یک محصول بسته‌بندی‌شده در این کارخانه تولید می‌شوی. این آموزش مدرسی است. در تفکر مدرسی، عمدتاً کلنی‌ها و حلقه‌ها به دنبال نام‌ها شکل می‌گیرد. مسئله‌شان یک آدم دیگر است. غایتشان می‌شود شناسایی کسی دیگر. هایدگرشناس، کانت‌شناس، صدراشناس یا اشراقی می‌شوند. ستون‌های این شیوه آموزش تعاریف است. شما در مدرسه، یک تعریف مشخص از جلگه را به همه می‌گویید. هیچ‌کس هم جلگه را ندیده؛ اما همه یک تعریف مشخص از جلگه را می‌نویسند و دو نمره می‌گیرند. «خدا چیست؟» هم همین‌طور. تعریف دارد؛ می‌نویسند و دو نمره می‌گیرند؛ مثل برهان علیت، برهان نظم و یک‌سری کلیشه‌های از پیش‌تعیین‌شده. این‌ها همه متد مدرسی است. اما وقتی از این قالب بیرون می‌آییم و می‌شود چیزی که من در مقابل این تفکر، به آن اشاره می‌کنم (معنادهی از من است و شما ممکن است در منابع معتبر، این‌ها را مقابل هم نبینید اما فهم من این است که این‌ها رویکردهای مقابل‌اند.)
رویکرد مقابل تفکر مدرسی
رویکرد مقابل تفکر مدرسی این است که شما به سراغ تجربه زیسته می‌روید و از وسط زندگی مسئله درمی‌آورید. پاسخی که شما به آن می‌رسید لزوماً پاسخی نیست که دیگری به آن رسیده. بلکه این تویی که پاسخ می‌شوی. رسیدن به جواب جان کندن می‌خواهد. چرا سراغ این شیوه اندیشه می‌روم؟ چون سرم آمده. زمانی که با اندوخته‌های مدرسی در کشاکش رنج و حادثه گرفتار شدم، (دیدم این‌ها خوبه‌ها!... اصلاً نمی‌خوایم بگیم این‌ها عبث و به‌دردنخورن... نه، نقشه بوده، رفته‌ام ازش استفاده کرده‌ام اما کافی نبوده). یک مثال برایتان بزنم... یادم می‌آید یک‌بار آمدم به حیاط بیمارستان، یک خانم جوان اشک می‌ریخت و کنار سکوهای حیاط ـ نمی‌توانم بگویم نشسته بود؛ دقیق‌تر آن است که بگویم بی‌رمق افتاده بود ـ چشم دوخته بود به آسمان و بلندبلند وسط هق‌هق گریه، داد می‌زد و می‌گفت: «کجایی؟ مگه نمی‌گفتن هستی؟ کوشی پس؟ می‌شنوی؟ اصلاً می‌بینی منو؟» این سوال، سوالی نیست که یک معلم مدرسه جلوی این خانم گذاشته باشد. این سوالی است که در زیستن، از جان این آدم برآمده. من نمی‌توانم به آن خانم بگویم: بیا من جزوه استادفلانی را دارم، بهت می‌دم آنجا جواب‌هاش را نوشته! هیچ پاسخ بیرونی‌ای وجود ندارد. این سوال، برآمده از زندگی و تجربه است. به‌خاطر همین است که من مقاومت دارم در برابر اینکه انسانک را به یک پاسخنامه تبدیل کنم؛ بگویم بیایید این پاسخ‌ها را بگیرید ببرید و باهاش زندگی کنید. یادتان است گفتم در تفکر مدرسی «تعاریف» وجود دارند؟ من برای اینکه تلنگری تقدیم شما کنم و فرصتی برای عیارسنجی پیدا کنید، پیشنهاد می‌کنم کاری که الان عرض می‌کنم را انجام دهید. یک چیز را انتخاب کنید؛ هرچه که دوست دارید. هندوانه، خربزه، یک درخت، صورت یک آدم، و شروع کنید این چیز را با نهایت دقت تعریف کنید. تمام استانداردهای تعریف منطقی را هم رعایت کنید، طوری که هم جامع باشد هم مانع. ببینید که آیا امکان‌پذیر هست که کسی با رجوع به این تعریف، درکی مشابه با مواجهه حضوری با آن پدیده پیدا کند یا خیر. آیا می‌توان تعریفی از دماوند ارائه داد که آگاهی حاصل از این تعریف، برابر باشد با صعود و مواجهه حضوری با قله دماوند؟ اگر به این جمع‌بندی رسیدید که محال است چیزی را بتوان با تعریف، چنان شناخت که با حضور می‌توان شناخت، آن‌گاه خودتان ارزیابی کنید که این دانشی که اندوخته‌اید با انبوهی از تعاریف، چقدر با تجربه زیسته فاصله دارد. به همین دلیل، انسانک درس‌گفتار نیست. دغدغه‌اش، شناسایی فلان اندیشمند و فلان مکتب و فلان نحله نیست. وسط زندگی است؛ خود زندگی. مسئله از زندگی آمده است نه از دانشگاه.
انسانک تخصصی نیست
اما دومین چیزی که انسانک نیست، این است. انسانک، تخصصی نیست. نه‌تنها تخصصی نیست، بلکه دعوت‌کننده به عبور از تخصص‌گرایی است. عبور از تخصص‌گرایی یعنی شخصی که شغل شریفش سبزی‌فروشی است از فردا لوله‌کشی کند، آن کس که لوله‌کش است، برود ساختمان‌سازی کند، ساختمان‌ساز برود طبیب بشود و طبیب هم صراف شود؟! آیا منظورت این است حسام؟! ببینید در ظرف پادکست واقعاً نمی‌شود عبارات و جمله‌ها را خیلی‌خیلی دقیق گفت. من دلبسته به انصاف مخاطبم. می‌گویم بالاخره مخاطب باید این را بسنجد. باتوجه به شناخت عمومی‌ای که در اپیزودهای دیگر، حاصل شده است برداشت کند؛ که آیا وقتی حسام می‌گوید عبور از تخصص‌گرایی، منظورش باتوجه به شناختی که از اپیزودهای قبل از او پیدا کرده‌ایم، دعوت به چنین شهر هرتی است؟ ببین عزیز، موضوع تخصص در اصناف و حِرف و مشاغل، به جای خود. من اصلاً مزاحمش نیستم و عرضی هم درباره‌اش ندارم. به‌هرحال انضباط امروز جامعه ما ایجاب کرده که صنوف مختلف داشته باشیم و این صنوف بر کارگرها و کارفرماها و صاحبان مشاغل نظارت کنند. ممکن است روز دیگر به ساختار دیگری هم برسد. این‌ها اعتباریات است. من الان عرضی راجع‌به این‌ها ندارم. من دارم راجع‌به تفکر و علم صحبت می‌کنم. اگر می‌خواهید با دقت این جمله را تحلیل کنید به این پرسش فکر کنید: آیا ذات علم می‌تواند محدود به اعتباریات آفریده انسان باشد یا نه؟
متفکر تن به مرزها نمی‌دهد
اگر بخواهم خودمانی‌تر مثال بزنم، باید این را بگویم خدمت‌تان: در جامعه ما اصنافی داریم که برخی از این صنوف، مربوط به مشاغل و برخی دیگر مرتبط با علم‌ورزی است. دانشکده‌ها براساس گرایش‌های مختلف تفکیک شده‌اند؛ این گرایش‌ها ممکن است براساس رویکردهای دانشگاه، محتواهای متفاوت بدهند. این اصناف جای خود. اما اگر یک نفر بخواهد متفکر باشد؛ اندیشه کند و در مسیر اندیشیدنش به سوالی برسد که بگوید: این مال دانشکده بغلی بود؛ به من چه ربطی داره؟ من فقط در چارچوب گواهی لیسانسم فکر می‌کنم. من فقط به اندازه قاب مدرکِ روی دیوارم فکر می‌کنم. آیا در حوزه تفکر می‌توان به این مرزها وفادار بود؟ یا متفکر کسی است که تن به مرزهای جغرافیایی ندهد؟ نگوید این شرقی بود و آن غربی بود. من با آن‌ها و این‌ها کاری ندارم! پشت مرزهای تاریخ نماند و تاریخش خطی نباشد؛ که چون فلان چیز مربوط به چهارصد سال پیش است، پس تاریخ انقضای آن رسیده و دیگر نمی‌خوانمش؛ یا فلان چیز را دربست می‌پذیرم چون مال دو هفته پیش بوده است. رویکردش نسبت به آگاهی مثل رویکردش نسبت به نان لواش نیست. متفکر اسیر القاب نیست: از فلان کس یاد نمی‌گیرم چون PHD ندارد. با آن یکی کار ندارم چون کت‌وشلوار تنش است یا عبا روی دوشش است. از این یکی یاد نمی‌گیرم چون کراوات زده یا ریش دارد. این شامورتی‌بازی‌ها مال متفکر نیست. متفکر تن به مرز نمی‌دهد. متفکر فقط در صحرای تفکر خودش می‌تازد. از شبی به روزی و از روزی به شبی پیش می‌رود.
تفکر با اعتباریات کاری ندارد
بنابراین صحبت من درباب صنف نیست. مثال بزنم خدمت‌تان. خیلی‌ها اینجا برایشان سوءتفاهم پیش می‌آید که فرض بفرمایید اگر حسام دارد حرف می‌زند چون بلد است چند کلمه را پشت سر هم بچیند، پس بلد است به من هم مشورت بدهد چطور زندگی کنم. دچار این اشتباه می‌شوند که از من درخصوص مسائل شخصی زندگی‌شان مشورت بگیرند. وظیفه اخلاقی من این است که پاسخ بگویم: دوست من! عزیز دل! شما نیاز به تراپیست دارید. تراپیست بودن صنف من نیست. تراپیست باید کسی باشد که ده‌ها و صدها کِیس دیده. حتی هر تراپیستی لزوماً با نیاز شما انطباق ندارد. رویکرد درمانی شما باید متناسب با دردت باشد. اینجا من به تخصص‌ها پایبندم اما اگر در حوزه اندیشه، برسیم به موضوعی که برای فهم این موضوع، نیاز است در روان‌شناسی مطالعه کنیم، در فیزیک، سیاست، در حقوق و طب مطالعه کنیم. اینجا چون تخصصم نیست باید بگوییم: من بهش فکر نمی‌کنم؟ یا نه، پی مسئله‌ام می‌روم؟ به این معنا، انسانک در پی عبور از تخصص است. نه انسانک، که اساساً اقتضای اندیشه همین است. افلاطون مگر فیلسوف نبوده؟ او سردر باغش نوشته بوده: هرکه هندسه نمی‌داند، وارد نشود. بلد نبود که بگوید هندسه که مال جامعه مهندسین است؛ اصلاً مهندس کسی است که هندسه می‌داند. فیلسوف می‌گوید اگر هندسه نمی‌دانی نیا. این مال غرب. یک مثال هم از این ور بزنم. خواجه‌نصیرالدین طوسی می‌گوید هرکه می‌خواهد علم توحید بداند (علم توحید در ادبیات خواجه‌نصیر یعنی غایت علم) دو مقدمه را باید بداند: یک. علم تشریح (یعنی بدن انسان اگر جلویش باز شد باید بتواند بخواند.) دو. علم نجوم (ستاره‌ها را بشناسد.) نیامده بگوید تو که پزشکی خوانده‌ای برو آمپولت را بزن چه‌کار داری به حکمت! می‌گوید نمی‌شود نسبت به آسمان گنگ بود؛ این صفحه پهناور را بالای سر دید و هیچ از آن نفهمید ولی معتقد باشی که می‌توانی نویسنده این صفحه را بشناسی. رساله‌ای فلسفی داریم که کوچک‌ترین جزء یک ماده، که حالا ما بهش می‌گوییم «اتم» آیا باید گِرد باشد یا غیر گرد؟ صحبت این است که اگر گرد باشد، دو کره، فقط در یک نقطه به هم مماس می‌شوند پس در ریزترین جزء ماده، بین اجزا، خلأ پیش می‌ْآید. آیا این خلأ را بپذیریم یا نپذیریم؟ نیامده بگوید من فیلسوفم، فیزیک چه ربطی به من دارد؟
جمع‌بندی و نکته‌های پایانی
جمع‌بندی دو نکته‌ای که عرض کردم می‌شود این: اول. باید مسئله‌مند بود و مسئله‌ای درخور انسان داشت. انسان مسئله‌مند، صبح که چشم باز می‌کند، به‌جز معاش و ارتزاق، سوالی دارد که در پی سوالش خواهد رفت. اینکه کجا لانه کنم، کجا طعمه بگذارم و کجا شکار کنم، مسئله درخور انسان نیست. مسئله درخور انسان هم، از زیستن برمی‌آید؛ زیستن به هر تنفسی نمی‌گویند که لزوماً چرخه‌ای را در حیات طی کند. وقتی می‌گوییم زیستن، غرضمان یک اتفاق جبری نیست که چون شما در وسط چرخه حیاتید، چیزی را می‌بلعید و چیزی را هم پس می‌اندازید، پس دارید زندگی می‌کنید. زیستنی که از آن تجربه برمی‌آید، زندگی به‌عمد است؛ زیستنِ اراده‌شده است. پس اولاً می‌خواهیم مسئله‌مند باشیم و در زندگی مسئله بشناسیم. دوم اینکه حالا اگر به مسئله رسیدیم، در حل مسئله، پشت اعتباریات نمی‌ایستیم. اگر مسئله‌ای داشته باشم، می‌روم حلش کنم. لااقل تلاشم را می‌کنم: کوشش بیهوده، بِه از خفتگی. به همین خاطر در حصار تخصص‌گرایی و القاب و اصناف نمی‌ایستم. چه‌بسیار آدم‌هایی که صاحب تألیف و تصنیف‌اند، کتاب زیاد دارند، چه‌بسا کتاب زیاد نوشته‌اند اما مسئله ندارند. من صدها جلد کتاب در کتابخانه‌ام دارم که یکی‌اش، همان یک جلدی است که نیچه خوانده: جهان همچون اراده و تصور شوپنهاور. آیا اگر نیچه در این عالم از من تأثیرگذارتر بوده به‌خاطر این بوده که کتاب‌های زیادتری داشته؟ بیشتر کتاب خوانده؟ یا چیزی دیگر این میان هست؟ مسئله‌اش بزرگ‌تر از من بوده. شما مطمئن باشید، بچه‌محصل‌های جامعه ما، این‌هایی که به کنکور رسیده‌اند، کتاب‌هایشان از بوعلی‌سینا بیشتر است اما آیا بیشتر از بوعلی‌سینا فهمیده‌اند؟ این‌قدر کثرت منابع نبوده اما تحولات عمیقی پدید آورده‌اند. چرا؟ چون مسئله داشته‌اند و مسئله‌شان بزرگ بوده. دلبسته تلسکوپ و میکروسکوپ نبوده‌اند؛ ناگزیر بودند در تعقلشان مسئله حل کنند. الان تلسکوپ و میکروسکوپ اسباب‌بازی بچه‌های ماست اما مسئله نیست. القصه اینکه در انسانک، من می‌خواهم خودم را مسئله‌مند تربیت کنم اما مسیرم را دارم بلندبلند و با میکروفون روشن طی می‌کنم.
سلام و توشه برداشتن برای آغاز
الان که این کلمات را برایتان ضبط می‌کنم ساعت از هشت شب سی‌ام آذرماه 1399 گذشته. حرف نگفته ماند. سوال بی‌پاسخ ماند اما از شما چه پنهان هم اپیزود طولانی شده هم من خسته شده‌ام هم با علی و مائده وعده دارم که این شب یلدای سه‌نفره را دور هم باشیم. با خودم هم پیمان داشتم که این اپیزود را ساعت 9 منتشر کرده باشم و به دست شما برسد. امیدوارم با کمترین تأخیر بتوانم انجام وظیفه کنم. بر من ببخشید. بقیه صحبت‌هایمان باشد به زمان خودش. خیلی خیلی از شما پیام رسیده بود که فرصت نشد مهیا کنم. خیلی آرزو داشتم برای این پاگرد یلدا اما بضاعتم از آرزوهایم کمتر بود و نتوانستم و زمانم نرسید. کیف می‌کنم از اینکه از گوشه‌گوشه دنیا می‌شنوید. بیش از صد شهر را اسم برده بودید در تلگرام انسانک و پیام‌های خصوصی‌ای که فرستادید. به همه‌تان سلام از ازنا و کلن و مبارکه و زاهدان و کوهدشت و قبرس و ماهشهر و کرج و تگزاس و قم و جهرم و بجنورد... هرجا... یک‌عالمه اسم است... مثل گزارشگرهای رادیویی می‌شوم اگر بخواهم همه‌شان را از رو بخوانم... پاوه، محلات، لندن، اراک، استرالیا از جاهای مختلف، تهران، تهران، تهران... شیراز، خوزستان... دم همه شما گرم باشد. دلم نمی‌آید این را نگویم. برای آن دوستی که گفتی ماجرای وطن و ارزش چیست، یک کد بگویم. ارزش همواره امر طرفینی است مثل دو کفه ترازو. با یک کفه نمی‌شود وزن گرفت. چیزی دربرابر چیزی، ارزنده‌تر هست یا نیست. و چیزهایی هست در این هستی، که ارزنده‌تر از آن مفهومی است که ما از وطن می‌شناسیم... برای همه‌تان آرزوی تندرستی و آرامش در این ایام دارم. من یادآور آخرین یلدای قرن نیستم اما دعوت‌کننده از خودم و شما برای آماده شدن برای جوانه زدن، برای استقبال از اولین بهار قرن، هستم. آغاز بزرگی در پیش است. برای آغاز، توشه بردارید.  

دقیقه

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c11a9251-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

اپیزود بیست و پنجم، ضلع سوم از سه‌گانه صحبت پیرامون ِپیرامون است. از خوش‌اقبالی در این نوبت فرصتی پدید آمد تا حکایتی از گلستان سعدی را باهم بخوانیم و تأمل کنیم. مباحث بیان‌شده مرتبط با حکمت ِاخلاق است و مانند اپیزودهای قبل در فصل پاییز به موضوع «کار» منتهی می‌شود. قابل پیش‌بینی است که محتوای این اپیزود چالش‌برانگیز و قابل‌تأمل باشد و از نقد و تأملات شما استقبال می‌کنم.

موسیقی‌های متن به ترتیب استفاده در اپیزود: 1ـ نکته‌دانِ عشق | علیرضا عصار 2ـ پرنده مهاجر | داریوش اقبالی 3ـ صدای درد انسان | هژیر مهرافروز

اپیزود بیست و پنجم: صدای درد انسان

کمی مانده به نیمه ماه آخر خزان از سال انزوا، یعنی سیزدهم آذر 99، حوالی ساعت یک و نیم بعدازظهر، زیر آسمان ابری تهران، توی لانه خودم چند پله زیر زمین، میان دیوار و کتاب، بساط کرده‌ام و این کلمات را در گوش شما زمزمه می‌کنم.

توی این عالم هیچ وقتی هیچ کلمه‌ای بر هیچ زبانی جاری نمی‌شود مگر اینکه یا مخاطبی باشد یا مخاطبی در خیال گوینده پدید بیاید. این‌طوری است که در ماه‌های گذشته، به‌خصوص این دقیقه‌های اول[ِهر اپیزود]، چشم‌هایم را می‌بندم و صورت‌های ناآشنای شما را خیال می‌کنم، موقعی که دارید این صحبت‌ها را می‌شنوید. نمی‌دانم وقتی دارید این صدا را می‌شنوید، صبحتان است، شبتان است، حال خوبتان است، حال نه‌خوبتان است، مضطربید، آرامید، تندرستید، بیمارید، نمی‌دانم... هربار به شکلی و طوری، توی ذهنم خیال می‌کنم.

اما شاید بهترین خیالم این‌طور است که در دنج‌ترین نقطه شب، در ساکت‌ترین لحظه ممکن، زیر گوش شما، نزدیک‌ترین صدا منم. یواش، یک‌جوری که انگار هیچ‌کس دیگری نمی‌شنود، می‌گویم: «سلام، چطوری؟ خوبی؟... اِ! چرا بغض می‌کنی خب؟» نمی‌دانم این بغض مال من است که توی خیالم آمده یا مال شماست. از شما چه پنهان، آن‌هایی که می‌گویند حالمان نه‌خوب است، یک‌کم برایشان نگرانم. آن‌هایی که می‌گویند حالمان خیلی خوب است گاهی بیشتر برایشان نگرانم. می‌دانید چرا؟ خب ما اگر رفتیم پیش طبیب، یک چکش برداشت زد سر زانویمان و ما لگد پرت کردیم، می‌گوید دارد کار می‌کند. اگر یک جا سوزنی در پایمان رفت، جیغ کشیدیم گفتیم «آخ»، این یعنی یک چیزی درست است. اما اگر کسی، زیر چکش روزگار، لگدش پرت نشد؛ توی سوزن‌سرا زندگی کرد و آخش بلند نشد، باید نگرانش شد. این [آدم] یک چیزی‌اش هست... یا در پیچ و تاب یک کتمان بزرگ است یا اینکه واقعاً یک چیزی این وسط کار نمی‌کند.

رضایت از زندگی

رضایت از زندگی، معنایش تخدیر و نادیده‌انگاری وقایع نیست؛ بلکه شکر و شکایت درهم‌آمیخته است. به قول حافظ جان «زان یار دلنوازم، شکری است با شکایت». اصلاً شکایت از کجا می‌آید؟ شکایت از عدم کفایت اکنون است. از الانمان ناراضی‌ایم که راه می‌افتیم. خب آن‌کس که الان بسش است، کجا برود؟ سرجایش می‌نشیند. پس درکِ «الان کمه» لزوماً بد نیست. آن «الان کمه»ای بد است... آن شکایتی بد است که بنشینیم همان‌جا و بزنیم توی سرمان. این محل ایراد است.

بعضی وقت‌ها، حس می‌کنم از فیدبک‌هایی که مخاطبان می‌دهند؛ تلقی‌شان این است که یک حسامی هست که پشت به رویدادهای روزگار، «حالیا مصلحت وقت در این دیده» که «برود گوشه میخانه و خوش بنشیند»! همه را هم دارد با کلماتش به عالم صوفیانه‌ای دعوت می‌کند. آقا! خانم! حاشا و کلا! نه والله! نه به جان حسام! این‌طور نیست. واقعیت این است که دلواپسم؛ درد دارم. اگرچه بیشتر برای خودم، اما برای اجتماع هم.

تفکر عمیق، علاج پوچی

دردم این است: اگر در یک جامعه، ما مردم، به تفکر عمیق نرسیم، ریشه‌های اندیشه‌مان مشخص نباشد و سفتی اندیشه به ما قوام ندهد در سراشیبی پوچی قرار می‌گیریم. حالا این شکل نگرفتنِ ریشه اندیشه، یا به‌خاطر این است که متفکر اصیلی بینمان نیست که یادمان بدهد... متفکرانی هم اگر هستند و مدعی‌اند، بعد از عمری «فیلَم و فیلَم و فیلَم» موش زاییده‌اند... یا اینکه هستند اما تفکراتشان به هر دلیلی به من و تو نمی‌رسد.

آن وقت چه می‌شود؟ فکر نکنید در جامعه‌ای که به پوچی برسد، فقط یک عده منگ و خمار، یک گوشه می‌نشینند و می‌گویند: «ما پوچیم!» کاش این‌طور بود. همین چند دهه قبل، در غرب، کسی مثل نیچه فریاد می‌زد و می‌گفت: این جامعه دارد به‌سمت پوچی می‌رود و چند سال بعد از آن، بزرگ‌ترین جنایت تاریخ معاصر شکل گرفت. دقت کنید که داریم درباره کدام جامعه حرف می‌زنیم... جامعه‌ای که کانت، هگل، شوپنهاور، نیچه، هایدگر و... دارد؛ سرانجام از میان این‌همه مدعی‌اش، چه شخصیت عالمگیری برمی‌آید؟ هیتلر! این‌طور نبوده که هیتلر و بچه‌محل‌هایش تیم بکشند و بروند آدم‌کُشی!... یک ملت جنایتکار شدند. شغل یک ملت شد «جنایت». یک ملت، ازبس‌که به پوچی رسیده بودند، چیزهای بی‌ارزشی مثل نژاد، وطن، طایفه، قوم و قبیله را به‌عنوان ارزش برگزیدند. فکر نکنید که این تاریخ، ما را مستثنا کرده و از ما جنایت‌پیشه برنمی‌آید.

چرا رفتیم سراغ موضوع کار؟ چون اگر جنایت و حماقت را در قالب شرح خدمات تخس کنند تا هرکدام تکه‌ای از آن را انجام بدهیم، «آخ» نمی‌گوییم. در راستای همین دغدغه است که چند ماه است پیرامون «خود» و دربارۀ زندگیِ کمی عمیق‌تر صحبت می‌کنیم و در صحبت از کار هم رسیده‌ایم به «پیرامون»... و همچنان هم می‌خواهیم از این پیرامون‌اندیشی و وسعت‌نظر صحبت کنیم؛ چون پوچی، رهاورد جامعه تنگ‌نظر است.

ما یا دردمان آمده یا دردمان خواهد آمد. فهمم این است که درمانمان در همین تأمل و اندیشه‌ورزی است. نجات ما در همین «رسیدن به تفکرِ شخصی» است. در این یخبندان ناگزیریم از اینکه خودمان را در تفکر و اندیشه‌ای که در ذهنمان می‌جوشد گرم کنیم. چشمه بشَویم. به آن سوراخی که در آن با سطل آب می‌ریزند چشمه گفته نمی‌شود. چشمه آنی نیست که از بیرون در آن کتاب‌کتاب و ورق‌ورق معلومات بریزند. چشمه آنی است که از خودش می‌جوشد. پس این ادعا را لااقل از من بشنوید: این‌طور نیست که شما بگویید: «من دارم تو آدمک‌ها می‌میرم؛ تو واسه‌م از پریا قصه می‌گی...» (نه والله! بد می‌گم؟ بگو بد می‌گی...)

آنچه گذشت

در اپیزود 23، پیرامون ِ پیرامون صحبت کردم؛ در اپیزود 24 عیارش کمی بالاتر رفت و به‌صراحت از آداب رخ‌نمایی گفتم. هردوی این اپیزودها پیش‌نیاز اپیزود بیست و پنجم‌اند؛ یعنی اگر آن‌ها را نشنیده باشید، صحبت برایتان کال می‌شود.

الان می‌خواهم حکایتی از گلستان سعدی را برایتان بخوانم. گلستان را جناب سعدی در چهل‌سالگی نوشته است. این‌طور روایت کرده‌اند که حدود یک سال پس از نوشتن بوستان، سعدی احوال ناخوشی داشته، افسرده‌حال بوده و در اردیبهشت‌ماهی، نوشتن گلستان را شروع می‌کند. اما قسمت عجیب ماجرا این است که گلستان را حدود پنج ـ شش‌ماهه می‌نویسد. عزیزانی که پایان‌نامه‌تان را دوساله می‌نویسید، کجای مجلس نشسته‌اید؟! آقای سعدی در شش ماه، گلستان نوشته است. یعنی اردیبهشت که شروع کرده باشد، در همین وقت‌هایی که در آن هستیم، یعنی نیمه‌های پاییز، کار را به پایان رسانده.

حکایت اول از گلستان سعدی

حکایتی که می‌خواهم برایتان بخوانم، اولین حکایتِ بعد از دیباچه است: باب اول، در سیرت پادشاهان، حکایت اول. متن را برایتان می‌خوانم؛ بعد برداشتی از آن دارم که قابل‌تأمل است.

«پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی، مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن؛ که گفته‌اند هرکه دست از جان بشویَد، هرچه در دل دارد، بگوید...»

وقت ضرورت چو نمانَد گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

اِذا یَئِسَ الاِنسانُ طالَ لِسانُهَ

کَسِنّورِ مغلوبٍ یَصولُ عَلَی الکَلبِ

پادشاه دستور می‌دهد کسی را محاکمه کنند و بکشند. او هم که می‌ّبیند آخر عمر است به سیم آخر می‌زند و هرچی توی دلش بوده به زبان می‌آورد؛ مثل همانی که می‌گوید: حواسم نبود حرف دلم را گفتم؛ فحشت دادم. بیت عربی هم یعنی وقتی قافیه به انسان تنگ می‌آید و آدم ناامید می‌شود مثل گربه‌ای که شکست خورده، به سگ هم چنگ می‌اندازد.

حالا ادامه قصه:

«ملک پرسید: چه می‌گوید؟ یکی از وزرای نیک‌محضر گفت: ای خداوند! همی‌گوید: والکاظِمینَ الغیظَ وَالعافینَ عَنِ النّاسِ...»

پادشاه پرسید: این چه می‌گوید؟ وزیر برایش یک تکه از آیات قرآن را خواند؛ که در مدح محسنین و نیکوکاران است؛ کسانی که خشمشان را فرومی‌خورند و بر مردم رحم می‌کنند و امان و عافیت به آن‌ها می‌دهند.

«ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید که در حضرت پادشاهان جز به راستی گفتن. این، ملک را دشنام داد و ناسزا گفت...»

یکی دیگر از اعضای کابینه، گفت ما که چاکران سلطانیم، نمی‌توانیم به او دروغ بگوییم. سلطان! این داشت تو را فحش می‌داد.

«ملک، روی از این سخن درهم آورد و گفت: آن دروغِ وی، پسندیده‌تر آمد مرا، از این راست که تو گفتی؛ که روی آن در مصلحتی بود و بنای این، بر خباثتی...»

چه ملک فاضلی هم بوده است! در پاسخش می‌گوید: بنای دروغی که او گفت، پسندیده، مصلحت و صلح بود. «راست»ی که تو داری می‌گویی از خباثت می‌آید.

«و خردمندان گفته‌اند: دروغی مصلحتی‌آمیز بِه که راستی فتنه‌انگیز...»

هرکه شاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

ای داد بیداد. می‌گوید تویی که نشستی زیر گوش سلطان، و او به هرچه تو می‌گویی عمل می‌کند؛ و با اطلاعاتی که تو به او می‌دهی کار را پیش می‌برد... تویی که بولتن را می‌نویسی، خب خوش‌مروت! نیکو بگو! از سر خباثت نگو.

حکایت اینجا تمام شد. حالا من ماندم و شما و مسئله و تفکر. چه کنیم؟ شما مثل کدام‌یک از این دو وزیر عمل می‌کردید؟ می‌گفتید من وظیفه‌ام این است که صداقت داشته باشم... خیانت است اگر خلاف صداقت بگویم... و باید راستش را بگویم. اصلاً مرا اینجا گذاشته‌اند تا راستش را بگویم؟ یا نه، مثل وزیر اول عمل می‌کردید... دروغ می‌گفتید تا جانی را نجات دهید؟ انتخابتان چیست؟

تنه به فلسفه اخلاق

جناب سعدی در حکایتی که شنیدید، تنه زده به مباحث بنیادین اخلاق و فلسفه اخلاق... بالاغیرتاً تنه محکمی هم زده. یعنی اگر در این حکایت فکر و تأمل کنیم خیلی از مباحث زیربنایی اخلاق برایمان قابلیت بازاندیشی پیدا می‌کند. در قالب پادکست، بضاعتمان برای اینکه بخواهیم همه مباحث را به میان بکشیم کم است. اینجا ما نشسته‌ایم دور هم یک چای می‌خوریم، چهارتا آهنگ گوش می‌دهیم، چند کلمه حرف می‌زنیم و سعی می‌کنیم زمانمان به بطالت نگذرد اما این مباحث، بیش از این‌ها مجال می‌طلبد. حتماً شما تأملات شخصی و مطالعات فردی داشته باشید. من به‌قدر بضاعت و استطاعت خودم می‌خواهم در این حکایت تأمل کنم و نتیجه‌‌ای بگیرم.

حکایت از چه قرار بود؟

یک سلطان در میان دو وزیر ایستاد. وزیر اول دروغ گفت اما جانی را نجات داد. وزیر دوم، به وظیفه‌اش عمل کرد و به فهم خودش راست گفت اما سلطان، راستِ او را خبیث تلقی کرد. حالا من و شما می‌خواهیم از این ماجرا فهم اخلاقی داشته باشیم.

جناب کانت، می‌گوید اگر خواستید بدانید که کار یا رفتاری اخلاقی هست یا نیست، سنگ محکی برای عیارسنجی وجود دارد. سنگ محک چیست؟ می‌گوید ببین آیا می‌توانی این رفتار را به‌عنوان یک قاعده عام‌الشمول به دیگران توصیه کنی یا نه. یعنی فرض کن تو عالِم اخلاقی هستی و این قضیه در برابرت اتفاق افتاده است. حکایت دور از ذهنی هم نیست. همه ما در زندگی‌های خود با دوراهیِ «راستش رو بگم یا دروغش رو بگم؟ کدوم خوبه؟» روبه‌رو شده‌ایم و آن را تجربه کرده‌ایم. چطور بفهمیم کدام‌یک از این دو، اخلاقی است. محکی که کانت پیشنهاد می‌کند، این است: فرض کن این رفتار را به صورت یک قاعده عام دربیاوری و به همه آدم‌های دیگر توصیه کنی که چنین رفتار کنند؛ اگر این رفتار عمومی قابل تأیید است؛ یعنی موافقی که همه آدم‌ها این‌طور رفتار کنند و موافقی که این را به‌عنوان یک اصل و قاعده کلی بگویی، یعنی این رفتار اخلاقی است. اما اگر رفتاری است که قابلیت تعمیم ندارد و نمی‌توانی از آن قاعده عام دربیاوری، اینجا باید بگویی این رفتار اخلاقی نیست.

دوراهی اخلاقی

با این مقدمه، شما رفتار کدام‌یک از این دو وزیر را اخلاقی می‌دانید؟ خود جناب سعدی در نحوه نقل و روایت داستان، قضاوتش را به ما گفته است. او به شکل واضحی با نحوه عملکرد وزیر نخست، موافق است. واقعاً ما هم در زندگی‌هایمان همین را تجربه می‌کنیم. در بسیاری جاها، می‌بینیم اگر راست بگوییم، فتنه و شرّ و نزاع می‌شود؛ بین دو آدم یا شرکت به هم می‌خورد؛ یا چه‌بسا یک وصلت به متارکه ختم شود. مدیریت می‌کنیم و راستش را نمی‌گوییم. چه‌چیز ملاک سنجش ماست؟ نتیجه. فکر می‌کنیم اگر این حرف راست را بزنیم، چه نتیجه‌ای در پی دارد؟ اگر این نتیجه خوب باشد، پس این رفتار هم رفتار خوبی است. اگر نتیجه، نتیجه به‌صلاح و مناسبی نباشد، این فعل و رفتار را هم انجام نمی‌دهیم. درواقع اخلاقی بودن یا نبودن یک رفتار، از پیامدش کسب می‌شود. نتیجه است که به ما می‌گوید کاری، بد است یا خوب. ضرب‌المثلش را هم داریم: «عاقل آن است که اندیشه کند پایان را». در مسیر، ببین مقصد کجاست. مقصد اگر خوب باشد، مسیر هم مسیر مناسبی است. مسئله روشن است؛ سعدی هم که نتیجه‌گیری‌اش را به ما گفته است.

فقط این را گوشه ذهنتان داشته باشید: اگر این قاعده را تعمیم دهیم، چه جنایتی هست که نتوانیم انجام دهیم؟ چه ظلمی هست که توجیه نشود؟ ما الان نمی‌توانیم درک کنیم؛ چون تجربه‌اش را نداریم اما فرض کنید چندصد سال دیگر، در نیم‌کره دیگر زمین، نشریه‌ای باشد. این نشریه، گلستان سعدی را با تفسیر و حاشیه‌نویسی ما بخواند. ما هم گفته‌ایم همین چیزی که سعدی می‌گوید درست است و باید طبق آن عمل کرد. بعد آن‌ها بیایند برای یک مصلحت‌سنجی، این قاعده سعدی را برپا کنند و بگویند: دروغ مصلحت‌آمیز، بِهْ که راستی فتنه‌انگیز. اگر الان فتنه‌ای وجود دارد، بهتر نیست که من دروغی بگویم تا این فتنه را بخوابانم؟ خب رفیق من! مگر هیتلر غیر از این را می‌گفت؟ آدم سخنوری هم بوده؛ فن خطابه بلد بوده. چه‌بسا او هم بلد بود بگوید: «زایمان خونریزی دارد دیگر... من می‌خواهم میلیاردها نسل بشر را تطهیر کنم. حالا اگر این میان چندصدهزار یهودی هم بمیرند، اگر هزینه ـ فایده کنیم، صرفه دارد!... مصلحت است.»

حالا بفرما! حاضری چنین قاعده‌ای را به‌عنوان قاعده کلی اخلاقی حکم کنی و مسئولیت بپذیری؟ اندیشمندان بزرگی پای این نگاه ایستاده‌اند. فکر نکنید فقط سعدی ما این‌طور گفته. شما اخلاق نتیجه‌گرا و پیامدگرا را باید در همین کفه ببینید. می‌گوید پیامد را بسنج. اگر پیامد خوب بود، بقیه مسیر، قابل‌توجیه است... تقریباً چیزی مثل گزاره «هدف وسیله را توجیه می‌کند». پس چه کنیم؟

وظیفه‌گرایی در مقابل نتیجه‌گرایی

حالا از منظر وزیر دوم ببینیم. وزیر دوم مگر چه کرد؟ گفت من وظیفه دارم راست بگویم. به وظیفه‌ام هم عمل می‌کنم. به من ربطی ندارد نتیجه چه می‌شود. نتیجه مال من نیست. سعدی هم از زبان او همین را گفت: «ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاه جز به راستی سخن گفتن». ما کارمان این است که به شما راست بگوییم. وظیفه‌ام همین است. این هم یک مکتب دیگر است به اسم «مکتب وظیفه‌گرا». می‌گوید: «عاقل آن نیست که اندیشه کند پایان را... عاقل آن است که اندیشه کند اکنون را». من همین‌جا که ایستاده‌ام می‌خواهم ببینم وظیفه‌ام چیست، همان را عمل کنم. نتیجه‌اش هم به من ربطی ندارد. در این مکتب، شاخص اخلاقی‌بودن، «وظیفه‌بودن» است. یعنی هرآنچه وظیفه باشد اخلاقی است. این‌طور نیست که اخلاق یک شاخص دیگری داشته باشد و تو وظیفه را با آن تطبیق بدهی؛ اگر وظیفه‌ای که به شما محول شده بود، اخلاقی بود انجام دهی ولی اگر وظیفه غیراخلاقی بود از آن عدول کنی.

حالا اینجا سوال پیش می‌آید که اگر من هیچ شاخص اخلاقی دیگری نداشته باشم، جز اینکه به هرچه وظیفه‌ام است عمل کنم، و مطلقِ وظیفه‌گرا بودن را برای خودم به‌عنوان فعل اخلاقی بپسندم و بپذیرم، آن‌گاه می‌دانید چه می‌شود؟ من به سهم خودم function خباثت و شقاوتم کامل است. این کارخانه برای تولید جنایت آماده است؛ فقط کافی است که در input، به من دستور جنایت‌پیشگی بدهند؛ من تا انتهایش می‌روم. چون وظیفه‌ام است و ترمزی ندارد. فرایند و سنجشی ندارد تا این دستور را مرور کند و با چیزی تطبیق دهد. «حکم آنچه تو فرمایی!» اخلاق، آن چیزی است که تو می‌فرمایی. تو بگویی، می‌روم انجام می‌دهم و اخلاقی است که انجام بدهم. اسم رمز این نگاه هم همین ضرب‌المثلِ از بُن مزخرفِ «من مأمورم و معذورم» است.

هیچ مأموری معذور نیست

نه بزرگوار! بسیار غلط فرموده هر مأموری که تصور کرده معذور است. در ساحت عقل، هیچ مأموری معذور نیست؛ اتفاقاً مأمور، مسئول است. مأمور از آن زمان که خودش را مفعول امر دیگری کرده، مسئول است. تو به اراده خودت رفتی و مأمور شدی؛ خب نشو! لااقل چنان مأموری که به زوال عقل برسی و خودت قوه تشخیص نداشته باشی، نشو. چه کسی گفته مأمور معذور است؟ تنها کسی که معذور است، محجور است. محجور، به جهت زوال عقل و اراده، مسئول نیست. او هم نه اینکه چون خودش مسئول نیست، هیچ مسئولیتی پدید نمی‌آید؛ آن فرد هم ولی‌اش مسئول است... یعنی مسئولیت یک لایه عقب‌تر می‌آید. اگر یک نفر مجنون و دیوانه باشد و کسی به او قدّاره بدهد و او به خیابان برود و مردم را لت‌وپار کند، نمی‌گویند کسی مسئول نیست؛ می‌روند سراغ ولیّ او؛ می‌گویند تو باید این را نگه‌می‌داشتی؛ درواقع مسئولیت «نقل» پیدا می‌کند.

مهم‌تر اینکه، شما فرض کن وظیفه‌گرا شدی، از کجا می‌فهمی وظیفه‌ات چیست؟ یا همین گزاره را که می‌گویی «وظیفه من این است که راست بگویم و در محضر پادشاهان جز راست نشاید»، از کجا آورده‌ای؟

آیا شما می‌توانید به‌عنوان یک عالم و اندیشمند اخلاقی، رفتار وزیر دوم را به‌صورت یک قاعده کلی حکم کنید و بگویید: «از این به‌بعد هرکس وظیفه‌اش را انجام دهد، اخلاقی است؟»

وظیفه‌گرایی از منظر درون دینی

(در خصوص وظیفه‌گرایی تبصره‌ای وجود دارد؛ که مربوط به کسانی است که اخلاق را خداباورانه می‌بینند. آن‌هایی که نگاهتان به اخلاق، خداباورانه نیست و برون‌دینی نگاه می‌کنید، این پرانتز به کارتان نمی‌آید چون اساساً این وظیفه‌گرایی به مبانی شما نمی‌نشیند. اما آن‌هایی که خداباورانه نگاه می‌کنید، این قسمت از صحبتم برای شماست. در وظیفه‌گرایی نزد خداباوران، مبنای استدلال چنین است: این‌طور نیست که ما، اخلاق را الگو داشته باشیم و خداوندگارمان را با اخلاق تطبیق دهیم بلکه بالعکس؛ هرآنچه خدا حکم می‌کند اخلاقی است. ما اخلاق را با اوامر الهی تطبیق می‌دهیم. این استدلال، هم بین حکما و اندیشمندان غربی پرطرفدار بوده یا لااقل طرفدارانی داشته؛ هم به‌ویژه در سرزمین ما و مشرق‌زمین.

اگر شما با این شاخص نگاه می‌کنید باید نکته‌ای را مد نظر داشته باشید. خشت زیرین این استدلال این است که آن هستی‌ای که خداست، هرگز خطا نمی‌کند بنابراین هرچه حکم کند وظیفه است که انجام شود. اگر بر این مبنا اخلاق را بنا می‌کنید، باید بین شما و این منبع مصون از خطا هم هیچ واسطه خطاپذیری وجود نداشته باشد. با همین استدلال، متکلمان، عصمت را اثبات می‌کنند. با پذیرش عصمت، یعنی بین آن منشأ و شما، یک واسط بی‌خطا وجود دارد. اما اگر بین شما و آن واسط فاقد خطا، واسط دیگری ایجاد شود که خطاپذیر باشد، اینجا وظیفه‌گرایی به مبنایی که ساخته‌اید متصل نمی‌شود.

مجبورید عقل خود را مداخله بدهید؛ یعنی باید استنباط کنید و ببینید دقیقاً این همانی است که از آن بالا حکم شده یا نه. وقتی عقل را وارد می‌کنید، سوال پیش می‌آید که عقل خطاپذیر است یا نه؟ اگر عقل را خطاپذیر بدانید، باز هم اتصال به جایی که بنای وظیفه‌گرایی است، دچار اشکال می‌شود. به‌علاوه، شما در انبوهی از وظایف، به‌شرط پیامد دارید حکم می‌کنید. اگر مفسده‌ای از حکمی برآید، درباره آن تجدیدنظر می‌کنید. اگر خود وظیفه‌گرایی هم پیامدگرایی می‌کند، پس در اطلاق آن تردید هست. بیش از این نمی‌خواهم تردیدآفرینی کنم فقط می‌خواهم دعوت به تأمل کنم و پرانتز را ببندم.)

از اینجا به بعد، دوستان خداناباور هم به ما بپیوندند. از مجموعه حرف‌هایی که گفتیم، به نظر می‌آید نه پیامدگرایی را می‌توان به‌صورت قاعده کلی در نظر گرفت و نه وظیفه‌گرایی را؛ خب... چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟!

چیست تدبیر ما؟

دیده‌اید یک وقت‌هایی می‌خواهید ماشین را پارک دوبل کنید، هرچه عقب و جلو می‌کنید نمی‌شود؛ بعد به این نتیجه می‌رسید که از اول فرمان را بد آمده‌اید؛ باید بروید بیرون و دوباره بیایید. به نظر می‌آید که ما در این مبحث، فرمان را از اول بد گرفته‌ایم؛ به همین دلیل هرچه تقلا کنیم قاعده کلی‌ای درنمی‌آید؛ نه به‌خاطر آنکه قاعده کلی‌ای وجود دارد و ما نمی‌توانیم پیدایش کنیم، به‌خاطر اینکه اصلاً از بن قاعده کلی‌ای وجود ندارد.

عقل آدمیزاد، دو ساحت دارد. یک ساحت، ساحت نظر است که به آن عقل نظری هم می‌گویند. کار عقل نظری، شناخت احکام کلی است. کارش این است که بگوید «چنین است؛ چنین نیست... سرعت نور چنین است... سرعت صوت چنین است و...». با قواعد نسبتاً ثابت و قابل‌تعمیمی، پیکره دانش را می‌سازد. دانش، بر همین عقل نظری استوار است؛ همان چیزی که ما در دانشگاه‌ها به‌صورت منابع کلی یاد می‌گیریم. مثلاً فرقی نمی‌کند فیزیک هالیدی را در تهران بخوانی یا در ماساچوست. فیزیک هالیدی است؛ با همین فرمول‌ها و همین قواعد.

از عقل نظری تا عقل عملی

اما آیا همه کارکرد عقل مربوط به همین حوزه عقل نظری است؟ یا نه، ما یک «عقل عملی» هم داریم؟ اگر عقل عملی هم داریم (که درباره اصل آن اتفاق نظر وجود دارد؛ چه جدا، چه ساحتی از همان عقل) اینجا باید دید که جنس عقل عملی چیست؟ اگر قرار باشد همان کارکرد عقل نظری را داشته باشد، این تفکیک بی‌معناست. اگر کارکردش متمایز است، باید دید مقابل عقل نظری چیست؟ اینکه قرار است ساحتی از عقل، «امور عملی و جزئی» را حکم کند و ماهیتش جزئی‌نگری است. بنابراین استخراج قاعده‌ای کلی با کمک آن، اساساً حرف درستی نیست. اگر هم بگوییم درست است، خروجی و قواعد کلی اخلاقی‌ای که از آن استخراج می‌شود، چندان نجات‌بخش نیست.

شما بگو «راستی نیک است». از کجا بفهمیم چه‌چیز راست است؟ خود تشخیص راستی به این سادگی نیست. راستِ ویرایش‌شده، قابل‌بحث است. اینکه می‌گویند: «راست بگو ولی همه‌اش را نگو»؛ همین نگفتنِ همه‌اش، مداخله در صداقت است. یا مثلاً اگر بگویی: «گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک» چه‌کسی غیر از این گفته؟ مکتبی نداریم که بگوید «گفتار بد، پندار بد، کردار بد» که شما بخواهید نقیضش را بگویید! دعوا سر «مصادیق» است که کدام گفتار، کدام پندار و کدام کردار، نیک است؟ اگر عده‌ای می‌گویند «در مفاهیم ثابت است، در جزئیات تغییر رخ می‌دهد.» من همان جزئیاتش را می‌خواهم! مثل اینکه من بنز سفارش بدهم و شما برایم پراید بیاوری و بگویی کلیاتش همان است، چهارتا چرخ است، اسکلت دارد، شاسی هم دارد. من می‌گویم: خب من پول جزئیاتش را داده‌ام!

من در اخلاق، مصادیق را می‌خواهم نه کلیات. شما به من بگو عدل چیست؟ «عدل یعنی هرچیز را در جای خود قرار دادن». خب این [مفهوم کلی] را چه‌کار کنم؟ شما اگر همین عدل را بدهید به دست هیتلر (چقدر امروز ادای دین کردیم به هیتلر؛ یعنی اگر او نبود، جنایتکار دیگری برای مثال زدن نداشتیم.) و پندش بدهید و بگویید: «پسرم، هیتلرجان! عادلانه رفتار کن!» او هم بگوید: «به روی چشم! عادلانه رفتار کردن یعنی چه؟» شما بگویید: «عادلانه، یعنی هرچیزی را در جای خود قرار دهیم.» می‌گوید: «باشد! جای یهودی‌ها، کوره؛ جای من و بروبچه‌ها، اینجا، صدراعظم!»

اخلاق در حوزه عملی و جزئی است

با قاعده کلی نمی‌شود اخلاقی عمل کردن را تضمین کرد. پس چه کنیم؟ چاره‌ای نیست جز اینکه جزئیات ماجرا را ببینیم. یعنی خودش را ببین، پیرامونش را ببین، خودت را ببین، وظیفه را ببین، پیامد را ببین، همه را ببین، بعد تشخیص بده، بعد عمل کن.

اینکه در سه اپیزود درباره پیرامون صحبت می‌کنیم، بی‌دلیل نیست. تفریح و آپشن نیست؛ که بگوییم «اگر دلت خواست به پیرامون دقت کن». نه عزیز؛ اگر پیرامون‌اندیشی نکنی و در تمام جزئیات وسعت و دقت‌نظر نداشته باشی، تضمینی وجود ندارد که اخلاقی رفتار کنی. به بیان دیگر، هرچه پیرامون‌اندیش‌تر باشی، اخلاقی‌تر رفتار خواهی کرد. «چطور همه پیرامون را ببینم تا مطمئن شوم که اخلاقی می‌بینم؟» همه پیرامون را، همه آدم‌ها می‌بینند. بعضی از پیرامون‌ها را باید از چشم دیگران دید.

اینجاست که من با صحبت عالی‌جناب شوپنهاور همدل نیستم. شوپنهاور، انسان را به انسانِ توده و فهیم تقسیم می‌کند. چه‌بسا معاشرت با سگ پودل خودش را ترجیح می‌دهد به معاشرت با انسان‌های عامی. انسان عامی فرق دارد با انسان غیراخلاقی. ممکن است یک آدم ساده‌دل، بی‌خبر از قواعد حکمت و فلسفه، بسیار اخلاقی باشد و یک دانشمند حکیم، بسیار بی‌اخلاق باشد. فهم من این‌قدر است؛ اگر با شاخص شوپنهاوری، آدم‌ها را طبقاتی تقسیم کردی، با برخی معاشرت کردی و برخی را چنان نفی کردی که ترجیح دادی با سگت زندگی کنی ولی آن‌ها را نبینی، بخشی از پیرامون را از دست خواهی داد.

در مقابل، جناب هایدگر از معاشرت با پیرزن بی‌سوادی صحبت می‌کند که کارش فقط این بوده که از سینه‌کش تپه بالا بیاید، به کلبه هایدگر برسد، سلامی به استاد بگوید و برگردد. وقتی به هایدگر پیشنهاد تدریس در دانشگاه می‌شود، می‌رود با کشاورزی که زمین او را بیل می‌زده، مشورت و معاشرت می‌کند. در [یافتنِ] نگاهی که می‌خواهید [با آن] بر پدیده‌ها اشراف پیدا کنید، ناگزیرید از معاشرت با دیگران. باید بدانید دیدی از مسئله وجود دارد که در چشمان شما نمی‌گنجد ولی شاید آن دیگری، آن را دیده باشد.

مؤخره

من آنچه در مورد پیرامون در قالب پادکست می‌توانستم بگویم، عرض کردم. چکیده صحبتم اینکه، برای شناخت هر چیزی، حتی اخلاقی یافتنِ هر چیزی، نیاز داریم که آن را در میان سایر اجزا ببینیم و بسنجیم و خودمان به تشخیص برسیم. درباره کار هم، این گزاره کلی که «برو کار می‌کن، مگو چیست کار» در فرضی درست است که بتوانیم کار را برای خودمان آن‌گونه تعریف کنیم که سرمایه جاودانی باشد. حالا تعریف کار چه می‌شود؛ باشد تا اپیزود بعدی.

فکر کنم اولین باری است که می‌توانم موقرانه برایتان آرزوی تندرستی کنم و خداحافظی کنم.

دقیقه
اپیزود بیست و چهارم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c0dc5cd9-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

اپیزود بیست و چهارم دنباله صحبت اپیزود قبل، پیرامون ِ«پیرامون» است. از قطار زندگی صحبت آغاز شد و مثال‌هایی از اثر پیرامون در معنا طرح شد و در مسیر صحبت به مصرع معروف «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» رسیدیم و در راز و رمز رخ‌نمایی هستی، کمی تأمل کردیم.

 
موسیقی‌های متن به ترتیب استفاده در اپیزود: ۱ـ من خانه نمی‌دانم | هژیر مهرافروز ۲ـ باید عشق | حسام‌الدین سراج ۳ـ بنمای رخ | حامد نیک‌پی 4ـ ای قوم به حج رفته | هژیر مهرافروز
اپیزود بیست و چهارم
سلام دوستانِ من! حالا که دارم این کلمات را در گوش میکروفون می‌گویم تا دست‌به‌دست به گوش شما برسد، از ظهر اول آذرماه 99 یکی دو ساعتی گذشته... شنبه بارانی تهران. اگر دنیا به کام ما بود باید اپیزود اکنون منتشر شده بود اما چه کنیم که ما به کام دنیاییم. آدمیزادیم دیگر، پایمان روی همین زمین است؛ سربالایی دارد، سرازیری دارد، سنگلاخ دارد، چمن‌زار دارد، شوره‌زار دارد، حال خوب داریم، حال بد داریم، کسالت داریم، سلامت داریم... در همین بالا و پایین‌هاست که آدم‌شدگی را تجربه می‌کنیم. آدم‌بودگی به همین است. اصلا تفاوتِ آدم با «جز آدم» به همین تنوع احوال است؛ به همین وسعت دامنۀ چشیدن است. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم مثل تخته‌پاره‌ایم روی موج حادثه‌ها. شب که چشم می‌بندیم بی‌خبریم که صبح در ساحل کدام حادثه چشم باز می‌کنیم. نه چنان نمی‌فهمیم که تنوع حوادث به ما فشار نیاورد؛ نه چنان می‌فهمیم که حادثه‌ها غافلگیرمان نکند. همین حالا که من دارم با شما صحبت می‌کنم قریب یک‌سال از پیدایش ویروس کرونا گذشته. نمی‌دانم می‌دانید یا نه... بعد از یک‌سال، که میلیون‌ها آدم درگیر شدند و ده‌ها هزار انسان کشته شدند، حالا اگر به شما بگویند که این‌همه حادثه زیر سر ویروس‌هایی است که اگر همه‌شان را در عالم دور هم جمع کنیم، اندازه یک قاشق غذاخوری هستند. می‌شود فانتزی ذهنی‌مان این باشد که همه روی یک قاشق جا بشوند و از این سیاره به بیرون پرت شوند. باورتان می‌شود به این سادگی، زیر و زبر شده باشیم؟ برای همین می‌گویم آدم‌زاده‌ایم... بعد با خودم گفتم متنی منتشر کنم و بگویم الان خیلی کوک نیستم و اپیزود چند روزی با تأخیر منتشر می‌شود. بعد گفتم از کجا معلوم که فردا به امروز نگوییم «خوب»؟ مگر تجربه این‌چنینی کم داشته‌ایم؟ روزهایی بوده که به آن‌ها گفتیم «سخت»، فرداهایی آمده که گفتیم «سختِ قبلی» عسل بود... کاش برگردیم همان‌جا. این‌طور شد که بنا کردم به بداهه‌گویی. نه اینکه بی‌فکر و مطالعه مزاحم عمر شما شوم. ولی برخلاف چند اپیزود اخیر، این یکی نظم و نسق و نوشته ندارد. گپ می‌زنیم با هم، امیدوارم آخرش به روسپیدی ختم شود.
قطار و سفر زندگی
چندباری تجربه سفر با قطار را داشته‌ام و شما هم خیلی‌هایتان ـ و شاید هم همه‌تان ـ آن را تجربه کرده‌اید. برای من سفر بسیار اثرگذاری بود، به‌خاطر لَخت و مدیدبودنش؛ ذهنم در این سفر حسابی پیچ و تاب خورد. بعد از آن هروقت می‌خواهم زیستن را تجربه کنم، سفر با قطار در ذهنم تداعی می‌شود. گویی که آدمیزادیم، مسافریم، در مکان‌مندی کوپه، در زمان‌مندی ریل، در جریان. به کجا؟ نمی‌دانم. آرام‌آرام چشم باز می‌کنم مثل گنگی که از خواب بیدار می‌شود. پلک می‌زنم، آهسته‌آهسته می‌توانم تصویر اطراف را در چشمم هضم کنم. کسانی را می‌بینم که قبل از من سوار کوپه شده‌اند. خیره‌خیره نگاهشان می‌کنم، یکی‌شان می‌گوید: «بگو بابا!» یکی دیگر می‌گوید: «قربونت برم مامان!». این‌طوری من کم‌کم می‌فهمم با مسافران قبل از خودم در این کوپه نسبتی دارم، مهربانی می‌کنند، حیاتم به حیاتشان گره‌خورده است. مدت مدیدی را با آنان زندگی می‌کنم و از آن‌ها اثر می‌پذیرم. این اولین نسبت‌هایی است که درک می‌کنم. البته شاید هرازگاهی از پنجره بیرون را نگاه کنم و ببینم سفر جاری است. مدتی می‌گذرد، پا می‌گیرم، از این کوپه به آن کوپه؛ نسبت‌های جدید برایم تعریف می‌شود: همسایه‌ها، این‌وری‌ها، آن‌وری‌ها. کم‌کم به جز به پا رسیدن، به «دل» می‌رسم و دل می‌بندم. دوست پیدا می‌کنم. بعد در این دوست‌ها به «خاص» می‌رسم؛ دخترک کوپه‌بغلی، پسرک کوپه‌جلویی. باز نسبت‌ها بزرگ‌تر می‌شوند. اما هرچه این سفر مدیدتر و سن من بیشتر می‌شود، نگاه مبهمم به بیرون طولانی‌تر می‌شود. آن بیرون چه خبر است؟ کجا داریم می‌رویم؟ تلنگر، شاید جایی می‌خورد که حس می‌کنم بعضی‌هایی را که می‌دیدم، دیگر نمی‌بینم. «فلانی کو؟... پیاده شد! پیاده شد یعنی چی شد؟... نمی‌دونم! کجا رفت؟... نمی‌دونم! از کی بپرسم؟... نمی‌دونم!» هیچ پیاده‌ای دوباره سوار نشده. هرکس یک‌بار و برای همیشه پیاده می‌شود. اینجاست که خیره‌خیره و دوان‌دوان می‌روم پشت پنجره، بیرون را نگاه می‌کنم. نمی‌دانم از پنجره قطار، تاریکی صحرا را نگاه کرده‌اید یا نه؟ سیاهی، سیاهی، سیاهی... آن‌قدر سیاهی است که شیشه قطار را آینه می‌کند. هرچه نگاه می‌کنی خودت را می‌بینی، دماغ چسبیده‌ات به شیشه، چشم‌های خیره‌خیره‌ات چسبیده به شیشه. هرازگاهی تیرک چراغ‌داری، نور کم‌سویی یا لکۀ شناخته‌شده‌ای می‌بینی و رد می‌شود. آن هم هنوز انس نگرفته، قطار تلق‌تلق‌تلق گذشته. چطور زندگی کنیم در این انبوه تاریکی؟
نسبت‌ها و آشنایی‌ها
سراسیمه برمی‌گردی و از پشت‌سری‌هایت سوال می‌کنی که آخر برای شما سوال نیست که داریم به کجا می‌رویم؟ نگاه می‌کنی می‌بینی او...ه چه خاله‌بازی‌ای است! یک عده سرشان گرم است: «غذای امروز بوفه چیه؟ دیشب شامش چرب بود. به نظرت امروز ناهار چی می‌دن؟ من می‌خوام امروز دوتا ناهار بگیرم... اگه بتونیم کوپه‌مون رو عوض کنیم و بریم فلان واگن، چقدر بهتر می‌شه...» سرگرم... سرگرم... حالا این میانه بعضی‌ها می‌گویند ما بیرون را دیده‌ایم، خبر داریم. باور کنم؟ باور نکنم؟ راست می‌گویند؟ دروغ می‌گویند؟ آنچه این تاریکی و سفر با قطار را برای ما تحمل‌پذیر می‌کند این است که بتوانیم نسبت بین خودمان و دیگر چیزها را پیدا کنیم. به این نسبت یافتن بین خود و جز خود، می‌گوییم «شناخت»، یعنی همین که می‌گوییم «فلانی آشناست». دیده‌اید وسط غریبه‌ها آشنا می‌بینید دلتان گرم می‌شود؟ وقتی آشنا می‌بینید دلتان به چه گرم می‌شود؟ آشنا چه دارد که دیگری ندارد؟ این امن بودن با آشنا، از کجا می‌آید؟ از چیزی جز آگاهی؟ از اینکه من او را می‌شناسم، نسبت خود را با او می‌دانم و با این نسبت مأنوسم. من چیزی جز شناخت پیدا نکردم که بتواند سفر در قطارِ زیستن را برایمان تحمل‌پذیر کند. هرچه ما نسبت‌های بیشتری بین خودمان، همسفرانمان، کوپه‌مان، قطارمان، ریلمان و محیطی که در آن جاری هستیم پیدا کنیم وحشت سفر برای ما کمتر می‌شود.
با گره‌هایمان دوست باشیم
آنچه در اپیزود بیست و سوم پیرامون آن صحبت کردیم در قلمرو شناخت است. به‌هرحال آنچه درک می‌کنیم این است که قالی‌ای در حال بافته‌شدن است. یک طرح بالا می‌آید؛ یک تدریج اتفاق می‌افتد، دار قالی نقشی را نشان می‌دهد. «دار»ی که تارش زمان و پودش مکان است و گره‌به‌گره بر آن نقش می‌افتد. وقتی همین گره‌هایی را که در جانمان نشسته مرور کنیم، می‌بینیم از همین‌ها نقش ما برآمده: گره بیماری، گره دل‌بستگی، گره دل‌شکستگی، گره وصل، گره فراق، گره پیروزی، گره شکست، گرهِ باختن، گرهِ ساختن... حالا می‌خواهیم با هم پیش برویم و کمی در این شناخت تأمل کنیم و تا وقتی که به ما نگفته‌اند که وقت پیاده‌شدن است، لااقل از سفرمان لذت ببریم و با گره‌هایمان دوست باشیم. به قول فاضل‌خان نظری: هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق... هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق. یعنی همانی که گره را باز می‌کند، خودش گره بعدی است. همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی حل شد، گیر افتادی! هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق... هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق قایقی در طلب موج، به دریا زد و رفت... باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
جهان و شناخت انسانی
در اپیزود بیست و سوم، پیرامونِ پیرامون صحبت شد و دیگر الان فرصت تکرارش نیست. اگر نشنیدید، لطفاً مراجعه کنید و سپس از اینجا به بعدِ اپیزود بیست و چهارم را گوش کنید؛ چون مطلب برایتان نارس می‌شود. ماجرای شناخت، در طول تاریخ اندیشه انسانی، ماجرای پرفراز و فرودی است. بزرگ‌ترین چالش این بوده که دریابیم آیا ذهن ما دقیقاً جهان را آن‌گونه که هست می‌شناسد یا جهان چیزی بیرون از ماست و نمی‌دانیم چیست اما به‌قدر بضاعت و مقدورات ذهنی خودمان معنایی را از آن درک می‌کنیم. الان نمی‌خواهیم وارد این دعوا شویم ولی تقریباً دانش امروز متفق‌القول است که ما دسترسی به حقیقت جهان پیرامون نداریم بلکه با مقدورات خودمان، با حواس و فاهمه خودمان، با نحوه پردازش عقلی‌مان، تلقی‌ای از جهان داریم و چون این تلقی بستر مشترکی دارد، می‌توانیم با هم درباره‌اش صحبت کنیم. من به شما می‌گویم: «آسمان آبی را می‌بینی؟» شما می‌گویی: «بله، می‌بینم. آبی است.» اینکه حقیقتاً آسمان چه‌رنگی است و آیا آسمان رنگ دارد یا نه، این را نمی‌دانیم اما این را می‌دانیم که عموم مردم آسمان را آبی می‌بینند پس می‌گوییم آسمان آبی است. از این مثال‌ها زیاد است. اگر این مقدمه را بپذیریم که جهانی بیرون از ما هست و ما به‌قدر وسعمان داریم آن را می‌شناسیم، تازه صحبت‌های ما معنا پیدا می‌کند؛ که چه چیزهایی بر این شناخت مؤثر است؟ من با چه مؤلفه‌هایی می‌توانم جهان پیرامون را بفهمم و چه‌بسا بهتر بفهمم؟ یعنی چند قدم از چیزی که هستم، جلوتر بروم. در اپیزود بیست و سوم درباره این صحبت شد که ما نمی‌توانیم با چیزی، منهای دیگر چیزها، مواجه شویم. در این عالم هرچیزی که می‌بینیم، محیطی دارد و چیزهای دیگری هم اطراف آن هست. ادعا کردیم که آن دیگر چیزها، به درک ما از این چیزی که موضوع شناخت ماست تأثیر دارد.
جهان: یک چیز یا انبوهی از چیزها؟
اگر فرصت بود، در ظرف پادکست می‌گنجید و حال و حوصله‌اش بود، می‌توانستیم راجع‌به این هم صحبت یا لااقل فکر کنیم که این جهان پیرامون، «یک چیز» است یا «انبوهی از چیزها». بگذارید مثالی برایتان بزنم. تصور کنید الان آیفون تصویری‌تان به صدا درآمده و مونیتورش را نگاه می‌کنید. مامان می‌پرسد: «کیه؟» می‌گویید: «آبجی‌مه، داداشمه، بابامه، یا نه، مهمون اومده.» بالاخره اسمی را خطاب می‌کنید؛ یا اصلاً طرف را نمی‌شناسید و می‌گویید: «یه آقاییه؛ یه خانمیه.» یا شروع می‌کنید به توضیح دادن: «دوتا چشم می‌بینم، دوتا ابرو. انبوهی از مو، یک گردی صورت و برخی دیگر از امعا و احشا، علی برکت‌الله!»؟ این‌طوری توصیف می‌کنید یا مدل اولی؟ شما پذیرفته‌اید که همه این‌ها در کنار هم، «آدم» است. نمی‌آیید این‌ها را از هم باز کنید. اگر بروی جنگل، یک عکس می‌گیری و استوری می‌کنی (که نشان بدهی داری قرنطینه را کامل رعایت می‌کنی!)، چه می‌کنی؟ می‌گویی: «من و جنگل، دوتایی» در توصیف جنگل می‌گویی: «جنگل». به جنگل نمی‌گویی: «این‌همه درخت، این بوته، قارچ وحشی، شاخه‌خشک و کفشدوزک و تار عنکبوت و...» اجزا را دانه‌دانه نمی‌گویی. برای این کل، «یک معنا» قائلی و به آن می‌گویی «جنگل»، به کنارِ هم آمیختگی همه این‌ها می‌گویی جنگل... و البته می‌دانیم که یک مجموعه چیزی بیش از همه اجزایش است. یعنی اگر همه اجزای یک بنز را بار خاور کنند و بیاورند و با یک سوییچ تحویلت بدهند، تو به آن نمی‌گویی بنز. بنز شامل همه اجزا و چیزی بیش از آن است؛ که حالا اینکه این «چیزی بیش از آن» چیست، باشد برای بعدها. الان ما به این کاری نداریم که جهان پیرامون ما، هستی، یک چیز است یا انبوهی از چیزها. اگر آن را یک چیز فرض کنید، که خب آن پیرامون، خودش موضوع شناخت است یعنی هرچه شعاع شناخت‌تان را بازتر کنید آن یک چیز را بهتر می‌شناسید. اما اگر اندیشه‌تان این باشد که جهان پر است از انبوه چیزها ـ که ما عمدتاً این‌طوری فکر می‌کنیم ـ آن وقت می‌توانیم ادامه بدهیم و بگوییم این «چیزها» در یکدیگر و در معنایی که به ذهن ما می‌آید، اثر می‌گذارند. اگر تا اینجا کلام من نارس بود و نتوانستم مطلب را بگویم، فدای سرتان. مثال‌هایی برایتان می‌زنم از کفِ زندگی تا ببینید چه اتفاقاتی با همین قاعده می‌تواند بیفتد.
پیرامون و چیدمان
تا اینجا یک سربالایی را با هم بالا آمدیم. چند دقیقه‌ای بفرمایید بنشینید، نفس تازه کنید، من هم چند مثال و قصه برایتان تعریف می‌کنم که بعد برویم سراغ پله بعدی صحبتمان. جهت یادآوری، الان می‌خواهیم درباره چه صحبت کنیم و مثال از چه بزنیم؟ دو جمله از اپیزود قبلی جلوی چشم‌مان است: جمله یا گزاره اول، این است که هیچ‌چیزی در جهان بدون محیط نیست. ما هرچه می‌بینیم، دیگر چیزهایی هم در کنار و به پیوست آن هستند. فرض دوم این است که این محیط و اطرافیان، در معنادهیِ شیء مؤثرند. این دو را در ذهن داشته باشید تا مثال بزنیم. آدم شکمو مثال را از کجا شروع می‌کند؟ از خوردنی. یک غذای ثابت را تصور کنید؛ یعنی آن غذا قرار نیست طعمش متفاوت شود. غذایی را اگر با قابلمه بگذارند جلویتان و بگویند: بفرما؛ یا حتی «بفرما» هم نگویند، بگویند: «بخور!» این معنایش در ذهن شما چطور است؟ همان غذا اگر در یک سفره آراسته و با احترام برای شما سِرو شود معنایش چطور است؟ ببینید خود طعم غذا ثابت است اما معنایی که در ذهن شما پرداخته می‌شود و احساسی که در شما شکل می‌گیرد، در این دو نوع ارائه متفاوت می‌شود. خیلی از ما می‌رویم رستوران، برای اینکه پیرامون را دوست داریم. مثال دوم: این مثال را عکاس‌ها خوب درک می‌کنند؛ یا اگر دوروبر شما کسی هست که عکاسی می‌کند حتماً دیده‌اید. من بارها دقت کرده‌ام، مثلاً در کارهایی که مائده انجام می‌دهد، یک سوژه برای عکاسی هست اما چه‌بسا ساعت‌ها وقت صرف می‌شود برای اینکه «چه دیگر چیزهایی را دور این سوژه بچینیم؟»؛ همانی که بهش می‌گوییم «چیدمان». برای مثال، یک انگشتر، یک انگشتر است. یک گوشواره، یک گوشواره است. یک جواهر، یک جواهر است؛ ولی اینکه چه چیزهایی دور این جواهر دیده شود، [مهم است]. یک میوه کاج، چه اثری دارد در معنایی که این گوشواره می‌تواند داشته باشد؟ چرا این‌ها را در چیدمان استفاده می‌کنیم؟ آیا این چیزی جز همین فرض است که پیرامون، در معنایی که شیء در ذهن ما می‌سازد مؤثر است؟
فنگ‌شویی و اثر پیرامون در احوال انسان
یک مثال دیگر برایتان بگویم که خیلی‌های شما احتمالاً اسمش را شنیده‌اید. نمی‌خواهم از محتوای آن دفاع یا آن را رد کنم. موضوعم محتوایش نیست و تسلطی هم بر این بحث ندارم. اما مکتبی (نظری، شیوه‌ای) به نام «فنگ‌شویی» چه کار می‌کند؟ فنگ‌شویی فلسفه چیدمان است که از شرق، از چین می‌آید و راجع به معنای حاصل از چیدمان صحبت می‌کند. اگر مطالعه‌ای کنید، شگفت‌زده می‌شوید از مباحثی که مطرح می‌کنند... که فرض کنید یک چیدمان در منزل، چقدر می‌تواند احوال ساکنان منزل (یک‌نوع معنا) را متحول کند. این‌ها چیزهایی است که شما بارها در زندگی‌تان تجربه کرده‌اید. یعنی احساس کرده‌اید که در چیدمان‌های مختلف یک محیط، معانی و برداشت‌های متفاوتی حاصل می‌شود. این‌ها همه بازتاب همان گزاره است؛ یعنی چیزی نیست که الان گفته باشم و شما با آن ناآشنا باشید. من فقط دارم از دل این تجربه‌های زیسته، روی چیزی ماژیک می‌کشم و گزاره‌ای را برجسته می‌کنم؛ که همه تجربیاتی که تا امروز زیسته‌ایم بر این پاشنه می‌گردد. شما وقتی لباس بر تن می‌کنید، پیرامون خود را تغییر می‌دهید. من در لباس کار، حال و معنایی دیگر از خودم را تجربه می‌کنم تا در لباس ورزش. باز چیزی که ما در ژانر مردانه کم داریم ولی در تجربیات زیسته زنان زیاد است: حالش بد است، معنایش از خودش خوب نیست، با خودش آشتی نیست، پشت ناخنش را رنگ می‌کند. چرا این لاک‌زدن می‌تواند در یک نفر چنین تحولی ایجاد کند؟ چه تغییر کرده است؟ آیا جز این است که یک متغیر دیگر به پیرامون اضافه کرده و این متغیر، معنا را در او دگرگون کرده؟
معمار، کاسۀ عمر طراحی می‌کند
این مثال‌ها را به سطح بالاتری ببریم. برویم سراغ علم شریف و فن عمیق معماری. معمار چه می‌کند؟ معمار کاسه عمر طراحی می‌کند. شما می‌روید پیش معمار و می‌گویید من می‌خواهم سکونت کنم. او جلد سکنا را برای شما طراحی می‌کند. خیلی کار عمیق و پیچیده‌ای است. حقیقت معماری بدون شناخت و بدون مصاحبت با فرد امکان‌پذیر نیست. یعنی شما باید با طرف مصاحبه داشته باشی و به او بگویی «چگونه می‌خواهی زندگی کنی و به کدام مقصد؟» شما وقتی می‌خواهی یک کارخانه طراحی کنی نمی‌توانی بدون توجه به نوع کسب‌وکار، آن را design کنی. نمی‌توانی مغازه را بدون توجه به صنف، طراحی کنی. تعویض‌روغنی را نمی‌توانی به همان مدلی طراحی کنی که رستوران را طراحی می‌کنی. هردوی این‌ها طراحی می‌خواهد. در کار صنعتی، چیدمان ابزار و وسایل خودش design می‌خواهد. ترتیب تولید را باید اشراف داشته باشی. وقتی برای طراحی یک محیط صنعتی و تجاری، این‌قدر به معلومات نیاز داری، فکر می‌کنی سکونت از این کمتر است؟ من اگر آدمی‌ام که آمدوشُدم کم است، ترددم به بیرون کم است، فرصت زیادی برای تماشا نیاز دارم، آدم درون‌گرایی هستم، زمان زیادی را برای مطالعه دوست دارم، یک منزل می‌خواهم... اما اگر آدمی‌ام که دوست دارم فرزندپروری و خانواده‌داری کنم، معنای زندگی‌ام را در با جمع بودن می‌بینم، دوست دارم دوستانم را زیاد ببینم، آمدوشُد زیاد دارم، آدم برون‌گرایی هستم، خانه دیگری می‌خواهم. منِ اول و منِ دوم، دو خانۀ متفاوت می‌خواهند. در خانۀ منِ اول، شاید اتاق پذیرایی ضرورتی ندارد. ولی مثلاً باید یک تراس با نمای بزرگ، یک اتاق مطالعه با نورگیر خوب داشته باشد. در خانه نفر دوم چه‌بسا احتیاج به تعدد اتاق و مهمانخانه بزرگ باشد. این‌ها چیست؟ طراحی پیرامون است زیرا پیرامون در معنای زیستن اثر دارد. حالا کاری ندارم الان چقدر از این [ایده] اجرا می‌شود یا نمی‌شود. موضوعم درباره وضع موجود نیست. نقاد امروز نیستم. من وصف‌کنندۀ نقطۀ «باید»م. می‌گویم «باید این‌گونه باشد.»
پیرامون، عدالت و قضاوت
همه این‌هایی که تا الان مثال زدم در حوزه محسوسات است. اگر بالاتر بیاییم، در معقولات هم همین‌طور است. فرض کنید در تاریخ برویم به چند هزار سال قبل (آن‌قدر دور که به جایی برنخورد) کشوری باشد که حاکم سفاکی دارد و همین‌جوری دورهمی به‌صورت تفریحی آدم می‌کشند. روزی چندصد نفر تلف می‌شوند. مردم این جامعه، درکی از حاکمیت و عدالت دارند. عن‌قریب خبر می‌رسد که در کشور بغلی حاکمی تسلط پیدا کرده که شهروندانش را الکی نمی‌کشد اما محصول آن‌ها را پس از درو، جمع می‌کند و می‌گوید مال من است. استثمارشان می‌کند. مردم کشور اول، می‌گویند باز خدا پدر و مادر حاکم کشور بغلی را بیامرزد. او حاکم عادلی است، برویم آنجا پناهنده شویم. جمع می‌کنند و می‌روند به کشور دومی. روزگاری می‌گذرد و از کشور سومی در مجاورتش خبر می‌رسد که آن‌ها حاکمی دارند که نه کسی را می‌کشد نه کل دارونَدار طرف را برمی‌دارد؛ می‌گوید هرکسی برای خودش بکارد و درو کند ولی باید درصدی را به من خراج بدهد. باز معنای عدالت در ذهن این آدم‌ها تغییر می‌کند. اینکه کسی در چه جغرافیایی و در چه برهه تاریخی‌ای زندگی می‌کند اثر دارد؛ این پیرامون در معنایی که ما از عدالت در ذهن داریم اثر دارد. این از مفهوم کلی عدالت. حالا بیایید درباره قضاوت برایتان بگویم. فیلم‌هایی از یک قاضی باحال در ایالات متحده در فضای مجازی منتشر شده؛ که رسیدگی‌کننده به تخلفات رانندگی است. شاید شما هم دیده باشید. متخلف می‌آید جلویش می‌ایستد، به او تفهیم می‌کند و می‌گوید: «شما از چراغ قرمز رد شدید. بگو ببینم چرا رد شدید؟» در یکی از این فیلم‌ها، مجرم توضیح می‌دهد و می‌گوید: ممن پیرمردی هستم که خودم پابه‌سن‌گذاشته‌ام؛ حدود هشتاد سال دارم... اما فرزند 50ـ60 ساله‌ای دارم که مریضی سختی داشت و من پیگیر کارهای او بودم؛ متوجه نشدم و از چراغ قرمز عبور کردم.» قاضی این پیرامون را در حکمی که می‌خواهد صادر کند اثر می‌دهد. قاضی در نقش دوربین عمل نمی‌کند که بگوید: «من مأمورم و معذور، باید عکسم را بگیرم و حکمم را بدهم» قضاوت اگر این است که می‌دادند کامپیوتر انجام می‌داد؛ آدم نمی‌خواست. یکی از مشکلات تئوریک من با نظام حقوقی مدوّن (آن‌هایی که آموخته حقوق هستید یا استاد حقوق هستید در این تأمل کنید) نظام حقوقی مدون به‌جهت کاستی در انعطاف، نمی‌تواند پیرامون را آن‌گونه که باید، در متن اثر دهد. قاضی از قضاوت انسانی، به خروجی ماشینی نزدیک می‌شود.
رخ‌نمایی عالم به هر آدم متفاوت است
شما می‌توانید از این مثال‌ها بسیار برای خودتان بسازید و در اطرافتان بجویید. می‌بینید چقدر این پیرامون‌ها در معنایی که از شیء برداشت می‌کنید اثر دارند. جمع‌بندی اینکه، ما معنا را مثل یک سمفونی درک می‌کنیم. مجموعه‌ای از سازها می‌نوازند تا معنا شکل بگیرد. شبکه‌ای از معنا شکل می‌گیرد تا یک چیز برای ما معنا پیدا کند. تازه من الان فقط پیرامون‌های بیرون از شما را مثال زدم. اگر بخواهیم پیرامون‌های داخلی را به این اضافه کنیم فضای بحثمان بسیار گسترده‌تر می‌شود. پیرامون درونی یعنی موقعی که داریم شیئی را نگاه می‌کنیم، تجربیات سابقمان را هم پیرامون آن بگذاریم. قدرت و عمق تعقلمان را هم پیرامون آن بگذاریم. این ضرب‌المثل را شنیده‌اید که «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد؟» یعنی «رُخ‌نمایی» ریسمان سیاه و سفید برای کسی که قبلاً گزیده شده و کسی که گزیده نشده متفاوت است. یادتان هست اول اپیزود قبل گفتم «ما همه در یک دنیا زندگی می‌کنیم پس چرا آدم‌ها معانی مختلفی برداشت می‌کنند»؛ برای همین است، که به قول جلال‌الدین‌خانِ بلخی، که می‌گوید «بنمای رخ»، رخ‌نمایی عالم به هر آدم متفاوت است... رخ‌نمایی داریم تا رخ‌نمایی.
چشم باز پیرامون بیشتری می‌بیند
دوستان من، رفقای من! به‌جان خودم اگر دو اپیزود متوالی داریم پیرامونِ پیرامون صحبت می‌کنیم، این‌طور نیست که موضوع کم آمده باشد. حرف نگفته زیاد است؛ تکرار و تأکیدمان از این باب است که معنا بلند است؛ اثرش زیاد است. این بیت معروفی که از عالی‌جناب جلال‌الدین شنیدیم، که «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست»؛ (بقیه غزل پیشکش) همین اولش که می‌گوید «بنمای رخ»، «رخ‌نمایی» آداب و رموزی دارد. این‌طور نیست که من و شما در نقش سلطان عالم، یک‌جایی در حال خماری نشسته باشیم و بگوییم که: بنمای رخ! و از آن سمت هم یک نفر از غیب بگوید: سلطان به سلامت باد! نمودیم! نمودیم! این‌طور نیست. جان کندن دارد. قاعده دارد. طی کردنِ راه دارد. و راهش چیست؟ هستی، خودش را در آغوش گشوده می‌اندازد. آگاهی، خودش را در بغلِ باز می‌اندازد. تو دهان را باز کن بعد بگو لقمه را بده. وقتی شما بخواهید ادراک عمیق‌تری داشته باشید باید چشم‌تان را بازتر کنید. این تصویر ظاهری که ما از چشم می‌بینیم که پلکی است که بر هم می‌افتد و باز می‌شود؛ بی‌ارتباط با عمق آن نیست. چشم باز می‌شود؛ بازتر می‌شود؛ بازترتر هم می‌شود. هرچه چشمتان گشوده‌تر باشد میدان وسیع‌تری را درک می‌کنید. این اصطلاح «چشم باز» خیلی قابل تأمل است؛ خودتان با شیوه‌هایی که پیش از این صحبت می‌کردیم، مصداق‌هایش را در محاوره دربیاورید. می‌گویند: «چشمت را باز کن؛ با چشم باز انتخاب کن؛ فلانی چشم بازی دارد.» خب این باز بودن چشم، یعنی چه‌کار کردن؟ یعنی شعاع بیشتری را دیدن. شعاع بیشتر را دیدن، یعنی چه چیزهایی را ادراک کردن؟ یعنی پیرامون دیدن. هرچه شما پیرامون گسترده‌تری را ببینید معنای مرکزی‌ای که دریافت می‌کنید معنای عمیق‌تری خواهد بود. در چارچوب تنگ، چیزی خوب است؛ وقتی که چشمت بازتر می‌شود و پیرامون را می‌بینی همان خوب، بد می‌شود. چه‌بسا کار به جایی برسد که شما نتوانید هیچ فعلی را به‌تنهایی بگویید خوب است یا بد است. فقط ناگزیرید در پیرامون خودش بسنجید. خوب و بدها براساس نسبت فعل با پیرامون و اثری که باقی می‌گذارد تعریف می‌شود. نه راست را همیشه می‌شود گفت که خوب است و نه دروغ را همواره می‌توان گفت بد است. الان حکایتی از گلستان سعدی به ذهنم رسید که مثالی راجع به همین موضوع دارد و روزی برایتان خواهم گفت. اما اما اما... می‌خواهم در پایان اپیزود بیست و چهارم، به پرسشی پاسخ بدهم که در پایان اپیزود 23 مطرح شد.
اثرِ من بر پیرامون چیست؟
ما این‌همه صحبت کردیم درباره اثر پیرامون، بر معنای یک شیء. اگر من در جمعی قرار دارم، حتی آن پیرامون، در معنایی که دیگران از من برداشت می‌کنند اثرگذار است. بعد پرسیدیم که آیا عکس این قاعده هم صادق است؟ آیا من هم بر پیرامون خود اثرگذارم؟ من هم مثل شما در این دو هفته، به این پرسش فکر کردم و می‌خواهم حاصل فکرم را با شما در میان بگذارم؛ شما هم لطفاً حاصل فکرتان را با من در میان بگذارید. بیاییم دوباره برگردیم به مثال رنگ‌ها. یادتان هست، در اپیزود قبل مفصل گفتم... اینکه معنای رنگ سفید در ذهن ما متغیر می‌شود. به چیزهایی می‌گوییم سفید؛ که در پیرامونِ بعدی، دیگر به نظرمان سفید نیستند. فرض کنید اجتماعی از آدم‌ها را می‌بینید که لباس‌های متحدالشکلی پوشیده‌اند. از هرصنفی می‌توانند باشند مثلاً مجموعه‌ای از پزشکان، کارگران، دانش‌آموزان یا ... که لباس‌هایشان هم‌رنگ است. این لباس‌ها سفیدند اما نه سفیدِ سفیدِ سفید. حالا فرض کنید کسی روی سن ایستاده و دارد این جماعت سپیدپوش را نگاه می‌کند. برداشتش هم همین است که جمعی با لباس سفید، دربرابر او (به‌عنوان یک ناظر بیرونی) ایستاده‌اند. حالا کافی است فقط یک نفر وارد شود؛ و برود در میان جمع بنشیند... اما این‌یکی واقعاً پیراهنش سفیدِ سفیدِ سفید باشد. می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد؟ نظم خاکستری اجتماع به‌هم می‌خورد. حالا وقتی این جمع می‌خواهند به خودشان بگویند ‌«ما سفیدیم»، بعد خیره‌خیره آن یک نفر را نگاه می‌کنند و می‌گویند: «ولی نه به این سفیدی». عیار سپیدی در جامعه عوض می‌شود. آن ناظر بیرونی، اگر تا چند دقیقه قبل با قاطعیت می‌گفت: «من در برابر شما سپیدپوشان ایستاده‌ام» از حالا به بعد، ناگزیر است تردید کند و از «اطلاق» کلامش کم کند. بگوید من در برابر شما «تقریباً سفیدپوشان» ایستاده‌ام. چرا؟ چون یک سفیدپوش واقعی این وسط هست که اگر به بقیه بگوییم «سفید»، این رنگِ دیگری است. اگر به سپیدیِ این اقرار کنیم، بقیه دیگر عیار بالایی از سفیدی ندارند.
به هم خوردن نظم خاکستری اجتماع
اگرچه، بدون این مثال هم پاسخ سوال مثبت بود. ما اگر یک متغیر باشیم در عالم، که فقط ما تغییر کنیم، همین ما پیرامون دیگر چیزها را تغییر داده‌ایم. همان‌طور که من پیرامونِ توام، تو هم پیرامونِ منی. وقتی تو تغییر می‌کنی، پیرامونِ من تغییر کرده و معنای من هم تغییر می‌کند. اما با مثال گفتم؛ اگر وسط یک جماعت کارمند، یک نفر یک‌کمی بهتر از بقیه کار کند، اگر در میانه یک صنف، کسی پاکدست‌تر از دیگران کار کند، انتظار ناظر را تغییر می‌دهد. از بیرون که نگاه می‌کنی، این سپیدتر دیده می‌شود. قطعاً این یک نفر نمی‌تواند به دیگران تحمیل کند که شما هم مثل من سپید باشید. قرار هم نیست چنین کند. ارزش نیست اصلاً. خوبِ تحمیلی بد است. اما از حیث معرفتی (از منظر شناخت‌شناسی) در برابر نگاه هر تماشاچی منصفی، نمایش داده، نظم خاکستری اجتماع را برهم زده و توانسته یک پله بالاتر را نشان بدهد. در هر کاری که هستیم، در هر جایی که هستیم، ما می‌توانیم آن [فرد] سفید[پوش] باشیم. با این حساب، نمی‌توان گفت در این اداره صد نفر یک‌جور دیگرند و من یکی کاری ازم برنمی‌آید؛ در این مملکت هشتاد میلیون یک‌جور دیگرند و از من کاری برنمی‌آید؛ در این عالم چندمیلیارد یک‌طور دیگرند و از من کاری برنمی‌آید. چرا!... تو یک نفر می‌توانی نظم خاکستری جامعه را برهم‌بزنی؛ همین تو یک نفر می‌توانی انتظار از رنگ سفید را طوری تعریف کنی که مدعیان سپیدی در کنارت خاکستری دیده شوند. در این معناست که هریک انسانِ عمیق، به‌تنهایی یک سرزمین است، یک ملت است، یک مکتب است و یک جهان است.  

دقیقه

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c0796103-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"] انسان‌های فکور و عمیق‌نگر، در همین دنیا زندگی کردند. در میان همین کوچه‌ها و خیابان‌ها و خانه‌ها؛ با تماشای همین کوه، درخت، پرنده و آدم‌ها. چطور می‌شود که کسی در همین صحنه به تفکر عمیق می‌رسد و اما برخی دیگر عمرشان در سطح سپری می‌شود؟ در اپیزود ششم پیرامون جهان منحصر به فرد من و در اپیزود نوزدهم درباره آشنایی‌زدایی کردن از کلمه صحبت شد. در اپیزود بیست و سوم، به مهارت دیگری برای عمیق نگریستن می‌پردازیم. برای گفتگو در مورد این اپیزود می‌توانید در سایت انسانک دیدگاه و نظرات‌تان را درج کنید.

موسیقی‌های متن به ترتیب استفاده در اپیزود: 1ـ مهندس | آکولاد 2ـ راز نان | مانی نعیمی 3ـ ریاضی | بمرانی
اپیزود بیست و سوم
از نیمه پاییز سال انزوا، سلام بر شما. اپیزود بیست و سوم پادکست انسانک را در پانزدهم آبان ماه سال 1399 می‌شنوید. همچنان مثل چند اپیزود اخیر در موضوع کار متمرکز هستیم اما در این اپیزود بنا دارم که درباره یک موضوع بسیار عمیق، بسیار جدی و مهم با هم صحبت کنیم که نه فقط در درک عمیق کار که در ادراک عمیق هر پدیده‌ای پیرامون ما مؤثر است.
مفهوم، مفعولِ فهمِ ماست
ما وقتی تاریخ و اطرافمان را مرور و دیگران را تماشا می‌کنیم، می‌بینیم آدم‌ها در اعماق متفاوتی زندگی می‌کنند مثل جنگلی که از گیاه خزیده در کف جنگل دارد تا سرو قدکشیده به سمت آسمان. خب موضوع سر این است که این تنوع در آدم‌ها، تنوع در ادراک، از کجا نشأت می‌گیرد. بخشی از ماجرا به بذر برمی‌گردد. بالاخره از بذر چمن سرو سبز نمی‌شود. اما موضوع ما آن بعد غیرارادی‌اش که از دست ما خارج است، نیست. در آنی که در اختیار ما هست می‌خواهیم تأمل کنیم. بالاخره این آدمیزادها همه پخته‌شده در دیگ همین دنیایند. آن‌هایی که ما به‌عنوان نخبه، عاقل و فکور می‌شناسیم همین درخت‌ها، همین گنجشک‌ها و همین کوچه و خیابان را دیده‌اند. حالا شدت و سختی و سادگی‌شان مصداق‌های متفاوتی داشته. با دردسر زیستند اما این دردسرها متفاوت بوده و شدت و ضعف داشته. اقلیم‌های مختلفی را دیدند، درخت محله آن‌ها با درخت محله ما فرق داشته ولی بالاخره با همین هستی زندگی کردند. دنیا همین دنیاست. عالم همین عالم است. چرا یکی پخته و یکی نپخته، یکی عمیق و یکی سطحی برمی‌آید؟ آنچه که هست این است که دریابیم (دوستان من، این خیلی جمله مهمی است) که مفهومی که ما از پیرامونمان ادراک می‌کنیم در «چه بودن»ِ ما مؤثر است. ما آنی هستیم که فهم می‌کنیم. ما به اندازه مفهوم زندگی، زندگی می‌کنیم. کلمه مفهوم، مفعول است. مفعولِ چیست؟ مفعولِ فهم است. فاعلش کیست؟ کسی جز من و تو؟ این ما هستیم که فهم می‌سازیم. این ما هستیم که ادراک را می‌سازیم. اگر بلد باشیم محکم و غنی بسازیم فهم عمیق پیدا می‌کنیم. اینکه در مواجهه با یک متن، در مواجهه با یک کلمه، یک پدیده، یک رخداد، مفاهیم متعدد ساخته می‌شود به‌خاطر آن است که «فاهم»ش، یعنی ما آدم‌ها، فهم‌های مختلفی می‌سازیم. پس گردن ماست. وقتی فهم‌مان را از موضوعی را بیان می‌کنیم بازتاب «عیارِ بودن»مان را می‌دهیم. می‌گوییم «من این‌قدرم.»
قطاری به مقصد نادانی
حالا در این اپیزود می‌خواهم یکی از مواردی را که در فهم ما از هستی مؤثر است را برایتان بگویم. همان‌طوری که در اپیزود ششم از همین جنس صحبت کردیم. یادتان می‌آید صدای دریا را شنیدیم؟ و بعد گفتیم شما فهمتان از این صدای دریا را تعریف کنید. از بین چندصد کامنت و پیامی که آمد هیچ‌کدام شبیه هم نبود. یعنی یک دریا تصاویری به تعداد شنونده‌ها تولید می‌کرد. اینجا یک اشاره کردیم. باز در اپیزود نوزدهم یکی دیگر از ابزارهای فهم را گفتیم. گفتیم ما وقتی با کلمات روبه‌رو می‌شویم، کلمات قلم‌مو هستند. روی صفحه ذهن ما یک تصویر را نقاشی می‌کنند. آن تصویر است که درواقع حقیقت کلمه است. و باز راجع به کلمه مفصل صحبت کردیم. حالا از جنس اپیزود شش و اپیزود 19، در اپیزود 23 می‌خواهم یک موضوع بسیار مهم را بگویم. حالا با هم می‌خواهیم برویم سوار یک قطار شویم. قطاری که ایستگاه به ایستگاه با هم طی می‌کنیم تا برسیم به مقصدمان که کجاست؟ نادانی. تعجب نکنید. این اپیزود به مقصد نادانی حرکت می‌کند.
با من به بازار پارچه بیایید
از آنجایی که ایام کروناست، فرصت خرید نیست و شما هم حتماً جزو آن‌هایی هستید که رعایت می‌کنید، می‌خواهم برایتان روایت از خرید کردن بگویم دلتان تازه شود. فرض کنید می‌خواهید پارچه بخرید. می‌روید بازار تهران، بازار پارچه‌فروش‌ها، راسته بازار کفاش‌ها، بازار مولوی یا هرجایی که پارچه می‌خرید. پارچه‌ها را طاقه‌طاقه روی هم چیده‌اند. شما این طاقه‌ها را که تماشا می‌کنید از این پارچه‌ها ادراکی دارید. به آقای فروشنده می‌گویید یک طاقه را بیاورد. دیده‌اید طاقه را که می‌آورند، آن‌قدر باز می‌کنند که به یک قد برسد؟ شما این قد را دوباره تماشا می‌کنید. ادراک‌تان تفاوت پیدا می‌کند یا نه؟ صد البته! ممکن است فروشنده درباره این پارچه با شما صحبت هم بکند. پس علاوه بر بینایی، شنوایی شما را هم درگیر می‌کند. بعد به شما می‌گوید: «خانم، آقا، یه دست بزن به این پارچه!» یعنی لامسه‌ات را هم درگیر می‌کند. می‌بینید؟ در هر کدام از این‌ها، سطح ادراک متفاوت می‌شود. حالا این پارچه را همه‌جوره دیدید؟ به حدی از درک رسیدید؟ بیایید به قسمت بعدی قصه من. همین پارچه را تن یک مانکن، در میرداماد، تجریش، یا توی یک قاب پرده، مثلا در خیابان زرتشت ببینید. آنجا که تماشا می‌کنید می‌بینید اِ! اصلاً انگار نه انگار این همان طاقه‌هه است! یک معنا و ادراک جدید برایتان ایجاد می‌شود.
عینِ همان، ولی نه همان!
یک مثال دیگر بزنم. این را هم زیاد تجربه کرده‌اید. به خانه کسی می‌روید و یک مبل، گلدان یا شیء تزئینی می‌بینید و خیلی خوشتان می‌آید. می‌گویید «این را از کجا خریدی؟» می‌گوید «فلان جا». عین همان را می‌خرید، می‌آورید و می‌گذارید توی خانه خودتان ولی می‌بینید اینجا دیگر آن‌شکلی نیست. ژورنال را ورق می‌زنید، یک لباس را تن همان خانم بزرگوار می‌پسندید. می‌روید با همان پارچه، لباسی سفارش می‌دهید؛ به خیاط می‌گویید: «عین همین را برایم بدوز.» فرض کنیم او هم عین همان را می‌دوزد. بعد، روزی خسته از سرکار برگشته‌اید، توی اتاق شلوغ‌پلوغ خودتان که همه‌چیز تلنبار شده روی تخت، همان لباس را می‌پوشید. جلوی آینه، صورت رنگ‌رفته خودتان را هم تماشا می‌کنید؛ لباسه هم تنتان است. بعد می‌گویید این که آن نیست. این اصلاً شبیه آن نیست؛ یا فرق دارد با آن چیزی که در ذهنتان بوده.
برف، سفید نیست!
این مثال‌هایی که زدم مال کف کف زندگی است. شما ده تا مثال از این جنس می‌توانید در ذهن‌تان بیاورید. سؤال! این ادراک متفاوت مال چیست؟ چرا یک موضوع مشخص در محیط‌های متنوع، درک‌های متنوعی به ما می‌دهد؟ به این تأمل کرده‌اید تا حالا؟ یک مثالی را در اپیزود بیست و یکم خدمت‌تان گفتم اینجا تکرار می‌کنم. در مورد ادراک رنگ‌ها با هم صحبت کردیم. فرض کنید زمستان است و برف آمده است. شما توی کوچه هیجان‌زده شده‌ای، زنگ می‌زنی به دوستت، (یا به همسرت، به مادرت، پدرت) می‌گویی «ببین همه‌جای کوچه سفید شده!» چه‌رنگی شده؟ سفید شده. درست می‌گویی. به‌خاطر اینکه تصویر قبلی‌ای که تو از این کوچه ادراک کردی، آسفالت سیاه بوده. حالا که تماشا می‌کنی در این ترکیب جدید، به کوچه می‌گویی «سفید». حالا اگر یک کاغذ A4 بگذاری روی برف که بین تو و برف قرار بگیرد، صفحه را که نگاه می‌کنی می‌بینی سفید است. می‌پرسیم حالا همچنان برف، سفید به نظر می‌آید؟ نه، اینجا دیگر برف سفید نیست. انگار یک‌ذره به طوسی می‌زند یا شاید یک ذره آبی تویش دارد. ولی به‌هرحال اگر کاغذ سفید است دیگر برف سفید نیست؛ یعنی ادراک جدید حاصل می‌شود. همان کاغذ A4 را می‌آوری توی خانه‌ات، رویش یک خال رنگ سفید می‌گذاری. اینجا می‌بینی همان کاغذی که توی کوچه سفید بود حالا کِرِم به نظر می‌آید. آن نقطه‌هه است که خیلی سفید است. این ماجرا را شما در طراحی خانه‌ها زیاد می‌بینید. بچه‌هایی که کار دکوراسیون داخلی می‌کنند (یا خودتان اگر دست‌به‌کار شده باشید) این بلاها زیاد سرشان می‌آید. دیوار را نگاه می‌کنید و می‌بینید سفید است. رویش یک قاب می‌گذارید که سفیدی دارد. بعد در تمایز با دیوار، حالا می‌بینید که دیوار دیگر سفید نیست. نقاش را صدا می‌کنید، می‌گوید «والله به خدا من این را سفید کردم.» ولی این سفید نیست. کجا ما به این ادراک می‌رسیم که تفاوت را درک کنیم؟ به کلمه تفاوت دقت می‌کنید؟ اگر روی تفاوت تأکید می‌کنم باهاش کار دارم. اگر به ادراک جدید اشاره می‌کنم باهاش کار دارم. تفاوت، میان دو چیز حاصل می‌شود. یک چیز با یک چیز تفاوت نمی‌کند. وقتی دو چیز در صفحه ادراک ما قرار بگیرند، تفاوت، معنا پیدا می‌کند و مدام ادراک‌های جدید تولید می‌شود.
دو گزاره درباره «پیرامون»
خب. حالا از همه این مثال‌هایی که زدم، می‌خوهم چه ادعایی بکنم؟ اینجا را خوب گوش کنید. کل ادعای من در اپیزود بیست و سوم با دو گزاره قابل عرض است. گزاره یک: ما هیچ چیزی را در این هستی، به‌تنهایی ادراک نمی‌کنیم. وقتی من به شما می‌گویم «سفید»، شما نمی‌توانید سفید را منهای یک چیزی تصور کنید. شما یک چیزِ سفید را تصور می‌کنید. همین‌جوری سفیدیِ خالی‌خالی نداریم. وقتی آن یک چیز را تصور می‌کنید، آن را هم در یک خلأ تصور نمی‌کنید بلکه آن چیز را در میان انبوهی از دیگر چیزها ادراک می‌کنید. وقتی من می‌گویم درخت، شما انواع درخت‌ها توی ذهنتان می‌آید. ولی این درخت که خالی نیست. این را روی یک بوم نقاشی می‌بینید یا توی صحرا، یا توی یک جنگل، یا توی کوچه می‌بینید، با یک عالمه متغیر در پیرامونش. پس هیچ چیزی به‌تنهایی ادراک نمی‌شود. بلکه ادراک در یک صفحه اتفاق می‌افتد که موضوع ادراک ما به علاوه پیرامونش توی آن صفحه دیده می‌شود. این ادعای اولم. ادعای دوم چیست؟ دیدید که آن پیرامون، خنثی نیست. بلکه آن چیزهایی که اطراف موضوع ادراک ما هست در ادراک ما تأثیر می‌گذارد. یک تک‌درخت وسط بیابان با یک درخت در جنگل، با یک درخت در کوچه، معناهای متفاوتی در ذهن ما ایجاد می‌کنند. حتی اگر درخت ثابت باشد، به‌خاطر آن اتفاقات پیرامونی، ادراک متفاوت حاصل می‌شود. پس گزاره دوم: همه‌چیز را در کنار دیگرچیزها می‌بینیم و آن دیگر چیزها یا پیرامونی‌ها در درک ما از موضوع‌مان مؤثر است. شما می‌توانید با این ادعای من موافق باشید و می‌توانید مخالف باشید. اگر هم نقد، ایراد یا توضیح و تفصیلی داشتید، حتماً به من بگویید و راهنمایی‌ام کنید. کامنت انسانک که به روی شما باز است ولی اگر جایی در صفحه خودتان، وبلاگتان، وبسایت‌تان، تحلیل یا نقدی داشتید به هر شکل و شمایلی که مقبولتان است بنویسید. فقط لطفاً خبرم کنید که هم بخوانم هم در دسترس دیگران قرار بدهم که نقدهای شما را ببینند. من تا امروزی که نیمه آبان است این‌قدر فهمیده‌ام که همه‌چیز را در کنار دیگر چیزها ادراک می‌کنیم و آن دیگر چیزها در فهم ما مؤثر است. ابتدای اپیزود که گفتم ما برای ساختن فهم عمیق نیازمند توانمندی‌هایی هستیم، برایتان مثال‌هایی می‌زنم از اینکه ببینید چطور توجه به این پیرامونی‌ها می‌تواند ما را به درک عمیق‌تری از رخدادها برساند.
سواد کل برای زیستن لازم است
ما یک قول و قراری در انسانک با هم داریم که چیزی که به درد زندگی نمی‌خورد را نه من بگویم نه شما بشنوید. اگر داریم راجع به این موضوع صحبت می‌کنیم به‌خاطر این است که در زیستن ما مؤثر است. یعنی بعد از این چند دقیقه ما طور دیگری زندگی خواهیم کرد. قاعدتاً باید اینطور باشد. اثر عملی دارد. شما با همین گزاره که من می‌گویم که فهم ما از هرچیز منوط به دیگر چیزهای پیرامونش است، بروید نظام آموزشی رسمی را ببینید. توی سیستم درس و مدرسه ما و البته همه نظام‌های آموزشی مدرسه‌محور، این‌طور است که یک سواد کل را تجزیه می‌کنند به جملات جداجدا از هم، انتزاعی و این‌ها را شروع می‌کنند درس دادن. ما همه‌مان چند سال نوشتیم ایمان و عمل صالح. بارم دو نمره گرفتیم. این برای ما یک مقوله درک‌شده است که می‌شود باهاش دو نمره گرفت. اما چون این را وسط زندگی تجربه نکردیم با این همه گزاره‌هایی که درسش را خوانده‌ایم مشقش را هم نوشتیم می‌آییم وارد زندگی می‌شویم بعد نمی‌دانیم آن‌ها به درد کجا می‌خورد اصلا! چون آن‌ها را وسط این مجموعه نتوانستیم ادراک کنیم. آن‌ها را روی کاغذ و فقط در یک سؤال و جواب درک کردیم. این دقیقاً تمایز بین دانش کاربردی و نظری است. توی کاربرد چون هیچ وقتی درواقعیت زندگی شما نمی‌تونید یک مقوله را به‌تنهایی درک کنید. همیشه این تنیده با بقیه رخدادهاست. این‌جوری نیست که زندگی در یک نقطه از شما آزمون کار بگیرد یک جای دیگر آزمون اخلاق بگیرد یک جای دیگر آزمون معارف اسلامی بگیرد یک جای دیگر آزمون ریاضی بگیرد. در زندگی واقعی این‌ها همه‌شان در هم‌اند و در همان زمانی که داری کارهایت را پس می‌دهی اخلاقت هم باید در کنارت باشد مهارت گفت‌وگویت هم کنارت باشد پوششت هم در کنارت باشد؛ این‌ها همه‌شان توی هم‌اند. چه می‌شود که ما سال‌ها درس می‌خونیم ولی وارد زندگی که می‌شویم احساس می‌کنیم انگار هیچ چیز نخوانده‌ایم؟ انگار کل آن‌هایی که خوانده‌ایم به درد اینجا نمی‌خورد. به‌خاطر اینکه ما گزاره‌های منفک خوانده‌ایم. حالا که می‌خواهیم در کل زندگی کنیم دچار مشکل می‌شویم. می‌بینید چقدر این اثرگذار است؟ حالا همین حرف توی تمام زندگی اثرگذار است. گفت‌وگوها و مجادله‌های زن‌وشوهری، گفت‌وگوهای پدرفرزندی، مادرفرزندی، مذاکرات تجاری توی بسیاری از این‌ها شما ردپای درک ناصحیح را می‌بینید. و همین اختلاف در ادراک است که به دعوا مشاجره تنش دعاوی حقوقی بعضاً جنگ دو ملت ختم می‌شه.
مثالی از گفت‌وگو با علی
من یک مثال خیلی ساده بزنم برایتان. و خیلی بامزه هم هست. از گفت‌وگویم با علی. فکر می‌کنم من چندین اپیزود به هم‌صحبتی با علی اشاره کرده‌ام. به این تأکید دارم به عمد دارم می‌گویم این‌ها را. بچه‌ها را جدی بگیریم. نه از باب تفقد و مهربانی که بگوییم که جدی می‌گیرم چون طفلکی هستین. جدی بگیریم چون حرف‌های جدی می‌زنند. بچه‌ها همیشه در مقام بیان حرف جدی هستند. سؤالشان جدی است، درکشان از هستی جدی است، توی تعامل با بچه‌ها می‌گویند که بهتر است از حیث ظاهری، زانو بزنید هم‌قد صحبت کنید که او تصور نکند که یک کسی مسلط بر او از بالادست دارد صحبت می‌کند. این ظاهر است. علاوه بر این می‌خواهم بگویم در باطن هم زانو بزنید. بچه‌ها آینه بی‌زنگارند. خودمان را به ما بهتر نشان می‌دهند. حالا برایتان یک مثال بزنم. همین‌طوری که من دارم این قصه را برایتان تعریف می‌کنم شما این گزاره منطقی را در ذهن داشته باشید. که جمع نقیضین عقلاً محال است. یعنی نمی‌شود دو نقیض را همزمان و توأمان با هم یکجا آورد. نمی‌شود یک فعل ثابت را تو بهش بگویی این کار، هم سیاه کردن است هم سفید کردن. این کار، هم سرد کردن است هم گرم کردن. خب؟ این توی گوشه ذهنتان باشد. داستان برمی‌گردد به پنج شش سال پیش. یعنی علی چهار ـ پنج‌ساله است. هروقت چایی داغ می‌دن دست این بچه، بابا را صدا می‌کند: بابا! بله! جمله را گوش کن. بیا چایی را فوت کن گرم بشود! من مدت‌ها سر این جمله با علی کلنجار می‌رفتم که: علی جان! چایی رو فوت می‌کنن سرد شه. بگو من بیام چایی رو فوت کنم خنک شه. بعد می‌رفتم فوت می‌کردم می‌گفتم دیدی خنک شد؟ بیا بخور. دوباره سری بعد مثل کش برمی‌گشت سر جای اول. بابا! بیا چایی رو فوت کن گرم شه! و من در ذهنم این پارادوکس بود دیگر. آخر نمی‌شود که. تو داری چایی را می‌خوری می‌بینی سرد شده است. به همین‌خاطر من را صدا می‌کنی. پس چرا می‌گویی بیا گرمش کن؟
سرد، گرم... داغ!
آخر تصمیم گرفتم برم سراغ پیرامونش. صادقانه آن موقع این جزئیاتی که الان برای شما تعریف کردم در ذهنم نبود ولی عملاً تجربه کردم. چایی را گذاشتم گفتم: علی ببین. این چایی الان گرم است. انگشتت را بزن به فنجان! از این ژست‌های پدر فهیم دیدید تجربه می‌سازد؟ انگشتش را به فنجان زد. خب علی جون؟ این چایی الان چیه؟ گفت: داغه! گفتم: خب باریکلا. بعد من فوت کنم چی می‌شه؟ گفت: گرم می‌شه. بعد اینجا توی ذهنم سؤال شد. گفتم: بعد کی سرد می‌شه؟ گفت: بذاری یخچال سرد می‌شه. دیدم که من دو پله دارم: سرد و گرم. بعد علی که می‌خواهد صحبت کند می‌گوید که: داغ، گرم، سرد. پیرامون ذهنی او و تجربیات زیسته او و نحوه بیانی این تجربیات به گونه‌ای بود که آن چیزی که او داشت بهش می‌گفت گرم، همانی بود که من بهش می‌گفتم سرد! یعنی در معنای حقیقی، اصلاً جمع نقیضین مصداق نداشت. ما نقیض هم نبودیم. اما لفظی که استفاده می‌کردیم برای صحبت‌مان، این‌طور بود که او به چیزی می‌گفت گرم که من بهش می‌گفتم سرد. و ما با هم تنش لفظی داشتیم در صورتی که در حقیقت ماجرا، یک حرف داشتیم. چه چیزی مرا به درک دقیق‌تری از صحبت علی رساند؟ این که بروم متوجه بشوم که علی دارد توی چه محیطی صحبت می‌کند. آیا من می‌توانستم بدون این ادراک پیرامون به درک دقیق صحبت او برسم؟ از این خاطره‌ها ما با هم زیاد داریم. همین سه چهار روز پیش گفتم که: علی با مداد سیاه بنویس. آورده روی دفترش به من نشان می‌دهد می‌گوید: سیاه نبود با خاکستری نوشتم. بعد نگاه کردم دیدم راست می‌گوید: این مداد سیاهی که من می‌گویم او بهش می‌گوید خاکستری. تفکیک رنگی آن آدم با من متفاوت است دیگر. اشکالی ندارد. کلمات با پیرامون خودشان معنا می‌شوند. این پیرامون‌هاست که ادراک‌های متفاوتی می‌سازد. از همین نمونه تفاوت‌ها در بیان زنانه و مردانه در خصوص رنگ است. ما وقتی می‌خواهیم بگوییم رنگ، خود رنگ را بهش اشاره می‌کنیم. می‌گوییم: سبز. من این‌جوری‌ام‌ها. حالا که می‌گویم جمع نبندم. خانم‌ها که می‌خواهند سبز را بگویند نمی‌گویند سبز. چیزی که سبز را در ان تجربه کرده‌اند به زبان می‌آورند. می‌بینید صدتا سبز دارند. کاهویی، ماشی، سدری، کله‌غازی. کله غاز که رنگ نیست.کاهو و سدر که رنگ نیستند. ولی او دارد دقیق‌تر صحبت می‌کند. او دارد آن چیزی که رنگ را رویش تجربه کرده توی بازی می‌آورد. به همین خاطر من سه تا رنگ دارم، او سیصد رنگ. از این مثال‌‌ها شما بروید توی زندگی نگاه بکنید ببینید چقدر از مناقشه‌ها به خاطر همین عدم توجه به پیرامون رخ می‌دهد.
پیرامون در زیست ما اثرگذار است
امیدوارم مثال‌های ساده‌ای که مطرح کردم، به ساده‌انگاری و پیش پا افتاده دیدن ماجرا ختم نشده باشد. شاید باورپذیر نباشد برای ما که بسیاری از رنج‌های بشر امروز، برخاسته از همین حرف‌های ساده است. ما امروز بسیار تنیده‌تر از چندصد سال قبل در همیم. بسیار متراکم‌تر زندگی می‌کنیم. دردهایمان را زود با هم به اشتراک می‌گذاریم. شعله‌ای که توی خانه ما بلند می‌شود زود کل محل را می‌گیرد. اگر در این تراکم ناتوان باشیم از ادراک هم، اتفاقی که خواهد افتاد همانی است که می‌بینید. فرقی نمی‌کند جامعه یک دوستی دونفره، یک خانواده باشد، محیط کسب و کار باشد، تا زمانی که فهم دیگری، فهم پیرامون، اثرگذاری پیرامون در ادراک ما باور نشود، ما دچار معضلیم. صلح، یک ژست بی‌مصداق است. تا زمانی که ما نتوانیم همدیگر را بفهمیم. این موضوع ابعاد اجتماعی دارد. من نادیده نمی‌گیرم اگر توی انسانک راجع به ابعاد اجتماعی صحبت نمی‌کنیم چون زمین بازی‌مان نیست. ما از ابتدا انسانک را حول موضوع فردیت شروع کردیم. راجع به خود، صحبت می‌کنیم. از جهان منحصربه فرد من می‌گویم. از تنهایی می‌گویم. اما انسانک یک قل دیگر هم دارد که تمرکزش در جمعیت است. در آداب جمع بودن است. اما به دلایلی به ملاحظاتی تا به امروز لااقل این قل متولد نشده. امیدوارم دیر یا زود قل دیگر انسانک هم متولد شود و آنجا دیگر ما محور صحبت‌مان جمعیت باشد. فعلا داریم در حوزه فردیت تأمل می‌کنیم.
جمع‌بندی و «نمی‌دانم»!
حالا جمع‌بندی کنم آن چیزی را که در این اپیزود گفته شد. گفتم پایان اپیزود می‌رسیم به «نمی‌دانم». عزیز، رفیق! هر چیزی را که خواستی بفهمی در صفحه بفهم. تفکر عمیق مثل چاه عمیق است. سنگ سؤال را که در آن بیندازی دیر به صدای «می‌دانم» می‌رسی. اما تفکر سطحی سطل است. سؤال نرفته می‌گوید : «دنگ»! می‌دونم! اصلا نمی‌گذارد به علامت سوال تهش برسی. می‌دانم! و به شدت مطلق پاسخ می‌دهد. به همین جهت است که نقد کردیم به گزاره مطلق مگو چیست کار. در مورد هر چیزی که می‌خواهی اظهارنظر کنی باید در متن نگاهش کنی. یک سری سؤال باید ازش بپرسی. می‌پرسند که بطالت یا فراغت فضیلت است یا نه؟ بگو نمی‌دانم. اولا بهم بگو که تو چه تجربه پیشینی از فراغت داری که داری الان به من می‌گی فراغت. چون تجربه خودت را داری به زبان می‌آری دیگر: اپیزود ششم. بعد بگو ببینم با این کلمه بطالت یا فراغت، می‌خواهی چه معنایی را در ذهن من ترسیم کنی؟ اپیزود نوزدهم. بعد بهم بگو ببینم در چه اجتماعی، در چه پیرامونی، در چه گستره‌ای داری این را استفاده می‌کنی؟ اپیزود بیست و سوم. داری راجع به کار صحبت می‌کنی. با کی؟ وقتی از کار صحبت می‌کنی مهم است که این کار وسط چه صفحه‌ای نشسته. به همین خاطر است که من نمی‌توانم برای شما بگویم که من به جای شما به باور می‌رسم. من جای شما می‌روم تفکر می‌کنم. یا تو برو فکر کن من به تو تقلید و اقتدا می‌کنم. هرکسی باید خودش به ادراک برسد. کار برای هرکدام از شما در صفحه خودتان معنا پیدا می‌کند. برای منی که نیاز روزمزد دارم یعنی امروز به مزد امروز نیاز دارم کار یک چارچوب دارد، برای آن دیگری‌ای که نیازتراشی می‌کند، نیاز از سر حرص دارد، یک تعریف دارد، برای جامعه عادلانه، کار یک تعریف دارد؛ برای جامعه‌ای که زمینش کج است، از اول کار استثماری است؛ این یک تعریف دارد. خب ما که نمی‌توانیم با یک چوب همه کار را برانیم. توی گوشه‌گوشه زندگی‌مان همین است. آقا می‌آید از من و تو سؤال می‌پرسد: لباسم خوبه؟ لباسم قشنگه؟ جواب سرسری سطحی این است که بگویی: آره یا نه. اما کسی که بخواهد جواب عمیق به همین سوال ساده روتین بدهد؛ باید پیرامونش را بپرسد. کمترین پیرامون این است که ترکیبش را با بقیه البسه بپرسی. خب این بلوز را با کدام دامن می‌پوشی؟ این پیراهن را با کدام شلوار می‌پوشی؟ با کدام کفش می‌پوشی؟ شعاع پیرامون این می‌تواند بزرگ‌تر باشد. در چه اقلیمی می‌پوشی؟ در چه فصلی می‌پوشی؟ آنجا سرد است؟ گرم است؟ برای صبح می‌پوشی؟ برای شب می‌پوشی؟ باز شعاع را بزرگ‌تر کنید. در چه جمع انسانی‌ای می‌پوشی؟ محفل خودمانی است؟ می‌خواهی بروی ورزش کنی؟ جلسه کاری است؟ مهمانی رسمی است؟ شما هرچه شعاع پیرامونی را که می‌بینید وسیع‌تر باشد به ادراک متفاوت‌تری در شیء می‌رسید.
شعاع پیرامون بزرگ‌تر؛ زندگی عمیق‌تر
اول اپیزود که عرض کردم آن آدم‌های عمیق هم در همین جهان ما زندگی کردند. میان همین درخت و کوچه و خیابان راه رفتند. چرا عمیق زندگی کردند؟ چون شعاع پیرامون‌شان بزرگ بوده. اثر پیرامون بر ادراک شیء در حوزه‌های مختلفی قابل بحث است. در تعریف عدالت قابل بحث است. در علوم سیاسی قابل بحث است. در تاریخ قابل بحث است. در حوزه رسانه قابل بحث است. در معماری، طراحی، نقاشی، در سبک زندگی، در مینیمالیسم... اوه... کلی مثال دارد. در بیزینس، در مارکتینگ. دوتا بنگاهید جفت‌تان دارید محصول یکسان تولید می‌کنید. چه بسا شما دارید بهترش رو تولید می‌کنید اما آن دیگری شعاع بزرگ‌تری از بازار را گرفته، سهمش از بازار بزرگ‌تر است. چرا؟ خب در پیرامون ماجرا باید دید. اپیزود طولانی نمی‌خواهم بشود و اینجا، درواقع صحبتم را جمع‌بندی می‌کنم. اگر شما مشتاق بودید میل داشتید خبر کنید یک اپیزود دیگر هم می‌شود در مورد همین اثر پیرامون در ادراک شیء صحبت کرد. و در هر حال برسیم به جمله پایانی. (آهان. قبل از اینکه جمله پایانی‌ام را بگویم. ببینید رفقای من، متأسفانه موقعی که دارم اپیزود را ضبط می‌کنم نمی‌دانم از چه موسیقی‌هایی می‌خواهم استفاده کنم. به همین جهت با کمال شرمندگی موسیقی‌ها را در اپیزود معرفی نمی‌کنم اما هم در وب‌سایت انسانک در پست مربوط به هر اپیزود، سعی شده که موسیقی معرفی بشود هم در کانال انسانک. اما از الان در ذهن دارم که برای این اپیزود از سبک بلوز استفاده کنم. این سبک مربوط به فضای کارگری است. مضامینش مضامین انتقادی اجتماعی است؛ برمی‌گردد به افریقایی‌تبارهایی که در امریکا کارگری می‌کردند. حالا شما سرچ بکنید می‌توانید بهتر از من راجع بهش اطلاعات کسب کنید. پرانتز را ببندم.)
مؤخره
راجع به بحث پیرامون جمله پایانی‌ام را بگویم. اگر این مقدمات را پذیرفته باشیم که برای درک هر موضوعی پیرامونش هم مؤثر است در ادراکی که برای ما حاصل می‌شود، یک نتیجه‌گیری مهمی به دست می‌آید. اینکه دیگران در ادراک شما علاوه بر خود خود شما پیرامون شما را هم خواهند دید. این پیرامون لزوماً به معنای دیگر آدم‌ها نیستند‌ها. که البته آن‌ها هم هستند. این به عهده من و تو که برویم فکر کنیم ببینیم پیرامون ما چیست. من چه چیزی را گرداگرد خودم باید ببینم. و بدانم که این پیرامون، در تعریف من مؤثر است. در ادراک من مؤثر است. تازه می‌خواهم غلظت جمله‌ام را بالا ببرم. نه در ادراک دیگران از من، بلکه در ادراک من از من مؤثر است. به همین خاطر است که نحوه پوشیدن شما در حال خودتان مؤثر است. یکی از راه‌های تغییر در اکنونِ من، این است که در پیرامون‌مان تجدید نظر کنیم. و با یک پرسش اپیزود را تمام می‌کنم: ما هرچه گفتیم از تأثیر پیرامون بر شیء گفتیم. از تأثیر پیرامون حتی بر من گفتیم. حالا سؤال این است: من چه تأثیری بر پیرامون خودم دارم؟

دقیقه

مهمان نامشخص

اپیزود بیست و دوم پادکست انسانک، یک نمایش شنیداری و یک گفتگوی انتقادی است. «به هیچ کس نمی‌شه گفت خوشبخت یا بدبخت، چون بخت در پایان قصه روشن میشه؛ اصلا از کجا معلوم، شاید همین زخم، آغاز خوشبختی باشه ...» این اپیزود تقدیم بر همه زخم‌دارها، شکسته‌ها، افتاده‌ها، رنجیده‌ها:

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c03090be-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"] سرفصل‌های گفتگو در این اپیزود عبارتند از:
  • گفتگویی در قرارگاه توپخانه ارتش پروس
  • تاملی در مفهوم کار و ازکارافتادگی به بهانه داستانی از نیچه
  • درنگی در شعر جناب ملک الشعرای بهار
  • توجهی بر عنوان مقاله برتراند راسل در تقابل با شعر جناب بهار
  • اشاره‌ای در عدم ارزش ذاتی وطن
  • معمای جنون نیچه

در اپیزود بیست و دوم دو کتاب مورد اشاره قرار گرفت، نخست کتاب در ستایش بطالت نوشته برتراند راسل بود. این کتاب جستار کوتاهی است که در آن راسل با نقد ساعت کار و مصرف گرایی روزگار خودش، سطرهایی در ستایش بطالت نوشته است. او نقدهایی بر موضوع پس انداز دارد که می‌تواند محل تامل باشد.

اما کتاب دیگری که به آن اشاره شد، «وقتی نیچه گریست» اثر مشهور و خواندنی جناب اروین یالوم است. البته اشاره‌ای که این کتاب شد نه در باب محتوا بلکه در خصوص تصویر بر روی جلد است. این تصویر که واقعی است نیچه را در کنار دوست (پل ری) و سالومه نشان می‌دهد.

نیچه در مواجهه با سالومه او را مشتاق و وابسته به خودش شناخت طوری که نوشته بود «این دختر پیوند استوار دوستی با من بسته است: استوارتر از هر آنچه بر روی زمین یافت می‌شود. مدت‌هاست كه بخت این چنین به من روی نیاورده است. امیدوارم شاگرد واقعی‌ام را یافته باشم و اگر عمرم كفاف ندهد، لو ادامه‌دهنده‌ی راه من و تفكرم باشد.» و اما زمانی دریافت که دچار اشتباه در شناخت شده که دیگر کاری از دستش بر نمی‌آمد.

شاید همین رخداد در نگاه نیچه به زنان نیز موثر بود چنانکه او در بند 232 فراسوی خیر و شر می‌نویسد: «زن را با حقیقت چه‌كار! از ازل چیزی دل‌آزارتر و دشمن‌خوتر از حقیقت برای زن نبوده است؛ هنر بزرگ او دروغگویی است.» و البته در اینجا می‌توانید تحلیلی مفصل‌تر از مواجه نیچه و سالومه بخوانید.

و اما آوای دل انگیز نخستینی که در پادکست استفاده شده موسیقی بی کلام Black Dog اثری از Autonomy است که می‌توانید بشنوید.

[su_audio url="https://dl.vmusic.ir/2020/08/Autonomy%20-%20Black%20Dog%20(2020)/128k/Autonomy%20-%20Black%20Dog.mp3?hash=OXvVoaps4MR6JhcQ_OKOxQ&expires=1604646136" width="100"]

در ادامه نیز دو موسیقی استفاده شده در این اپیزود مربوط به فیلم تماشایی Her (او) بود. فیلمی درام و تخیلی که البته بعد از تماشا به این نتیجه خواهید رسید که در دنیای فردا، چندان دور از واقع نیست.

این دو ترک را می‌توانید از لینکهای ذیل دانلود کنید:

Loneliness 3 (Night Talking)

Song On The Beach

متن کامل اپیزود بیست‌ودوم

داستان برمی‌گردد به اسفندماه سال ۱۲۴۶ هجری شمسی مقارن با مارس ۱۸۶۸ میلادی. آسمانِ شهرِ خرّم و سرسبز ناومبورگ پوشیده در ابر است. شعاع کم‌سویی از خورشید از پشت ابر بر‌ روی تپه‌های سرسبز این شهر تابیده. تپه‌های پوشیده از جنگل که البته لکه‌ای از آن، نقطه آغاز داستان ماست. [دور] لکه‌ای که در بین آن جنگل سرسبز پیداست، دیوار‌کشی شده و بر سردرِ آن نوشته‌اند: «قرارگاه توپ‌خانه ارتش پروس».   جای‌جای محوطه، حلقه‌ای از سربازها دور‌ هم نشسته‌اند. برخی مشغول تیمار اسب‌هایشان، برخی مشغول تیمار خودشان و تفنگ‌هایشان. عجیب و بهت‌انگیز است که این سرباز‌ها هروقت از جا بلند می‌شوند و راه می‌روند، از پوتین‌هایشان فقط صدای سُم اسب شنیده می‌شود. اما از میان همه این هیاهو‌ها و حلقه‌ها گوش ما تیز می‌شود به شنیدن صدای دو‌ سرباز؛ دو سرباز که دورکومه‌ای از آتش، از گل‌و‌لای زمین به زین اسب‌ها پناه برده‌اند و زین اسب‌ها را بر زمین گذاشته‌اند و روی آن نشسته‌اند. هرازگاهی دستشان را روی آتش گرم می‌کنند و لیوانی را که در دست دارند سر می‌کشند. یک سرباز، کمی جوان‌تر است و دیگری میان‌سال. سرباز جوان با شور و حرارت مشغول نطق‌کردن و صحبت‌کردن است. گوشمان را که تیز کنیم می‌بینیم صحبت درباره جنگ است. سرباز جوان با شور می‌پرسد: « برای چی باید بجنگیم؟ به‌سمت کی باید شلیک کنیم؟ تو اصلا از خودت می‌پرسی هر روز صبح که پشت این توپ می‌ایستی و آتیش می‌کنی، این آتیش کجا فرود می‌آد؟». سرباز میان‌سال بی‌خیال جواب می‌دهد: « به سر دشمن!». «دشمن؟ دشمن کیه؟ اون هم به تو می‌گه دشمن؛ تو هم به اون می‌گی دشمن! چرا من و تو به هم نمی‌گیم دشمن ولی ما به اونا می‌گیم دشمن؟» سرباز میان‌سال باز هم با طمأنینه جواب می‌دهد: « چون تو هم‌وطنمی اما اون‌ها هم‌وطنم نیستن! من برای وطنم می‌جنگم.» سرباز جوان که انگار هرچه صحبت پیش‌تر می‌رود،‌ بیشتر کلافه می‌شود می‌پرسد: «وطن؟! وطن کجاست؟! چرا اینجا وطن منه اما وطن اون‌ها نیست؟ کی گفته اتریش وطن اون‌هاست و وطن من نیست؟ کی گفته پروس فقط مال ماست؟ از کجا می‌فهمی که اینجا وطن منه؟ از کجا می‌فهمی که جای دیگه وطن نیست؟» سرباز میان‌سال آخرین جرعه لیوانش را هم سرمی‌کشد؛ اشاره می‌کند به پرچمی که در باد می‌رقصد و می‌گوید: « وطن زیر این پرچمه! جایی که اجنبی به تو حکومت نکنه!» سرباز جوان خسته از صحبت، از جا بلند می‌شود. زینی را که رویش نشسته برمی‌دارد و روی اسبی که در کنارش است می‌اندازد. بعد رو ‌به آن سرباز میان‌سال می‌گوید: «اجنبی؟! کدوم فرمانده‌ای اجنبی نیست؟ فکر می‌کنی برای ژنرال، من، تو و بقیه این سربازها فرقی داریم با این اسب؟ من و تو اسبیم؛ برای اسب چه فرقی می‌کنه که ژنرالی که روش نشسته، سردوشی فرانسوی داشته باشه یا پروسی؟ سهم ما مرتعه،‌ سهم ما علوفه است،‌ سهم ما طویله است، سهم اسب همینه!‌ ما اومده‌یم تو جنگ کشته بشیم که مبادا اون‌ها بیان تو خونه‌مون و کشته بشیم.‌» صحبتش را ناامیدانه با یک جمله تمام می‌کند: «ما همه اسبیم رفیق... همه اسبیم. سوارهامون با هم فرق می‌کنه. این سوار می‌ره اون سوار می‌آد.» بی‌خیال صحبت با سرباز میان‌سال، راهش را پیش می‌کشد و به‌سمت دیوار اردوگاه می‌رود. پشت‌ سر صدای سرباز را می‌شنویم که داد می‌کشد: «هــی! سراغ اون بدبخت نرو دیگه. اون به‌اندازه کافی امروز بدشانسی آورده.» کنجکاوتر از قبل رد قدم‌های سرباز جوان را پی می‌گیرم ببینم می‌خواهد سراغ کدام بدبخت بدشانسی برود. اما عجب اینجاست که از صدای قدم‌های سرباز جوان هم صدای سم اسب شنیده می‌شود! [صدای سم اسب...] حالا سرباز زخمی را می‌بینم که با صورتی نزار، او هم به روی زین تکیه به دیوار داده، پا دراز کرده و به‌سختی نفس می‌کشد. بی‌حال با موهای صاف بلند که فرق باز کرده به‌سمت چپ. روی قفسه سینه‌اش را با پارچه سفید بسته‌اند که خون تازۀ پارچه نشان می‌دهد اتفاق، هر چیزی که هست تازه است. سرباز جوان پرسش‌گر آرام‌آرام وارد صحنه نمایش می‌شود. خطاب به زخمی می‌گوید: « بهتری؟» اما سرباز زخمی نای‌ جواب‌دادن ندارد. با اشاره سر حالی‌اش می‌کند که: « نه!» «اوضاع اصلا خوب نیست!‌ شنیدی؟!‌ بهت گفت بدبخت!‌ ولی راستش رو بخوای من نمی‌دونم تو بدبختی یا نه!‌ مگه بخت، تهش نیست؟ مگه به آخرش نمی‌گن بخت؟ به نظرم به هیچ آدمی نمی‌شه گفت خوشبخت یا بدبخت؛ مگر اینکه رسیده باشه به ته خط!‌ آخرش معلوم می‌شه خوش بوده یا بد بوده!‌ موافقی؟!» اما سرباز زخمی همچنان نای پاسخ‌دادن ندارد. «اصلا از کجا معلوم؟ شاید همین زخم، اولِ خوشبختی‌هات باشه!‌» بعد صدایش را آرام‌تر می‌کند، کنار گوش سرباز زخمی می‌‌گوید: «اینو الان بهت می‌گم که دیگه شنیدن یا نشنیدنش فرقی به حالت نداره. چند روز قبل شنیدم که افسرها در مورد تو صحبت می‌کردن!‌ می‌گفتن سوار قابلی هستی!‌ راست هم می‌گن‌!‌ تو این چندماه کسی رو ندیده‌م که اندازه تو سوار ماهری باشه!‌ صحبت از این بود که به‌عنوان فرمانده انتخابت کنن جَوون!‌ راستش رو بخوای بهت هم حسودی‌م شده بود؛ آخه خیلی وقت نیست که اینجایی ولی خوش‌سواری!‌ خوب تو چشم این‌ها نشسته بودی!‌ خودت خبر داشتی که می‌خوان فرمانده‌‌ات کنن؟» چشم‌های درشت سرباز زخمی، از تعجب درشت‌تر هم شده. همان‌طور خیره با سر علامت منفی نشان می‌دهد که نه خبر نداشتم. «واقعا حادثه بود؟ یا خود‌زنی کردی دیوونه؟!‌ آخه کی باورش می‌شه؟! تو این‌همه ماه، صدبار از این اسب بدبخت سواری گرفتی بعد درست اون وقتی که می‌خوان بهت بگن فرمانده، این‌طوری این بلا رو سر خودت می‌آری؟ کی باورش می‌شه؟ امروز غروب می‌خوان برت گردونن بیمارستان. دیگه به درد میدون جنگ نمی‌خوری ولی من بهت پیشنهاد می‌کنم که رسیدی بیمارستان، به همه بگو شمشیر خوردم. هه... خیلی مسخره‌س آخه یه سوار وسط میدون جنگ این‌طوری لت‌وپار؟ اون هم بی‌دشمن؟! می‌خوای بری بگی با زین اسب خودتو این‌جوری پاره‌پاره کردی؟! حالا به کجای این بدبخت خوردی؟ این آخه جا نداره تو رو این‌جوری بکنه!‌» از جا بلند می‌شود و زین اسبی را که زیر سرباز زخمی است کمی خیره‌خیره نگاه می‌کند: «نه واقعا با همین خودت رو ناکار کردی. هنوز جای شُرّه‌های خون روش هست.» سرباز جوان این را می‌گوید و آرام‌آرام از صحنه خارج می‌شود... [صدای سم اسب...] سرباز زخمی داستان ما حالا چندماهی است که بستری است. هرازگاهی چشمش را می‌بندد و به لحظه حادثه فکر می‌کند؛ جایی که آمد جَست بزند و روی زین اسب بنشیند اما زین به قفسه سینه و پهلویش گرفت و او را به‌شدت مجروح کرد. حالا او را مثل شمشیر شکسته پس فرستاده‌اند. از نظر فرمانده‌های ارتش، این سوارکار قابل و توانمند حالا دیگر ناکار شده‌است. ناکار شده... چنان آسیب دیده که نا و رمق راه‌رفتن هم ندارد. هفته‌هاست که ناگزیر است به خواندن خوانده‌ها و ورق‌زدن کتاب‌هایی که سال‌ها قبل آن‌ها را خوانده. بیست‌وسه‌سالگی شاید زمان زود‌هنگامی‌ست برای خانه‌نشین‌شدن و آسیب‌دیدن اما برای فریدریش جوان مجال بی‌نظیری بود. او دوباره و چندباره از نو خواند. یک‌بار کسی از او پرسید: «این کتاب چیه که از دست تو نمی‌افته؟! ‌» او هم جواب داد: «جهان همچون اراده و تصور نوشته آرتور شوپنهاور» «آخه چی داره این کتاب که دست از سرش برنمی‌داری؟!» باز کوتاه جواب داد: «چهره پررنج زندگی» و من هربار به این قسمت از داستان می‌رسم از خودم می‌پرسم که آیا واقعا فریدریش نیچه جوان در آن لحظه ناکار شد یا آن حادثه رخدادی بود که نیچه را بنشاند بر سر کاری که باید انجام می‌داد؟! اگر آن روز زین اسب، پهلو و سینه نیچه را پاره نمی‌کرد، اگر نیچه به یک فرمانده جنگی تبدیل می‌شد،‌ آیا آن روز به‌کار بود؟! و اما آیا حالا که در بستر بیماری افتاده و ناگزیر شده از بازگشتن به خواندن و تأمل‌کردن و نوشتن،‌ ناکار شده؟! این سوال نه در مورد نیچه، که در مورد تک‌تک من و شما هم قابل‌پرسیدن و تأمل‌کردن است. آیا اکنون به کار مشغولیم؟ یا ناکار شده‌ایم؟ آیا هر حادثه‌ای که ما را از اسب می‌اندازد، ما را ناکار کرده؟ یک ورشکستگی، یک باختن،‌ یک پایان تلخ در رابطه‌ ‌عاطفی، یک فقدان، یک آسیب، یک بیماری... آیا این‌ها ما را ناکار می‌کنند؟ یا بالعکس،‌ این‌ها ما را بر کارمان سوار می‌کنند؟ چطور می‌توانیم به این سوال‌ها پاسخ بدهیم اگر قبلش نفهمیده باشیم که کار چیست؟ من در این روز‌ّهای سخت انزوا،‌ در این هفته‌ها و ماه‌های متمادی قرنطینه،‌‌ افتاده از فرماندهی، ازاسب‌افتاده،‌ درحالی‌که ساعت‌های زیادی از شب و روزم را در زیرزمینی پانزده پله پایین‌تر از حیاط سپری می‌کنم، بارها و بارها از خودم می‌پرسم که کار من در این زندگی چه بود؟ آیا ناکار شده‌ام یا از ناکاری نجات پیدا کرده‌ام و تازه بر سر کارم نشسته‌ام؟ در روزهایی که هر پنج دقیقه، یک نفس با پنجه کرونا بند می‌آید، بجاست اگر هر پنچ دقیقه یک‌بار از خودمان بپرسیم این پنج دقیقه نوبت من نبود، حالا که مانده‌ام برای چه کاری مانده‌ام؟ اگر هنوز نفس می‌کشم برای چه نفس می‌کشم؟‌ وقتی روی زمین قدم برمی‌دارم از زیر پاهای خودم چه صدایی می‌شنوم؟‌ صدای پاهایمان را گوش کرده‌ایم؟‌ شاید مهم‌ترین صدایی که باید گوش دهیم نه صدای درس،‌ نه صدای درس‌گفتار، نه صدای پند این و آن، بلکه صدای پای خودمان است. وقتی قدم برمی‌داریم،‌ به چه سمتی قدم برمی‌داریم؟‌ با چه فهمی قدم برمی‌داریم؟ از زیر پاهایمان چه صدایی به گوشمان می‌رسد‌؟ موضوع صحبت ما در این اپیزود،‌ جناب نیچه، زندگی و آرا و افکار ایشان نیست. من عرض دیگری دارم. غرضم دعوت به تأمل در دو موضوع است که چند دقیقه دیگر خدمت‌تان خواهم گفت. اما به‌جهت ویژگی‌های شخصیتی نیچه و رخدادهایی که در زندگی او می‌توانیم مطالعه کنیم،‌ به گمانم آمد که او می‌تواند شخصیت بسیار برجسته و تأمل‌برانگیزی برای ما باشد،‌‌ می‌تواند راه‌گشا باشد اما آن ویژگی‌ها چه هستند؟! من خیلی مختصر عرض کنم. می‌دانید عمری که نیچه متفکرانه زندگی کرده، کوتاه است؛ یعنی نزدیک به چهار دهه است. او در حوالی چهل‌وچهارـ‌پنج‌سالگی،‌ مجنون می‌شود! اما در این زندگی کوتاه،‌ باورهای چندهزارساله اندیشمندان و فیلسوفان قبل از خودش را به چالش کشیده. او با پرسش‌های خود، بنیان‌هایی را فروریخته که پس از او به دوباره‌اندیشی و از نو ‌بناکردن ناگزیر‌شدند و چه‌بسا در این از نو بناکردن،‌ بنای دیگری ساختند. این نشان‌دهنده اثرگذاری، هوش، تأمل و حرّیت این فرد است. آزاد بود و از اینکه بخواهد دیگران را نقد کند و زیر سوال ببرد ابایی نداشت. حتی با اینکه بسیار به آرتور شوپنهاور علاقه‌مند و از او متأثر بود و چه‌بسا بارقه‌های فلسفی در ‌‌ذهن او با مطالعه کتاب آرتور شوپنهاور پیش آمد؛ اما می‌بینیم که درجریان تأمل خودش،‌ وابسته به او نیست. جایی که لازم بوده به او هم گفته نه! و این یعنی آزاد اندیشیدن. جالب است بدانید که نیچه خودش فیلسوف آکادمیک نیست. به تعبیر من طفل، به همین دلیل به حقیقت و اصالت فلسفیدن نزدیک‌تر است. شما هر قیدی که به فلسفه اضافه کنید،‌ آن‌را مقید و از رسالتش دور کرده‌اید. فلسفه تحلیلی، ‌فلسفه قاره‌ای،‌ فلسفه شرق،‌ فلسفه غرب،‌ فلسفه آکادمیک و دانشگاهی هرکدام از این‌ها برشی از کیک را برمی‌دارد یا هرکدام از این‌ها در کمترین اثرگذاری‌اش،‌ یک متدولوژی را برای تحسین تحمیل می‌کند. می‌گوید این‌گونه و الاو بلا این‌گونه بخوان. با این منابع و با این سیر بخوان! خب نیچه از این قید هم رها بوده. او فیلولوژیست بوده. به ترجمه نزدیک به این اصطلاح،‌ زبان‌شناس یا لغت‌شناس بوده. همین موضوع زبان‌شناسی را هم در دانشگاه بازل تدریس می‌کرده. اما تأملاتی که مطرح کرده به کجا رسیده؟‌ بنیان‌های فلسفه را لرزانده. چرا؟ چون رها از قید می‌اندیشیده. نیچه یک خلق و یک ذائقه تفکری دارد که من بسیار او را برای این روزهای خودمان ضروری می‌دانم. آن هم اینکه انگار هیچ چیزی را از پیش مسلم نمی‌داند. هرچیزی که مطرح می‌شود می‌گوید بیا راجع‌به آن فکرکنیم. تا آنجایی که حتی به این معنا می‌رسد که این طایفه فلاسفه هم قواعدی را در ‌ذهن خودشان ساخته‌اند و فکر می‌کنند هستی تابع همین قواعد است. من درهمین هم می‌خواهم تشکیک کنم. به‌خاطر همین به افلاطون هم رحم نمی‌کند. من عرضم این نیست که آنچه گذشت را در هم بکوبیم. می‌گویم فقط مسلّماتمان را مجدد مرور کنیم. بالاخره ما یک سری باورهایی را قطعی گذاشته‌ایم در صندوق و می‌گوییم این‌ها ثابتات ذهن ماست. با این ثابت‌ها متغیرهایمان را حل می‌کنیم. ما ثابت گرفتیم که معنی سواد را می‌دانیم،‌ معنی زوجیت را می‌دانیم، ‌معنی کار را می‌دانیم و همه این‌‌ها هم جزو ارزش‌های ماست؛ این‌ها که هیچ. برویم با این‌ها بقیه‌اش را حل کنیم. اتفاقا من در انسانک می‌روم سراغ همین ثابت‌ها. بیایید راجع‌به آن دوباره فکر کنیم! زوجیت خیلی چیز خوبی است خیلی خوب است اما این وسط ملال چیست؟ سواد خیلی چیز خوبی است ما برایش زحمت کشیدیم و باسواد شدیم؛ باشد دست‌تان درد نکند، فقط چه‌ شد که به پدربزرگ و مادربزرگ‌ها گفتیم بی‌سواد؟‌ از کجا به بعد سواد شد نام یک فرم؛ که هرکسی در درس‌خواندن یک مسیر را از ابتدایی،‌ راهنمایی تا دبیرستان طی کرده باشد، باسواد است؟ الان رفتم سراغ مفهوم کار. در ادامه خواهید دید که خودم و شما را دعوت می‌کنم به اندیشیدن در دو مؤلفه که اتفاقا این هم جزو ثابتات ماست. برایتان مثال می‌‌آورم: آن‌قدر این را مسلم و ثابت دانسته‌اند که می‌گویند اصلا راجع‌به آن فکر و سوال نکن. هست که هست. با ثابت‌گرفتن این‌ها بیا و بقیه مسائلت را حل کن. عرض می‌کنم نه‌خیر! به‌قول یک دوست که در کامنت‌ها از من پرسیده بود «چرا راجع‌به مسائل بدیهی این‌قدر بحث می‌کنید؟» جواب من خیلی کوتاه بود. نوشتم چون این‌ها بدیهی نیست. اما برویم آن دو نکته‌ای را که به نظرم قابل‌تأمل آمد خدمت شما عرض کنم. نکته اولی که دوست دارم خودم و شما در آن بازاندیشی کنیم،‌ مفهوم کار است؛ آن‌چنان که در اپیزود بیستم هم درباره‌اش صحبت کردیم. سعی کردیم بیندیشیم به اینکه کار چیست؟ دقیقا در نقض شعر جناب آ‌قای ملک‌الشعرای بهار. مصرع اول این شعر به‌شدت محل نقد است: «برو کار می‌کن... [تا اینجا هیچ] مگو چیست کار!» چرا نباید بگوییم؟ چرا نباید بپرسیم کار چیست؟ چرا باید پیشاپیش مفروض و مسلم بدانیم که سرمایه جاودانی‌ست کار؟ خب بگو چیست کار!‌ آن سرمایه جاودانی بودنِ کار،‌ از پرسشِ «چیست کار» برمی‌آید. این نقد،‌ به اندیشه ایشان نیست والّا از عالِمی مثل ایشان اگر در خارج از قالب شعری،‌ سوال می‌کردیم که: «بزرگوار،‌ می‌شود کسی کار کند اما نداند کار چیست؟ می‌شود کسی اندیشه‌اش کار نکند و فقط بازوهایش کار کند؟» حتما (یا لااقل می‌توانیم بگوییم امیدواریم) ایشان پاسخ می‌دادند که: « نه، باید مقدم بر کار کردن،‌ چیست کار را بدانیم.» این آفت شعر کلاسیک و ادبیات کلاسیک ماست. فرم در آن، چنان اهمیت دارد که محتوا قربانی می‌شود برای اینکه فرم در آن شکل بگیرد. چیزی که اصالت دارد،‌ نظم و عروض و قافیه است. این شعر را به‌عنوان متن کتاب درسی به ما درس می‌دهند. (در کتاب‌های درسی‌مان بود دیگر؛ یادتان هست؟ الان نمی‌دانم هست یا نه.) چرا؟ چون فریفته نظمش هستیم. اگر از قالب شعر بیرون می‌آمد و کسی جستاری می‌نوشت درباره «فضیلتِ نپرسیدن از کار ولی کار‌کردن»، خب قاعدتا چهارتا خردمند سوال می‌کردند که آخر این چه فضیلتی دارد که مردم را مثل ماشین به کار بدون پرسش دعوت کنیم. پس عرض اول در نقد این شعر است. بپرس و تأمل کن که چیست کار! من نقد دیگری هم عرض کنم. این نقدها برای این نیست که دیگران را نقد کنیم؛ برای این عرض می‌کنم که مشخصا به سوال خودمان فکر کنیم. پرسش از کار به معنی «در فضیلت بطالت» نیست آن‌چنان‌که جناب برتراند راسل می‌گویند. اگرچه که عنوان،‌ عنوانی ژورنالیستی است،‌ دقت حِکمی ندارد. متن را هم که بخوانیم، می‌بینیم که ایشان بیشتر از اینکه معطوف به بطالت صحبت کنند،‌ در نقد کارِ جهانِ ماشینی صحبت می‌کنند. نه مثل جناب ملک‌الشعرا،‌ موضوع را ببریم در دایره مقدسات و بگوییم نپرس و فقط برو انجام بده (مگو چیست کار)؛ نه مثل جناب برتراند‌ راسل بگوییم کار همین یک معنا را دارد و چون به این یک معنا هم نقد داریم، پس بارک‌الله بطالت!‌ من عرضم هیچ‌کدام از این‌دو نیست. بلکه دعوت می‌کنم در خود هستیِ کار تأمل کنیم. ممکن است اثر این تأمل این نباشد که از فردا صبح سر کار نرویم یا کارمان را عوض کنیم اما شاید همان‌‌چیزی را که تا دیروز انجام می‌دادیم از فردا با معنای جدیدی انجام دهیم. ممکن هم هست به این نتیجه برسیم که این‌ جایی که امروز ایستادیم، کار ما نیست. حالا اگر اسب تقدیر به ما لگد نزده و ما را از این‌ کار به کناری نینداخته که سر کارمان بنشینیم،‌ شاید قوه تدبیر به دادمان برسدکه بی‌لگد بتوانیم در خودمان تغییری ایجاد کنیم. پس این تأمل اول. تأمل دوم خیلی خانمان‌برانداز است و موضوع عرض من در این مجموعه اپیزودها هم نیست ولی دلم نیامد که بی‌اشاره از آن بگذرم. در دقایق نخستین این اپیزود،‌ دو اسم خاص را بر زبان آوردم. یکی نیچه و دوم پروس. آهای دوستان من!‌ خانم‌ها!‌ آقایان! چند نفر از شما نام پروس را شنیده بودید؟‌ در مقابل چند نفر از شما نام نیچه را شنیده بودید؟ چند نفر از مردم دنیا روی نقشه جغرافیایی می‌توانند حدود پروس را مشخص کنند؟ پرسش این است: آیا روا بود نیچه تلف شود که پروس باقی بماند؟ می‌دانید چقدر نیچه‌ها قربانی شدند که هرگز اسمشان به گوش ما نرسیده؛ برای مفهومی به نام وطن؟ آنچه که می‌خواهیم در ‌‌آن تأمل کنیم این است که آ‌یا حقیقتاً وطن ارزش است یا این خدای خودساخته‌ای است که ما ابداعش کرده‌ایم؟! این هستی که «تقسیمات کشوری» نداشته، امروز آن را چنان مسلم می‌دانیم (چون از روز ‌اول این‌طور آموختیم) که دیگر جهان بدون این تقسیمات برایمان غیرقابل‌تصور است. مفروض‌مان این است که جهان را باید در قاره‌ها و قاره‌ها را در کشورها و کشورها را در استان‌ّها و استان‌ها را در شهرها و شهر را در محله‌ها و... همین‌طور تجزیه کنیم به پایین. خرده نگیرید؛ من بی‌اطلاع نیستم از قواعد حقوقی بین‌المللی و آثار تقسیمات کشوری و سیر تاریخی دولت‌شهر و دولت‌کشور. به قدر مختصر خود کمی خوانده‌ام. نمی‌خواهم هم بگویم این تقسیمات بدون کارکرد است فقط عرضم این است که آیا این‌ّها مقدس هستند؟ آیا این‌ها چنان ارزشمندند که برایشان جانی داده شود؟ آیا ما با خسران روبه‌رو نمی‌شدیم اگر نیچه فدا می‌شد که پروس بماند؟ پروس که در آخر هم نماند. امروز ما کشوری به نام پروس نداریم. این لطیفه را شنیده‌اید؟ به طرف گفتند: به نظرتان ریشه ‌طلاق چیست؟ گفت: ازدواج. این جوک مسخره،‌ در مورد جنگ و صلح قابل‌تأمل است. چه‌بسا ریشه جنگ‌های ناتمامی که در عالم هست این است که چیزی به‌ نام وطن، ارزش است. من بیش از این نمی‌خواهم روی این موضوع متمرکز بمانم. بحث پیچیده‌ای‌ست، تصورش برای خیلی از ما دشوار است و زودبازده هم نیست. ولی بالاخره در این مزرعۀ عالم قرار نیست همه گشنیز و ریحان بکارند که هفته دیگر سبز شود. این عالم، این مزرعه،‌ نخلستان هم می‌خواهد. گردو هم می‌خواهد. کسانی‌ هم باید بکارند برای چند سده بعد. آن‌چنان که عده‌ای کاشتند برای امروز ما. فقط به‌عنوان یک تلنگر برای کسانی که تکنولوژی را دنبال می‌کنند،‌ در این تأمل کنیم. شاید چند دهه قبل تصور Virtual Currencyها (پول مجازی) در جامعه اقتصادی،‌ حقوقی و سیاسی ناممکن بود. پس لااقل موضوع Virtual Countryها (کشور مجازی) را محتمل بدانیم. روزگار پایان مفهومی به نام وطن را محتمل بدانیم و تازه تصورم این است کسی که با افق آیندة بلند زندگی می‌کند،‌‌ امروزِ غنی‌تری را هم برای خود خواهد ساخت. ما امروز چندهزارساله‌آدمیم. در اپیزود هفدهم عرض کردم. ما چندهزارساله بشریم. پس توقع زیادی نیست اگر چندصدساله اندیشه کنیم. * این اپیزود یعنی بیست‌ودومین اپیزود پادکست انسانک در پنج‌شنبه اول آ‌بان‌ماه هزاروسیصدونودونه ضبط می‌شود. اما من می‌خواهم شما را دعوت کنم به سفر زمان؛ که برویم به پنج‌شنبه دیگری در صدوسی‌ویک سال قبل. یعنی پنج‌شنبه چهاردهم دی‌ماه هزارودویست‌وشصت‌وهفت. می‌شود سوم ژانویه سال هزاروهشتصدوهشتادونه میلادی، در شهر تورین ایتالیا. چند روزی از سال نوی میلادی گذشته و مردم سرخوش و شاداب مشغول تردد در خیابان‌اند اما در میدان کارلوآلبرتو همهمه‌ای درگرفته. آن‌قدر که معرکه رفته‌رفته بزرگ‌تر می‌شود و مردم به تماشای ماجرا اضافه می‌شوند و به دور یک کالسکه حلقه می‌زنند. بقیه کالسکه‌چی‌ها هم خود را به ماجرا می‌رسانند که بتوانند تماشا کنند و از احوال هم‌صنف خودشان باخبر شوند. دو مأمور پلیس وارد ماجرا می‌شوند و پرس‌وجو می‌کنند که: «چیه، چه خبره، چرا معرکه گرفته‌اید؟» کالسکه‌چی متعجب توضیح می‌دهد که: « قربان اتفاق عجیبی نیفتاده بود. من داشتم مثل همیشه اسبم رو هی می‌کردم که راه بیفتم. شلاقی بهش زدم که نفهمیدم این مرد از کجا پیداش شد. اومد و اسب رو در آغوش گرفت و شروع کرد به ناله و گریه‌کردن و مانع من شد که اسب رو تازیانه نزنم و به نوازش‌کردن این اسب مشغول شد. (شاید آن لحظه یکی هم از وسط جمع مزه ریخته که «فامیل دراومده‌ن!» و جماعتی خندیده‌اند و بقیه کالسکه‌چی‌ها هم تصدیق کرده‌اند.) این که کار عجیبی نیست قربان. هر سواری اسب خودش رو هی می‌کنه. هر کالسکه‌چی‌ای باید تازیانه داشته باشه که اسبش رو برونه.» بقیه حضار هم هرکدام چیزی به داستان اضافه می‌کنند و کاشف به عمل می‌آید که بله، قصه همانی است که کالسکه‌چی تعریف کرده و مردی مدهوش پای این اسب افتاده که کسی نیست جز جناب نیچه که حالا چهل‌وپنج سال دارد. ما هنوز نمی‌دانیم در ذهن نیچه چه رخ داد و چه تصویری ترسیم و تداعی شد. چرا میان این‌همه دوپا که در آن میدان قدم می‌زدند، هیچ‌کس آغوش نیچه را گرم نکرد جز اسب؟ تازیانه‌خوردن این اسب چه تحولی در نیچه ایجاد کرد که همین حادثه شد آغاز جنون او... و نیچه بعد از این حادثه دیوانه شد؟ چقدر اسب در زندگی نیچه نماد پررنگی‌ است و چه حادثه‌های جدی‌ای را رقم زده! گویی نیچه در میان دو حرکتِ اسب، نیچه می‌شود. از لحظه‌ای که پهلوی او را پاره می‌کند تا نتواند فرمانده شود تا اسب دیگری که تازیانه می‌خورد و نیچه را وارد دوره جنون می‌کند. من بارها از خودم پرسیده‌ام که اگر آن زین،‌ پهلوی نیچه را ندریده بود آیا نیچه،‌ نیچه می‌شد؟ اگر در آن میدان چند دقیقه دیرتر و زودتر این عبور و مرور اتفاق می‌افتاد و لااقل نیچه با صحنه تازیانه‌خوردن این اسب روبه‌رو نمی‌شد،‌ آیا او باز دیوانه می‌شد؟ به لطف کتاب شیرین جناب یالوم «وقتی نیچه گریست‌»، داستان نیچه زیاد بین ما دست‌به‌دست شده است. روی جلد همین کتاب اگر ملاحظه بفرمایید‌،‌ عکس نیچه و سالومه هست. این عکس، عکسی واقعی است. عکسی که از نیچه و سالومه باقی‌مانده هم به همین ترتیب است. نیچه در موقعیت اسب ارابه ایستاده و سالومه با تازیانه در موقعیت مسافر یا کالسکه‌چی نشسته و نمی‌دانیم راز این حادثه چه بود که نیچه را به جنون کشید. چقدر جبرها در زندگی ما مؤثرند. اگر هرکدام از این متغیرها، هرکدام از این اسب‌ها نبودند،‌ اگر رخداد‌های دوره کودکی نیچه نبود،‌ اگر سالومه نبود... همه این اگرها اگر نبود، چیز دیگری بار می‌آمد. فقط نیچه این‌طور نیست؛ در مورد ما هم همین است. ما آمیخته در جبریم و حتی من در آن چیزی که می‌پندارم آزادم هم آمیخته با جبرم. خب بگذریم از حاشیه و برگردیم به نیچه. جناب نیچه ما که مهرماهی هم هست (متولد ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ است که می‌شود ۲۳ مهرماه‌) در نیمه اسفندماه سال ۱۸۸۹ یعنی چهل‌وچهارپنج ساله است که وارد دوره جنون می‌شود و قریب به یک‌دهه را در همین دیوانگی و جنون عمر می‌کند. معمولا در تعریف داستان زندگی نیچه،‌ کار به همین جنون ختم می‌شود. از اینجا به بعد هم اگر بخواهند از نیچه چیزی بگویند، از خواهرش می‌گویند و نحوه انتشار آثارش و تأثیرپذیری هیتلر و نازی‌ها از آثار نیچه و دیگر اندیشمندان. اما این داستان یک پایانِ تقریباً پنهانی هم دارد که خوب است برایتان تعریف کنم و بشنوید. در روزهای نخستینِ جنون، نیچه یادداشت‌هایی را برای دوستانش ارسال می‌کند. بسیار حیرت‌انگیز است؛ هم محتوای یادداشت‌ها، هم اینکه خب بزرگوار! تو اگر دیوانه‌ای نامه‌نوشتنت چیست؟! اینجاست که بعضی از دوستان به این فکر می‌افتند که نیچه را برگردانیم به شهر خودمان یعنی به بازل؛ شهری که او در آنجا زندگی کرده، درس داده و دوستان زیادی دارد. از میان دوستان جناب فرانتس اُوِربک انتخاب می‌شود برای اینکه به نمایندگی بیاید و این کار را بر دوش بکشد و اینجا داستان جالبی شکل می‌گیرد. این‌روزها یکی از آرزوها یا فانتزی‌های ذهنی‌ام این است که ایام قرنطینه بگذرد و ما دوباره به آغوش هم برگردیم و من نمایش‌نامه اسب‌ها را بنویسم و به روی صحنه بیاورم و شما قدم به چشمم بگذارید و بیایید و تماشا کنید. فقط یک قراری با هم بگذاریم! روزی که تشریف آوردید،‌ شما هم روی صندلی‌ها نقش بازی کنید و به روی خودتان نیاورید که داستان لو رفته! اما در آن نمایش‌نامه اسب‌ها حالا رسیده‌ایم به ایستگاه قطار شهر تورین. دوست نیچه براساس قرار قبلی به شهر تورین راهی شده و حالا قطار سوتی می‌کشد و می‌ایستد. پروفسور ویل یک روان‌پزشک است که در ایستگاه قطار به پیشواز دوست نیچه آمده و قرار است که پروفسور ویل و اوربک با هم به ملاقات نیچه بروند تا او را به کلینیک فریدمات منتقل کنند. آن‌ها یکدیگر را می‌بینند،‌ در آ‌غوش می‌گیرند و پروفسور ویل خوش‌آمد می‌گوید و به ملاقات نیچه راهی می‌شوند. این حادثه مربوط به دهم ژانویه است. یعنی یک هفته از جنون نیچه گذشته و او به‌عنوان بیمار روانی بستری است. با این موقعیت،‌ ملاقات او و پرفسور ویل را با دقت گوش دهید. نیچه به‌محض اینکه پروفسور را می‌بیند با روی باز سلام می‌دهد و می‌گوید: «سلام آقای ویل!» پروفسور ویل شوکه می‌شود. نیچه ادامه می‌دهد: « شما روان‌پزشک هستید درسته؟ ما چند سال پیش با هم ملاقات داشتیم و من اونجا باهاتون در مورد دیوانگی عرفانی بحث کردم.» پروفسور ویل به‌قدری غافلگیر شده که فقط با اشاره سر این یادآوری‌ها را تأیید می‌کند: «بله کاملا درست است.» نیچه، تفکراتی در مورد جنون دارد. انواع جنون را بحث کرده و در مورد دیوانگی عرفانی هم صحبت‌هایی دارد. جایی گفته که «زندگی تحمل‌پذیر نیست مگر اینکه دیوانگی را به‌عنوان یک چاشنی به آن اضافه کنیم.» همه این صحبت‌ها پروفسور ویل را مشکوک کرده که آیا ما واقعا وسط یک بازی هستیم؟ او همه ما و بلکه همه تاریخ را بازی می‌دهد؟ نیچه به همین اکتفا نمی‌کند و صحبتش را ادامه می‌دهد و می‌گوید: «‌پروفسور یادتون هست، ما در اون صحبتی که با هم داشتیم در مورد دیوانه‌ای هم با هم حرف زدیم که اینجا زندگی می‌کرد؟» بُهت پروفسور ویل بیشتر می‌شود ولی نیچه ضربه آخر را هم می‌زند چون اسم و مشخصات آن فرد را هم به یاد دارد. می‌گوید که: «اون فرد آدولف ویشر بود.» و همه این‌ها درست است و پروفسور ویل تصدیق می‌کند. همین رخداد و بعضا رخدادهایی نظیر این، بسیاری از نیچه‌شناس‌ها را در ابهام فرو برده که آیا واقعا نیچه دیوانه شد؟ یا بین تمام کارهایی که نیچه تجربه کرد،‌ دیوانگی هم آخرین کار او بود؟ [صدای سم اسب...]

دقیقه

مهمان نامشخص

این اپیزود، حاصل یک جوشش غیرمترقبه است. در وقتی خارج از آنچه با هم قرار داشتیم و در موضوعی غیر از آنچه باهم قرار داشتیم. آری آری، اپیزود بیست و یکم انسانک، بی قراری ِمحض است. حادثه‌ای در هفدهم مهرماه رخ داد و در حاشیه آن یک جمله به زبان قهرمان ِداستان آمد و آن یک جمله کوتاه، جرقه‌ای شد برای انبوهی از ناگفتنی‌ها و گفتنی‌ها اپیزود بیست و یکم مستقل است و محتوای آن وابسته به مباحث طرح شده در اپیزودهای قبلی نیست. تحفه ناقابلی، تقدیم به پیشگاه متعالی هنر. محور اصلی گفتگو در این اپیزود در باب مقایسه «هنر» و «سیاست» است. از این دو جهان متفاوت و غیرقابل جمع گفته‌ام. [su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/c0082d64-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

هنر از سیاست برتر است

آنچنان که شنیدید، جمله‌ای از زبان همایون شجریان، بهانه شد برای تامل در نسبت میان هنر و سیاست. صحبت‌ها در هفت بند به این شرح بود:

[caption id="" align="alignleft" width="198"]هنر از سیاست برتر است جولین یانگ فیلسوف امریکایی است که اکنون قریب به هشتاد سال سن دارد و در کتاب فلسفه هنر هایدگر، به بررسی هنر از نگاه هایدگر پرداخته[/caption]

بند اول: با ذکر مثالی از اروین پانوفسکی، به نقل از کتاب فلسفه هنر هایدگر به قلم جولین یانگ، به تعریف هنر پرداختیم. چکیده آنکه نگاه هنری یعنی مواجهه با پدیده‌ها بدون غرض شخصی. اگر هنوز پادکست را گوش ندادید، موکدا پیشنهاد می‌کنم، مثال جالب پانوفسکی در خصوص تماشای درخت از نگاه نجارانه را بشنوید.

بند دوم: صحبت کوتاهی داشتیم در خصوص نگاه سیاستمدارانه به هستی و گفتیم که سیاست، مهارت مصادره اراده دیگران به نفع غرض خود است به نحوی که دیگران در مسیر اغراض ما قدم بردارند. این معنا از سیاست محدود به حاکمیت‌های سیاسی نیست اما بارزترین مصداق آن، همان چیزی است که ما در قامت مقامات سیاسی می‌بینیم

بند سوم: قیاس کردیم که چرا هنر از سیاست برتر است. هنرمند برخلاف سیاستمند، قصد تفوق و برتری بر پدیده‌های پیرامونی را ندارد بلکه خودش را به هنر می‌سپارد تا شنوای راز و رمزی باشد که از کشف حجاب امر هنری بر او ظاهر خواهد شد.

بند چهارم: اما در بند چهارم به یک تبصره جدی رسیدیم. آیا همه آنچه که ما امروزه به عنوان هنر می‌شناسیم، همین هنر متعالی است؟ آیا شاهد نیستیم که از صنعتگر و عشوه‌گر و عوام و سیاستمدار، همه برای رسیدن به اغراض خود از هنر استفاده می‌کنند؟ پس توضیح مختصری دادیم تا تأمل مفصلی داشته باشیم بر اینکه ما از اصالت هنر صحبت کردیم حال آنکه آثار هنری که پیرامون ماست طیفی دارد که بعضا به این اصالت خیلی نزدیک یا گاه خیلی دور خواهد بود.

بند پنجم: این بند به گمانم جدی‌ترین نکته‌ای بود که در اپیزود بیست و یکم انسانک مورد بحث قرار گرفت. هنر چه ضرورتی دارد؟ از میان انبوه مواردی که قابل طرح بود من به سه نکته اکتفا کردم

  • اول – هنر ما را به جهان رمزگو و رازآلود مأنوس می‌کند
  • دوم – هنر قابلیت عبور از عادت‌ها را خواهد آموخت
  • سوم – هنر، بالاخص در مصادیق پیشینی و سنتی، بسیار آمیخته با آهستگی است

بند ششم: تذکر بسیار مهم آن است که آیا هنر، به آن جهت که فاقد غرض است باید فاقد معنا باشد؟ آیا هنرمند به آن جهت که غرضمند نیست غیرمسئول است؟ آیا از هنر اصیل انتظار داریم که در نقش مخدر، ما را به حقیقت بی‌اعتنا کند؟ آن‌طور که جهان را اگر آب برد مهم نیست فقط «گیتار را با خودت نبر»؟

حاشا و کلا! آنچنان که در اپیزود هم صحبت کردیم، هنرمند بی‌معنا و بی‌مسئولیت نیست اما در آنچه که بیان می‌کند منفعت‌طلبی ندارد. جهان ِ مطلوب هنرمند آنی نیست که خودش بر مسندعالی نشسته باشد برخلاف یک سیاستمدار که در جامعه آرمانی‌اش، خود صاحب شأن و مقام است. در واقع عبارت «غرض» در این اپیزود متضمن «منفعت‌طلبی» است.

بند هفتم: و سرانجام بحث اینکه حالا ما چه باید بکنیم؟ در این بند پایانی به ضرورت خودپروری در راستای هنراندیشی صحبت داشتیم. چونان همیشه غرض از این گفتگوها، صرف گفتن برای گفتن نیست بلکه نیاز داریم که راهی به عمل بگشاییم.

 

موسیقی اپیزود بیست و یکم

موسیقی منتشر شده در این اپیزود، جملگی به هنرمندی استاد فقید، جناب آقای محمدرضا شجریان بود. سه موسیقی مرغ سحر، جام تهی و زبان آتش در جای جای کلام استفاده شده است. این سه موسیقی را می‌توانید بشنوید:

مرغ سحر [su_audio url="https://dl.musicisho.com/singles/9812/Mohammadreza%20Shajarian%20-%20Morghe%20Sahar%20%5B128%5D.mp3" width="100"]
جام تهی [su_audio url="https://dl.msbmusic.ir/dl7/1397/album/09/album/Mohammadreza%20Shajarian%20-%20Jaam%20Tohi%20%5B128%5D/Mohammadreza%20Shajarian%20-%20Jaam%20Tohi%20%5B128%5D.mp3" width="100"]
زبان آتش [su_audio url="https://irsv.upmusics.com/Downloads/Musics/Mohammadreza%20Shajarian%20-%20Zabane%20Atash%20(128).mp3" width="100"]

متن اپیزود بیست و یکم

نادیده دوستانم! سلام بر شما امیدوارم هرجا که هستید و این دقایق را می‌شنوید، عمیق باشید. این اپیزود ناخوانده را مهمان بی‌خوابی بامداد بیستم مهرماه هزار و سیصد نود و نه هستیم. نمی‌دانم گرفتار شدید به خودگویی بودید یا نه؟! یک وقت‌هایی که زبانتان باز می‌شود برای حرف زدن با خودتان، آن وقت نه برایتان خواب می‌گذارد نه خور... از شما چه پنهان، چند روزی‌ست که حرف‌ها و جملاتی را با خودم زمزمه می‌کنم. در نهایت به دلم نیامد که این‌ها تنها در ذهنم بماند. چیز قابلی نیست ولی همین که هست پیش‌کش، دور هم بشنویم و در آن بیندیشیم. اما چرا می‌گویم اپیزود ناخوانده؟! به‌خاطر اینکه خارج از موضوعی‌ست که اخیرا با هم شروع کردیم؛ یعنی در باب مسئلۀ «کار» نیست. به‌علاوه اینکه خارج از زمانی‌ست که با هم وعده داریم یعنی اول و میانۀ ماه هم نیست. اما چه کنم ما با هم میثاقی داریم در انسانک، میثاقمان این است که زندگی کنیم. اما به‌عمد، اما به قصد... آن‌گونه که شایستۀ انسانی‌زیستن باشد. و وعده دیگری هم داریم؛ اینکه در حوادث و رخدادها درنگ کنیم، راهی را که خیلی‌ها دوان‌دوان می‌روند، ما قدم‌زنان برویم و در پیشامدهای روزگار با عمقی کمی بیش از سطح روبه‌رو بشویم. و در این روزهایی که گذشت، حادثه‌ای رخ داد که تأمل‌برانگیز بود و این عهدی که با هم داریم ایجاب می‌کرد که درنگ کنیم و آن را عمیق ببینیم. حادثه چه بود؟! درگذشت استاد پرآوازۀ آوازخوان ما، موسیقی‌دان عصر ما، جناب آقای محمدرضا شجریان. من البته سواد تمجید از ایشان را ندارم اما به‌عنوان یک مخاطب عامی آن‌قدر می‌فهمم که در آنچه که متبحر بودند عطف ایجاد کردند. عطف یعنی نقطه‌ای شدند که جهان آواز موسیقی سنتی ما، قبل و بعد از ایشان احوال متفاوتی دارد. اما این اپیزود مستقیما در باب هنرمندی ایشان نیست. تا به امروز این روال یا این افتخار نبوده که بشود اپیزودهای انسانک را به کسی پیش‌کش و تقدیم کرد؛ اما این‌بار می‌خواهم این کلمات و دقایق را تقدیم کنم به همایون‌جانِ شجریان؛ نه به این جهت که فرزند استاد محمدرضای شجریان‌اند، نه از این باب که داغدار و عزادارند و نه حتی از این باب که هنرمند خوش‌خوانی هستند و من دوستدارشان هستم. بلکه این تقدیم به پاس یک جمله است، جمله‌ای که چند روز قبل بر زبان ایشان آمد و مثل کبریتی بر هیزم‌هایی کشیده شد که ماه‌ها یک گوشه گذاشته بودم و آنچه که امروز می‌شنوید نانی است که در تنوری پخته که به جمله ایشان شعله‌ور شده! [پخش موسیقی] می‌خواهم برای شما یک نمایش را تعریف کنم؛ نمایش اما نه به معنای الکی و دروغی، نه آنچه که در زبان محاوره‌ای وقتی می‌خواهند از غیراصیل بودن موضوعی صحبت کنند، به آن می‌گویند «نمایشی»؛ نه، نمایشی که اتفاقا اصیل و واقعی‌ست. بسیاری از شما که هم‌عصر من هستید و با من زیسته‌اید از این نمایش باخبرید. قصه را برای آن‌هایی تعریف می‌کنم که شاید زمانی این صدا را می‌شنوند که ما نیستیم و یا شاید در جایی می‌شنوند که از این رخداد دور هستند. ماجرا برمی‌گردد به غروب هفدهم مهرماه هزاروسیصد و نودونه. پنج شنبه، دقایقی باقی‌مانده به غروب آفتاب، خبر منتشر می‌شود که استاد محمدرضا شجریان درگذشت؛ کجا؟! در بیمارستان جم واقع در تهران. جمعی از دوستداران ایشان، از قبل دل‌نگران ایشان و در حوالی بیمارستان مستقر بودند. جمع دیگری با شنیدن این خبر راهی می‌شوند. ساعتی نمی‌گذرد که اجتماعی حوالی بیمارستان شکل گرفته است. [پخش موسیقی] نمایشی که برایتان تعریف می‌کنم شخصیت خوب و بد ندارد. چون من به قصد ارزش‌داوری برایتان روایت نمی‌کنم اما «قهرمان» دارد! این داستان، پرشور برقرار است و صحنۀ نمایش پر است از همهمه، تا کار می‌رسد به هنرنمایی قهرمان داستان. در سکانس پایانی نمایش، همایون شجریان به‌عنوان قهرمان داستان وارد صحنه می‌شود. چرا به ایشان می‌گویم «قهرمان»؟! چون بین او و مردم گفت‌وگو و تعاملی برقرار می‌شود. همه‌چیز در راستای حادثه تلخی است که پیش آمده است. سوگ، مراسم تدفین، تشییع، پرسش‌ها و پاسخ‌ها. جریان همین‌طور ادامه دارد تا دقیقه پایانی و آخرین جمله‌ای که او بر زبان می‌آورد. از میان جمعیت، کسی فریادی می‌زند، شعاری می‌دهد و به تبع او جمع دیگری از حضار شروع می‌کنند به شعار دادن. اینجاست که همایون شجریان دست بلند می‌کند، نهیبی می‌زند و تذکری می‌دهد که این‌ها موضوع عرض من نیست... تا می‌رسد به جمله پایانی و این شاه‌بیتی است که به‌خاطر آن اپیزود بیست‌ویکم پادکست انسانک ساخته شده است. آن جمله چیست؟ [صدای همایون شجریان و پخش موسیقی] « احترام هنر از سیاست بالاتر است» اپیزود بیست‌ویکم را به بهای این جمله در خدمت شما هستم، اما چرا؟ آنچه تا اینجا عرض کردم دامنه بحث بود. با طرح یک سوال، دامنه را به قصد قله ترک کنیم. سوال این است: هنر چیست که احترامی‌ بیش از سیاست دارد؟ این سوال دغدغه بسیاری از اندیشمندان بوده: هنر چیست؟ منشأ اثر هنری کجاست؟ من می‌خواهم به یک تعریف کوتاه، ساده و سخت اکتفا کنم و بگویم «هنر یعنی زیبایی». کوتاه و ساده است چون دو سه کلمه بیشتر نیست؛ اما چرا سخت است؟ به‌خاطر اینکه تعریفی منطقی نیست. براساس منطق اگر بخواهیم صحبت کنیم وقتی کسی می‌گوید «هنر یعنی زیبایی» باید بلافاصله بگوید «و زیبایی یعنی...» چون خود تعریف را نمی‌شود متوقف به امر مجهول کرد. اما من نمی‌خواهم پایبند به منطق با شما صحبت کنم من می‌گویم هنر یعنی زیبایی؛ همان چیزی که شما در زندگی تجربه کرده‌اید و به آن می‌گویید زیبایی. زیبایی یعنی همان که شما در تجربیات زیستۀ خود، با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شوید و می‌گویید: «وای این چقدر قشنگه!» همان، زیبایی است و ما نیاز وجودی داریم به زیبایی. این بحثی که اینجا اشاره می‌کنم را صرفا می‌خواهم نشانه بگذارم برای اینکه یک روزی برگردیم و در موردش صحبت کنیم. قابل تأمل و اشکال است اینکه اساتید، بزرگ‌ترها و معلم‌هایی که درباره دردهای وجودی یا نیازهای وجودی انسان صحبت می‌کنند، نیاز به زیبایی را به‌عنوان یک نیاز وجودی مطرح نمی‌کنند. ما به زیبایی نیاز وجودی داریم. زیبایی نه رفع‌کننده دغدغه مرگ است، نه آزادی، نه معنا و نه تنهایی؛ زیبایی اصالتا نیاز وجودی است. به‌خاطر همین است وقتی عاشقی را ذیل بحث تنهایی می‌بریم، می‌بینیم کفایت نمی‌کند چون وقتی شورانگیزی عشق می‌گذرد، زوجیت باقی است اما چیزی کم است. آن چیزی که کم است از بابت تنهایی نیست چون زوجیت و همسرانگی اگر بدون شوریدگی هم باشد باز هم تنهایی را علاج می‌کند اما آن چیزی که کم است بحث نیاز به زیبایی است. نیاز انسان به حضور در طبیعت یا مواجهه با طبیعت، رفع‌کننده کدام نیاز وجودی است؟ مرگ؟ آزادی؟ معنا یا تنهایی؟ یا اصالتا خود زیبایی‌ست که نیاز وجودی است؟ پرانتز را ببندیم و باشد به وقتش به آن فکر کنیم. اما فعلا بیایید این گزاره‌هایی را که تا الان گفتم، به‌عنوان فرض صادق بگیرید تا به ادامه مسئله بیندیشیم: «هنر یعنی زیبایی» و «ما به زیبایی نیاز وجودی داریم». حالا پرسش بعدی این است که این زیبایی در کجاست؟ این زیبایی در پدیده است یا در نگاه ما؟ حادثه بیرونی چیزی دارد که به آن می‌گوییم زیبا؟ یا این ما هستیم که می‌توانیم چیزها را زیبا یا نازیبا ببینیم؟ این سوال بسیار مهمی است. شما اگر معتقد باشید پدیده بیرونی باید اوصاف و شرایطی داشته باشد تا زیبا باشد، اگر فلان چیز زیبا نیست مسئلۀ اوست که زیبا نیست، یا اگر چنین و چنان بود زیبا می‌شد؛ آن وقت باید معیار یا شاخص زیبایی را در او تعریف کنیم. اما اگر موضوع را معطوف به خودمان بدانیم؛ یعنی بگوییم منم که زیبابین و زیبااندیشم یا من باید زیبااندیشانه پدیده‌های اطراف را ببینم، آن وقت دیگر کاری به بیرون نداریم. باید در خودمان تعیین تکلیف کنیم که من اگر چطور ببینم، زیبایی دیده‌ام و اگر چطور ببینم، زیبااندیشم. [پخش موسیقی] اروین پانوفسکی تاریخ‌نگار، مورخ هنری است و من مستقیما مطالعه‌ای در آثارش نداشته‌ام و تسلطی به آرا و نظرات او ندارم؛ اما می‌خواهم خدمت‌تان مثالی عرض کنم که برای ایشان است. من [این مثال را] در کتاب «فلسفه هنر» هایدگر خوانده‌ام. فلسفه هنر هایدگر نوشته هایدگر نیست؛ در واقع نوشته آقای جولین یانگ است که در مورد نگاه هایدگر به هنر یا فلسفه هنر هایدگر نوشته است. آقای جولین یانگ، معاصر، در قید حیات، حوالی هشتادساله، فیلسوف و استاد دانشگاه ویکفارست است. در کتابی که اصل‌ونسب آن را گفتم، مثالی از آقای اروین پانوفسکی نقل شده. من برای اینکه مدیون ایشان نشوم، ردّ مثال را گفتم که از اینجا به بعد راحت آن را به کلمات و بیان خودم برایتان تعریف کنم. فرض کنید جایی ایستاده‌اید که در منظرتان و مقابلتان یک درخت تنومند، پرطراوت، پرشاخ‌وبرگ و کهن‌سال است و شما از تماشای این درخت، هیبت، شکوه و قدمت آن حظ و لذت می‌برید. من می‌خواهم به این فرضی که گفتم، متغیری را اضافه کنم. یعنی همچنان شما هستید، آن درخت مجلل هم روبه‌روی شما؛ خب؟ فقط یک متغیر اضافه می‌شود، آن چیست؟ اینکه شما نجارید و می‌دانید که با این درخت می‌توان چندتا کمد و میز ساخت و با علم به همه این‌ها، تماشاچی درخت هستید. ممکن است با اضافه شدن این متغیر، همچنان لذت ببرید از تماشای این درخت؛ یعنی حتی اگر از نگاه یک نجار یا با قصد نجارانه هم به درخت نگاه کنید لذت ببرید. اما لذت‌تان یک‌ذره فرق دارد. چه فرقی؟ اینکه در دلتان می‌گویید: «به‌به عجب میزی دربیاد از این درخت! این گره‌های چوب هم بشه صفحۀ میز، عجب چیزی می‌شه»! یا اینکه تبدیلش کنید به پول و بگویید: «وای، چند میلیون تومن صندلی درمی‌آد از این!» در هردو فرضی که ما گفتیم، شما و درخت هستید. لذتی هم این وسط هست. اما آن متغیر چه‌کار کرد؟ در نگاه فرد دوم این لذت، یک لذت غرض‌مندانه است. یعنی اگر این درخت شبیه غرض من بشود آن‌گاه زیباست یا این درخت زیباست چون می‌تواند غرض من را محقق کند. اما در نگاه اول این درخت زیباست چون هستش زیبایی است، چون همین که هست زیباست. جولین یانگ این مثال را از اروین پانوفسکی در کتابش نقل می‌کند و بعد این‌طور تعریف می‌کند که: «زیبا نگریستن (پس یعنی زیبایی مربوط به نحوه نگریستن است، همان چگونه نگریستن) یعنی توانمندی فراغت و جداشدن از اغراض شخصی.» این فراغت موضوع خیلی مهمی است. شما هروقت که کلمه فراغت را شنیدید بپرسید فراغت از چه؟ فراغت تا زمانی که «از چه؟» برایش نیاورید معلوم نیست تکلیفش چیست. جولین یانگ نگاه هنری را تعریف می‌کند و می‌گوید: «فراغت از اغراض شخصی» و دوستان من! این معیار، این عبارتِ «رهایی یا فراغت از اغراض شخصی»، شاه‌کلیدی است که می‌توان با آن خیلی از مسئله‌ها را حل کرد. اما حالا برگردیم به جملۀ قهرمانانۀ نمایشی که برایتان روایت کردم: «هنر از سیاست محترم‌تر است». چرا؟ این احترام و اجلّ بودن بابت چیست؟   [پخش موسیقی] خب سرانجام رسیدیم به قلۀ گفت‌وگو. من خیلی کوتاه و در هفت بند مشخص نظرم را عرض می‌کنم. اما به‌عنوان پیش‌درآمد، این اقرار را بشنوید که دامنه بحث در باب هنر از وسع من خارج است. آنچه اینجا عرض می‌کنم صرفا در حد [فریاد] یک جارچی است که می‌گوید: «خبر، خبر! اینجا چیزکی است، اینجا را جدی بگیرید!». در مقوله هنر تأمل کنیم و امیدوارم که اپیزود بیست‌ویکم برای شما بهانۀ جست‌وجوگری شود تا خودتان به چیزهایی بیش از آنچه عرض خواهد شد برسید. بند اول: هنر چیست؟ برخلاف آن چیزی که ما در نگاه سطحی و ادبیات محاوره‌ای به آن اشاره می‌کنیم و برداشت ماست، هنر مخلوق هنرمند نیست بلکه هنر «نمود وجود» است. هنر حقیقتی است که کسی را خطاب قرار می‌دهد، کسی را صدا می‌کند و رخی نشان می‌دهد. آن کسی که مخاطب هنر قرار می‌گیرد برای رخ‌نمایی، می‌شود «هنرمند» و از اینجا به بعد تقلا و تلاش هنرمند است که آن چیزی را که دیده است در قالبی ابراز کند. ممکن است آن قالب، آوا و موسیقی باشد، ممکن است نقاشی باشد، ممکن است حرکت باشد، ممکن است متن و ادبیات و لغت باشد. تمام تقلاها برای اظهار آن حقیقتی است که یک لحظه خودی نشان داده است. برای من و امثال من شاید درک این جملات دشوار باشد اما هنرمند آن را چشیده است. او دیده که در لحظه‌ای گویی شوری در او دمیده شده؛ چیزی به واسطه آن شور خلق شده که بعدا هر کاری کرده خودش هم نتوانسته بازتکرارش کند. «آن»ی داشته [یا] «در آن شده». بنابراین هنر حتی از خود هنرمند هم برتر است. اما در توصیف هنراندیشی و زیبااندیشی گفتیم این یک کمال‌یافتگی در ماست. لحظه‌ای که ما می‌توانیم بی‌غرض با امری مواجه بشویم، زمینه هنراندیشی برای ما پدید آمده و البته بیش از این هم حرف هست. اما بی‌غرض دیدن یعنی چه؟! بند دوم: سیاست چیست؟ سیاست، تدبیر و مهارت من و شماست برای تسلط بر دیگران. تسلط برای چه؟ برای اینکه آن‌ها را در مسیر اغراض خودمان هدایت کنیم. ذات سیاست غرض‌مندانه دیدن است. ما سیاست بی‌طرف نداریم و خود بی‌طرفی هم غرض است. مثال بارز سیاست یا معروف‌ترین مثالش این است که ما در قالب حاکمیت‌های سیاسی می‌بینیم اما فقط این نیست. مطلق سیاست غرض‌مندانه است. در جمع چند بچه خردسال هم که با هم بازی می‌کنند، به کودکی که سعی می‌کند دیگران را مهار کند و به سمت غرض خودش هدایت کند می‌گوییم «با سیاست». در یک سازمان یا اداره، به کسی که دیگران را به سمت غرض‌های خودش می‌کِشد یا غرض خودش را پیاده و دیکته می‌کند می‌گویند «سیاست‌مدار». در مثالِ درختی که شنیدید سیاست‌مدار، نجار است. یعنی وقتی سیاست‌مدار به درخت جامعه نگاه می‌کند می‌گوید: «به‌به چه مبلی!» و جامعه مطلوب [خود را] تعریف می‌کند. البته هرکسی که جامعه مطلوب تعریف کرد سیاست‌مدار نیست. به‌عنوان مثال، فرق جامعه مطلوب سیاست‌مدار با جامعه مطلوب یک حکیم، در این است که برای سیاست‌مدار جامعه‌ای مطلوب است که خودش در رأس باشد. وقتی یک حکیم دارد از جامعه مطلوب صحبت می‌کند کاری ندارد که خودش کجای جامعه است. او حکیم است اما یک سیاست‌مدار بر مدارِ منِ خودش حرکت می‌کند تا دیگران را تابع غرضش کند. منظور از چنین سیاست‌مداری، فقط حاکم سیاسی نیست. پدری که فرزندش را در راستای غرض خودش می‌خواهد سیاست‌مدارانه به فرزند خودش نگاه می‌کند. این بچه از ابتدا آمده است تا عصای دست پدرش باشد. غرض ملامت نیست؛ فقط اقتضای نگاه سیاست‌مدارانه این است که با هنراندیشی مانعه‌الجمع است؛ این دو با هم معیّت ندارند. نمی‌شود (در آنِ واحد) یک نفر بگوید من می‌روم جنوب که شمال را ببینم. یا تو هنراندیشی و برای ارزش‌دهی بر اساس غرض خودت و منِ خودت قضاوت نداری یا سیاست‌ورزی که بر مبنای غرض خودت و منِ خودت دیگران را می‌سنجی. حالا البته در طول تاریخ، هرکسی رفته این منِ خود را به جایی وصل کرده. آن پدر که نمی‌گوید من چون منم، می‌گوید من چون ریش‌سفیدم. من چون بزرگ‌ترم، من چون پیراهن پاره کرده‌ام، من چون از اشرافم، من چون از نژاد اصیلم، من چون پول‌دارم، من چون زمین دارم و... این من را می‌برند به جایی می‌بندند ولی انتهای من، «من» است. خب برای بند دوم تا همین جا هم بلندپروازی کردم، برویم سراغ بند سوم. [پخش موسیقی] در بند سوم می‌خواهم این دوتا را با هم قیاس کنم. چرا هنر اجلّ بر سیاست است؟ به‌خاطر اینکه در ذات هنر حرّیت، بخشودگی و بخشایش هست. وقتی با هنرمندی معاشرت می‌کنید از خدایش است که شما را هنرمند کند. هنر واگیردار است. گویی وقتی که از کنار هنرمند بلند می‌شوید گردی هم به لباس شما نشسته؛ اما آیا یک سیاست‌مدار می‌خواهد همه شما را سیاست‌مدار کند یا از نگاه او خوب، کسی است که تابع‌تر است؟ اگر خوب آن کسی است که تابع‌تر است یعنی ذاتش تفوق‌طلبی، رقابت، استیلا و برتری‌جویی است. سیاست‌مند حرکتش به سمتی است که مخاطبان را به بند خودش بکشد. در مقابل، هنرمند مؤثر است اما اثرش تحمیلی نیست. حتی خودش هم در بند اثر خودش نیست. [اثر] خلق شده و رفته، گویی [هنرمند] در جان خودش می‌داند که از من نیست. کدام هنرمند دور اثر هنری‌اش حصار کشیده است؟ هنر عرصه گشاده‌دستی است. برای هنرمند چه تفاوتی می‌کند که تو از چه جنس و چه نژاد و چه قبیله و چه طایفه‌ای؟ هنر بارش بی‌دریغ است. اما یک سیاست‌ورز، خودی و غیرخودی دارد. «از من» و «بر من» دارد. شما کجا و در ادبیات کدام هنری از زبان کدام هنرمندی شنیده‌اید که صف‌بندی داشته باشد و بگوید مخاطبین یا با من‌اند یا بر من‌اند؟ اما همین را مکرر از زبان سلطان‌ها و سیاست‌ورزهای عالم شنیده‌اید. این تشکیل دادن صف تابعین و مریدان، متعلق به عالم سیاست است. به همین جهت است که هنرمند از سیاست احترام بیشتری دارد؛ چرا؟ به‌خاطر اینکه به مذاق هستی نزدیک‌تر است. هستی سیاست‌مدارانه با هستنده‌ها برخورد می‌کند یا هنرمندانه؟ شما در این هستی جز رایگان‌بخشی چه دیده‌اید؟ کدام بارانی با گزینش باریده؟ کدام ابری بر اساس مرزبندی حرکت کرده؟ خب با این قیاس، هنرمند به مذاق هستی نزدیک‌تر است؛ پس محترم‌تر است.   و اما بند چهارم یک تبصره جدی است. آنچه تا الان از هنر گفتم، «حقیقت هنر» است. سوال: آیا این حقیقت قابل تنزل نیست؟ آیا صنعتگر نمی‌تواند این هنر را به‌قدر یک صنعت پول‌ساز تنزل بدهد و بشود در خدمت غرض؟ آیا یک پیشه‌ور نمی‌تواند نانش را از سفره هنر دربیاورد؟ آیا یک سیاست‌ورز نمی‌تواند هنر را به ابزاری برای احاطه خودش بدل کند؟ آیا یک عیاش نمی‌تواند با هنر تور صیدش را بزک کند؟ همه این‌ها می‌شود. ما هر چیز را می‌توانیم به‌قدر فهم خودمان تنزل دهیم. انسان این قابلیت را دارد که عالی‌ترین مفاهیم را به دون‌ترین مصادیق تنزل بدهد. اما صحبت ما درباره حقیقت هنر بود. برهنه‌اند به دریا شناگران، لیکن نه هر برهنه به دریا شناگری داند نه هر موی‌افشان، نه هر سازبه‌دست، نه هر رنگ و قلم‌مو... اگر ما شاخص زیبااندیشی و ذات هنر را بدانیم، تطبیق می‌دهیم و می‌توانیم بگوییم هرکسی چه سهمی ‌برده است. دیجیتال و صفرویکی هم نیست که بگوییم [مردم] یا باید آن حقیقت متعالی باشند یا دکان‌دار. این‌طور هم نیست؛ طیف دارند. ما در زندگی طیف داریم. هیچ‌کدام از ما مطلقِ یکی از این دو گزاره نیستیم که بگوییم همواره هنراندیشیم یا همواره سیاست‌ورزیم. ما بین این‌ها داریم چرخ می‌خوریم تا پخته شویم. کباب پخته نگردد مگر به گردیدن مدام می‌گردیم و می‌پزیم؛ اما در آن واحد نمی‌شود هردو بود و آهسته‌آهسته در بین تمام این خصایص، غلبه با یکی خواهد شد. پس آن چیزی که عرض شد درباره اصالت هنر است. مصادیق می‌توانند به این اصل دور یا نزدیک باشند. [موسیقی کوتاه] حالا با همه این حرف‌ها هنر چه ضرورتی دارد و چه خیری می‌رساند؟ تا حالا به این فکر کرده‌اید؟ گفتنی راجع‌به این بند خیلی زیاد است. من سه‌تا مثال برایتان می‌زنم از ضرورت هنر: مثال اول: هنر انسان را به رمزآلودگی مأنوس می‌کند. منِ انسانِ مدرن حوصلۀ رمز ندارم؛ به رمز برسم انکار می‌کنم. من دچار ورم علم و باد دانایی‌ام. اگر چیزی را نتوانم ببرم زیر میکروسکوپ، اگر چیزی آشکارگی علمی ‌به مفهوم علمی ‌رایج و شایع نداشته باشد و رمز باشد، من علیه آن طغیان می‌کنم. به‌خاطر همین است که در مرگ‌اندیشی وا می‌دهم. چون مرگ رمز است. به‌خاطر همین در مبدأ هستی نمی‌توانم تفکر کنم چون رمز است. در خود هستی نمی‌توانم تفکر کنم چون رمز است. وقتی می‌خواهم راجع به هستی فکر کنم به هستنده‌هایش فکر می‌کنم. این موضوعی است که عالی‌جناب هایدگر ـ به‌عنوان یکی از عمیق‌ترین متفکران قرن ما ـ می‌گوید؛ کسی که به فلاسفه از یونان به بعد خرده گرفته که چرا هر وقت خواستید بحث کنید، درباره هستنده بحث کردید و به هستی نیندیشید. وقتی از مبدأ می‌گوییم و می‌پرسیم ما از کجا آمده‌ایم، خود عالی‌جناب می‌گوید ما پرت شده‌ایم. او عمیق حرف می‌زند؛ لفظ من را به قصد هتک برداشت نکنید ولی مبدأِ بود را پرتاب‌شدگی انسان می‌داند. عین همین لفظ را به کار می‌برد و می‌گوید ما پرت شده‌ایم وسط زندگی، زیرا بقیه آن رمز است. پس نکته اول این است که هنر، حوصلۀ رمز را در ما ایجاد می‌کند و ما نیاز داریم به مواجهه با زندگی رمزآلود. اما کارکرد دوم که این هم خیلی مهم است؛ تجربۀ عبور از عادت است. ما با جهانی از عادت‌های بصری، عادت‌های شنوایی، عادت‌های تجسمی روبه‌رو هستیم و عادت کرده‌ایم که جهان پیرامونمان را جز این نبینیم. تکرارشونده زندگی می‌کنیم. بعضی وقت‌ها می‌بینید که سال‌هاست داریم یک روز را زندگی می‌کنیم. بعد می‌گوییم چرا عمر نمی‌کنیم؟ چرا زندگی جلو نمی‌رود؟ خب تو جلو نمی‌روی! تو داری یک روز را مدام تکرار می‌کنی. هنر به ما فرصت می دهد که از این عادت بیاییم بیرون. ما حتی الان به مضحکه بعضی نقاشی‌ها را نگاه می‌کنیم. خب مثلا پیکاسو تو چرا این‌جوری کشیدی؟ چشمش چرا این‌جوری است؟ چون بریدن از عادت برای ما دشوار است و این تمرین در هنر اتفاق می‌افتد. ثمره سومی که اینجا می‌خواهم مثال بزنم بحث آهستگی است. منِ انسانِ مدرن، شتاب برایم ارزش شده است؛ یعنی اگر یک محاسبه‌گری را ماشین‌حساب می‌تواند ده‌برابر سریع‌تر انجام بدهد، این ارزش است. خب این ارزشی است که هیچ‌کس زیرش نمی‌زند. اگر من می‌توانم به مقصد به‌جای سه ساعت، یک‌ساعته برسم این ارزش است. اگر من می‌توانم یک‌نفره کار ده نفر را بکنم این ارزش است. پرکاری و شتاب، خصیصه دنیای مدرن است. موسیقی‌هایمان را هم اگر نگاه کنید می‌بینید با ریتم‌های تند، با سرعت بسیار یا با متن فشرده ساخته می‌شوند... رپ‌خوانی چطور است مگر؟ با متن فشرده. اما در مقابل، هنر، بالاخص هنری که ما پیش از دورۀ مدرن داریم(هنر سنتی) بسیار آمیخته است با آهستگی. آواز سنتی برای خود من انتخاب اول نیست. معمولا نمی‌شنوم. خیلی بیشتر تمایلم به موسیقی تلفیقی است. برای این اپیزود، ناگزیر شدم که با توجه بیشتری بشنوم و گذرا با آن روبه‌رو نشوم. دیدم این هنر تنیده است در آهستگی و اتفاقا همین آهستگی من را عذاب می‌دهد. من حوصله پیش‌درآمد ندارم من سواد ترجمۀ ساز در ذهنم را ندارم. به همین دلیل شش دقیقه موسیقی برای رسیدن به کلمات برای من می‌شود اضافات. خواندن یک بیت شعر برای من کار چند ثانیه است... یک شب آتش در نیستانی فتاد... مگر این چقدر زمان می‌برد؟ اما همین بیت در موسیقی سنتی در دستگاه‌های آواز بومی‌ ما بخواهد اجرا بشود چند برابر این طول دارد و زمان می‌برد. این زمان‌پذیری و آهستگی، خصیصه هنر است و شما نگاه کنید ببینید این روزها چه چیزی ما را آزار می‌دهد؟ ما با بیماری‌ای روبه‌رو می‌شویم که برایمان رمزآلود است، به هم می‌ریزیم. ما با وقفه‌ای روبه‌رو می‌شویم که شتاب زندگی ما را منع می‌کند، به هم می‌ریزیم. ناگزیر می‌شویم عادت‌هایمان را ترک بکنیم به هم می‌ریزیم و این جامعه لبریز می‌شود از خشم. خب چه باید کرد؟ آیا هنر ضرورت ندارد به نظرتان؟! [پخش موسیقی] خب حالا که ما از هنر گفتیم و از غیرمغرضانه و یا مصادره نکردن به غرض خودمان و بخشندگی و حریت هنر گفتیم آیا معنایش این است که آقا هر خبری هست به ما چه؟! پشت به ظلم بنشین و قهوه‌ات را بنوش؟ دنیا را اگر آب برد، برد... فقط گیتار را با خودت نبر دیگر بقیه‌اش را من کاری ندارم؟! دل خوش سیری چند؟ آیا آن هنری که ما توصیف کردیم قرار است تنزل پیدا کند به سطح یک مخدر؟ می‌شود چنان اصالتی نسبت به حقیقت بی‌اعتنا باشد؟ اگر ما در تاریخ هنر نگاه کنیم آیا بی‌تأثیر بوده در تحولات اجتماعی؟ هنر مؤثر است. اینکه ما می‌گوییم هنرمندانه دیدن با سیاست‌مندانه دیدن فرق دارد معنایش این نیست که هنر بی‌اثر است. اما اثر هنر بابت به تبعیت کشیدن دیگران نیست. هنر دام و تور نیست. حالا چرا بندۀ نوعی آن‌قدر بر اهمیت هنر تأکید می‌کنم یا از ضرورتش می‌گویم؟ برای اینکه برداشتم این است که رسیدن به کمال اجتماعی، شدنی نیست مگر به واسطه رسیدن افراد به کمال فردی و الا لزوما هر هیاهویی حق‌طلبی نیست. این‌طور نیست که اگر صدای هرکسی علیه ظلم درآمد حق‌طلب است. من جایی به مثال گفتم: « کثرت نبردهای باطل علیه باطل در عالم خیلی بیشتر از نبردهای حق علیه باطل است. ظالم‌ها خیلی بیشتر علیه هم طغیان می‌کنند تا اینکه بگوییم اهل حق علیه ظالم طغیان کرده است.» شما صفحات تاریخ را ورق بزنید. چرا مستبدی رفته و مستبدی دیگر به جایش نشسته؟ چون اگر صدای شکایت کسی بلند شود که درون خودش هنوز ظلمت دارد خب وقتی به قدرت برسد ظلمتش را پیاده می‌کند دیگر. اتفاقا کسی که هنراندیش است بدون اینکه اجرطلب باشد در فکر تعالی بخشیدن به دیگران است. پس هنر، هم مسئولیت دارد هم اثر دارد اما اثرش فروشی و طمع‌ورزانه نیست. حالا ما چه‌کار کنیم؟ بعد از همه این حرف‌ها و گفته‌ها چه‌کار کنیم؟ همه آنچه که گفته شد برای رسیدن به این منزل هفتم است. هنر با همه این عمق و این ذات پرتلألویی که دارد نیاز به یک کمال‌یافتگی دارد. ما برای این هنراندیش شدن احتیاج به یک تمرین و خودپروری داریم. اگر آگاه باشیم که هنر چه گوهری است و از سوی دیگر بدانیم که هنراندیشی کمالی است در ما که باید آن را در خودمان محقق کنیم و تماشایی بکنیم در این سال‌هایی که سپری کرده‌ایم می‌بینیم که در درس و مشقمان هنر موضوعی نبوده که ما را برایش پرورش داده باشند. نه هنراندیشی نه حتی تسلط بر ابزارها برای خلق یک اثر حتی برای تماشاچیِ متفکر بودن برای نگاه کردن به اثر هنری، ما تربیت نشدیم. ما نقاشی نگاه کردن را نیاموختیم. ما مجسمه نگاه کردن را نیاموختیم. ما موسیقی شنیدن را بلد نشدیم. موسیقی برای ما ضمیمه‌ای است. وقت‌پرکنی است برای پشت ترافیک، برای جاده، برای ورزش اما نیاموختیم که خود موسیقی را به‌عنوان یک پیام گوش بدهیم. ما آواشناسی سازهایمان، تاریخچه موسیقی‌مان دستگاه‌های موسیقی‌مان را نمی‌دانیم. با رقص‌ها و آوازهای سرزمینمان آشنا نیستیم، با ادبیاتشان با پوشش‌شان، با خیلی از چیزهایی که در قالب هنر تعریف می‌شود آشنا نیستیم و هنر نزد ایرانیان است و بس فریب بدی است. آن زمانی که غرب تماشاخانه داشته و نمایش داشته ما چه داشتیم؟ مگر ما همین امروز چند نمایش‌نامه عالمگیر داریم؟ آن زمانی که روسیه مهد ادبیات و داستان شده و نشر حرفه‌ای و ناشر داشته، ما چه آثاری خلق کردیم؟ ما چند داستان جهانی داریم؟ اگر ما خودمان را بس بدانیم و سراغشان نرویم خودمان را از سرمایۀ بزرگی محروم کردیم. غرض اینکه هنر را دریابیم که اگر دریابیم دُر یابیم. بقول این تصنیفی که جناب محمدتقی بهار سروده؛ وقتی گفته که: «ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن» اگر معنایش را این‌طور ببینیم که زبان و سرّ طبیعت و فلک را بفهم که شبت روشن بشود، آن وقت این سرّ در هنر است. ما برای درک مضمون نهفته در صدای مرغ سحر محتاج هنریم!

دقیقه
گدایان شریف

مهمان نامشخص

اپیزود بیستم پادکست انسانک، آغاز فصل سوم است و در این فصل برخلاف دو فصل قبل، بنا به ارائه سلسله مباحث منسجمی دارم و امیدوارم در پاییز نود و نه، مجموعه ارزنده‌ای به یادگار بماند. موضوع صحبت دور از دغدغه معاش و کار و زندگی این روزهای جامعه ما نیست و سعی دارم «کار» را با عمقی کمی بیش از معمول، مرور کنیم

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bfbf0a9e-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

در این اپیزود از هنرمندی داماهی و علی عظیمی استفاده شده و اشاراتی به دو کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی و همچنین درباره رنگها اثر ویتگنشتاین به ترجمه سرکار خانم لیلی گلستان شده است.

متن کامل اپیزود بیستم

از نیمۀ مهر ماه 1399 سلام بر شما. سلام بر شمایی که هم‌عصر من زندگی می‌کنید؛ هم‌دوره و هم‌روزگار من هستید؛ و ویژه‌تر سلام بر کسانی که سال‌ها بعد و قرن‌ها بعد شاید اثری و ثمری از ما به آن‌ها برسد. نه اینکه ما سنگ درشتی باشیم، اما صحنۀ عالم برکه‌ای است که حتی بسامد سنگ ریزه‌ها هم در آن ادامه پیدا خواهد کرد و اگر قرن‌ها گذشت و کلمات اکنون و امروز به گوش کسی رسید، سلام من را بپذیرد. آن روز برای شما یافتن کلماتی از صد‌ها سال قبل قیمتی است، کما این‌که امروز برای ما بیرون کشیدن سفالینه‌ای از چند قرن قبل قیمتی است. فرقی هم نمی‌کند که این سفالینه در خانۀ ظالم بوده باشد یا در خانۀ عالم. موضوع این است که خبری به ما می‌دهد از روزگاری که از تیررس و دیدرس ما بیرون است و اگر خواستید باخبر باشید از روزگاری که ما در آن زندگی می‌کنیم، بشنوید که ما مفتخر بودیم در زیستن با حریفی نامرئی که تفنگی نادیدنی در دست داشت. در هر خشابی یک گلوله بر پیشانی تک‌تک ما ماشه می‌چکاند و از میان هرچند نفر یکی می‌افتاد. همۀ ما منتظر لحظه‌ای هستیم که ماشه‌ای که بر ما چکانده می‌شود، در چه موقعیتی است. به ما پر می‌افتد یا پوچ؟ و این دلهره آورترین بازی پر یا پوچی است که انسان می‌تواند زندگی کند. چیزی شبیه کوره‌های آدم سوزی که امروز دیگر این اردوگاه‌ها نه به اندازۀ یک اردوگاه بلکه در بعضی از نقاط جهان به قدر یک کشور است. شما بدانید ما در روزگاری زیستیم که بعضی از کشور‌ها، اردوگاه‌های کار اجباری بود و بعضی از مردمان در ازای قوت و اقل غذا و محض زندگانی صبح تا شب کار می‌کردند و این کار چیزی نبود جز مستحکم کردن اردوگاهی که در آن زندگی می‌کنند. برهم چیدن دیوار‌ها، تراشیدن و کوبیدن چوب‌های اعدام، فربه کردن فرمانده‌ها، واکس زدن کفش دژخیم‌ها و ما به همۀ این‌ها می‌گفتیم کار. اما با همۀ این فراز و فرود‌ها خواستم بدانید که با کیف، با لذت، با خرسندی این دقایق را زندگی می‌کنند. داستایوفسکی در کتاب جنایت و مکافات یک لحظه‌ای را توصیف می‌کند از زبان زنی که او می‌گوید : اگر زندگی این طور بود که ما در یک باریکه‌ای از یک دره، جایی که نه راه یک قدم جلوتر داریم نه پشتمان صخره می‌گذارد یک قدم عقب‌تر بیاییم، زیر پایمان دره‌ای بود که به یک دریا ختم می‌شد و در چپ و راستمان هیچ کسی نبود و ناگزیر بودیم برای زندگی کردن فقط همان‌جا بایستیم، باز هم زندگی می‌ارزید از بس که زندگی خوب است. من روایتی که داستایوفسکی نوشته را با کلمات خودم برای شما تعریف کردم. برای این‌که به شما بگویم با تمام سختی‌ها ما این شانس رو داشتیم که در دهانۀ آتشفشان تاریخ زندگی کنیم. مانند زمین شناسی که این افتخار را داشته که فعال شدن آتشفشان‌ها را نه در کتاب و جزوه بلکه از نزدیک تماشا کند. حتما در دلش اضطراب افتادن گدازه بر خانه و کاشانه هست، حتما بوی سوختنی در دماغش پیچیده، حتما خوف از مذاب شدگی دارد، اما همۀ این‌ها منافی شوق و هیجان دیدن دهانۀ آتشفشان فعال نیست. بر همۀ اهل گذشته و اکنون و آینده یک جا سلام. اپیزود بیستم را در باب کلمه‌ای آغاز می‌کنم که بسیار پرکاربرد است اما نمی‌دانم به اندازه‌ای که به کار گرفتیم آیا در آن اندیشیده‌ایم یا نه.

مشغولیت با کلمات

ما یک گونه یا یک متودولوژی محض برای اندیشیدن نداریم که بگوییم که:‌ های مردم! همۀ شما باید به این روش یا این شیوه بیاندیشید. لااقل من فهم تا امروزم این است که یک روش وجود ندارد. اما روشی که خودم می‌اندیشم این است که بسیار با کلمات مشغول هستم. حتی گاهی تصورم این است که اگر روزی حرف‌ها و جملات به دست کسی برسد که فارسی اندیش نیست، او نمی‌تواند برداشتی را داشته باشد از این کلمات که یک فارسی اندیش برایش تداعی می‌شود. به خاطر این‌که این‌طور نیست که ما مستقل از کلمات بیاندیشیم، بعد به واسطۀ کلمات اندیشه‌مان را بیان کنیم. نه. اتفاقا ما در کلمه و با کلمه می‌اندیشیم. ما به واسطۀ لغت‌ها می‌اندیشیم. ما به وسعت کلماتمان و معنایی که از کلمات در ذهنمان تداعی می‌شود می‌اندیشیم. حالا من می‌خواهم راجع به چه کلمه‌ای با شما صحبت کنم؟ شاید متوجه شده‌اید، کلمه‌ای که می‌خواهم درموردش صحبت کنم، کار است، که کم از تلفیق سه حرف ع ش ق عشق ندارد. از بس که مبهم است، از بس که پرکاربرد است و از بس که مصداق‌های متناقض و متنوع دارد. برمی‌گردم به عادت همیشگی خودم چون کلمه بسیار دوست دارم.

ما و کار

یادم می‌آید که در نوجوانی یکی از کتاب‌هایی که خیلی مشتاق بودم که بخوانم، این بود که بروم و لغت نامه بخوانم. من خیلی لغت‌نامه دوست می‌دارم. به همین خاطر وقتی هم می‌خواهم راجع به کار فکر کنم، می‌روم سراغ نفوذش در ادبیات زندگی. الان براتون مثال می‌زنم آن چیز‌هایی که در این چند وقت بهش فکر کردم و یادداشت برداشتم. ببینید با من هم برداشت هستید یا نه؟ که چه قدر این کلمه در زیر و بم زندگی ما رسوخ کرده. ما آدم‌ها را به عنوان آدم‌های نیکوکار و بدکار و بدکاره می‌شناسیم. در جهان کلمات ما ناکار شدن به معنای نابود شدن و ناقص شدن است. ما خودمان رفتیم مدرسه درس خواندیم. بچه‌هامون رو گذاشتیم مدرسه درس خوندن. به این امید که روزی بازار کار داشته باشند. مدارک دانشگاهی رو براساس کار تعریف می‌کنیم. کاردان، کارشناس، کارشناس ارشد. در مدارسمان به کودکانمان کارنامه می‌دهیم. اما اگر که این کودکان دربست در اختیار اردوگاهی باشند که از نظر همۀ جامعه مقبول است، می‌گوییم کار شایسته‌ای است. این‌ها محصل اند. اما اگر خارج از این اردوگاه باشند. به کار مشغول اند اما این بار کار معنای مذمومی ‌دارد. می‌گوییم کودکان کار. ما می‌رویم کار می‌کنیم که در ازایش کارمزد بگیریم. بعضی وقت‌ها اضافه کار بگیریم. بعضی وقتا کارانه بگیریم. به همین خاطر اگر یه روزی جامعه پر بود از پیشه‌های مختلف، ما انگار امروز دو پیشۀ اصلی داریم. کارگر و کارمند. کارگر و کارمند ذیل قبۀ همایونی کارفرما کار می‌کنند. ما وقتی می‌خواهیم بگوییم که دولت، دولت خوبی است، می‌گوییم دولت کارامد یا ناکارامدی است. یعنی ملاکمون برای نیکی و بدی میزان کارامدی است. یه چیزی را می‌خواهیم بگوییم به درد بخور یا به دردنخور، می‌گوییم به کار می‌آد یا به کار نمی‌آد. وقتی می‌خواهیم بدانیم که کسی چرا سراغمان آمده، می‌گوییم که چه کارم داری؟ وقتی به ما پیام می‌دهد، می‌گوید فلانی، هستی؟ کارت دارم. آدم‌ها برای کارشان سراغ ما می‌آیند. نه این‌که فکر کنید که کار فقط مال ما آدماست. شیطان هم کار دارد. عجله کار شیطان است. وقتی می‌خواهیم کسی را به سر به زیری دعوت کنیم، می‌گوییم سرت به کار خودت باشد. چه کار به کار مردم داری؟ سر توی کار مردم نبر. باز هم کار. می‌بینی که کار چه طور همۀ ما را دربر گرفته. با همه‌چیز ما کار دارد. یعنی در هر واژه‌ای و در هر ساحتی، زندگی زناشویی، زندگی شغلی، حیطۀ فردی، رابطۀ با کودک، با همه چیزمان کار دارد. به همین خاطر است که گفتم واژۀ پر‌کاربردی است.

هم‌مسئله شدن بر سرِ کار

در این اپیزود تمام تلاشم بر این است که با هم هم‌سوال و هم‌مسئله بشویم. تا زمانی که ما با هم هم‌سوال و هم‌مسئله نشویم، برای رسیدن به جواب هم با هم هم‌راه و هم‌کار نمی‌شویم. چه شد که این مسئله در ذهن من شکل گرفت؟ جالبه بدانید که این قصه به انسانک مربوط می‌شود. قبلش یک جمله نقل و قول کنم از جناب ویتگنشتاین. ویتگنشتاین از فیلسوف‌هایی است که من به دقت سعی می‌کنم بخوانمش و فهمیدنش هم برایم سخت است. ویتگنشتاین خواندنی است و یک نکتۀ جالب دارد. من این هفته‌ها آثار یک عالمی را می‌خواندم که اسم نمی‌برم چون می‌دانم که علاقه‌مند در زبان فارسی زیاد دارد و دوست ندارم خط به علاقه‌مندی‌های دیگران بیندازم. اما نگاه می‌کردم می‌دیدم نزدیک به نیم قرن، نزدیک به 40-50 سال است که تقریبا حرف جدیدی برای گفتن ندارد. یعنی چند دهۀ قبل یک حرفی گفته است و بعدش در کتاب‌های مختلف هی مثال می‌نویسد.

علیه خود بشوریم

اما بدانید در زیستن انسانی مصادیقی وجود دارند مثل ویتگنشتاین که این‌ها بیش از یک بار زندگی می‌کنند. وقتی می‌گوییم 40-50 سال یعنی تمام عمر تفکری ویتگنشتاین و همۀ عمر تفکری نیچه. عمر کمی نیست. در همین عمر بعضی از آدم‌ها مثل ویتگنشتاین هستند. بعضی‌ها هم مثل صدرالمتالهین. این‌ها چند بار زندگی کرده اند. یعنی در مسیر زیستن به باور‌هایی رسیده‌اند، وقتی جلو رفته‌اند، به نقیض باور‌های قبلی خود رسیده‌اند و منتشر کرده‌اند. یعنی امروز تو در ایستگاه شماره یک هستی، به ایستگاه شماره دو می‌روی و علیه خود می‌شوری. امروز آن‌هایی که آکادمیک درس می‌خوانند، ویتگنشتاین اول و ویتگنشتاین دوم را جداگانه می‌خوانند. برخی موضوع‌شان ویتگنشتاین اول است و برخی موضوع‌شان ویتگنشتاین دوم است. صدرالمتالهین در یک نقطه از تفکر خود دربارۀ ماهیت می‌گوید و در یک نقطه از تفکر خود، سمت وجود می‌ایستد. این زیستن‌ها زیستن ارزشمندی است. نترسیم از این که علیه خودمان شورش کنیم. حیف است که عمر به آستانۀ مرگ برسد و پنجاه سال باشد که سر یک یقین استاده باشیم. ویتگنشتاین بحثی دارد پیرامون رنگ. البته تنها متفکری نیست که بحث درمورد رنگ‌اندیشی دارد. رنگ خیلی موضوع سختی است. این خیلی موضوع پیچیده‌ای است که اگر شما می‌گویید فلان چیز آبی است، آن آبی است یا تو آبی می‌بینی؟ بگذریم. ویتگنشتاین یادداشت‌هایی دارد دربارۀ رنگ که این یادداشت‌ها به زحمت و کوشش سرکار خانم لیلی گلستان ترجمه شده و منتشر شده است. من با الهام از آن متن مثالی را عرض می‌کنم.

مثال ویتگنشتاین در باب رنگ‌ها

به این سوال لطفا پاسخ دهید. برف چه رنگی است؟ قاعدتا پاسخ دادید: سفید. حالا اگر کنار همان برف سفید یک کاغذ سفید بگیرید و این دو رنگ را با هم مقایسه کنید، چطور؟ این‌جاست که ممکن است برف طوسی بشود و کاغذ، سفید. حتی به جنس کاغذ بستگی دارد. اگر کاغذ کاهی باشد، اتفاق دیگری می‌افتد. شما به آن می‌گفتید سفید. به این هم می‌گویید سفید. پس آن سفیدی است که این سفید نیست. بر اساس کد رنگ‌ها می‌فهمیم که آن سفید، این سفید نیست. ولی در ذهن ما به همۀ آن‌ها سفید گفته می‌شود. حالا روی آن کاغذ چند قطره رنگ سفید به معنای واقعی بچکانید. باز هم کاغذ به نظرتان سفید می‌آید؟ در آن لحظه ممکن است تصور کنیم کاغذ کرمی است. پس زمانی که شما می‌گویید سفید، آن سفید تا زمانی در ذهن شما سفید است که رنگ سفیدتری را در کنار آن ندیده باشید. زمانی شما به چیزی باور دارید، آن باور تا زمانی تاب می‌آورد که در کنار آن باورتری وجود نداشته باشد. شما با هر آگاهی جدیدی که به آگاهی‌تان اضافه می‌شود، به آگاهی سابق خود می‌گویید ناآگاهی. و بنابراین آدم‌ها به اندازه آگاهی‌شان در عالم‌های متنوعی زندگی می‌کنند. یعنی این‌که می‌گویند فلانی در عالم خودش است، فقط مربوط به فلانی نیست. همۀ ما در عوالم آگاهی خودمان هستیم.

کار و کرونا

باز هم اپیزود ششم: جهان منحصر به فرد من. این بلا در خصوص بحث کار هم برسر من آمد. اتفاقی که افتاد چه بود؟ این بود که ما داشتیم زندگی مان را می‌کردیم، کارمان را می‌کردیم، کارمندی بودیم، کارمند بدی هم نبودیم، تشویق هم می‌شدیم. زد و کرونا دست نوازش کشید به زندگی همۀ ما. برخی بیشتر برخی کمتر منزوی کرد. از حادثه نفهمیدم چی شد. میکروفون مفت بود، نرم‌افزار فری لایسنس بود، وقت اضافه بود، تقدیر مساعد افتاد، چهارکلمه حرف زدیم. انسانک آغاز شد. بعد دوستان خوب سرریز شدند. بر سر ذوق اومدیم. از اپیزود یک به اپیزود دو. از دو به سه تا به امروز. اتفاق کجا افتاد؟ اتفاق اینجا افتاد که من دیگر این قدر این کار را دوست می‌داشتم که آن چیزی که سابق بر این بهش می‌گفتم کار، در ذهنم سفید نماند. یک رنگ دیگری کنارش آمده بود که قبلی برایم آن معنی را نداشت. آنجا این سوال برایم پیش آمد آن چیزی که من به آن مشغول بودم آیا کار است؟ این کاری که الان انجام می‌دهم، مطالعه می‌کنم، می‌نویسم و حرف می‌زنم، اسمش بیکاری است؟ به من می‌گویند مگر تو کار نداری که می‌روی پادکست می‌سازی؟ کی وقت می‌کنی به کارات برسی؟ گاهی مادرم به من زنگ می‌زد و می‌گفت داری کتاب می‌خونی یا سرکار هستی؟ یعنی کار یک چیزهایی است که این‌هایی که من به آن‌ها مشغول هستم و دوست می‌دارمشان، نیست. همان چیزهایی است که برای داشتن‌شان جنگیدم و از آن ارتزاق کردم. اینجا بود که فکر درمورد کار شروع شد. مثال‌های زیادی در این باره وجود دارد. یادم می‌آید در همسایگی ما دو ساختمان رو به روی هم بودند و دو جوان هم سن و سال. یک جوان در خانۀ سمت جنوبی بود و صبح تا شب کتاب می‌خواند. مادرش می‌گفت بچه‌ام بیکار است. یک جوان دیگر در ساختمان ضلع شمالی بود. افغانستانی‌تبار هم بود. عزیز مهاجری بود. این هم صبح تا شب در یک اتاق می‌نشست ولی این نشستن، کارش بود. به او می‌گفتند سرایدار. الان دارم فکر می‌کنم چرا این بیکار بود ولی آن کار داشت؟ یا به فلان خانم می‌گفتند: خانم شما کار داری؟ می‌گفت خیر. بیکارم؛ در صورتی که آدم تربیت می‌کرد. یعنی یک خانم بیکار انسان زاییده. در دامنش انسان بالیده، آدم پرورش داده ولی بیکاره. بعد همین اگر مرغ پرورش داده بود، می‌گفت مرغدارم. کار دارم. آدم تربیت کرده، می‌گوید بیکارم. اگر گوسفند برده بود چرا می‌گفت چوپانم. عجیب نیست؟ این شاخص کار چیست؟ شاخص  باکار و بیکار چیست؟ سوال اساسی اپیزود بیستم این است که:

کار چیست؟

چه ضرورتی دارد که درمورد کار فکر کنیم؟ دو مورد از آن را عرض می‌کنم. نکتۀ اول این است که کار جوهر مرد است. این جمله یک جنبۀ جنسیتی دارد که من نمی‌دانم کی ادبیاتمان را می‌توانیم از این تفکیک‌های جنسیتی جدا کنیم. ولی گویی هر وقت خواستند در مورد انسان صحبت کنند، گفتند مرد. ما بیاییم تصحیح کنیم. بگوییم کار جوهر انسان است. فرض کنیم که جمله این است. خب اگر کار گوهر انسان و جوهر انسان باشد خیلی موضوع مهمی است. به این معناست که بخشی از هویت ما در کار دارد افشا می‌شود. به همین خاطر وقتی حضرات تشریف می‌برند خواستگاری، جزء سوال‌های اول این است که آقا داماد چی‌کاره هستند؟ برای شناخت شما می‌پرسند که چه کاره‌ای؟ شما بر اساس کار، هویت خود را معرفی می‌کنی. یعنی وقتی در پاسخ چه کاره‌ای، بگویی معلم هستم، یک تصویر در ذهن افراد تداعی می‌شود، اگر بگویی وکیل دادگستری هستم، یک تصویر. اگر بگویی قصاب هستم، تعریف دیگری می‌آید. پس نکتۀ اول این است که این کار بخشی از هویت ما شناخته می‌شود. اما ضرورت دوم این است که با توجه به ضریب نفوذی که در ابتدای این اپیزود درمورد آن صحبت کردیم و دیدیم کار این همه در زندگی ما نفوذ کرده و در بند بند تفکر ما رسوخ کرده، در اپیزود نوزدهم اشاره کردم که کلمات قلم‌مویی هستند که تصویری را در ذهن ما نقاشی می‌کنند. اگر تصویری که به واسطۀ کلمۀ کار در ذهن ما نقاشی شده تغییر کند، نه یک کلمه، نه یک تصور، که همۀ زندگی تغییر می‌کند. یعنی این خشت این قدر پایین است که اگر آن را بکشی، چیز‌هایی می‌ریزد و اگر آن را بچرخانی، کل ستون می‌گردد. پس اهمیت دارد. هم به جهت دامنۀ نفوذ در زندگی، هم به جهت بازتاب هویت بودن آن.

نسبت کار و اجر

وقتی از خودمان بپرسیم کار چیست؟ چه جوابی می‌دهیم؟ اولین پاسخی که به ذهن ما می‌آید این است : کار چیزی است که کسی بابت آن به ما اجر می‌دهد. این تعریف یک ذره خطرناک نیست؟ یعنی اجر دهی دیگران برای ما کار را تعریف کند؟ خطرناک نیست؟ اگر روزی کسی بابت تبانی به شما پول بدهد، بابت جنایت به شما پول بدهد، بابت ظلم به شما پول بدهد، باز هم به آن می‌گویید کار؟ فرض کنید بگوییم اصلا کسی به ما پولی نمی‌دهد. خودمان می‌رویم و به دست می‌آوریم. کار هر آن چیزی است که به وسیلۀ آن بتوانیم وجهی را صاحب شویم. مالی را صاحب شویم. پس دزدی کار است یا نه؟ خودت رفتی و چیزی را به دست آوردی. این کار است یا نه؟ حال اگر برویم با رضایت از کسی پولی بگیریم. یعنی بروی با رضایت از یک نفر، با او تعاملی بکنی، که در آن تعامل به تو پول بدهد، در یک موقعیتی باشی که به آن بگویند کارگاه، یک لباسی بپوشی که به آن بگویند لباس کار، یک رفتاری را تکرار کنی که به آن بگویند وظیفۀ کاری و شغلی و در ازای این وظیفۀ کاری در آن موقعیت خاص با طیب خاطر و رضایت کسی به تو پولی بدهد. این شد کار. انصافا دیگر مو لای درز این تعریف نمی‌رود. همۀ ما در یک چنین موقعیتی کار می‌کنیم که آن کارفرما به این شرایط به من پولی را با رضایت و طیب خاطر پرداخت می‌کند. با همۀ این تعریف شیکی که از کار گفتیم، گدا هم دارد کار می‌کند. یعنی او هر روز بیدار می‌شود. سر یک ساعتی لباس مشخصی می‌پوشد، در یک موقعیت ویژه‌ای قرار می‌گیرد. سلسله رفتار‌هایی را انجام می‌دهد. آدم‌هایی هم به او پول می‌دهند. اما شما گدایی را به عنوان یک رفتار مذموم می‌شمارید. فرق ما با اوچیست؟ ما ارزش تولید می‌کنیم؟ پس مفهوم کار به ارزش برمی‌گردد؟ باید چه ارزشی تولید بشود که به آن بگوییم کار؟ و اگر آن نباشد به آن بگوییم بیکاری؟ یا بگوییم گدایی؟ حالا که کار به واسطۀ ارزش دارد تعریف می‌شود، تمام کسانی که در نظام بروکراتیک دنیا که در حاکمیت‌ها مشغول به کارند، لزوما در پی تولید ارزش هستند؟ اگر مدیر کلی، اگر وزیری، اگر مقام ارشدی، به واسطۀ عدم ارزش وجهی را دریافت کند، ولو اینکه کت شلواری باشد، ولو این که آن شرکتی که در آن نشسته، به آن بگویند اتاق وزارت، آیا او هم به واسطۀ اینکه ارزشی را در ازای وجهی که دریافت کرده، تولید نکرده، باید به او بگوییم گدا؟ این طور نشود که ما با طایفۀ گدایان کت شلواری با کیف‌های چرمی ‌و کفش‌های واکس خورده رو به رو باشیم؟ کار را باید به چه ببندیم؟ فکر کنیم در تعریف کار. نکند که یک عمر است بیکاریم و چون بهمان پول می‌دهند، فکر می‌کنیم کار داریم؟ نکند جعلی بهمان انداخته باشند. این روز‌ها اگر کسی برود و یک سکه بخرد، دنبال محک می‌گردد که نکند به او جعلی انداخته باشند. آقا، خانم، رفیق، عمری صرف واژه‌ای کردی که باید فقط مطمئن بشوی که اصلش دستت است یا بدلش؟ کار ندارید؟ خدانگهدار  

دقیقه

مهمان نامشخص

طبق وعده انسانکی، در پایان هر فصل از سال، به یک پاگرد خواهیم رسید. پاگرد اول را در پایان بهار نود و نه شنیدید و حالا رسیدیم به پاگرد دوم. در پاگرد، پپرامون خود انسانک صحبت می‌کنیم. موضوع صحبت را سوالاتی مشخص می‌کند که شما پرسیده‌اید. [su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/bf29e3d3-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"] در این پاگرد در باب موضوعاتی پیرامون «کتاب»، «کودکی»، «سیرمطالعاتی»، «مسأله‌مندی» و… صحبت کرده‌ایم. موسیقی استفاده شده در این پاگرد از آلبوم «حال من بی تو» به هنرمندی علیرضا عصار است. موسیقی‌ها به‌تدریج در کانال تلگرام انسانک آپلود خواهد شد.  

وبلاگ انسانک و تجربه مکتوب از کتابخوانی

وبلاگ انسانکوبلاگ انسانک، سوغات پاگرد دوم از سفر انسانکی است. در وبلاگ انسانک تجربه مکتوبی از کتاب‌های خوانده‌شده و فیلم‌های دیده‌شده و خلاصه هر آن‌چیزی که می‌تواند بهانه‌ای برای تأمل باشد، صحبت خواهیم کرد. کامنت‌های وبلاگ انسانک فرصت مغتنمی است برای گفتگو و معرفی کتاب‌هایی که خوانده‌اید.

دقیقه
در معنای و عمق کلمات

مهمان نامشخص

ما با کلمات صحبت می‌کنیم، با کلمات فکر می‌کنیم، کلمات رو در صفحات کتاب می‌خوانیم و برای نامه و پیام نوشتن از کلمات استفاده می‌کنیم. همه ما کلمه رو می‌شناسیم اما در اپیزود نوزدهم – به عنوان آخرین اپیزود از فصل تابستان نود و نه پادکست انسانک – می‌خواهیم در مورد کلمه و آشنا زدایی از آن باهم صحبت کنیم. این اپیزود را بشنوید:

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/be766189-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

مکالمه به چه معناست؟

بعد از آنکه کلمه را مورد بحث قرار دادیم، می‌رسیم به بحث پیرامون مفهوم «مکالمه». وقتی ما مشغول مکالمه با یکدیگر هستیم در واقع چه کاری انجام می‌دهیم؟ آیا هر بیان لفظی که در حضور دیگری انجام شود می‌توانیم بگوییم مکالمه؟

 

جهان ِایموجی و جهان کلمات

در این اپیزود بحث کوتاهی پیرامون تفاوت جهان ایموجی‌ها با جهان کلمات به میان آمده. ایموجی همان اشکالی است که در چت‌ها و گفتگوهای روزانه از آن استفاده می‌کنیم. علایمی مانند لبخند، اخم، اشک، چشمک و نظایر آنها. آیا کلمات هم مانند همین اشکال هستند؟

   

آشنا زدایی شرط اساسی عمیق اندیشی است

گفتگو در این اپیزود به آشنا زدایی (Defamiliarization) ختم شده است. به همین بهانه به کتاب موسیقی شعر اثر استاد شفیعی کدکنی اشاره شده (البته در اپیزود نام اثر یادم نبود و به عنوان مقاله از آن یاد کردم) به هرحال مقالات متعددی از استاد باقی است که به عنوان نمونه اگر علاقه مند به مطالعه آن هستید می توانید اینجا مراجعه کنید. برای مطالعه بیشتر در ارتباط با این واژه مقالات فلسفه هنر و هستی شناسی شعر قابل مراجعه است. در همین گستره این مقاله را نیز پیشنهاد می‌کنم.

بعلاوه اینکه بازهم در اپیزود نوزدهم به محتوای اپیزود «جهان منحصر به فرد من» اشاره شد. واقعا زمانی که این اپیزود (اپیزود ششم) را می‌ساختم تصورم این نبود که آنچنان مورد مراجعه مکرر باشد. استعاره ابراهیم که در پایان اپیزود به آن اشاره شده است نیز مربوط به اپیزود هفدهم است.

 

متن اپیزود نوزدهم

  شامگاه دهم شهریورماه از سال 1399 هجری شمسی این کلمات را ضبط می‌‌کنم و این یادگاری را برای شما ثبت می‌کنم، تا در هر نقطه‌ای از جغرافیا یا هر برهه‌‌ای از تاریخ که آن را می‌‌شنوید برایتان یادگاری بماند. امیدوارم دست‌تان به آنچه که دست من نرسید برسد و شما به معنای بلندتری از آن چیزی که در ذهن من هست، دست پیدا کنید که قطعا همین‌طور خواهد شد. گاهی ما آدم‌ها نقش قلاب گرفتن برای همدیگر را داریم، شش هفت نسل قلاب می‌گیرند که نسل هشتم دستش به آن سیبی که باید برسد، برسد. لحظه‌ای که دستمان رسید، باید یادمان باشد که مدیون قلاب‌‌هایی هستیم که دستشان زیر پای ماست. اپیزود نوزدهم در باب کلمه است. اپیزود پیچیده‌‌ای نیست، اپیزود سختی نیست، اما دقتی بیش از معمول می‌طلبد. شصت درصد از حواستان اگر با این اپیزود باشد، مضمون جالبی خواهد داشت. اگر جزو کسانی هستید که با یادداشت‌برداری بهتر می‌‌توانید متوجه مفاهیم بشوید، لطفا کاغذ و قلم کنارتان باشد، چون موضوع می‌‌طلبد که در شاخه‌‌های کوتاه اما متعدد با هم صحبت کنیم. مثل پله‌‌هایی که باید یک‌به‌یک طی بکنیم. من سعی می‌‌کنم پله‌‌ها را کوتاه‌تر بگویم، هر چند دقیقه یک‌بار تنفس کنیم تا شما بتوانید به آن فکر کنید. اگر من این افتخار را داشتم که در جمعی در خدمت شما باشم، حتما صحبتم را با یک سوال آغاز می‌‌کردم. از شما می‌‌خواستم هر کسی که نمی‌‌داند «کلمه» یعنی چه، دستش را بلند کند. اما الان چون این امکان برای ما نیست لطف کنید به این شکل مسیر را پیش بروید. آیا شما معنی کلمه را می‌دانید؟ اگر پاسختان مثبت است و معنی کلمه را می‌دانید، گوشۀ کاغذ برای خودتان یادداشت کنید «من معنی کلمه را می‌دانم» و ادامۀ اپیزود را گوش کنید. قابل پیش‌بینی است که اکثر ما یادداشت کردیم که «من معنای کلمه را می‌دانم». می‌‌خواهم راجع به «کلمه» بلندبلند و با میکروفون روشن فکر کنم. ـ حسام، کلمه چیه؟ ـ کلمه... همین که دارم می‌گم کلمه است. الان من دارم با کلمه صحبت می‌کنم. ـ بله با کلمه صحبت می‌کنی. اما کلمه چیه؟ ـ کلمه یه چیزیه... ـ خوب همین جا بایست! کلمه خودش چیزی است؟ یا کلمه اشاره دارد به چیزی؟ ـ سخت شد، سخت حرف نزن! خوب حالا که سخت شد، با روش دیگه‌‌ای می‌‌رویم. من واژگانی را به زبان می‌‌آورم، شما به محض اینکه این واژه را می‌‌گویم، تصویری در ذهنتان شکل می‌‌گیرد. آماده‌اید؟ میز، خیار، امتحان، شادی، پژوکه، اتوبوس، تراگوره، لیوان این وسط چیزهایی هم آمد... ایتالیایی نبود... همین‌طوری بداهه می‌‌گفتم. یک چیزهایی هم آمد که تا من گفتم، هیچ تصویری در ذهن شما شکل نگرفت. چه اتفاقی افتاد؟ من از واژگانی استفاده کردم که شما از آن‌ها هیچ تجربه و هیچ معنای سابقی نداشتید. وقتی من گفتم لیوان، شما تصویر می‌‌ساختید. وقتی گفتم شادی، تصویر ساختید. ولی وقتی گفتم پژوکه، شما دیگر چیزی نمی‌‌توانستید بسازید. پس کلمه درهم‌‌بافتگی حروف است، اما به شرط اینکه این حروف بتواند تصویری را در بوم ذهن شما، در صفحۀ ذهن شما نقاشی کند. اگر این واژگان و این حرف‌‌های به‌هم گره‌خورده نتواند تصویری در ذهن شما ایجاد کند، دیگر کلمه نیست. در واقع آن حقیقتی که وجود دارد تصویری است که به واسطۀ کلمات در ذهن ما ایجاد می-شود، شما اگر این تصویر را بردارید، به این حروف درهم‌آمیخته نمی‌توانیم بگوییم «کلمه». پس تا اینجا می‌‌توانیم این‌طور بگوییم که حقیقت کلمه صورتی است که از شنیدن این واژه در ذهن ما شکل خواهد گرفت. بله؟ با هم هم‌رأی و هم‌فکر هستیم؟ (فاصله موسیقی) ما تا چند دقیقۀ پیش وقتی راجع به کلمه فکر می‌‌کردیم تصویرمان از کلمه یک سری حروف بود، اما الان کمی عمیق‌تریم. می‌‌گوییم کلمه، ابزار رسیدن ما به یک چیزی است. به تصویری از چیزی است. می‌‌توانیم کمی دقیق‌‌تر بگوییم که کلمه همان تصویر است. در واقع کلمه آن نقاشی است که در ذهن من شکل می‌‌گیرد و من می‌‌توانم به آن فکر کنم و تجربه-اش کنم. وقتی به من می‌‌گویند «برو در را ببند»، من می‌‌توانم آن را در ذهنم ترسیم کنم و بروم فعل را انجام بدهم. من الان نمی‌‌خواهم راجع به فعل صحبت کنم. بیشتر راجع به کلمه صحبت می‌‌کنم.   حالا در پلۀ دوم می‌‌خواهم راجع به مبادلۀ کلمه حرف بزنم، همگی به اجبار عربی خوانده‌ایم، مبادله در باب مفاعله است یعنی چیزی را با چیزی روبه‌رو کردن. به مبادلۀ کلمات می‌‌گوییم مکالمه. یعنی کلماتمان را با هم جابه‌جا کنیم. حالا با درک جدیدی که از کلمه داریم به مکالمه فکرکنیم. مکالمه  چه‌کار می‌‌کند؟  مکالمه یعنی استفادۀ از آن واژه‌‌ها برای نقاشی کشیدن روی صفحۀ طرف مقابل. یعنی من اگر دارم به کلمه فکر می‌‌کنم، این کلمه چه‌کار می‌‌کند؟ کلمه تصویری را در ذهن من نقاشی می‌‌کند. وقتی می‌‌خواهم مکالمه کنم، کلمه‌‌ام را می‌‌دهم به تو و کلمۀ تو را برمی-دارم. یعنی چه چیزی را برمی‌‌دارم؟ چه چیزی را می‌‌دهم؟ بده‌بستانِ ما چیست؟ چون ابتدای این پله گفتیم که کلمه یعنی آن تصویر، پس مکالمه هم یعنی من صورتی که در ذهنم هست را به تو منتقل می‌‌کنم و تو هم صورتی که در ذهنت هست را به من منتقل می‌‌کنی. به این جا‌‌به‌‌جا کردن تصاویر ذهنی می‌‌گوییم مکالمه.   کاری که من الان انجام می‌‌دهم چیست؟ تمام توانم را استفاده می‌‌کنم، تازه شما همۀ توانم را نمی‌‌بینید، من الان اینجا پای میکروفون دارم بال‌بال می‌‌زنم، یعنی با کل اعضا و جوارحم دارم حرف می‌زنم ولی شما زبان بدنم را ندارید. من دارم همۀ سعیم را می‌‌کنم که نقاشیِ در ذهنِ حسام را در بوم ذهن شما نقاشی کنم. این تصویر را دارم با چی با شما مبادله می‌‌کنم؟ با چی به ذهن شما انتقال می‌‌دهم؟ با استفاده از برخی حروفِ در هم بافته‌شده. تا قبل این اپیزود به این‌ها می‌‌گفتیم کلمه؛ الان یک کوچولو داریم عمیق‌‌تر نگاهش می‌کنیم. پس مکالمه این نیست که هر کسی حرف خودش را بزند؛ مکالمه زمانی شکل می‌‌گیرد که من بتوانم تصویر ذهنم را در ذهن تو منعکس کنم و در مقابل، تصویر تو در ذهن من بازتاب پیدا کند. می‌‌بینید حالا چقدر گفت‌وگو کار دشوار و پیچیده‌‌ای شد و چقدر قشنگ و ظریف شد؟ هنر تکلم، در واقع هنر تصویرگری در ذهن مخاطبین است، وقتی شما بتوانید روی بوم ذهن آدم‌های روبه‌رو نقاشی قشنگی بکشید، می‌گویند «سخنور»ید. اما در عوض اگر به ابزارهای تکلم و آداب گفت‌وگو آشنا نباشی، همه واژه‌‌هایت را خرج می‌کنی اما تصویر را نمی‌‌توانی در ذهن طرف مقابل نقاشی کنی.   حالا از معنای کلمه هم یک پله جلوتر آمدیم. راجع به مکالمه هم عمیق‌‌تر فکر کردیم. این پله را هم همین جا تمام می‌‌کنیم. اگر آماده بودید برویم پلۀ بعد. اگر نه، باز می‌‌توانید این پله را مرور کنید. (فاصله موسیقی)   خوب تا اینجا خوب و روان پیش آمدید؟ این اپیزود چون خیلی خیلی احتیاج به ریتم دارد برای اینکه بتوانیم به مقصد برسیم من زیاد به حاشیه نمی‌‌روم. اما اگر شما نیاز داشتید می-توانید برگردید و یک قسمت را چند بار گوش بدهید و بعد ادامه‌‌اش را بشنوید. در مورد کلمه و مکالمه صحبت کردیم. در پارت سوم می‌‌خواهم به جهان ایموجی‌‌ها اشاره بکنم. من روی سیستم دارم چت می‌کنم و کد می‌‌زنم: دو نقطه پرانتز. شما روی سیستم خودت لبخند می‌‌بینی. توی جهان ایموجی‌‌ها این تعریف‌شده است. این لبخند از سیستم من تولید نشده. من پیامی دادم که آن لبخندِ ایموجی در سیستم تو پدید آمده. در واقع آن نرم‌‌افزار روی دستگاه تو کارش این است که به محض اینکه پیام دو نقطه پرانتزِ من بهش رسید، به تو لبخند نشان بدهد. این برای جهان ایموجی‌هاست اما در جهان مکالمات انسانی مبادله از طریق کدهای قطعی نیست. یعنی چه؟ یعنی من به شما می‌‌گویم «درخت»، اما شما در ذهنت درخت را که می‌خواهی تجسم کنی، تصویر درخت را از کجا می‌‌آوری؟ دستت را می‌‌کنی در خورجین تجربیاتت و از روی تجربه-ای که در مواجهه با درخت داری، یک عکس را برمی‌‌داری و در ذهنت تجسم می‌کنی. می‌گویی: هان! گفت درخت؛ فهمیدم. من از این طرف به تو می‌‌گویم «کالسکه بچه»، من کالسکۀ علی در ذهنم هست. الان دارم به تو می‌‌گویم کالسکۀ بچه، اما تو کالسکۀ بچۀ خودت، خواهر و برادر خودت، کالسکه‌‌ای که در سیسمونی فلانی دیدی، آن را تجسم می‌‌کنی. یعنی اگر می‌‌شد از ذهن من کالسکه‌‌ای را که من گفتم پرینت بگیرند و از ذهن تو هم پرینت بگیرند، این‌ها مثل ایموجی‌‌ها دقیقا مشابه هم درنمی‌‌آمد. یعنی در مکالمه تو تصویر خودت را برمی‌‌داری و من هم تصویر خودم را می‌‌گویم. چقدر سخت شد مکالمه! فکر کن هر کلمه‌ای که من می‌‌گویم، تو تصویر خودت را می‌سازی.   در اپیزود ششم، که صدای دریا را شنیدیم، من نگفتم دریا، بلکه صدای دریا برای شما پخش شد. یعنی به‌جای اینکه از کلمۀ دریا استفاده کنم، تجربۀ شنیداری دریا را استفاده کردم. دیدید که در کامنت‌‌ها و... آن دریایی که می‌‌گفتید چقدر متنوع بود و با هم فرق داشت. راجع به تمام واژه‌‌ها هم همین اتفاق می‌افتد.   آیا سختی تصویرسازی برای واژگان در یک سطح است؟ نه. درباره آن چیزهایی که بیرون از ما مصداق دارد، فرض کنید همۀ ما یک استاد دانشگاه را داریم سر کلاسمان می‌‌بینیم، مثلا آقا رضا. این آقا رضا هم جلوی چشم ماست. تصاویری که از او می‌‌سازیم خیلی با هم تمایز ندارند اما از زاویۀ خودمان داریم نگاهش می‌‌کنیم. وقتی که می‌‌گوییم شهر تهران، درست است تجربۀ ما از تهران متمایز از هم است اما یک کلیت مشترکی هم بین آن‌ها وجود دارد. اگر این کلیت مشترک وجود نداشت که اساسا مکالمه و مبادلۀ دانشی شکل نمی‌‌گرفت. پس این‌طور هم نیست که بگوییم هر کسی ساز خودش را می‌زند و تصویر خودش را دارد.   وقتی موضوعی که داریم درباره آن صحبت می‌کنیم بیرون از ماست، کار خیلی سخت نیست، مثل تهران، مثل استاد رضا. اما موقعی که داریم راجع به یک تجربۀ روانی صحبت می‌کنیم، برای مثال من می‌‌گویم «عشق»، این تصویر به‌طور کامل برای من است. و تو وقتی به عشق فکر می‌کنی، سراغ تصویری می‌‌روی که مال خود توست.   در اپیزود 18، عزیز می‌‌گوید «ایمان»، این ایمان درون آن آدم شکل گرفته است. اما وقتی من می‌‌گویم ایمان، تصویرش را از کجا می‌‌آورم؟ از خورجین خودم. بنابراین کلمه، تصویری است حاصل از تجربیات زیستۀ ما که در مکالمه به آن تجربه مراجعه می‌کنیم و تصویرش را در ذهنمان حاضر می‌‌کنیم. مکالمه این‌طوری شکل می‌گیرد. ( فاصله موسیقی)   اگر شما تصمیم بگیرید که یک جمع انسانی یا یک گروه را به همدیگر شبیه و همانند بکنید یا آن‌ها را به شکل عقیدۀ خودتان فرم بدهید و قالب بزنید، یک راه پیش پای شماست؛ اینکه کاری بکنید که تصاویر ذهنی این آدم‌ها شبیه هم بشود. به آن‌ها تصویر تزریق کنید. به‌عنوان مثال الان من که دارم صحبت می‌کنم شما تصویر من را نمی‌‌بینید. من کنار لپ‌تاپم یک لیوان آب دارم؛ این لیوان آبم را به همه نشان بدهم، بگویم از این به بعد هر وقت گفتم لیوان، این تصویر در ذهن شما بیاید. این همسان‌سازی تصاویر باعث می‌‌شود که کلمات تا حد بسیار زیادی در ذهن مخاطبان، تصویر ثابتی را ترسیم کنند؛ وقتی من می‌‌گویم لیوان، همه به یک شکل فکر کنند. حالا این را از لیوان ببرید جلوتر، وقتی می‌‌گویم نظم، همه‌‌ به یک چیز فکر می‌کنند. وقتی می‌‌گویم بچۀ خوب، همه به یک چیز فکر می‌کنند. وقتی می‌‌گویم ادب، همه به یک چیز فکر می‌کنند. این همان کاری است که فرهنگ عمومی، عُرف و آموزش رسمی با ما می‌‌کند. مثلا شما هرچه می‌‌بینید می‌گویند رسم است؛ منظور از این رسم یکسان‌سازی است، یعنی تک‌قرائت است. یعنی تعاریفی که به‌مرور، هم عرف هم نظام‌های رسمی آموزشی و فشارهای بیرونی سعی می‌کنند در ذهن ما شکل بدهند و به صورت یکسان‌‌سازی‌شده دربیاورند. ممکن است تا اینجا شما تصورکنید که بحثمان خیلی تئوری است، اما آهسته‌آهسته با هم در تجربیات زندگی فرود می‌‌آییم. جامعه به شما معنای ثابتی از زیبایی می‌‌دهد. یعنی وقتی می‌‌گویم زن زیبا، حدود مشخصی در ذهن ما ترسیم می‌شود. از مرد زیبا نیز چارچوبی مشخص ترسیم می‌‌شود. بعد آدم‌‌ها خودشان را با آن چارچوب مقایسه می‌‌کنند، می‌‌بینند که نه، من با آن تصویر عمومی فاصله دارم، انحراف معیار دارم. مثل کسانی که نقاشی می‌کنند، جایی که از خط زده بیرون، پاک‌‌کن برمی‌دارند و آن‌ها را ادیت می‌‌کنند؛ نتیجه این مقایسه با چارچوب، می‌‌شود جراحی‌های زیبایی. چه چیزی ما را می‌‌برد به سمت جراحی زیبایی؟ «کلمه».   فکر می‌کنیم خیلی ساده و پیش پا افتاده است ولی واقعیت این است که کلمۀ «زیبا» ما را به سمت جراحی زیبایی می‌‌برد. اگر تصویری که در ذهن ما از زیبا شکل می‌‌گیرد این تصویر اکنونی نبود، به خاطرش دماغمان را عمل نمی‌کردیم. «کلمه» این کار را می‌‌کند. چه چیزی ما را ناگریز می‌‌کند که برویم فلان مجلس را با فلان تشریفات بگیریم؟ کلمۀ «وجاهت»، کلمه «آبرو»، کلمه «اعتبار». این کارکرد کلمات است، بنابراین نظام‌های آموزشی و عرف‌های اجتماعی ما را به سمت تصاویر همسان‌شده از کلمات می‌‌برند. وقتی می‌گویند مردم در جامعه به سمت میان‌مایگی حرکت می‌کنند، میان‌مایه یعنی چه؟ یعنی اینکه بالا و پایینش را هرس کرده‌اند و حد متوسطی در این میان باقی مانده. فرض کنید یک اره از بالا زده‌اند و یک اره از پایین، و نواری این وسط باقی مانده، این می‌شود میان‌مایگی و شما در ازای میان‌مایه بودن تشویق می‌‌شوید. یعنی در آن قسمت که باشید آدم‌‌ها به شما می‌‌گویند «خیلی خوبی». به محض اینکه از میان‌مایگی بالا بزنید، نمی‌‌گویند تو بالا رفتی، می‌‌گویند تو چرت و بی‌معنی شده‌ای... چون معنی تو فقط آن میانه است! جامعه فقط آن تکۀ وسط را از تو می‌‌پذیرد، بابتش تو را تشویق می‌‌کند و بابت نداشتنش تو را تنبیه می‌‌کند. وقتی آن‌طور حرف می‌زنی و آن‌طور برخورد می‌کنی تو را تمجید می‌‌کند و به محض اینکه از آن میان‌مایگی خارج بشوی تو را تخریب می‌‌کند. این بلایی است که ماها سر هم می‌‌آوریم تا همدیگر را در همان نوار میانی قفل نگه داریم.   (فاصله موسیقی) با هم سربالایی تندی را آمدیم، حالا با هم نفس تازه کنید و یک قُلُپ آب بخورید و به این سوال فکر کنید. واقعا معنی کلمه را می‌‌دانستید؟ اولش نوشتیم «معنی کلمه را می‌‌دانم» [الان هم این‌طور فکر می‌کنید؟] دروغ هم نگفتیم؛ ما می‌‌دانستیم کلمه چیست اما آیا آن که می‌‌دانستیم، همان است که الان بعد از نزدیک به بیست سی دقیقه می‌‌دانیم؟ ما یک مهاجرت بیست سی دقیقه‌‌ای داشتیم از دانسته‌‌های دیگرمان. خب؟ آنجایی که الان هستید همانی است که قبلا بودید؟ آن معنایی که الان کلمه در ذهن شما دارد، همان معنایی هست که ابتدای اپیزود در ذهن شما داشت؟ اگر جواب «نه» است، گام پایانی و پلۀ پایانی صحبت‌‌مان را گوش کنید. (فاصله موسیقی)   دوستان من، می‌‌دانید چیزی که در این اپیزود تجربه کردیم اسمش چیست؟ می‌‌دانید من چه فرایندی را برای شما تسهیل کردم؟ «آشنازدایی کردن». آشنازدایی کردن یعنی برهم زدن آن طریقه یا فرمی از ماجرا که ما به آن مأنوس هستیم. آشنازدایی عبارتی است که من از هنر برداشتم و در [ادبیات،] فلسفۀ هنر یا تحلیل هنر زیاد استفاده می‌‌شود. استاد شفیعی کدکنی راجع به این موضوع مطلب دارند، در حوزۀ هنر آشنازدایی به گوش می‌‌خورد، آن چیزی که هنر را برای ما شیرین و جذاب می‌‌کند این است که ناآشناست.   به عنوان مثال جملۀ «شیر آب را باز کردم و وضو گرفتم» جملۀ آشنایی است و ترکیبی است که من همۀ کلماتش را با این چینش بارها شنیده‌ام اما وقتی سهراب سپهری می‌‌گوید «من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم»، ترکیبی ناآشناست؛ در واقع در ذهن من آشنا‌زدایی شده است. من کلمات را در فرم و چینش جدیدی دارم تجربه می‌کنم. یکی از لذت‌‌های من برای مطالعه این است که تفألی و نه خیلی عمیق و دقیق، می‌‌روم کتاب باز می‌کنم، کتاب شعر باز می‌کنم و این آشنازدایی‌‌ها را پیدا می‌‌کنم و کیف می‌‌کنم. کتاب شعر نادر نادرپور را تفألی بازکردم و الان این قسمت را برایتان می‌‌خوانم. این چند بیت را گوش بدهید. برقی دمید و تیشۀ خونین خویش را بر فرق شب نواخت طاق بلند شیشه‌‌ای آسمان شکست وز آن شکاف کوکب تنهای بخت من چون شبنمی چکید، به خاکِ سیه نشست شما تصویر رعد و برق و باران را می‌‌بینید، ولی شاعر نمی‌‌گوید که رعد و برقی زد و آسمان صدا داد و باران بارید. از واژگانی استفاده می‌‌کند که این واژگان در اینجا ناآشناست و برای ما مزۀ نو بودن و تازگی دارد. من در مورد آشنازدایی خیلی می‌‌توانم با شما گپ بزنم؛ حتی آرایش‌کردنی که عمدتا خانم‌‌ها و بعضا آقایان استفاده می‌کنند همین آشنازدایی است و در همین بحث آشنازدایی می‌توان راجع به آن حرف زد. پوشش‌‌های متنوع داشتن برای آشنازدایی است. در ذهنم این بود که برای اینکه آشنازدایی را برای شما مطرح کنم کلمه‌‌ای را انتخاب کنم و این کلمه را در معنای دیگری برایتان استفاده کنم. به ذهنم آمد که خود «کلمه» را استفاده کنم، راجع به «کلمه» سعی کنم تعمقی کنم و با هم بلندبلند فکر کنیم. اتفاقی که افتاد این بود که در ابتدای اپیزود وقتی به شما گفتم که معنای کلمه را می‌‌دانید، چون برایتان آشنا بود، گفتید بله ما می‌‌دانیم کلمه چیست و راست گفتید. در مسیر برایتان آشنازدایی اتفاق افتاد؛ یعنی کم‌کم احساس کردید که این کلمه می‌تواند معانی دیگری یا عمق دیگری داشته باشد.   رفقا، این سِرّ تعمق و راز تفکر است. خیلی به این فکر می‌‌کردم که فصل دوم انسانک را با چه اپیزودی تمام کنم. این پایان تابستان انسانک بود، تابستان 1399 انسانک با این اپیزود تمام می‌‌شود و اپیزود بعدی پاگرد داریم. در این چند ماهی که با هم صحبت کردیم خیلی‌‌ها می‌‌پرسند که ما چطوری تعمق کنیم؟ چه‌جوری تأمل کنیم؟ به نظرم آمد که این اپیزود و آنچه که اینجا با هم تجربه می‌کنیم تمرینی فوق‌العاده ارزشمند و به‌یادماندنی است. فرق متفکر با عامی در این است که عامی در مواجهه با کلمات، واژگان و مسائل می‌گوید: «این‌‌ها را می‌‌دانم، این‌‌ها برایم آشناست.» اما فرد در وادی تأمل و تعمق، تمام چیزهایی را که فکر می‌کند آشناست بر زمین می‌‌گذارد و می‌‌گوید «نمی‌دانم»؛ حالا می‌‌خواهم بدانم و اینجا اتفاقات جدیدی می‌‌فتد. ما در مدرسه و در دوران تحصیل، دبیرستان و دانشگاه و الی آخر، آنچه با آن مواجه شدیم یک اقناع کاذب است. تقریبا همۀ واژه‌‌ها را خرج کردند و برای همۀ واژه‌‌ها هم معنایی گذاشتند. یعنی هر کسی هر چیزی بگوید ما معنای آن را می‌‌دانیم، پول، مدیریت، ثروت، کار، عشق، محبت، ایمان و... همه واژه‌‌ها را می‌‌دانم چیست. با این شیوه‌ای که داری می‌‌گویی دیگر همه‌چیز را می‌‌دانی، خوب پس الان وقتِ مرگت است! کسی که همه‌چیز برایش آشناست فرصت تأمل ندارد. آشنازدایی لحظه‌‌ای است که تو قیچی می‌کنی و کیسۀ شن‌‌هایت را بیرون می‌‌ریزی. جملۀ تلخی است پایان اپیزودم، ولی کسانی که آشنایی‌‌زدایی نکرده‌اند هرگز صحبت اهل تعمق را نخواهند فهمید؛ چون آدم اهل تفکر که آشنازدایی‌اش را گذرانده، هر کلمه‌‌ای که استفاده می‌‌کند معنایی در ذهنش هست که احتمالا معنای عمق‌یافته‌‌ای است. اما منِ عامی وقتی می‌‌شنوم، همان تصویر خودم را از خورجین درمی‌‌آورم و در صفحۀ ذهنم می‌‌گذارم؛ به خاطر همین وقتی او می‌‌گوید انسان، من همین «چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو» به ذهنم می‌‌آید. وقتی می‌‌گوید خدا، همین بت نامرئی به ذهنم می‌‌آید. من اصلا فرصت نمی‌‌کنم به چیزهایی که او می‌‌گوید فکر کنم و اصلا نمی‌‌توانم تصویری را که در ذهن اوست بفهمم. بدون آشنازدایی هرگز امکان مکالمه با اهل تعمق را پیدا نمی‌‌کنیم. فکر می‌‌کنیم داریم حرف می‌‌زنیم، حرفش را گوش می‌‌دهیم، کامنت می‌‌دهیم، نامه می‌‌گیریم، ولی در واقع ما هرگز به مکالمه با او نمی‌‌رسیم، به خاطر همین بعضی از دانشمندان «کلمه» ابداع می‌‌کنند. مثلا هایدگر نمی‌‌گوید انسان، چون می‌‌داند که اگر بگوید «انسان» تو تصویر خودت را می‌‌کشی، بلکه می‌‌گوید «دازاین» و راجع به «دازاین» کتاب می‌‌نویسد. چون اگر بگوید «انسان» شما می‌‌گویید [این را] خودم می‌‌دانم.   آشنازدایی یک ریاضت سنگین و دردِ کنده‌شدن از معانی آشناست. همان پتکی است که در استعاره و در تعبیر من، ابراهیم بر باورهای ما خواهد کوبید. آن ابراهیم بیرون از ما نیست، به خاطر همین وقتی می‌‌خواهم بگویم هایدگر، ویتگنشتاین، فلانی و بهمانی، می‌‌گویم جناب هایدگر، عالی‌جناب لودویگ ویتگنشتاین، اما وقتی می‌‌خواهم بگویم ابراهیم، می‌‌گویم ابراهیم، نمی‌‌گویم عالی‌جناب ابراهیم، چون من ابراهیمی در خودم را صدا می‌کنم، نه ابراهیم به‌عنوان شخص مقدسی بیرون از من.  

دقیقه
اپیزود هجدهم پادکست انسانک

مهمان نامشخص

[su_audio url="https://shenoto.com/service/api/play/be2894b6-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3" width="100"]

اپیزود هجدهم، پنجره دیگری است رو به زندگی. اینبار نیز رخدادی بهانه شد تا گنجی که بارها و بارها شاید از کنار آن بی تعمق گذشته ام را با دقتی، کمی بیش از معمول بشنوم و حاصل شنیدن را با شما در میان بگذارم. موضوع این اپیزود بنا بود چیز دیگری باشد و برای محتوای متفاوتی مطالعه کرده بودم اما خوشایندی انسانک برای من به سِپردگی است. مانند قایقی سپرده به سوی ِباد؛ مقصد دیگری پیش آمد و خوش آمد.

اپیزود هجدهم
یکی از بخت‌یاری‌ها و خوشحالی‌های من در انسانک این است که افتخار دارم میزبان سنین مختلفی از مخاطبین باشم. از دانش‌آموز دهه هشتاد تا بزرگ‌ترها، پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ‌های دهه سی اما علاوه بر سنین مختلف، مخاطب از صنوف مختلفی هم داریم. از سرباز بزرگواری که زحمت کشید و خبر هم داد که «من می‌پیچونم و گوشی می‌برم سر پست تا انسانک گوش ‌بدم» خیلی هم ممنونیم؛ افتخار می‌کنیم به تو و به همه سربازها خداقوت می‌گوییم... تا خانمِ خانه‌داری که لطف کرده انسانک را به‌عنوان لوازم آشپزخانه به رسمیت شناخته است. یعنی من وقت‌هایی با خودم تصور می‌کنم که می‌گوید: «مایع ظرفشویی و اسکاچ و انسانک رو بیار که می‌خوام ظرف بشورم.» بعد توی سینک، کف هست و ظرف و من و هایدگر و در همین حال ظرف هم می‌شوری. خیلی هم عالی است. کیف می‌کنم از اینکه شنونده انسانک هستید... و همچنین تا آن هنرمندی که قشر باکلاس ما هستند و کنار بوم، قلم‌مو و رنگ، انسانک را هم پخش می‌کنند. همه عزیز هستید اما در هفته‌ای که گذشت پیامی به دستم رسید که جور دیگری خوشحال شدم. یعنی صنفی بود که مزه‌اش فرق داشت و خواستم هم از آن‌ها یادی کنم و هم خسته نباشید بگویم. عزیزی پیام داد و گفت که ما در کارگاه، انسانک را از بلندگوها پخش می‌کنیم تا همه کارگرها بشنوند. چرا جور دیگری ذوق کردم؟ زیرا خاطرات خودم به یادم آمد و مفتخرم به اینکه کارگری را می‌فهمم و تجربه کردم. دقیقا گرمای مردادماهِ سوله در خاطرم هست. شما در زمستان بالاخره کار می‌کنید و گرم می‌شوید اما در تابستان این سقف، وسعت و غول آهنی را نه با کولر و نه پنکه نمی‎توان خنک کرد. حالا فکر کن در لباس و کفش کار هم باشی. حالا بین خودمان باشد که همه با زیرپوش همان وسطیم، آن هم با دستگاه‌های ما که مثل فیلم‌ها دستگاه‌های به‌روزی نیست. دستگاه از رمق افتاده‎ای که حالا اُوِرهال شده و مثل اسب چموش است که ماشین‌چی باید از آن کار بکشد و بعضی از این‌ها دقیقا مثال اسبی هستند که به هرکسی سواری نمی‌دهند. یعنی کارگری که می‌تواند از این ماشین کار بکشد، فقط و فقط خودش می‌تواند از آن ماشین کار بکشد. این میانه اگر انسانک می‌شنوید دم شما گرم و من دلم از این شاد شد که انسانک به جایی رسیده که دوست داشتم. این حرف‌هایی که من عرض می‌کنم برای دانشجوی سر کلاس نیست، برای عزیزی که پای پرپرِ جزوه‌ها و زیر کولر، کنار بطری آب، در قرائت‎خانه دانشگاه نشسته باشد و هرازگاهی خمیازه‌ای بکشد و دو تا اصطلاح درشت بگوید و انسانک هم گوش بدهد، نیست. انسانک دقیقا جایش وسط زندگی است. یعنی خودِ خودِ کارزار زندگی، موضوع ماست. چرا می‌گویم خود زندگی؟ به دلیل همان دردی که در اپیزود هفدهم گفتم. اپیزود هفدهم صدای خیلی‌ها را درآورد که راجع‌به آن توضیح هم می‌دهم زیرا گفتند یک ذره پیچیده است. آن اپیزود مثل فایل زیپ شده است و از اینجا به بعد به آن ارجاع می‌دهم.
حکیمانه زندگی می‌کنید؟
یادتان می‌آید فغان کردم و گفتم «دردم تفکیک است؟» یکی از تفکیک‌ها همین است؛ زمانی که کسی می‌خواهد زندگی عامدانه، زندگیِ به‌قصد، زیستن و نه زنده‌مانی را تجربه کند تصور می‌کنیم که منظورمان فقط آدمی است که چهارتا کتاب و چهارتا جزوه ورق زده است. در صورتی که یک‌بار به این جمله‌ای که من می‌گویم فکر کنید. مثلا می‌توان به کسی گفت: «شما حکیمانه زندگی می‌کنید؟» بعد او در جواب بگوید: «نه والله، ما از صبح تا غروب که سرِ کاریم و وقتی هم که برمی‌گردیم وقتی نیست دیگه. حالا دو ساعت هم حکیمانه زندگی می‌کنیم و می‌خوابیم.» این نطق پسندیده‌ای بود؟ یا به خانمی بگویند: «تو حکیمانه زندگی می‌کنی؟» بگوید: «خیلی دوست دارم ها، اما وقت نمی‌شه. از صبح تا عصر هم کار می‌کنیم و عصر هم می‌آیم و انگار نه انگار، همین خونۀ ریخته است. دیگه وقت نمی‌شه حکیمانه زندگی کنم.» این پسندیده است؟ اتفاقا حکمت زندگی در همین پیچی که الان سفت می‌کنی خودش را نشان می‌دهد، در همان خستگی بچه‌داری خودش را نشان می‌دهد، در کارفرمای منصف بودن و بر جفای دارایی صبر کردن خودش را نشان می‌دهد، همین که جمع نکردی و هنوز کار می‌کنی یعنی می‌فهمی زندگی چه خبر است. حکمت زندگی به دست همان کاسبی می‌آید که چک برگشتی در مشتش هست اما با چک بی‌محل کشیدن برای بقیه تلافی‌اش را در نمی‌آورد. حالا یکی از عرصه‌های زندگی، درس و مشقی است که در کلاس‌های دانشکده خوانده‌اید. نه آن که همه‌اش این باشد. امیدوارم یک روز فرصت شود تا درباره معنای سواد با هم گپ بزنیم و فکر کنیم که واقعا ما سواد را درست فهمیده‌ایم؟ من به مادربزرگ می‎گویم که: «عزیزجان، شما بی‌سواد و ما باسواد.» ولی عزیزجان چه کرده است؟ او چندین بچه تربیت کرده است. آدم زاییده است. آدم در دامنش بالیده است و او بی‌سواد است اما من چهار صفحه کاغذ و کتاب خوانده‌ام و باسوادم! بعد می‌گوییم پس عزیزجانِ بی‌سواد چطور زندگی می‌کند؟ عزیزجانِ من، با یک تسبیح خوش است. سر سجاده‌اش هم صفا می‌کند. کاری به اعتقادش ندارم، آنچه که برگزیده است راضی‌اش می‌کند و با همان لذیذ زندگی می‌کند. اما منِ باسواد چه؟ یک زندگی کهنه‌شونده و زوال‌پذیر. این چه سوادی است که به من خوش‌زیستن را یاد نداده است و آن چه بی‌سوادی است که خوب زندگی می‌کند؟ باید به این‌ها فکر کرد. خلاصه دم همه شمایی که در دریای زندگی تن به آب زده و انسانک را می‌خوانید، گرم. خدا همه بزرگترها و همه پدربزرگ‌ها، مادربزرگ‌ها و همه عزیزجان‌ها را حفظ کند. خیلی برای عزیزجانِ خودم دلتنگ شدم که فکر کنم شش هفت ماهی شده که او را ندیده‌ام.
گفت‌وگو با عزیزجان
عزیز جان: «الو؟» من: «سلام عزیز!» ـ علیک سلام مادر. احوالت؟ ـ زنده باشید. ممنونم. ـ حالت چطوره؟ علی چطوره؟ ـ خوبم. علی هم خوبه، الهی شکر. ـ خودت، مائده خوبید؟ همه خوب...
گذر از طلسم تشویق
بنا داشتم که در فصل هجدهم برای شما از طلسم تشویق بگویم. از داستان پشت فصل هفدهم بگویم. برای شما یادآوری کنم که انسانک یک سفر است. یک سفر درونی است. انسانک داستان رفتنِ یک من است. حالا در این سفر به‌جای اینکه عکس‌هایش در قاب دوربین بنشیند، صدایی در حفره میکروفون گفته می‌شود. می‌خواستم بگویم در همین مسیر که قدم‌زنان می‌رفتم و می‌گفتم، به جایی رسیدم که داستان نهنگ پیش آمد، از نهنگ گفتم و به یک غلیان عاطفی و در میان گذاشتن یک تنهایی وجودی رسید و چون دردِ وجودی، درد مشترک بین انسان‌هاست، بعد از انتشار آن فصل مشترک‌های زیادی هم پی انسانک آمدند و تا بخواهید غرق تشویق شدم و دلم از این‌همه اقبال و این‌همه تشویقی که به دستم رسید غنج می‌رفت اما دیدم سفرم در مهلکه است و خود سفر از دستم درحال دررفتن است. مثل جهانگردی که راهی خیابان‎ها، کوچه‌ها، روستاها و پس‌کوچه‌ها شده و از قضا در شهری عاشق شده است. نزاع، نزاع میان رفتن و ماندن بود. من نمی‌خواستم در تله این تشویق بیفتم پس قصد کردم از طلسم تشویق بگذرم. این دور از ذهن نیست که گفتن از عواطف و تحریک‌کردن دردهای وجودی، آدم‌ها را به سمت ما جذب می‌کند اما من نمی‌خواستم دکان‌داری کنم پس گفتم در فصل بعد یک کمی افشاشده‌تر، از نقد و تفکر انتقادی بگویم. لااقل همان‌قدر که سوادم می‌رسد. شانزدهم را گفتم دیدم هنوز نه، دلم راضی نشده است و در طلسم تشویق اسیر هستم. پس تصمیم گرفتم برهنه فکر کنم و بدون آنکه حتی دغدغه داشته باشم دیگران صحبتم را متوجه می‌شوند یا نه، خودم بودن را تمرین کنم.
کی بی‌سواد است؟
بارها و بارها در آینده خواهید دید که موضوعاتی را به فصل هفدهم ارجاع خواهم داد زیرا کُندۀ ماجرا را در آن فصل زمین گذاشته‌ام. حالا با هم تراشش می‌دهیم تا از آن مجسمه‌ای دربیاید. با همین رویکرد فصل هجدهم را ضبط کردم. ساعت یک بامداد سی مردادماه 1399، مقدمه این فصل را تا جایی که به اسم عزیز رسید و دلم برایش تنگ شد، ضبط کردم. آنجا ضبط را متوقف کردم و امروز در ساعتی که می‌دانستم برایش مناسب است یعنی صبح زود، نه جایی که با نماز ظهرش تلاقی کند، زنگ زدم و پای صحبتش نشستم. بعد انگار سر فصل دیگری در ذهنم باز شد و به خودم نهیب زدم: «آی حسام! ممکن است که اینجا چیز مهمی باشد؟» مثل گنج‌یابی که یهو صدای بوقی در گوشی می‌شنود و می‌گوید: «انگار اینجا خبری است.» برویم تا با هم حفر کنیم؟ ممکن است گنجی در زیر پوستینِ کهنه آدم‌های اطراف ما باشد که کهن‌سال هستند، کهن‌گنج هستند اما ما گذاشته‌ایم پای اینکه مادربرزگ است و عوام! رفیق، ممکن است بازی وارونه باشد؟ ممکن است ما بی‌سواد باشیم؟
ادامه گفت‌وگو با عزیزجان
من: «مثلا می‌بینم مادربزرگ، پدربزرگ‌های ما راضی‌تر زندگی کردن، خوشحال‌تر زندگی کردن...» عزیزجان: «چون مادر، تقلبی که الان هست، در آن وقت نبود. دروغ‌هایی که الان هست، آن وقت نبود. صداقت داشتند. ایمان داشتند. الان ایمان‌ها پایه‌اش ضعیفه. خدا رو فراموش کردیم؛ که این‌قدر گرفتاریم. دنیا خدا رو فراموش کرده. این‌همه ظلم... الان چرا این بلا آمده که دیده نمی‌شه ولی تمام خلق رو عاصی کرده؟ بس که بد کردیم به کار، زمین، بشر و به داده‌های خدا. همه کفران کردیم دیگه. کفران نعمت کردیم. عدالت از بین رفته است. چرا همه مردم تو خیابون [...] می‌شوند؟ برای چیه؟ برای بی‌عدالتیه دیگه... «من از چهارده‌سالگی پا تو زندگی گذاشتم چون با حقیقت زندگی کردم، راضی‎ام؛ چون زندگی‌م با اخلاص بوده. هیچ تقلبی، دروغی و لا به لاش هیچ چیزی مثل زرنگی نداشتم. کلا هم خوب بوده است. در کل خوب بوده است. اگر هم یک وقتی نشیب و فرازی آمده است اشتباه از خودمان است.»
عامدانه زیستن
اگر برای پاسخ به این سؤال که «سواد چیست؟» جست‌وجو کنید، یک‌عالمه اطلاعات در اختیار شما قرار می‌گیرد. میل داشتید بیشتر بدانید، تفاوت اطلاعات با دانش را هم جست‌وجو کنید. آنجا برای شما از سطح خواندن و نوشتن و آگاهی به زبان‌های خارجی و مهارت‌های مورد نظر یونسکو و به عمل کشیدن علم می‌گوید و همین‌جور توضیح دارد که این توضیحات را بخوانید، نوش جانتان اما من می‌خواهم چیزی را برای شما بگویم که جست‌وجوکردنی نیست چون در ذهن خودم است. چه‌بسا غلط باشد اما فهم امروز من این است. اگر کسی از من بپرسد که: «سواد چیست؟» می‌گویم: «سواد یعنی فاعلیت زیستن.» یا همان اصطلاحی که شاید قبلا هم آن را به زبان آورده‌ام: عامدانه زندگی کردن. چرا نمی‌گویم قابلیتِ زیستن؟ زیرا قابلیت زیستن شامل بر هر موجود زنده است اما فاعلیت زیستن یعنی آن‌گونه که من اراده و قصد می‌کنم، باید زندگی کنم. این می‌شود فاعلیت. فاعلیتِ زیستن یا عامدانه زندگی کردن یا همان چیزی که خیلی‌ها به آن خودِ زندگی کردن می‌گویند، یعنی زندگیِ غیر ارادی را زیستن یا زنده‌مانی و به اراده زیستن را زندگانی می‌گویند. لفظش می‌تواند هرچیزی که دوست دارید باشد. اما این فاعلیت زیستن که من می‌گویم یک ابزار و مقدمه دارد. آن مقدمه چیست؟ آگاهی. آگاهی به چه؟ آگاهی به نسبت میان پدیده‌ها. آنچه امروز به‌عنوان علم به ما معرفی می‌شود همین هست یا نیست؟ مثلا نسبت بین لپه، آب، گوشت و رب می‌شود قیمه. [نوعی] سواد است. نسبت بین آب، کود و خاک برای به ثمر رسیدن میوه، نسبت بین پدیده‌هاست. این هم سواد است. نسبت بین اعضای بدن با درد؛ یعنی اینکه تو منشأ درد را پیدا کنی. همین الان زنجیر دستگاه تق‌تق صدا می‌دهد پس نسبت بین صدا و دستگاه است، تا علوم‌انسانی که نسبت بین انسان‌ها است.
سواد: آگاهی از نسبت میان پدیده‌ها
عالی ترین سطح سواد هم نسبت بین پدیده‌ها با پدیده دیگر نیست بلکه نسبت بین پدیده‌ها با خود وجود است؛ این می‌شود حقیقت پدیده. با این تعریف شما می‌بینید که شما نمی‌توانید بگویید خواندن و نوشتن اگر نباشد، سواد نیست. این‌طور نیست که اگر کسی نُت بلد نیست ولی ساز خوب می‌زند، شما بگویی: «این نت بلد نیست، موسیقی بلد نیست، ریتم بلد نیست.» چون نت مؤخَر بر موسیقی است و ابتدا موسیقی بوده است اما بعد تصمیم گرفتند برای انتقال به دیگران به [صورت] نت دربیاورند. سواد مقدم بر کتابتِ سواد بوده است. روزگاری بوده که کتابی نبوده است اما معنایش این نیست که آدم باسوادی هم نبوده است. بزرگان ما، نیاکان ما، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما نسبت‌ها را بلد بودند و در زندگی هم به خدمت می‌گرفتند ولی آن موقع گستره تبادل داده در حد گفت‌وگو بوده است. امروز است که ما عادت کرده و انس گرفته‌ایم به سطح زیادی از مراوده که نیازمند مطالعه است. چون من نمی‌توانم با سعدی گفت‌وگو کنم مگر آنکه بتوانم کتابش را بخوانم. خود کتاب چیست؟ به‌جز اینکه عده‌ای سفر زیسته‌شان را توصیف کردند و کتاب شده است. پس لزوما سواد خلاصه در این کتاب‌ها و دفترها نیست. ما هم عمری جفا کرده‌ایم و عامیانه و سطحی صحبت کرده‌ایم که به هرکس نخوانده و ننوشته، بی‌سواد گفته‌ایم. نهضت درست کردیم که سواد به همان حد سافلش را انتقال دهیم. خیلی هم خوب است اما این همه سواد نیست. اگر این، همۀ سواد بود امروز فارغ‌التحصیلان این مدارس و دانشگاه‌ها که من و تو باشیم، باید خوشحال زندگی می‌کردیم. باید نسبت‌ها برایمان شفاف می‌شد. سؤال جدی‌تری بپرسم. چه چیزی کم است که ما به اندازه بزرگ‌ترهایمان رضایت از زندگی نداریم؟ زیرا زندگی مطابق با قصد ما نیست. این یعنی چه؟ یعنی فاعلیت زیستن نداریم و این یعنی چه؟ یعنی سواد نداریم. سواد یک مقوله نظری در ذهن نیست بلکه امری عملی است که در زندگی باید متجلی شود. از «سواد چیست» بگذریم. از خودمان بپرسیم بی‌سواد واقعی کیست؟
ادامه گفت‌وگو با عزیزجان
عزیزجان: «من آدم خوشبختی‌ام. نیستم؟» من: «چرا عزیز. کی خوشبخت‌تر از شما؟» ـ هستم دیگه. ـ آره. خداروشکر. ـ خداروشکر. آدم قانعی‌ام. این قانع بودن هم... حالا خوب و بدی‌ش رو در زندگی نمی‌دونم. ـ خوبه که شما حالت خوبه دیگه. اگه چیز بدی بود که حالت باهاش خوب نبود. خوبه که شما باهاش خوبی. ـ آره. مریض هم هستم، درد هم دارم، تنهایی هم سنگینه، دلم هم یک وقتا می‌گیره ولی می‌بینم شرایط روزگار این‌طوری ایجاب کرده و فقط برای منِ تنها نیست. تمام دنیا رو گرفتار کرده؛ خب من هم یکی.
لفظ، محل دعواست
یادتان می‌آید در اپیزود هفدهم گفتم «دردم تقلیل‌گرایی است؟ دردم، فروکاستن معانی تا سطح غلط است؟» این یک مصداقش است؛ تقلیل در مفهوم سواد. می‌دانید ما با تقلیل دادن معنای سواد به خواندن و نوشتن چه ذخایر معنایی‌ای را هدر داده‌ایم؟ چه گنج‌هایی داشتیم که سراغشان نرفته‌ایم زیرا به آن‌ها بی‌سواد و کم‌سواد گفته‌ایم؟ یادتان می‌آید در اپیزود هفدهم گفتم «دردم تفکیک است؟ اینکه ما زندگی را پاره‌پاره می‌کنیم.»؟ در مقدمه همین اپیزود هم گفتم که این تصور که ما بگوییم زندگی روزمره کارها و شغل‌هایی که به تبع نقش‌هایمان در زندگی باید انجام دهیم مانند نقش پدری، مادری، همسری ،کارگری، کامندی و... مانع حکمت نیست. مانع عمیق زیستن نیست. نمی‌توان تفکیک کرد؛ که بگوییم من صبح‌ها کار می‌کنم و شب‌ها عمیق زندگی می‌کنم. عمق در همان کاری است که انجام می‌دهی. شاهد از غیب رسید. همین عزیزجان و پدربزرگ و مادربزرگ‌های ما که سوادآموز به معنایی که ما می‌گفتیم نبودند، بوم هستی را تماشا کردند تا به مستی این کلمات رسیدند. این حرف‌ها را از زندگی درآورده است. جزوه‌اش نبوده است که از رو بخواند. دفاع پایان‌نامه‌اش هم نبوده است که بخواهد نمره بگیرد. زندگی‌اش را تعریف می‌کند. فقط هم این عزیزجان نیست. سراغ عزیزجان‌هایتان بروید. سراغ پدربزرگ‌ها و مادربزگ‌هایتان بروید. بروید و بشنوید و استخراج کنید. لزوما هرکسی که عمر گرفته، عمق نگرفته است. دستم به دامن چین‌چینتان (دامن شما اصلا رکن انسانک است. یعنی مردها هم مانند اسکاتلندی‌ها باید دامن بپوشند تا من دستاویزی داشته باشم) من نمی‌گویم هرکس عمر گرفته، عمق هم گرفته است اما می‌گویم عمر کردن مانند دانه چیدن و ذره‌ذره برداشتن است. کسی که هشتاد سال، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه برداشته است، الان خرمنی در دستش دارد که شاید در آن جواب معما یا حل مسئله باشد. گول نخورید که به کلمات و ادبیات خودشان حرف می‌زنند پس معنایی هم پشتش نیست. من در جمع‌بندی همین فصل بارها و بارها صحبتم را با عزیز گوش دادم و در گوش کردنم چیزهای جالبی بود. می‌دیدم که این بنده خدا، یونگ و شوپنهاور نخوانده، فلسفۀ درد و مواجهه با رنج و روانکاوی و... نخوانده است اما در کلامش می‌گوید: « راه آرام زیستن، پذیرش رنج است!» در همه این کلمات، کلمه پذیرش را می‌بینید که پررنگ است؟ ولو اینکه خود کلمه نباشد معنایش را می‌بینید که پررنگ است؟ بزرگ‌ترهای ما پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر و... را نخوانده‌اند اما معنی‌اش این نیست که در پدیده‌ها دقت نکرده‌اند. معنی‌اش این نیست که پدیده‌ها و نسبتشان را با هم نمی‌شناسند. این‌ها بی‌پدیده نزیسته‌اند. جالب است که با کلمات خودش توصیف می‌کند. آنجایی که پدیده‌ها در کاری جز ذات خودشان استعمال می‌شوند یعنی غیراصیل استفاده می‌شوند، می‌گوید «کفران نعمت». عبارت، عبارتی است که شاید به نظر ما آشنا بیاید ولی معنایی که پشت آن می‌گوید جالب است. آنجایی که پدیده‌ها با دگرگونی و کذب‌نمایی باطن معرفی می‌شوند، می‌گوید «تقلب و دروغ». آنجایی که ما نسبت ناموجه بین پدیده‌ها ایجاد می‌کنیم به تعبیر خودش می‌گوید «گناه» است، «حرام» خوردند. بیراه می‌گوید؟ [می‌گوید] انسان نسبت نابجا با نامغذی برقرار کرد، نخوردنی را خورد، ماه‌هاست که تاوان ویروسی را می‌دهد که با دانش امروز، ماحصل خوردنِ نخوردنی است. کلمات، کلمات خودش است اما باطن و معانی قابل تأمل است. قاعده «الواحد» صدرالمتألهین نخوانده‌ اما در کلّ کلامش وقتی دعا می‌کند و طلب می‌کند، خودش را با دیگران می‌بیند و برای کسی که جز خودش است هم طلب خیر دارد. حالا قاعده الواحد را نخوانده اما واقعا در معنای زندگی قاعده الواحد را نفهمیده است؟ به‌خاطرهمین می‌گویم که سراغشان برویم. از کلمات بگذریم. ببینید لفظ جای دعواست. لفظ جای سوءتفاهم است. از لفظ بگذریم و ببینیم در پشت ماجرا و معنای آن اختلاف است.
ادامه گفت‌وگو با عزیزجان
عزیزجان: «آره دیگه. دوران پیریه دیگه. آدم وقتی فراز و نشیب رو پشت سر می‌ذاره، اعضای بدن هم فرسوده می‌شه و عمر رو... . راضی‌ام به رضای خدا. شکر می‌کنم خدا رو که خوبم... خیلی هم خدا بهم نعمت داده، شکر نعمت‌هاش رو نمی‌تونم به‌جا بیارم. مال دنیا رو تقسیم کنند به من بیشتر می‌رسید. فقط به خدا می‌گم خدایا این نعمت‌ها رو به من دادی برام نگه‌دار. همه‌چی خوب بوده، چرا ناشکری کنم؟ خوب بوده همه‌چی... مال دنیا رو تقسیم کنند به من بیشتر می‌رسیده؟ اصلا مال دنیا چه ارزشی داره که آدم حرصش رو بزنه؟ من نمی‌دونم اینایی که این‌قدر دزدی [...] می‌کنند چه فکری می‌کنند؟ کجا می‌خوان برن؟ می‌خوان عمر نوح کنن؟ می‌خوان با این پول‌ها چی‌کار کنن؟ بالاخره یک‌جا گلوشون خفتشون رو می‌گیره دیگه. این‌جوری نیست که بزن و برو. قانون الهی رو که نمی‌تونن عوض کنن. قانون خلقی رو عوض می‌کنند ولی قانون الهی [...] مو به درزش نمی‌ره.
نه توقف نه تخریب
من با دو چیز موافق نیستم و مشکل دارم. یکی توقف در باورهای اسلاف یعنی گذشتگان است و دومی تخریب باورهای گذشتگان است. باورهای گذشتگان ما مانند نردبان است. اگر بر نردبان توقف کنی، خطا کردی و اگر ویران کنی، باز هم خطا کردی. ما بین دو اکثریت گرفتاریم. اکثریتی که توقف کردند و به تکرار گذشتگان بسنده کردند و زود سیر شدند و اکثریت دیگری که نردبان را خراب می‌کنند. خب نردبانی که خراب می‌کنی، خودت هم چیزی نداری که بدیلش را بگذاری به‌جایش. تو می‌آیی معنایی که او برای زندگی یافته را تخریب می‌کنی، خب دمت گرم! بعد خودت هم چیزی نداری جایش بگذاری و پای نردبان خراب‌شده و تل چوب از درد بی‌معنایی می‌نالی. بعد بین این دو اکثریت ما می‌شویم آن اقلیت که سیر نشده‌ایم و سفره را جمع می‌کنند. آنچه که باید کرد، عبور است. عبور یعنی بشنویم و بیشتر بخواهیم. شما هم صحبت پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها را بشنوید. اول خودتان بشنوید، دوم ضبط کنید تا دور و بری‌هایتان بشنوند؛ اگر اجازه دادند که ضبط کنید. سوم اگر قابل بودیم برای ما به همان آیدی 52 هرتز بفرستید. برای ما بفرستید تا هم یاد بگیریم و هم اگر شد در کانال منتشر کنیم تا دیگران بشنوند. شاید بعضی از سؤال‌های بی‌جواب در جیب پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان باشد. مانند شکلات‎هایی که درمی‌آوردند و به ما می‌دادند. یادتان می‌آید انتهای فصل هفدهم گفتم چرا شوپنهاور بعد از این همه کانت‌پیمایی سرانجام در خانه‌اش مجسمه بودا بود؟ بودا مرهم کدام زخم شوپنهاور بود؟ بالاخره بعد از دانستن همه این کلمات، ما نیاز داریم که چیزی ما را تسلا دهد و چیزی دلتنگی را در ما به سرانجام برساند. به عزیز گفتم: «تو که این همه سال تنهایی، برای دلتنگی چه مرهمی داری؟» می‌دانید چه جوابی داد؟ هرکه دلتنگی دارد باید به سراغ حقیقت برود.  

دقیقه